آنروز میرسد ! شعر

مدبریت ۴:۳۵ ب.ظ ۲

آنروز میرسد !

 روزی رسد که شام تار خلق ما سحر شود

صبح امید بردمد رنگ افق دیگر شود

زین کشور عقیم ها یک مرد بر بخیزد و

دوشیزه ی دیموکراسی بالغ وبارور شود

خلق ستمکش وطن مالک حق خویشتن

آزادی گپ وسخن صاحب بال وپر شود

 دهقان ومالدار ما صاحب سرزمین خود

کوچی وکولی وگدا صاحب بام ودر شود

علم وهنر بجای کینه کلچر زمانه ها

نسل جوان منور و کاسب و کارگر شود

فرهنگ ناب خلقها نشو کند نموکند

ازلوث وازمزخرفات تابیخ برحذر شود

درتاریخ طویل ما آنروز میرسد که تا

عادل وصادق وامین رهبین وراهبر شود

آنکس که خلق خویش را بکاسه ی سر آب داد

اودرسراب زندگی خوندل وخونجگر شود.

 (محسن) مباد روزیکه باردیگر زرنج وغم

چشم زنان وکودکان ازاشک باز تر شود..

                                             

    سرزمین جبر

 

چــه سالهاست که کشـور بدسـت بیـداد است

بهـــر طـرف که ببینـی فغـان وفریاد است

بهر طــرف کــه روی بـر فـراز تپه وتل

سپیـد و سبـز علم ها ببـازیی بـــاد است

زمیـــن حکایت خون میکنـد بهر گوشــه

زمــان تو گویی که درقـرن اول افتـاد است.

بسـرزمینی که قـدرت بجـبر تامــین است

همیشـه بر سر قدرت شریـــر وشیاد است

بـدون حکم قضـا سرنوشــت انسانهــا

بدسـت (کام) وگهی (وام) ویا گهی (خاد)اسـت

همیشــه شخصیت ملـی محکوم ومعدوم

ونقـش اصلی بدستـان «سیـا »و«موساد» است

چه سرزمینی که هـرفرد بـرسر قـدرت

چنـــان کند که توگویی بجنگ معتاد است

چنـان کند که توگویی ز بـرتری جویـی

خـــراب کشورمانیست، بلکه آباد است

چه عقل ومنطق ودانش که کس نمی بیند

که این درخت به سه قرن میوه کی دادست؟

هـنوز خون شهیدان نگشته خشک اندک

دوباره بـر (ژبه) ها نام «طالب» افتـادست

مریـض قدرت وخون را کسی نمیگوید:

اگر توراست فراموش ، مگر مرا یاد است

که گفته است که جلاد خوب وبــد دارد؟

بهر لباسی که پوشـد دوباره جلاد است!!

خوشــآن زمین وزمانیکه خلق زحمتکش

زظلم واز ستـم وجبر انــدک آزاد است

بکــاخ ظلـم نشینان بگوی (زردادی)

که کـاخ ظلم وستم نیز سست بنیادست.    

                             +;نوشته شده در ;جمعه بیستم فروردین ۱۳۸۹ساعت;۱۶:۳۵ توسط;محسن زردادی; |;

1,094بازدید

۲ دیدگاه »

  1. سهیل استرالیا حمل ۲۰, ۱۳۸۹ در ۶:۱۶ ب.ظ -

    جمعه ۲۰ فروردین۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۱۶

    آقای زردادی گل، قند، نبات، شیرین، چراغ و به گفته دوخترو الله ما صدقه تو شونوم خوب واقعیت را از دل مسافر بیان کرده بودید زنده باد. به امید موفقیت بیشتر……….
    اقای زردادی عزیز اگر نزدیک میبودی بخاطر همین شعر دهن ات میبوسیدم؟

  2. رضا حمل ۲۴, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۴ ق.ظ -

    سه شنبه ۲۴ فروردین۱۳۸۹ ساعت: ۱۱:۳۴

    سلام جناب آقای زردادی
    واقعاً شعر جالب و خواندنی بود
    به امید آینده افغانستان آباد و سربلند
    موفق و سر بلند باشید