ادامه شماره یازدهم ماهنامه پاتو به مناسب یک ساله شدن ماهنامه پاتو

مدبریت ۱۰:۱۵ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش

خدایا!

شگوفه شگوفان شد

  و باز بر کلک خویش

نگین زخورشید کرد

 و عروس بهار

ببین که گلاب و شقایق

چه معصومانه پیچانده برهم

پر آژنگ و باریک گیسوی هم

 

خدایا!

همه دشت و باغ و چمن باز پالوده نوشید

زتاهوی ساقی

همه عاشقان مست گردید

ولی ساقیا!

مرحمت کن من

پرند پریشان حالی را

 دوست دارم

به ترتیل گویم که یارب

من آوای هق هق زدلتنگی را دوست دارم.

  

چرا تقصیر دهقانان برای کشت و زار آید

چو پولی دالری امروز در رشوت بکار آید

 

وطن از بی سوادی نام پیدا کرد در گردون

که از بهر سیاست باسوادان در مزار آید

 

اگر مامور دولت را عدالت ناب پیدا شد

بگو مامور را امروز نه فردا کنار آید

 

 چوبیند در مکانی نقش با تصویر می روید

خبر از درد اندر جای آن تقش و نگار آید

 

الا ای هموطن بی واسطه در کار این دولت

کجا مسکینه از کارش چنین با افتخار آید

 

هرآنکو رفت در دفتر که جنجالش فزون باشد

بدون پول مسکینان با روح و فگار آید

 

چو نی دیدی غم دنیا هوای سوی دولت کن

که هر بی غصه وغم را زدولت خاروزارآید

 

یکی گفتاکه مسکین و زواروبیکس از بیرون

بگفتا کوری بی عقلی بگو اول زوار آید…

 

یکی نام تو را داند چگویم بهرش ای مامور

بگو جای فلانی وی بسوی این جوار آید

 

بگو حال ای که اندر انتظار روزی آزادی

کجا کی جای ویرانی هوای گلعزار آید؟

 

 باز فصل شاد بهار ان رسید

باز زاری های گنچشکان رسید

 

در زمستان برف می بارید چوزر

بازوقت باریش نیسان رسید

 

بر بهاران شاخه ها گل می کند

باز وقت این گل ریجان رسید

 

بچه ها در شوق در مکتب روان

باز بازی های شاگردان رسید

 

بوته ها می روید  اندر فصل خوب

باز فصل سبزه و بوستان رسید

 

آب اندر جویباران است روان

پشت دهقانان سرگردان رسید

 

دهقانان از برای کشت خود

پشت بیلش دم بدم غلطان رسید

 

شمع هم اندر عزای دلبرش

چونکه دلبر در برش سوزان رسید

 

غنچه ها لبخند به همدیگر زند

چون دوباره دیدن جانان رسید

زمستان رفت حالا فصل بهاره
ای دل غافل نباش وقت شکاره

 ******

دَه  یــــاد تُویَه  کـالا  اوار  مُوکه دی

مـــــره  دیده  زوار  زوار مُوکه دی

دمُو وخـــــتا  چـقس  ســاده بودی تو

آرچـیزمه موگوفــتوم باوار موکه دی

 ******

دیاد تویه  دَه  سـرتو قار موشودوم

آرروز درگیر مـــنهِ دیار موشودوم

تُرا گوفــتوم  دیگه  خانیت نـَمه یوم

بِخی از امدون خو بیزار موشودوم

راهِ  خانهِ تو خیــــــــلی  کج وکیل بود

خانِت دَه  بدجـــــــــــگه  مِنهِ آغیل بود

شـــــــاوی تاریک امـادُوم  پیشی خانه

چــــــراغ توداغ ولی خیلی خجیل بود

ازو وختــــــــکی بی ملـک و دیاروم

خدایا چیـــــقدر  بی  اختــــــــــیاروم

دزیری پای موشوم  در ملـک دیگرو

پُریشان و پور از گرد و غـــــــباروم

ریشخِـندی ارکس و ناکس شودوم مه

که چون افـــــغانی یوم بی اعتـباروم

چند سال شده اســـــتوم د ملک ایران

گائی کار مُوکونوم گائی بیــــــکاروم

قُوچاقی زندگی مونوم د ینــــــــــجی

اگر مار گــــــــیر کِنه  آوزُو د داروم

خــــــــدایا چره د دادیم نمیــــــــرسی

چیقس دیره که ما چیم انتــــــــظاروم

 

آبی مره جدا کدی

 د بابگگ سودا کدی

 

سرخ و سوز کلو دیدی

 دنیای مره تباه کدی

 

پیسه ره سر دسر کدی

  تو مره در بدر کدی

 

صبای مره چورت نزدی

  نصیب بابی کر کدی

 

ای دارایی ره چیز کنوم

 ای بابی پیر ره چیز کنوم

 

خانه وویرو ره چیز کنوم

 ای زندگی ره چیز کنوم

 

از یک سو بچه اندر موگه

از یک سو بابی کر موگه

 

گوش و بینی مه پر شده

  نوسه گدای گر موگه

 

آخر در تو دختربودوم

 یک توته ای جگر بودوم

 

د زور مره د شوی ددی

  از خود خو کی خبر بودوم؟

 

دخانه تو نلغه بودوم

 ناز دانه ای آیه بودوم

 

ازخانه خو که بور کدی

 ۱۲ ۱۳ ساله بودوم

 

آبی بوگی چیز کار کنوم

 گیله ازی روزگار کنوم

 

یا خود خوره آتش دیوم

 یا که  اوزو د دار کنوم 

  

افغا نستانم ای کشور  من      

 ای میهن من ای دلبرمن

 

دردامن توپرورده ام من         

 حب تودردل جاداده ام من

 

قربان نامت گردیده ام من       

 ای راحت جان ای مادرمن

 

گردم فدایت ای مادرمن           

 بهرت دهم سرای میهن من

 

بهرت وطن جان ،جانها دهم من

 گردن خصمت ببریده ام من

 

پرورده ای تو مردان وشیران      

 غریده آنها چون قهرمانان

 

نامی برم من ازآن عزیزان       

 که نام اوبود عبدالعلی جان

 

عبدالعلی جان دربرج بهمن     

 شهیدگشت او  ازدست دشمن

 

بابه مزاری آن شیر شیران     

 او ماندیلا بود در ملک افغان

 

خیل ز اعدا و خصم میهن

 می خواست بازوربیرون کند من

 

ازسرزمینی اجدادی مان       

 لطف خدابود بالا سرمن

 

حمد خدا را آورده ام من         

  نجاتم دادند ازدست دشمن

 

سحرچرا به گل نا رمیده می خندد

سپیده دررخ رنگ پریده می خندد

 

گل امید درآغوش خشکسالی  ها

نه برف دیده نه ابر بهار می خندد

 

دوچشم خسته به امید رازهائی خموش

به عشوه ها که نهانی خریده می خندد

 

نگاه دوست زبازار عشق ومستی ها

سپیده صبح که دیده است گریه می خندد

 

به پیشواز سحر درشکست تاریکی

پرنده بال گشوده است ورفته می خندد

 

به آسمان وزمین چشم وبی زبانیی ما

به هرزبان که توگویی به بهانه می خندد

 

عقاب جورگشوده است بال درهمه شهر

زبی خموشیی من غول وار می خندد

 

شب فراق: حاجی اکرم نوری

شب فراق دراز است سحر نمی آید

دلا بسوز که غم مختصر نمی آید

همه به کام دل خویش می رسد اما

چرا زیوسف من هم خبر نمی آید

 

بهار آمد طبیعت شاد و مستند

بهار من دل ما را شکستند

پیامم را رسان باد بهاران

نور ی هم مثل مجنون درگذشتند

 

دلی شکسته بدرگاهت آمدم رحمی

به آه و ناله ء شب گیر واکنم زخمی

نمک بپاشی و یا التیام می بخشی

روا مدار که بیگانه را بود سهمی

 

دلم هر روز وشب با غم قرین است

به آه و اشک و ناله همنشین است

نظر کن ای کریم بر این گدایی

بکن رحمی که دشمن در کمین است

 

محمد ولی علیزاده از مزار
شریف

 مزاری خاک پاکت را ببوسم

مزاری قلب پاکت را ببوسم

 

مزاری گر تو می بودی چه بودی

مزار پر فروغت را ببوسم

 

زمین غرق صفا است و محبت

دیار پر شکوهت  را ببوسم

 

خدایـــــا ملتم آبــــــاد بـــــادا!

که کوه پز زسنگت  را ببوسم

 

بلی این یادگار تلخ و شرین

جهاد پرفتوحت را ببوسم

 

قلم در دستم و گریم برایت

یتیمان عزیزت را ببوسم

 

خوشا آن مادری را همچو فرزند

شهیدان عزیزت را ببوسم

 

رهی  ازادگی گیرید و رزمید

همین امر و شعارت را ببوسم

 

( ولی) بازهم توکل کن به ایزد

من آن مهر و شهامت را ببوسم

 

محمد ضیا سرامد - لیسه عالی معرفت

 

شب بود

بادی آرام می‌وزید

شیشه‌های پنجره را به لرزه می‌آورد

از تاریکی شب هراسیده بودم

در اتاقم نشستم و به آسمان نگاه کردم

منتظر هدیه‌ی نورانی از ستاره‌ها بودم

سیاهی شب

وجودم را تسخیر کرد و برلب‌هایم قفل زد.

دیگران همه در خواب بودند

و من سرمست هوس‌ها

نگاه عاشقانه کردم

به وزش بادهای آرام و نورافشاندن ستارگان

که زیبایی طبیعت را به رقص می‌آورد.

صدای جیرجیرک‌ها به گوش می‌رسید.

آری

نورباری ستاره‌ها

                در این شب تاریک

                             قفل خموشی را از دهانم باز می‌کرد

و برایم امیدی تازه می‌داد

و شب‌های تار را ویران کرد

و یک دریچه امید

                برای من و تو

                                 هدیه آورد.

 

 

  حسین علی امینی ( رها )

 ۲: دگم اندیشی علما و روحانیت
هزاره‌ها در عرصه‌های مختلف علمی، آموزشی زمینه برایش فراهم نبوده است تا شاهد ظهور استعدادهای شان باشیم، اما در عرصه علوم دینی اگر چی امکانات نداشته ولی به جز مانع اقتصادی (برای این که جامعه هزاره یک جامعه فقیر بوده و هست) مانع دیگر برای تحصیلاتش وجود نداشته است. اما با کمال تاسف که ما درین عرصه هم چون سایر عرصه‌ها با فقر کامل تا هنوز به سر می‌بریم. هزاره‌ها سالیان دراز طلبه در نجف و قم و مشهد مقدس داشته است ولی تا کنون (به جز آیت الله الظمی فیاض دام ظله) چهره علمی، خلاق، مبتکر، مجتهد، به جامعه عرضه نکرده است.
دلیل دیگری که موسیقی هزارگی رو به فراموشی رفته است واکنش منفی علما و روحانیون بوده است. علما و روحانیون هزاره چون که فاقد اندیشه و تواناییهای فکری‌اند، همیشه متقلد کور بوده و کور باقی مانده است. کشورهای دیگری که دارای شیعه هستند همواره علمای برجسته، مجتهد، مبتکر و خلاق داشته‌اند مثل ایران، عراق، لبنان و… اما افغانستان، پاکستان، هند، همیشه وظیفه خود می‌دانسته که مقلد باقی بمانند و تمام همتش اجازه جمع آوری وجوهات و اخذ نمایندگی، یکی از مراجع وقت بوده است و بس.
علما و روحانیت ما تا اواخر جهاد به عنوان گروه مرجع جامعه دینی هزاره‌ها مطرح بودند. اینان موسیقی هزارگی را غنای مجسم ‌دانسته و حکم به تحریمش می‌دادند. در حالیکه متون دینی غنا را آن گونه تعریف نکرده‌اند که حقیقت آن معلوم گشته و ماهیت آن معین گردد. فقهای مسلمان در برخورد با پدیده غنا سعی بلیغ نموده‌اند تا کشف ماهیت و تعیین حقیقت آن را از لابلای متون دینی یا فهم عرفی عرب به دست آورند، اما چنانچه اشاره رفت به این امر موفق نه شده‌اند.۱۴ موسیقی هنری است (هم چون شعر که با کلمه، و نقاشی با رنگ، و نمایش، باحرکت خلق میشود)، با آواز ترکیب یافته و اشکال مختلفی این ترکیب انواع مختلفی از آهنگ را پدید می‌آورد که به معنای اعم موسیقی نام دارد. موسیقی از نظر ابزار، فرم، محتوا و اثر به انواع حماسی، غزلی، عاطفی، مذهبی، قومی، ملی، سنتی، مدرن، کلاسیک، سازی، آوازی، ضربی و…. تقسیم بندی می‌گردد که در باره هر کدام قضاوت جداگانه باید کرد و مورد بررسی و ارزیابی از نقطه نظرهای گوناگون هنری، تکنیکی، اثر گذاری، اخلاقی، اجتماعی، فکری، عرفانی، تخدیری، تحریکی و… قرار داده و در باره اش به قضاوت نشسته و حکم صادر کرد.۱۵
ولی علما و روحانیت ما متاسفانه، این اندازه هم توانایی فکری و داشته‌های علمی نداشته و ندارند، که مسایل پیش‌پا افتاده و همه فهم را، به حاشیه ذهن خود‌ها وارد نموده و حوصله‌ی از خود نشان داده تا در کوره سرد و خاموش فاهمه آنان، (پخته اگر نه) لا ا

1,082بازدید

کامنت بسته شده است.