از جاله تا غربت آب های استرالیا

مدبریت ۱۰:۲۰ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش

نخستین بار در بازار سنگماشه دیدمش، از قم بر گشته بود. جوان بود و بسیار خوش سیما. لنگی مدراسی را لیس و قرخ زده بود. با دوستش شانه به شانه راه می رفت. در آن سال ها باسوادترین مردم طلبه های بودند که از ایران بر می گشتند و همه دوست داشتند مانند آنان باشند. مردم محروم ما از مکتب و دانشگاه محروم بودند و تنها راه رسیدن به کمال علمی از مدرسه ها و حوزه های علمیه می گذشت. او روحانی بود و خوش صحبت و خوش قلم. آمده بود که تابستان و تعطیلات آن را در جاغوری بماند و به مردمش خدمت کند. من که کلاس پنجم بودم و کم سن و سال این حسرت را چون بارانی در بیایان در خود فرو می خوردم و در خیال به روحانی شدن و به لنگی مدراسی لیس و قرخ فکر می کردم که هیچگاه محقق نشد. جاوید محمدی را می گویم که اکنون پا به سن گذاشته در غربت استرالیا به کارهای فرهنگی اشتغال دارد.

در کویته پاکستان در مدرسه امام خمینی(ره) درس می خواندم. جوان بودم و دنبال  نام و آوازه. درس های حوزه که تمام می شد پنهانی در موسسه های آموزش زبان انگلیسی آموزش زبان می دیدم. رییس مدرسه با خواندن درس در بیرون از مدرسه مخالف بود. من سر پرغوغای داشتم و در هیچ جا بند نمی شدم. از صبح تا شب دنبال چیزهای نو در دنیای کهن کویته بودم. پیش از ظهرها کلاس درس های حوزه را پی می گرفتم. با تمام شدن آن مثل برق در مکتب می رفتم و دنبال دپلم گرفتن(دوازده پاس) شدن بودم. غروب ها در کلاس نقاشی می رفتم و  به فرمان دلم گردن می نهادم. از قضا هم شعر می گفتم و سری در نوشتن داشتم.

جاوید محمدی نمایشگاه تهران

در این بازار شلوغی خیال و شریعت بود که او در زد و گفت که دوست دارد هم اتاقی ما شود. او را به جا آوردم خیلی فرق نکرده بود. جوان بود و همچنان خوش سیما. دوست جدید هم اتاقی ما زود با ما خو کرد و در گره خوردگی های روحی من، هم خوان ما بود. ما اکنون دوست گرمابه و گلستان بودیم. او با تجربه ای که در نوشتن و دانستن داشت زود همکاری اش را با من آغاز کرد و در تحول فکری و کاری من بی تاثیر نبود. او بر خلاف دیگر طلبه های آن روز انسان نو بود و ایمان عجیبی به نو شدن حوزه های علمیه و ارزش های حوزه ای داشت. مدت که باهم بودیم او در غیاب من، از من  دفاع می کرد و تنگناهای حوزه را بر من می گشود تا بتوانم در بیرون از حوزه درس بخوانم. او به زودی راهی افغانستان شد و در آنجا معلمی پیشه کرد و متاهل شد. مدتی با خانمش که زن به روز بود و درس پزشکی خوانده بود و در امر بهداشت و درمان بیماران در سنگماشه و بابه گامی استوار بر می داشت، کمک کرد. پس از چندی  در مکتب دخترانۀ شهدا در سنگماشه معلم شد و به آنان درس دین آموزاند و سپری محکمی شد در مقابل آنانی که با درس خواندن و اجتماعی شدن زنان مخالف بودند.

وی پس از چندی دوباره به کویته بر گشت و این بار خود مکتب تاسیس کرد و تا کلاس پنجم به کودکان وطنش که سخت محروم بودند درس داد. من هم در کنار او معلمی پیشه کردم و باهم امورات مکتب را پیش می بردیم. او بهترین و خوب ترین مدیر مکتب بود و نیکو مدیریت می کرد و به سلامت و شفافیت در امور آموزش ایمان داشت. او در کنار مکتب در مسجدی پیش نماز بود و مردم را به اخلاق و معنویت فرا می خواند. روزگار می گذشت و او کم کم پا به سن می گذاشت. بچه هایش از وطن به کویته آمده بودند و او در کنار فعالیت های فرهنگی احساس خوش بختی می کرد. من در این مدت دپلم گرفتم، لیسانس هنر- نقاشی خواندم و همکار ایرانیان در خانه فرهنگ ایرانی ها در کویته شدم. اما دوست من تلخی های مهاجرت در کویته را بر نتابید و راهی غربت دیگر شد و به استرالیا رفت.

من به ایران آمدم و ده سال از او بی خبر بودم. فقط از دور می شنیدم که در استرالیا به کودکان فارسی و دین می آموزاند و در کارهای خیریه و امور دینی و اجتماعی مردم مشغول است. شنیده بودم که انجمن دارد و از  طریق انجمن ها به بحران ها و سختی ها و گرفتاری های مهاجرت مردم ما رسیدگی می کند. و برای دور نشدن از فرهنگ و گذشته ای فرهنگی مردمش موسسه و کتاب فروشی ای را به نام موسسه فرهنگی اندیشه بنا کرده است و در آن به خدمت کتاب رسانی مشغول است و به اندیشمندان مردمی کتاب می رساند.

در خوابگاه بودم که زنگ زد و گفت که هنوز من را به جا می آورد. گفتم که غافلان را عذر تمام باشد و از دیدارش خوش حال است. به زودی به دیدنش رفتم و از من خواست در نمایشگاه سالانه ای کتاب تهران در امر تهیۀ کتاب با او کمک کنم. با هم چندین روز تمام غرفه های کتاب فروشی های نمایشگاه را گشتیم و بهترین ها را انتخاب کردیم. او در حوزه های مختلف از دین و سیاست گرفته تا تاریخ و فرهنگ و ادب کتاب خرید و نیکوترین ها را برای انسان های نیکو و نیک اندیش در دیار غربت استرالیا بر گزید. در روزهای بعد از میدان انقلاب عکس و پوستر سی دی، فیلم، نرم افزار و لوازم درسی و آموزشی خریدیم و پس از آن از قم بهترین ها و ضروری ترین های دینی را خریداری کردیم و با هواپیما به استرالیا فرستادیم.

غروب تلخی را با او بودم و با تلخی خدا حافظی کردیم و او به وطن غریب دومش برگشت تا آنچه را که به سختی و دغدغه انتخاب کرده بودیم به دوستدارانش برساند.

 

+;نوشته شده

791بازدید

کامنت بسته شده است.