از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وپنجم

مدبریت ۱:۰۶ ب.ظ ۰
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وپنجم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وپنجمFB_IMG_1554963443339
در دوران پیش‌دانشگاهی در دانشگاه بین‌المللی امام خمینی در قزوین، با دوستان دانشجوی دانشگاه و دانشجویان پیش‌دانشگاهی تصمیم گرفتیم که نمایشگاهی از افغانستان، به نام «شانه‌های برفی پامیر» با موضوع افغانستان‌شناسی، برگزار کنیم. برای برگزاری نیاز به مواد فرهنگی بود که نداشتیم. من مسئولیت گردآوری آن را به دوش گرفتم. برای این کار، نخست به تهران در دفتر مطالعات غرب کابل که استاد حمزة واعظی مسئول آن بود، در ارتباط شدم و مقدار کتاب و عکس گرفتم و پس از ارسال آن به قزوین به قم رفتم و با مراجعه به دفتر مرکز نویسندگان افغانستان و دیگر مراکز افغانستانی در قم، آثار فرهنگی که شامل عکس، کتاب، مجله، روزنامه، لباس و مانند این‌ها می‌شدند، گردآوردم و به قزوین رساندم. این همه کافی نبودند، سرانجام تصمیم گرفته شد که نمایشگاه انفرادی نقاشی‌ برگزار کنم. مقدار تابلوی نقاشی داشتم و چند تایی دیگر نقاشی کردم. این‌گونه شد که نخستین نمایشگاه و جشنوارة فرهنگی افغانستان‌شناسی در دانشگاه بین‌المللی امام خمینی برگزار شد. در روز افتتاحیه، رئیس دانشگاه، دکتر سلطان حمید سلطان، عضو هیأت علمی دانشگاه و من به عنوان دبیر جشنواره، سخنرانی کردیم. سخنرانی من دربارة روابط فرهنگی ایران و افغانستان، از یگانگی تا بیگانگی بود. شرح این یگانگی و بیگانگی، برای دانشجویان غرورآفرین بود؛ زیرا با آنان از شکوه فرهنگی سخن گفته می‌شد که در تاریخ فرهنگی مردم افغانستان و فارسی‌زبانان، بی‌نظیر بوده است و برای ایرانیان نو، چون آنان از افغانستان جز جنگ و خشونت نشنیده بودند و تنها میراث‌دار این شکوه‌مندی فرهنگی و ادبی را ایرانیان کنونی می‌دانستند. برای استادان ادبیات فارسی خاطره‌آفرین بود؛ زیرا احساس می‌کردند، به یک سفر تاریخی فرهنگی فراخوانده شده‌اند.
نمایشگاه، سه روز دوام کرد و پس از پایان نمایشگاه، دانشجویان افغانستانی دانشگاه علوم پزشکی قزوین، این نمایشگاه را در سالن اجتماعات دانشگاه، برای سه روز برگزار کردند و در پایان آن، وسائل فرهنگی را جمع کردم و دوباره به تهران و قم رساندم. اکنون که به آن روزها فکر می‌کنم که بدون دریافت هیچ مزدی فقط برای فرهنگ دیار و مردم‌مان، این همه می‌دویدیم و انرژی داشتیم، تعجب می‌کنم. آن زمان، همه برای فرهنگ و ادب فارسی و مردم افغانستان و فارسی‌زبانان بسیجی‌وار و داوطلبانه کار می‌کردیم و توقع هیچ مزدی و تعریفی از کسی نداشتیم. اکنون که به نسل پس از خود نگاه می‌کنم که وقتی یک کار سادة مردمی را انجام می‌دهند، توقع دارند که همه دست‌بوس باشند، به نسل پاک و سادة خودم افتخار می‌کنم.
در دوران دانشجویی متوجه شدم که بورسیة دانشجویی من «دانش و آموزش هنر» است و این رشته بسیار پرهزینه است و من هیچ حمایت‌گری ندارم و بدتر این‌که بورسیه‌ام «بند ب» است؛ یعنی هیچ کمک هزینة درسی دریافت نمی‌کنم، به ناچار درخواست تبدیل رشته‌ام دادم. در آن روزگار، دوران آزادی و دموکراسی‌خواهی در ایران بود، اوج حکومت فرهنگی ایرانیان و ریاست جمهوری خاتمی که روزنامه‌نگاران نام و آوازه داشتند. من که عشق نوشتن و روزنامه‌نگاری داشتم، درخواست دادم که رشتة روزنامه‌نگاری بخوانم. این درخواست پذیرفته شد و از آن‌جایی که این رشته فقط در تهران و در دانشگاه علامه‌ طباطبایی بود، پس از گذراندن پیش‌دانشگاهی با معادل (نوزده از بیست) به دانشگاه علامه‌طباطبایی در تهران معرفی شدم.
ایران‌گردی، یکی از برنامه‌های خوب دانشگاه بین‌المللی امام خمینی بود که در فرصت آموزش پیش‌دانشگاهی به همدان، اصفهان، شوش، اهواز، تبریز، مازندران و رشت سفر کردیم و در این سفرهای علمی و تفریحی یا شعر می‌خواندم و یا مجری برنامه‌های فرهنگی بودم. این همکاری‌های فرهنگی باعث شدند که مسئولان دانشگاهی ایران، بورسیه‌ام را از «بند ب» به «بند الف» عوض کنند. بورسیة بند الف، در هر ماه بیست هزار تومان بود که در آن روزها، پولی خوبی بود. با آن پول هزینة درس و بقیة مخارج زندگی و درمان را پرداخت می‌کردم. این پول شش ماه در شش ماه پرداخته می‌شد و بسیار پر برکت بود. در کنار آن روزهای آخر هفته را کار ساختمانی می‌کردم که کمکی به هزینة درس‌هایم می‌شد. در دورانی که در قزوین بودم، استاد معماری از لومان جاغوری، همه‌کارة دانشگاه بود، سال‌ها بود در قزوین با خانواده‌اش زندگی می‌کرد و در کارهای معماری و ساختمان‌سازی معروف شده بود. ایشان در داخل دانشگاه به من کمک کرد که برای غذا پول ندهم و روزانه در برابر چهار‌صد تومان، کاشی و سرامیک کار کنم. این همکاری او باعث شد که گَرد فقر از صورتم گرفته شود و وضعیت مالی‌ام که هیچ حمایت‌گری نداشتم، سامان بگیرد.
در دانشگاه بین‌المللی امام ‌خمینی در قزوین، دوستان دانشجوی افغانستانی داشتم که همه فرشته بودند. استاد ظاهر نوری، کارمند کنونی وزارت‌خارجه، استاد حاجی که اکنون در کانادا زندگی می‌کند، دکتر یحیا یعقوبی، پزشک در تهران، قاسمی پسر ضابط اکبر قاسمی، وکیل مردم غزنی از ناور، استاد حفیظ عارفی که از ایشان بی‌خبرم و… که یاد آن‌ها، تمام وجودم را سرشار از شادی و خوشحالی می‌کند. آنان آن قدر پاک و بی‌آلایش بودند که نمی‌شود در کلام آورد.
در سفر تفریحی و گردش علمی که به رشت، شمال ایران، داشتیم، دست به شوخی خطرناکی زدم که پسین‌ها، شوخی محافل دانشجویان و استادان شده بود. در این سفر دختران و پسران دانشجو، جداگانه مسابقة ورزشی داشتند و من هم در بخش فرهنگی همکار گروه بودم. ما باید به برندگان مسابقه از طرف دانشگاه و گروه فرهنگی و ورزشی جایزه می‌دادیم. جوایز که دسته‌بندی شدند، جوایز دختران را سمت چپ گذاشتیم و جوایز پسران را جدا بسته‌بندی کردیم. وقتی دوستانم بیرون رفتند، من که دلم برای یک اتفاق خنده‌دار لک زده بود، فوری چند تایی از جوایز دخترانه و پسرانه را جابه‌جا کردم. شب که جوایز داده شدند، موج خنده سالن را پر کرد و من هم از خنده بالا و پایین می‌پریدم و از این‌که شوخی‌ام گرفته است، خوشحال بودم. در این جوایز، وسائل خاص دختران با پسران جابه‌جا شده بودند و به یکی از دوستانم وسائل ویژة دخترانه و مقدار هدایای زنانه رسیده بود که حاضر نبود، پس بدهد، سرانجام جوایز را دوباره به صاحبان‌شان برگرداندیم و اوضاع عادی شد؛ اما تا مدت‌ها همه از این جابه‌جایی با خوشی و خاطرة ماندگار سفر، یاد می‌کردند؛ اما نمی‌دانستند که کار چه کسی بوده است، فکر می‌کردند اتفاقی بوده است.

30بازدید

پاسخی بگذارید »