از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وششم

شریعتی سحر ۴:۵۰ ب.ظ ۰
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وششم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وششمFB_IMG_1554718889668
با معرفی‌نامة آموزشی از دانشگاه بین‌المللی امام خمینی به تهران در دانشگاه علامه طباطبایی در دانشکدة علوم اجتماعی، گرایش روزنامه‌نگاری معرفی شدم. نامه را به وزارت علوم بردم و پس از گرفتن معرفی‌نامة جدید، به ساختمان مرکزی دانشگاه علامه طباطبایی رفتم و پس از ثبت‌نام به دانشکدة علوم اجتماعی معرفی شدم. در دانشکدة علوم اجتماعی ثبت نام کردم و به صنف درسی معرفی شدم. وقتی وارد صنف شدم، همه نگاهم کردند. استاد به چهره‌ام عمیق نگریست و گفت که ترکمن هستید، چیزی نگفتم. در آن حالت هیچ چیز به زبانم نیامد. استاد که به‌هم‌ ریختگی من را دید، گفت که دوست جدید و هم‌کلاسی تان باید مشهدی باشد. بعد درس را ادامه داد و من فقط به تخته نگاه کردم و هیچ نگفتم. این‌گونه شد که تا پایان آن سال، من مشهدی بودم و هیچ کس از شهروندی من نپرسید؛ چون وقتی فارسی‌گویی، نوشتن، خواندن و اهل‌ادب بودن من را می‌دیدند، یقین می‌کردند که مشهدی‌ام. من هم تلاش می‌کردم، چیزی نگویم؛ چون افغانستانی و به قول ایرانیان افغانی بودن، اگر جرم نبود، کم‌تر از جرم نبود؛ اما در سال جدید که بیشتر با دوستان ایرانی خو گرفتم و با استادان دوست شدم، عده‌ای چون اردو و انگلیسی‌ام خوب بودند و در انگلیسی و فیلم و موسیقی هندی آنان را کمک می‌کردم، فکر می‌کردند که پاکستانی‌ام. در آن سال‌ها، انگلیسی‌ام خوب بود و استادان انگلیسی از صنف معافم کرده بودند. در ترجمة متن‌های انگلیسی با دوستان ایرانی‌ام کمک می‌کردم که باعث شده بود همة هم‌صنفی‌هایم با من خوب باشند، احترام داشته باشند و به دوستان جدیدشان معرفی کنند که ایشان زبان‌دان است. در ایران آن زمان، حرف زدن با زبان انگلیسی«کلاس» داشت، مهم بود؛ اما با عدة دیگری که صمیمی‌تر شده بودم، می‌دانستند که افغانستانی‌ام. دوستی و هم‌صنفی‌بودن باعث شده بودند که تعلق داشتن به سرزمین و قومی کم‌رنگ شوند. در عوض دوستی، رفاقت و هم‌کاری پررنگی داشتیم که احساس غریبه بودن و تنهایی را در من کم‌رنگ می‌کرد.
دانشگاه‌های ایران در آن سال‌ها امکانات زیادی نداشتند. یکی از مشکلات دانشجویی خوابگاه بود. من در خوابگاه با یازده دانشجوی کُرد ایرانی هم‌اتاقی شده بودم که نه فرش درست داشتیم و نه تشک و پتو(رخت‌خواب) و مجبور بودیم همه را تهیه کنیم. آنان، رخت‌خواب از شهرستان آورده بودند، من باید پیدا می‌کردم. این‌گونه شد که نزدیک به یک سال بدون رخت‌خواب بخوابم. بعد از پایان سال برایم رخت‌خواب تهیه کردم. در این مدت، شب‌های زمستان که سرما زیاد می‌شد، زیر گوشة لحاف دانشجویان دیگر می‌خوابیدم. به یاد دارم شبی را که بسیار سرد بود، هرچه تلاش کردم که کوشة لحاف یکی را پیدا کنم، نشد. سرانجام لباس‌های دوستان دانشجویم را جمع کردم و زیر آن‌ها خوابیدم و شب آرام و گرمی داشتم و به قولی (شب سَمور گذشت و لب تنور گذشت‏.)
در صنف یک مامان (مادر) و یک بابایی داشتیم. مامان صنف ما آن قدر مهربان بود که هیچ وقت نمی‌گذاشت احساس غریبی و تنهایی کنیم. با همه مهربان بود. مشکلات صنفی، درسی و اداری هم‌کلاسی‌‌های‌مان را حل می‌کرد و با من که غریبه می‌نمودم، مهربان‌تر بود. گاهی برای من غذا و شیرینی از خانه می‌آورد.
تازه که تهران آمده بودم، یک‌دست لباس تابستانی داشتم. یک بلوز، شلوار و یک کفش (چپلی) که از کویته با خود آورده بودم، لباس دیگری نداشتم. فصل خزان بود و هوا سرد شده بود. وقتی مامان می‌پرسید که هوا سرد شده است، لباس گرم بپوش، می‌گفتم که لباس‌هایم در قزوین مانده‌اند، به زودی می‌روم و می‌آورم. او نمی‌دانست که پول و لباس ندارم. هوا که زیاد سرد شد، مامان نگران شد. روزی از من پرسید که لباس‌هایت را نیاورده‌ای؟ گفتم که لباس‌هایم را در خوابگاه دانشگاه بین‌المللی امام خمینی گذاشته‌ بودم، با رفتن دانشجویان خارجی، به نظرم گم شده‌اند. گفت مشکلی نیست. با هم از بازار ولی‌عصر می‌خریم. شاید بازار لباس را بلد نیستی. چیزی نگفتم. چند روزی که گذشت، کمی برف آمد و من با لباس تابستانی و کفش که شبیه دمپایی بود، سر صنف آمدم. مامان طرفم نگاه کرد که مانند گنجشکِ مانده در برف و باران در خود فرورفته‌ام، بعد از درس من را به گوشه‌ای برد و گفت چرا لباس نگرفته‌ای، هیچ نگفتم. تلاش کردم که خودم را گرم نشان بدهم و پرنشاط باشم؛ اما مامان فهمیده بود. فردای آن روز وقتی از دانشگاه بیرون شدم، صدایم زد. نگاه کردم، داخل موتر بود. پدرش هم همراهش بود. وقتی با پدرش دست دادم، صورتش دیگرگون شد و هیچ نگفت؛ چون دستم سرد بود و پاهایم در برف خیس شده بود. مامان گفت بیا بالا، گفتم که نوبت تمیز کردن اتاق با من است، چاره‌ای ندارم باید بروم. باشد برای روز دیگر، با این حرف، فوری خداحافظی کردم و چون آخر هفته بود، به پسر عمویم، محمدحسین زنگ زدم و به موترشویی ایشان رفتم و با گرفتن کمی پول، یک‌دست لباس زمستانی خریدم. شنبه که سر صنف رفتم. مامان نگاهم کرد و گفت لباس خریدی، با لبخند گفتم که داشتم و می‌خواستم که بهاری زندگی کنم. گفت که کار خوبی کردی، بیمار می‌شدی و بعد مامان چه کار می‌کرد. فردای آن روز، ده هزار تومان برای من آورد و گفت که به عنوان قرض پیشت باشد و هر وقت یافتی پس بده و هرگز قبول نکرد که پس بگیرد. مامان صنف، بعد از پایان دورة لیسانس یا کارشناسی فوق‌لیسانس در دانشگاه اصفهان قبول شد و تا مدتی از من خبر می‌گرفت؛ اما پس از چندی، رابطة‌مان قطع شد و دیگر خبری از ایشان ندارم.
بابایی صنف، کلان‌سال صنف ما بود. برنامه‌های ورزشی و تفریحی را هماهنگ می‌کرد. در خوابگاه به مشکلات هم‌صنفی‌ها می‌رسید. مشکلات بین مان را حل می‌کرد و به مشکلات درسی‌مان رسیدگی می‌کرد.
در این دانشگاه به جز من دو افغانستانی دیگر نیز درس می‌خواندند. احمد رشاد بینش از قزلباش‌های چنداول کابل، باشندة مشهد بود که گاهی ایرانی مشهدی بود و گاهی خود را کانادایی معرفی می‌کرد. او هم‌صنفی من بود و روزنامه‌نگاری می‌خواند. بینش چهرة ایرانی داشت و هیچ‌کس نمی‌فهمید اهل کجا است. آدم باسواد، اهل مطالعه، جوان و پرتحرک که مکتب را در ایران خوانده بود. او هیچ مشکلی در درس‌ها و روابطش نداشت. بینش در سال سوم دانشگاه، درس را رها کرد و به لندن و سپس به امریکا رفت و اکنون هیچ خبری از ایشان ندارم. او برای دو سال هم‌اتاقی‌ام بود و بسیار با هم مهربان بودیم. دوستی از آذربایجان ایران داشتیم که ایشان نیز هم اتاقی ما بود. با هم بسیار صمیمی بودیم. بینش یک‌بار هدیه‌ای از امریکا برای ما فرستاده بود. من و دوست آذری‌ام که اکنون خبری از ایشان ندارم، با شوق تمام هدیه را باز کردیم. ایشان هدیه را در داخل چند جعبة کوچک جابه‌جا کرده بود. وقتی جعبه‌ها را یکی‌یکی باز کردیم و به جعبة هفتم رسیدیم، با تعجب دیدیم که یک «کاندوم» را با احترام تمام با یک پارچة سرخ پوشانده است. هردوی مان هم خندیدیم و هم تعجب کردیم.
بانو فاطمه رحیمی، هزاره بود. او مددکاری اجتماعی می‌خواند. مکتب را در مشهد خوانده بود. ایشان همکار خوبی برای ما بود که تازه آمده بودیم. او اکنون در امریکا زندگی می‌کند.
در دانشگاه، استادان و دانشجویان با ما خیلی مهربان بودند. در طی چهار سال دوران دانشجویی لیسانس هرگز احساس نکردم که غریبه‌ام. هیچ‌گونه تبعیض و تعصبی از استادان ایرانی ندیدم. برخی از آنان که می‌فهمیدند افغانستانی‌ام، بیشتر با من مهربان می‌شدند. یکی از استادان مهربان گرایش روزنامه‌نگاری، دکتر هادی خانیکی بود. ایشان مشاور خاتمی، رئیس جمهور سابق ایران، یکی از بزرگان ایران بود. او دانشمند است که فارسی‌زبانان و ایرانیان کم‌تر دارند. ایشان خراسانی و خیلی به ما شبیه بود. او در دوران لیسانس مانند یک پدر دلسوز با من همکاری داشت و باعث شد که من فوق‌لیسانس قبول شوم؛ اما بیرون از دانشگاه، اوضاع فرق می‌کرد. بیشتر مردم عادی ایران و به ویژه کارگران عادی به شدت با افغانستانی‌ها بد بودند. این بد بودن گاهی در حد دشمنی پیش می‌رفت. افغانستانی که ایرانیان افغانی می‌گفتند، بیشتر هزاره‌ها بودند. اقوام دیگر افغانستان اگر به خودشان می‌رسیدند، افغانستانی به حساب نمی‌آمدند. من در بیرون از دانشگاه، گرفتار این زندگی مهاجرتی بودم که گاهی در حد مرگ آزاردهنده بود. روزی در کنار دانشگاه، چند جوان از من خواست که کمک کنم، موترشان راه بیفتد. وقتی در کنار دانشگاه داخل کوچه شدم، دیدم که چند جوان دیگر نیز منتظرند. آنان دل‌شان شوخی و مستی می‌خواستند. باید انرژی جوانی‌شان را سر من مصرف می‌کردند. می‌خواستند لحظه‌ای خوش بگذرانند. من شخص مناسب برای شاد کردن آنان بودم. وقتی خواستم فرار کنم، حلقه‌ام کردند و تا توانستند من را فوتبال کردند و خندیدند. وقتی از نفس افتادم، رهایم کردند و رفتند و من با بدن رنجور به خوابگاه برگشتم.

33بازدید

پاسخی بگذارید »