از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وهفتم

شریعتی سحر ۶:۲۴ ب.ظ ۰
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وهفتم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وهفتمFB_IMG_1554963443339
چهار سال در دانشگاه علامه‌طباطبایی در تهران، علوم‌اجتماعی را با گرایش روزنامه‌نگاری خواندم. رشته‌ای که آن را به خاطر نوشتن، پژوهشگری، گزارشگری و نگاه متفاوت و روزنامه‌نگارانه به جامعه، برگزیده بودم. چهار سال را با علاقة بالایی درس خواندم. نمره‌هایم به جز درس‌های ریاضی و آمار، پایین‌تر از نوزده از بیست نبودند. در این مدت همواره در دانشگاه بین یکی از سه‌بهترین بودم. دلیل این تلاش، افغانستانی بودن من بود. احساس می‌کردم که نگاه استادان و دانشجویان نسبت به من «عمله» و کارگر است. ایرانیان، افغانستانی‌ها را چیزی فراتر از عمله نمی‌شناختند. آنان هرچه دیده بودند، عمله و کارگر دیده بودند و این نگاه باعث شده بود که افغانستانی‌ها کم‌تر در مراکز علمی ایران راه داده شوند. تلاش می‌کردم که این نگاه را دست‌کم در دانشگاه علامه‌طباطبایی عوض کنم. خوب درس بخوانم و نفر اول باشم تا استادان و دانشجویان باور کنند که اگر به افغانستانی‌ها فرصت داده شود، می‌توانند بهترین باشند. این اول بودن باعث شد که خودم را در رقابت با تمام دانشجویان ببینم و تلاش بکنم که از همه پیشی بگیرم. از این‌رو، روزها یا درس می‌خواندم و یا در کتاب‌خانه مطالعه می‌کردم. شب‌ها تا ساعت سه شب بی‌وقفه کتاب می‌خواندم، می‌نوشتم و مطالعه می‌کردم. در این مدت هرچه کتاب مرتبط به رشته‌ام بود و برخی از کتاب‌های ادبی، تاریخی، مردم‌شناختی و انسان‌نگاریِ کتاب‌خانة دانشگاه علامه طباطبایی را یک‌بار و چند بار مرور کردم و سرانجام تصمیم گرفتم که باید عضو کتاب‌خانة «فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی» شوم و کتاب بگیرم تا به منابع اصلی دسترسی داشته باشم. این کتاب خواندن‌ها همراه شد با درس‌های آزاد بیرون از دانشگاه که به طور مدام در آن‌ها شرکت می‌کردم. در دانشگاه تهران درس‌های دکتر مصطفی ملکیان را می‌رفتم و تا زمانی که دایر می‌شدند، یک روز ترک نکردم. درس‌های ادبیات دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی که از نماز واجب‌تر بود. این درس‌ها که در دانشگاه تهران ارائه می‌شدند، علاقه‌مندانی زیادی داشتند که بسیاری وقت‌ها جا برای علاقه‌مندان نمی‌ماند. از این‌رو، زودتر از وقت می‌رفتم، با آن هم گاهی در ته سالن جا می‌یافتم. وقتی درس‌های این استادان با محدودیت روبه‌رو شدند، به انتشارات بلخ (بنیاد نیشابور)، به سرپرستی استاد فریدون جنیدی راه یافتم و در صنف‌های درسی این نهاد علمی، شاهنامه و زبان پهلوی خواندم. استاد جنیدی، شاهنامه‌شناس بود و زبان پهلوی را به شیوة خودش درس می‌داد. این نهاد، علاقه‌مند به مطالعات زبان‌شناسی و اسطوره‌شناسی‌ام کرد. این‌گونه شد که به صنف‌های منظم و دوره‌ای اسطوره‌شناسی دکتر جلال ستاری (زادهٔ ۱۳۱۰ رشت) محقق، اسطوره‌شناس و اندیشمند ایرانی، شرکت کردم و دورة آن را کامل فراگرفتم. این دوره، چشم من را به گذشتة علمی و فرهنگی پارسی‌زبانان و جهان باز کرد و باعث شد که علاقه‌مند به مطالعات مردم‌شناسی و فرهنگ شفاهی شوم که ثمرة آن کتاب‌هایی‌اند که در این سال‌ها در مورد فرهنگ‌شفاهی مردم هزاره نوشته‌ام.
چهار سال دوران دانشگاه در مقطع لیسانس، فرصت خوبی برای مطالعه، آموختن و کار بود. در این مدت ضمن درس و فراگیری آموزش‌های فرادرسی، نزدیک به دو سال در حوزة هنری، سازمان تبلیغات اسلامی در بخش معرفی کتاب کار کردم. در این مدت به ناچار نزدیک‌به پنج‌صد جلد کتاب را خواندم و پس از خلاصه‌گیری در سایت آن سازمان نشر کردم. برخی از این کتاب‌ها در حوزة شعر، داستان کوتاه، رمان و نقدهای ادبی و علمی بودند. خواندن و نوشتن دربارة این کتاب‌ها، مسیر نویسنده‌شدن را برایم باز کرد. همزمان با آن در رادیو فرهنگ ایران به عنوان نویسنده و مجری مشغول به کار شدم که در این سازمان فرهنگی و خبری نزدیک به چهار سال کار کردم. این نهاد رسانه‌ای دروازه‌های رسانه‌های ایرانی را به رویم گشود و باعث شد که اجرای رادیویی یاد بگیرم، نوشتن برای رسانه‌ها را بیاموزم و یاد بگیرم که مجری و سخنران باشم. کار کردن در نهادهای رسانه‌‌ای ایران راهم را به روزنامه‌ها باز کرد و چنین شد که مدتی برای روزنامة همشهری نوشتم و مدتی هم با روزنامه‌های گوناگون ایران کارهای خبری و گزارشی کردم که باتأسف به خاطر بسته شدن روزنامه‌ها در دوران ریاست جمهوری خاتمی، کار مدام و پایدار امکان نمی‌یافت.
سال‌های هفتادونه و هشتاد مراکز فرهنگی افغانستانی‌ها در تهران فعال بودند. یکی از مراکزی که پربرکت بود، دفتر مطالعات غرب کابل به سرپرستی استاد حمزة واعظی بود. در این مرکز با فرهنگیان زیادی آشنا شدم، استاد پیک را این‌جا دیدم و به کمک استاد بشیر رحیمی به حوزة هنری معرفی شدم. در این سازمان، دفتر شعر و قصة افغانستان نیز فعال بود که بخش شعر را سید ضیای قاسمی مدیریت می‌کرد. این دفتر برای شاعران افغانستانی عصرهای پنج‌شنبه دفتری در نظر گرفته بود که شاعران، نویسندگان و فرهنگیان افغانستانی در آن گرد بیایند و تجربه‌های‌شان را همگانی کنند. این نشست ادبی نخست در نمازخانه دایر می‌شد و سپس صاحب دفتر و سالنی برای شعرخوانی شد. تا سال ۱۳۹۰ خورشیدی عضو اصلی این نشست هفتگی بودم. این فرصت ادبی راهم را در نشست‌های ادبی ایرانیان باز کرد و باعث شد که شعر و نقد ادبی را جدی بگیرم.
دفتر شعر افغانستان در حوزة هنری تهران، مرکز فرهنگی بود که شاعران زیادی با شرکت در نشست‌های هفتگی آن، شاعر شدند، بالیدند و اکنون از بهترین شاعران و منتقدان ادبی‌اند. در این نشست‌ها به طور مدام من، سید ضیای قاسمی، محمد حسین محمدی، سرور رجایی، علی مدد رضوانی، شکریه عرفانی، محمد عرفانی، عارف جعفری، منیژه تمنا، محمد حسین فیاض و… شرکت می‌کردیم و با این دیدوباز دید هفتگی فرهنگی بود که «خانة ادبیات افغانستان» با اعضایی که ذکر شد، شکل گرفت. خانة ادبیات افغانستان پس از چند سال فعالیت جدی، جشنوارة فرهنگی و ادبی «قند پارسی» را بنانهاد که حاصل آن شش دوره، برگزاری موفقیت‌آمیز این جشنواره است. در جشنواره‌های «قند پارسی» ضمن معرفی شعر و داستان جوان افغانستان در هر دوره از یکی از بزرگان نکوداشت می‌شد که سنت نیکویی بود. در این جشنواره‌ها ضمن تلاش‌های شبانه‌روزی چند ماهه، بیشتر در بخش علمی و داوری فعالیت داشتم. خانة ادبیات افغانستان اکنون ضمن حفظ مرکزیت آن در تهران، در اصفهان و کابل نیز نمایندگی دارد. در دفتر کابل، ضمن برگزاری مداوم «شب‌های کابل»، کتاب‌هایی را نیز با نشر تاک به چاپ رسانده است.
سال ۱۳۸۲خورشیدی، از دانشگاه علامه طباطبایی از مقطع لیسانس در رشتة علوم اجتماعی، گرایش روزنامه‌نگاری، دانش‌آموخته شدم. این فارغ‌تحصیلی باعث نگرانی‌ام شد؛ زیرا ادامة تحصیل در ایران کار سختی بود و برابر بود با اخراج شدن از ایران که باعث می‌شد، راه رفته ناتمام بماند. از این‌رو، تلاش کردم که ضمن تدریس در مکتب استاد نادر موسوی که برای افغانستانی‌های ساکن تهران، غنیمت بزرگی بود، در فکر ادامة تحصیل باشم. برای یک افغانستانی عبور از کارشناسی (لیسانس) و راه‌یابی به کارشناسی‌ارشد، (فوق‌لیسانس) در آن‌ سال‌ها، عبور از هفت‌خوان رستم بود. تنها امیدی که داشتم، دکتر هادی خانیکی، معاون علمی وزارت علوم بود که ایشان هم دستم را گرفت و من را دوباره در همان دانشگاه، در سر صنف نشاند.

27بازدید

پاسخی بگذارید »