از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وهشتم

شریعتی سحر ۷:۰۱ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وهشتم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وهشتمScreenshot_۲۰۱۹۰۶۱۵-۲۳۰۵۱۴_1
فوق‌لیسانس یا کارشناسی‌ارشد را در دانشگاه علامه‌طباطبایی در تهران، در رشتة علوم‌ ارتباطات اجتماعی خواندم. علوم ارتباطات اجتماعی به وسائل ارتباطی و اطلاع‌رسانی مانند رادیو، تلویزیون، مطبوعات و بسیاری دیگر از مظاهر علم و فناوری در حوزة اطلاع‌رسانی و ارتباطات بین انسان‌ها، ارتباطات جوامع، مطالعه و تحقیق در زمینة ارتباطات و انتقال اطلاعات و تلاش در جهت بهبود سیستم‌های ارتباطی و اطلاعاتی می‌پردازد. پیش از این‌که درس را شروع کنم، دو ترم منتظر ماندم تا راه به دانشگاه بیابم. در این مدت، نخست برای شش ماه در شیراز همراه با دوستانم، مزار شیخ اجل سعدی شیرازی را سنگ‌‌فرش کردم. یکی از آشنایانم کار سنگ‌فرش‌ را گرفته بود و من هم با ایشان مشغول به کار شدم. در دوران کار به خاطر علاقه به حضرت سعدی، کتاب‌هایش را چند بار خواندم و کتاب‌های چندی را در شناخت حضرت استاد مطالعه کردم. روی یکی از سنگ‌فرش‌ها، تاریخ پایان کار و نامم را نوشتم و چهار سال بعد وقتی به زیارت حضرت سعدی رفتم، هنوز بود. پس از پایان کار به بندر عباس رفتم و مدتی با پسر عموهایم شیرجان و محمد جان مشغول کار ساختمانی، کاشی و سرامیک شدم. مهرماه سال ۱۳۸۳ بود که از تهران زنگ زدند که در دانشگاه برای دورة کارشناسی‌ارشد قبول شده‌ام. به تهران بازگشتم و نامة قبولی وزارت علوم را به ساختمان‌مرکزی دانشگاه علامه‌طباطبایی بردم. در دفتر معاون علمی دانشگاه، زنی دفتردار بود که رابطه‌اش با افغانستانی‌ها خوب نبود. وقتی نامه‌ام را دید، به تندی گرفت و گفت:«دانشجویان ما پشت کانکور مانده‌اند، وزارت یک افغانی را به ما معرفی کرده است». بعد با دست اشاره کرد که بیرون و من بیرون رفتم. پس از یک هفته آمدورفت، جواب نامه را گرفتم و به دانشگاه بردم و مشغول به درس شدم. استادان و دانشجویان با دیدن دوباره‌ام در دانشگاه خوشحال شدند و من نیز گویا جهانی به من بخشیده باشند، شروع به درس‌خواندن کردم. در دوران کارشناسی‌ارشد، آن قدر زیاد درس می‌خواندم که دانشجویان نامم را «خرخوان» دانشگاه گذاشته بود. این خرخوانی درس‌ها آن قدر شدید بود که از تفریح، شادی، ورزش و سفر باز مانده بودم تا دوستی به نام «مهدی جلیلی» یافتم. ایشان با دوست دیگر مان «شایان ربیعی» من را از دنیای درونی‌ام به دنیایی بیرونی برد. مهدی و شایان شاعر بودند و بسیار عالی شعر می‌گفتند. با ایشان در دانشکدة علوم اجتماعی برنامة هفتگی شعر برگزار کردیم. دوستان شاعر و علاقه‌مند به شعر افزایش یافتند و سرانجام برنامة تفریحی هم شکل گرفت. چنین شد که جمعه‌ها کوه گردی می‌رفتیم و روزهای تعطیل پارک‌گشتی و دیدوبازدید از موزه‌ها و کتاب‌فروشی‌های میدان انقلاب که بهترین و بیش‌ترین کتاب‌های منابع درسی‌ام را با مشورت ایشان در این سال‌ها خریداری کردم. در آن زمان سی‌درصد درآمدم را به خریدن کتاب اختصاص می‌دادم که ثمرة آن کتاب‌خانة شخصی در کابل شد که در آن، بالای دوهزار جلد کتاب گرد آمده‌اند.
دانشگاه علامه طباطبایی و وزارت علوم ایران، من را با بورسیة نیمه‌رایگان قبول کرده بودند. این نوع بورسیه برای من سنگین بود؛ چون باید نزدیک به پنج میلیون تومان پیش از فارغ‌تحصیلی به دانشگاه می‌پرداختم. چنین شد که شروع به کار کردم. درس‌ها چون بعد از ظهر بودند، قبل از ظهر در پژوهشکده‌ای مشغول به کار شدم و نزدیک به دو سال در آن‌جا کار کردم و با تحقیق به صورت عملی آشنا شدم. همزمان با استاد حسن انوشه کتاب «افغانستان در غربت» گزیدة شعر و زندگی‌نامة شاعران مهاجر افغانستان را در آوردم. با استاد نراقی، فرهنگ سه جلدی فارسی افغانستان را کار کردم که اکنون به صورت بسیار عالی چاپ شده‌اند. هم‌زمان با آن با استاد محمدحسین محمدی و دیگر اعضای خانة ادبیات افغانستان مجلة ادبی فرخار را نیز در می‌آوردیم.
در سال‌های پایانی دانشگاه، با پروژه‌ای همکار شدم. من مسئول فارسی‌زبانان افغانستان و تاجیکستان این طرح بودم. مطالبی از نویسندگان این دو کشور را بدون ذکر منبع در وبلاکم می‌گذاشتم و واکنش مالکیت‌معنوی نوشته‌ها و خوانندگان را ارزیابی و پس از دو ماه آمار و داده‌هایی از این واکنش‌ها را با نرم‌افزار «پی‌ایس‌ایس» در می‌آوردم. عنوان این پروژه «حقوق مالکیت معنوی در فضای مجازی» بود. دوستانم بخش ایران را به عهده داشتند. من خطر کردم و شروع کردم به گذاشتن مطالب بدون ذکر منبع در وبلاکم. چند هفته نگذشته بود که اول سخی‌داد هاتف فریادش درآمد و سپس حسین مبلغ و من خوشحال شدم و شروع کردم به ثبت واکنش‌ها که این بار اوضاع بدتر شد و حسین مبلغ در سایتی مرا سارق خواند و خواست که دست از برداشتن مطالب وی بردارم. نشر شدن این واکنش‌ها همه چیز را خراب کرد و من هم به خاطر موفقیت طرح توضیح داده نتوانستم. سرانجام طرح با موفقیت پایان یافت و داده‌های آماری آن کمک کرد که (حقوق مالکیت معنوی) در ایران جدی گرفته شود؛ اما من باید فرصتی می‌یافتم تا این طرح را توضیح می‌دادم که دیگر دیر شده بود.
دوران کارشناسی ارشد به خوبی پایان یافت و با معادل نوزده و با دفاع از پایان‌نامه‌ام به عنوان «تحلیل گفتمان‌های مسلط و حاشیه در افغانستان» با نمرة نوزده‌ونیم، از دانشگاه، دانش‌آموخته شدم. هزینة دانشگاه را با پس‌انداز خودم و کمک قربان‌علی رضایی و شاولی مارسنگ پرداختم و برای دورة دکتری دوباره به رایزنی پرداختم. وقتی ناامید شدم به بندر عباس نزد پسرعموهایم رفتم و شروع به کار ساختمانی کردم. در دوران کار در بندر عباس روزی یکی از همکارانم تلفن زد که یکی از نوشته‌هایم در تهران نامزد جایزة دوم مقاله‌نویسی در ایران شده است و برای دریافت جایزه در برنامه‌ای شرکت کنم. فردای آن روز به تهران برگشتم و در برنامه شرکت کردم و در شب پایانی برنامه، معاون علمی وزارت علوم را دیدم. به ایشان نامة درخواستی دادم که اجازه بدهند در تهران در دورة دکتری ادامة تحصیل بدهم. ایشان نامه را گرفت و گفت که به دفترم مراجعه کنید. فردا به دفتر ایشان رفتم. در پایان دیدار دست ایشان را محکم گرفتم و گفتم اجازه بدهید در دورة دکتری در ایران درس بخوانم. من عاشق زبان فارسی‌ام، اجازه بدهید، زبان مادری‌ام را علمی یاد بگیرم. ایشان خوشحال شد و گفت که نامت را می‌دهم، می‌توانی درس بخوانی. چنین شد که پس از موافقت وزارت علوم و دانشگاه علامه طباطبایی در رشتة زبان‌شناسی و ادبیات فارسی مشغول به درس شدم.

185بازدید

کامنت بسته شده است.