از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌ونهم

شریعتی سحر ۹:۰۴ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌ونهم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌ونهمScreenshot_۲۰۱۹۰۶۲۰-۰۱۰۵۰۶_1
دانشکدة ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی دانشگاه علامه طباطبایی در ایران معروف بود. استادانی زیادی در آن درس می‌دادند که نام برخی از آنان به من انرژی و قدرت می‌بخشید. دکتر سیروس شمیسا، دکتر میر جلال‌الدین کزازی، دکتر سعید حمیدیان، دکتر کورش صفوی، دکتر ویدا شقاقی، دکتر محمد دبیرمقدم، دکتر اسماعیل تاج‌بخش، دکتر رضا مصطفوی سبزواری، دکتر عباس‌علی وفایی استادانی بودند که نام و آوازه‌ای داشتند و مدتی به صورت آزاد در صنف‌های آنان شرکت کرده بودم. اکنون باید دانشجوی آنان می‌شدم. روز اولی که سر صنف رفتم، دکتر اورنگ ایزدی دستور تطبیقی درس می‌داد. این درس آن قدر شیرین بود که نفهمیدم کی تمام شد. پس از آن هر روز با عشق تمام سرصنف‌ها می‌رفتم، درس می‌خواندم، مطالعه می‌کردم و امتحان می‌دادم. دکتر عباس‌وفایی به ما دستور تخصصی درس داد، دکتر سیروس شمیسا، رمان‌نو، دکتر میر جلال‌الدین کزازی، شاهنامه، دکتر سعید حمیدیان، نثر تاریخی، دکتر کورش صفوی، دکتر ویدا شقاقی، دکتر محمد دبیرمقدم، زبان‌شناسی و… که هرکدام در تخصص‌شان استاد تمام بودند. در این میان درس‌های دکتر میر جلال‌الدین کزازی را به خاطر شاهنامه و پارسی‌گویی ایشان ترک نمی‌کردم. دکتر، هنگام حرف زدن هرگز غیر از پارسی سخن نمی‌گفت. از واژه‌های بیگانه به ویژه عربی استفاده نمی‌کرد. این پارسی‌گویی گاهی آن قدر شیرین و خاطره‌انگیز می‌شد که وادارم می‌کرد غیر پارسی سخن نگویم. به یاد دارم روزی از سفرش به چین قصه می‌کرد و می‌گفت: «به بازار اندر شدم، چهار شال بخریدم، بانو گفت آن به که پنج می‌بخیری» این نوع سخن گفتن مرا به یاد قصه‌ای می‌انداخت که می‌گفتند استادی از ایرانیان به افغانستان رفته بوده است و در کنار دروازة دانشگاه کابل به دو دختری برخورده است که یکی دست به گدایی به سمت استاد دراز کرده بوده است و دیگری گفته بوده است که «ننگت باد که از بیگانگان دریوزگی کنی» استاد با تعجب پرسیده بوده است. ببخشید بانو! شما در کدام دانشگاه درس خوانده‌اید که این‌گونه زیبا و پارسی سخن می‌گویید؟ این قصه راست باشد یا نباشد، نشان‌دهندة این است که مردم ما در گذشته نیکو پارسی سخن می‌گفتند و اکنون چه «درهَم» سخن می‌زنند. به ویژه آنانی که چند صباحی سخن بیگانه آموخته‌اند.
درس‌های دورة دکتری سه ترم بود که زود تمام شدند. از همان درس اول با دکتر ایزدی رسالة دکتری‌ام را تحت عنوان «بررسی و توصیف گویش هزاره‌گی افغانستان» انتخاب کردم. باتوجه به عشقی که به گویش مادری‌ام داشتم، در ترم چهارم که باید «امتحان جامع» می‌دادم، رسالة دکتری‌ام بسته شده بود و فقط مانده بود که کارهای اداری‌اش تمام شوند. مقاله‌ای با عنوان «واژه‌های مغولی در گویش هزاره‌گی» را چاپ شده داشتم که باید ثبت می‌شد و اجازه می‌یافتم پس از امتحان جامع و تمام‌شدن کارهای اداری، دفاع کنم و به افغانستان برگردم. امتحان جامع را در همان دور اول قبول شدم و کارهای اداری هم رو به پایان بود که بیماری به سراغم آمد. اول کمرم به شدت درد می‌کرد و بعد تمام بدنم درگیر شد. به دکتر مراجعه کردم، گفتند که غده‌ای سرطانی داری و باید فوری درمان را شروع کنی. از فردای آن روز، در بیمارستان شهید بهشتی، تجریش، بخش سرطان‌شناسی بستری و فوری عمل شدم. دکتر رسول حمیدی پسر عمویم، کنارم بود. نبود خانواده، احساس تنهایی و دوری از دوستان به شدت رنجم می‌دادند. چند شبی در بیمارستان ماندم و مرخص شدم. چندی نگذشت که جواب‌نامة «آسیب‌شناسی» آمد و دستور شیمی‌درمانی داده شد. باید بیست جلسه شیمی‌درمانی می‌شدم که پنج دور یک هفته‌ای و در مجموع هشت ماه می‌شد. درمان را فوری شروع کردم. در دوران درمان به خاطر آسیب‌های شیمی‌درمانی همواره در حال کُما قرار داشتم. با این حال سه دور درمان را در تهران و دو دور آن را در قم به پایان بردم. در تهران قربان‌علی رضایی، یاسین محمدی، عبدالوهاب توکلی و لطیف غلامی، در اروپا، حمزة واعظی و لیلا آرزو و در قم استاد حمیدی و خانواده‌اش از من مراقبت می‌کردند که با کمک عاطفی آنان سرانجام دوره‌های درمانی تمام شدند. در زمان درمان، دوستان ایرانی‌ام به ویژه مهدی جلیلی، شایان ربیعی و… یک لحظه در آن شرایط تلخ و تنهایی مطلق، تنهایم نگذاشتند و این‌گونه شد که درمان شدم. پس از درمان باید برای مدتی آزمایش می‌دادم که یک سال آزمایش دادم و پس از آن به خاطر جوانی و بی‌خیالی، رهایش کردم و گفتم که خوبم، چرا باید مانند بیماران رفتار کنم و این بی‌خیالی یکی از عوامل جدی درمانم بود. در دوران بیماری هرگز به بیماری فکر نکردم. درسم را می‌خواندم، ورزش می‌کردم، کوه می‌رفتم و زندگی‌ام برای لحظه‌ای کم‌جریان نشد. این‌گونه شد که همزمان با درمان بیماری‌ام که دیگران از نامش می‌ترسند و من تجربه کردم و شکستش دادم، دورة دکتری هم تمام شد و در بهار سال ۱۳۹۰ خورشیدی پس از چهار سال دورة آموزشی از رسالة دکتری‌ام با درجة عالی دفاع کردم و دکتر شدم.
این متن‌ها را در همان شبی پس از دفاع نوشته بودم. «از رسالة دکتری‌ام دفاع کردم. دلم فرو ریخت. دور و برم خالی بود، نه خانواده‌ام بود و نه فامیل‌های دور و نزدیکم. یادم آمد که بیست سال است از خانواده‌ام دورم و بیست سال است که به دوری هم عادت کرده‌ایم. در عادت کردن راز عجیب است که همه چیز را عادی می‌کند. نمی‌دانم این بیست سال چگونه گذشت. یک عمر، بیست سال، اما پر از فراز و نشیب، پر از سختی‌ها و مرارت‌ها، پر از شادی‌ها و هیجان‌ها. راستی زندگی حس عجیب است که کمدی‌هایش بیشتر از تراژیدی‌هایش است. فکر می‌کنم زندگی با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌هایش زیبا است؛ اگر چند تلخی‌هایش بی‌پایان است و آن هم برای یک هزاره با هویت افغانستانی. اکنون راهی سفرم و سفر وطن را در پیش گرفته‌ام. نمی‌دانم پس از این سال‌های دوری چگونه می‌توانم خودم را با فضای تند، تلخ و خشونت‌بار وطنم وفق دهم و نمی‌دانم فرجام این راه به کجا می‌انجامد».
این‌گونه شد که دوازده سال درس‌خواندن از پیش‌دانشگاهی، لیسانس، فوق‌لیسانس تا دکتری، به پایان رسید و من هم بار سفر و بازگشت به وطن را بستم.

66بازدید

کامنت بسته شده است.