از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وچهارم

شریعتی سحر ۸:۰۵ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وچهارم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در ایران»بخش چهل‌وچهارمFB_IMG_1554718889668
غروبِ روزِ پس از رسیدن به زاهدان، سوار بر اتوبوس به طرف مشهد راه افتادم. پاسگاه اول را به خیریت گذشتیم و در پاسگاه دوم که به طرف اردوگاه راه داشت و سخت‌گیری شدید بود، سربازی، از اتوبوس پیاده‌ام کرد. از من مدرک مسافرتی خواست. پاسپورتم را دادم. نگاه نکرد و گفت که ساک لباس‌تان را بگیرید و داخل پاسگاه شوید. هرچه التماس کردم که ویزا دارم و قانونی وارد ایران شده‌ام به حرفم گوش نداد. ساکم را گرفتم و داخل پاسگاه شدم. در داخل پاسگاه سه افغانستانی دیگر نیز بودند. به جمع آنان پیوستم. نزدیک به نیم ساعت منتظر ماندیم و سرانجام سربازی آمد و گفت که به دنبالم بیایید. راه افتادیم. من را گفت که حیاط را تمیز کنم، دیگری را امر کرد که حمام و دستشویه را بشوید و آخری باید اتاق‌ها را تمیز می‌کرد. دست به کار شدیم و نیم ساعتی، تمام کردیم. وقتی کار مان تمام شد، سرباز دیگری دستور داد که بیرون بروید و کمک کنید که بار موتری خالی شود. دو ساعت طول کشید تا بار موتر را خالی کردیم. پس از آن به ما شام دادند و گفتند که بروید و در حیاط پاسگاه بخوابید. فردا که از خواب بیدار شدیم. به ما صبحانه دادند و دوباره دستور دادند که موتری را بار بزنیم. همین‌گونه تا غروب دو موتر دیگر را بار زدیم و بار خالی کردیم. غروب آن روز، افسری که پشت میزش نشسته بود و با پاسپورتم بازی می‌کرد، پاسپورت را داد و گفت که با اولین اتوبوس می‌توانی به مشهد بروی. اولین اتوبوس که رسید، من را سوار اتوبوس کردند و به راننده گفتند که از من تا مشهد پول نگیرد. موتروان من را به ته اتوبوس راهنمایی کرد و گفت که باید کرایه بدهم. اتوبوس راه افتاد و من هم کم‌کم به خواب رفتم. نزدیکی‌های صبح بود که با صدایی بلند شدم. سربازی با دست اشاره کرد که پیاده شوم. وقتی پیاده شدم به داخل پاسگاه راهنمایی‌ام کرد و در پاسگاه، سخت بازرسی‌ام کردند و سرانجام گفتند که مشکوکی و با خودت تریاک آورده‌ای و پنهان می‌کنی، با نگرانی گفتم که دانشجویم و پاسپورتم را نشان دادم. در این وقت موتروان اتوبوس آمد و با صد عذر و زاری از دست سرهنگ رهایم داد و دوباره سوار اتوبوس شدم. ساعت ده صبح بود که به مشهد رسیدم. هنگام پیاده‌شدن، رانندة اتوبوس گفت که تا کرایه‌ات را ندهی، ساک لباس‌هایت را نمی‌دهم. ناراحت شدم و به طرف پاسگاه پلیس راه افتادم که عرض حال کنم. وقتی راننده دید که به طرف دفتر پلیس می‌روم و بسیار ناراحتم، صدایم کرد و ساکم را داد. ساکم را که گرفتم، به طرف بیرون از ترمینال راه افتادم و با تاکسی به «هوتل پنج‌تن» رفتم. در هوتل، پس از حمام و تبدیل لباس به زیارت امام‌رضا(ع) رفتم و فراوان از دست نیروی انتظامی ایران شکایت کردم. شب را در هوتل گذراندم و فردا به دفتر حزب وحدت رفتم و با گرفتن نشانی دفتر «دُردری» به دیدن استاد ابوطالب مظفری و استاد جواد خاوری رفتم. پس از یک ساعت گفت‌وگو و آشنایی، با کمک آنان بلیط قطار تهیه کردم و به طرف تهران راه افتادم. شب در قطار با پیرمرد خاوری هم‌سفر شدم. او را با هزاره‌ها اشتباه گرفته بودم. در تهران پس از پیاده شدن از قطار، پیرمرد خاوری که در تهران زندگی می‌کرد، با موتر شخصی‌اش مرا به «شهرک نفت» در شمال تهران رساند. او مرد مهربانی بود. در راه فراوان از وضع هزاره‌ها و شیعیان افغانستان پرسید و گفت که در دوران جنگ‌ها یک سالی در بامیان و مزارشریف بوده است. او عضو سپاه پاسداران بود و علاقة زیادی به افغانستان داشت و هزارستان را خوب می‌شناخت.
دوستان و بچه‌های آغیلم در «شهرک نفت» کار می‌کردند. عبدالکریم، عبدالواحید، حسن، وهاب، لطیف و لیاقت در یک کارگاه آهنگری کار می‌کردند، چند شبی مهمان آنان بودم و سرانجام با کمک آنان، دفتر مرکزی دانشگاه امام خمینی را در «دربند» پیدا کردم و با گرفتن معرفی‌نامه به قزوین در دانشگاه امام خمینی رفتم. در دانشگاه امام خمینی پس از معرفی و ثبت‌نام به «خوابگاه مرکزی» معرفی شدم که مربوط به خارجیان می‌شد. در اتاقی که معرفی شده بودم همه از افغانستان و هزاره بودند. دانشجویانی که با آنان هم‌اتاقی شده بودم، همه متولد ایران بودند و بسیار مهربان و غم‌خوار هم‌دیگر بودند. وقتی به اتاق رفتم، کسی را نمی‌شناختم. اینان مانند دوستی که گویا سال‌ها هم‌دیگر را می‌شناسیم، با من برخورد کردند. برایم فوری چای و غذا درست کردند. از اوضاع افغانستان و کویته پرسیدند. آن قدر مهربانی کردند که احساس نکردم آواره‌ام، غریب‌ افتاده‌ام و دور از وطن و خانواده‌ام. آنان یک هفته نگذاشتند که چای و غذا درست کنم. در تمام این یک هفته، تنهایم نگذاشتند. لباس‌هایم را به خشک‌شویی دادند. مرا به شهر قزوین به گردش بردند. شهر را نشانم دادند. در روزهای درسی مرا به دانشگاه بردند و به دکتر سلطان حمید سلطان معرفی کردند. استاد سلطان، استاد ادبیات فارسی دانشگاه امام خمینی بود. ایشان از بهسود، درس‌خواندة دانشگاه علامه‌ طباطبایی در تهران و تنها استاد افغانستانی در دانشگاه امام خمینی در قزوین بود. ایشان انسان فاضل و وطن‌دوست بود. مرد مذهبی، اهل دینداری و دین‌پروری، از اعضای حزب حرکت اسلامی شیخ آصف محسنی که با فهم این‌که شهید مزاری را دوست دارم و مذهبی نیستم، با من مهربان بود و هیچگاه این تفاوت را به میان نیاورد.
در خوابگاه مرکزی دانشگاه امام خمینی دکتر یحیا یعقوبی نیز به ما پیوست. ایشان از شیرداغ و دوست قدیمی و همکارم در خانة فرهنگ ایران در کویتة پاکستان بود. با آمدن ایشان جمع‌مان جمع شد. اعضای اتاق، آن قدر با هم خوب بودیم که گویا برادریم. هیچگاه به یک‌دیگر تند نگفتیم. بی‌احترامی نکردیم و جالب این‌که به طور طبیعی بزرگ و کوچک بودیم و بزرگان‌مان شدید مواظب‌مان بودند و ما که کوچک بودیم، تلاش می‌کردیم که قدرشناس باشیم.
در دانشگاه امام خمینی پیش‌دانشگاهی خواندم. در دوران پیش‌دانشگاهی هم‌درسی استاد بانو حمیرا قادری و دکتر شکوفة اکبرزاده، نوة شهید اسماعیل بلخی شدم. آنان را باسواد و فهمیده یافتم. آن‌ها با فهم این‌که اهل شعر و ادبم، زود با من مهربان شدند. روزی از من خواستند که برای‌شان شیر بیاورم. من هم رفتم و ماست آوردم. وقتی در دروازة خوابگاه دختران به آنان سپردم، فراوان خندیدند و گفتند که چرا شیر نیاوردی، گفتم این شیر است. گفتند این ماست است. گفتم نه این شیر است. تازه متوجه شدم که شیر در ایران، ماست نیست. در جاغوری ما ماست را شیر و شیر را «صاف» می‌گفتیم. این تفاوت باعث خنده و تعجب آنان شده بود. گفتم که من ماست را شیر می‌گویم و شیر را «صاف» می‌گویم. بعد از این اگر خواستید برای تان شیر بیاورم، بگویید که «صاف» نیاورم، شیر نیاورم، ماست بیاورم. آنان دوباره خندیدند و بانو حمیرا قادری در سال‌هایی که هر دو در دانشگاه غرجستان در کابل، درس می‌دادیم، این اتفاق را با خنده برای دیگران قصه می‌کرد و جالب این‌جا بود که واژة «صاف» به جای شیر برای استادان غریبه بودند و نشان از تفاوت لهجة هزاره‌گی در مناطق گوناگون هزارستان داشت.
(این هم عیدی تان که اگر کشتار مردم بی‌گناه مان توسط دیوهای مست، عید برای مان گذاشته باشند!)

66بازدید

کامنت بسته شده است.