از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌وسوم

شریعتی سحر ۹:۲۳ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌وسوم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌وسومFB_IMG_1554718889668
مکتب‌خانه که در آن خواندن و نوشتن می‌آموختیم، از قول سیخینه دور بود. نزدیک دو ساعت پیاده می‌رفتیم تا به آن می‌رسیدیم. برای نخستین بار با «پَتری اوتو» تنوری به این مکتب‌خانه رفتم. آخوند مکتب که «ملا محمد جان» نام داشت و از «سوبه و غریب‌ره» بود، نان تنوری را میان کودکان تقسیم کرد، من را پیشش نشاند و دعایی خواند و به سروصورتم فوت کرد و گفت که کتابم را باز کنم. من «پنج‌کتاب» را باز کردم. آخوند گفت «پنج‌سوره» نداری، گفتم خواندن و نوشتن بلدم. تعجب کرد. قرآن را کشود و من شروع به خواندن کردم. روی «تختة چوبی» چیزی نوشت و به من داد که رونویس کنم، نوشتم. قبول کرد و از بخش غزلیات «پنج‌کتاب» به من درس داد. غروب که پرسید، همه را خوب پس جواب دادم.
براساس نظام‌آموزشی مکتب‌خانه باید صبح ساعت هشت سر درس حاضر می‌بودیم، بعد از ظهر ساعت سه تعطیل می‌شدیم. در این فاصله از ساعت هشت تا یازده درس می‌خواندیم، سرظهر تفریح می‌کردیم، بیشتر توپ‌دنده بازی می‌کردیم و ساعت یک نماز می‌خواندیم. دوباره درس شروع می‌شد و ساعت سه تعطیل می‌شدیم. پیش از تعطیل شدن، آخوند مشق‌های مان را نگاه می‌کرد. خط مان را می‌دید، «اصول‌دین، فروع دین، دوازده‌امامی» را به ما یاد می‌داد و اگر بلد بودیم، مرخص می‌شدیم و اگر نه پس از لت‌خوردن، راه خانه را در پیش می‌گرفتیم و از درد «قاف‌پایی» (چوب‌وفلک) لنگان‌لنگان راه می‌رفتیم. برای خوشنویسی، مسابقة «لب‌سیاگگ» داشتیم که هرکه خط‌خوشی داشت، لب دیگری را با رنگ جوهر سیاه ‌می‌کرد.
آخوند برای این‌که ننگ بخوریم و بیشتر درس بخوانیم و بنویسیم، به دختران می‌گفت که ما را تنبیه کند. دختران ما را با سیلی می‌زد و این ننگ باعث می‌شد که بیرون دختران را اذیت کنیم تا دیگر حاضر به تنبیه مان نشود. وقتی از تنبیه دختران خاطر مان جمع می‌شد، به فکر انتقام از آخوند بر می‌آمدیم. زیر توشک او سوزن می‌کاشتیم که با نشستن، سوزن به «باسنش» فرو می‌رفت و فریادش به آسمان بلند می‌شد. برای این کار همه را به چوب می‌بست. یک بار در درون دودکش گلخن، باروت گذاشتیم و با انفجار آن هم دیوار شکسته شد و هم آخوند زخم برداشت و باعث شد که برای چند روز سر درس نیاید و ما هم دل‌پر، شادی و تفریح کردیم. در تابستان وقتی آخوند زیر درخت می‌خوابید، پسران شوخ و سرشار قریه، درخت را خم می‌کردند، با پارچه‌ای پای آخوند را می‌بستند و با رها کردن درخت، آخوند از شاخ درخت آویزان می‌شد. آنگاه یا خادم مسجد او را رها می‌کرد و یا رهگذری او را نجات می‌داد. آن وقت آخوند همه را به چوب می‌بست و ما هم نمی‌گفتیم که کارِ چه کسی بوده است. بهترین تنبیه، انداختن ما در داخل «ناور» یا آب‌بند بود که برای ما تفریح و برای آخوند تنبیه به شمار می‌رفت.
در مکتب‌خانه دختران و پسران با هم درس می‌خواندند. آنان کتاب پنج‌سوره (قاعدة بغدادی)، قرآن، پنج‌کتاب، دیوان حافظ، نصاب‌الصبیان، صرف‌میر، هدایه، مراح، سیوطی و… می‌خواندند و پس از خواندن این کتاب‌ها به حوزة علمیه معرفی می‌شدند. صنف‌های درسی بیشتر در مسجد برگزار می‌شد.
یکی از تفریح‌های مکتب‌خانه، جنگ‌های بچه‌های قول‌های پییدگه و خرتیزک بود. ما نخست با بچه‌های کوشه می‌جنگیدیم، پس از آن با شاگردان قول‌آسیاب، بوم، بلندقاش و مرادخان به نبرد می‌پرداختیم و سرانجام تینه‌آغیل و بلنه‌اغیل باهم می‌جنگیدیم. وقتی دو خانه باقی می‌ماندیم، من و پسر عمویم داوود با هم نبرد می‌کردیم. در زمستان‌ها که مارسنگی‌ها به مکتب‌خانه می‌آمدند، آخرین نبرد با آنان بود که همواره شکست‌شان می‌دادیم. جنگ‌ها بیشتر کشتی‌گیری، با سنگ‌زدن همراه با کمان و فلاخن بود. در این جنگ‌ها سر هم دیگر را می‌شکستاندیم و هم‌دیگر را زخمی می‌کردیم؛ اما مشکلی پیش نمی‌آمد؛ چون همه می‌دانستند که این نبردهای جدی، تفریح‌اند و طبیعی به نظر می‌رسیدند.
ننگ‌ آغیلی بهانة جدی دیگری برای نبرد بود. اگر یکی از آغیل دیگر به دختران آغیل ما چیزی می‌گفت یا مادران و بزرگان‌مان را توهین می‌کرد و دشنام می‌داد، جنگ دَر می‌گرفت. توهین‌کننده و دشنام‌دهنده را پس از دست‌گیری خوب می‌زدیم و زیر سنگی می‌نشاندیم و روی سرش ادرار می‌کردیم که دیگر چنین خطایی نکند.
دختران و پسران جوان و نوجوان گاهی در مکتب‌خانه عاشق هم‌دیگر می‌شدند. عشق آنان ساده، پاک و روستایی بود. آنان با ایما و اشاره سخن عاشقانه می‌گفتند و عشق می‌ورزیدند و آشکارا عشق‌ورزی نمی‌کردند. گاهی در کنار سنگی، دیوار مسجد و یا لب آب به بهانة آب خوردن با هم، هم‌سخن می‌شدند؛ اما ما می‌فهمیدیم. این را وظیفة خود می‌دانستیم که مواظب عشق‌ورزی آنان باشیم. آنان را تعقیب می‌کردیم و اگر چیزی می‌دیدیم، آن را میان دوستان شوخ‌‌مان جار می‌زدیم. این جار زدن به زودی از مکتب‌خانه به درون آغیل کشانده می‌شد و نقل محافل می‌گردید. یک‌بار دختر و پسر جوانی را تعقیب کردم و آن دو در کنار چشمه، وقتی دیدند، کسی نیست، به روی هم آب پاشیدند که من با شادی تمام «هوهوهو» کردم. آن دو وقتی فهمیدند، دست به دامن من شدند که با کسی نگویم و در برابر آن به من رشوتی می‌دهند. من هم قبول کردم. دختر غریب هیچ نداشت و پسر شانة مویش را به من رشوت داد و من هم نامردی نکردم و نگفتم.
فرار از مکتب‌خانه یکی دیگر از خوشی‌هایی‌مان بود. برای این کار گاهی به شوق آب‌بازی و ماهی‌گیری از مکتب‌خانه فرار می‌کردیم و فردا وقتی برمی‌گشتیم، سهم‌مان «کف‌پایی» مفصلی بود که چند روز از راه رفتن باز می‌ماندیم. گاهی برای چند روز از ترس آخوند از خانه می‌آمدیم، در راه می‌خوابیدیم، پنهان می‌شدیم و غروب‌ها با تعطیل‌شدن درس با شاگردان دیگر یک‌جا به خانه می‌رفتیم. تکرار این کار باعث می‌شد که آخوند به آغیل سری بزند و احوال‌گیری کند. وقتی از شیطنت‌مان خبر می‌شد، باید هم سیلی پدر را می‌خوردیم و هم کف‌پایی آخوند را که البته عادی می‌نمود.
خراب‌کاری در راه مکتب، تفریح دیگری بود که معمول به نظر نمی‌رسید. این‌گونه که درختان و نهال‌نورس مردم را می‌شکستیم، زمین‌های‌شان را خراب می‌کردیم، سبزی‌های‌شان را از ریشه در می‌آوردیم و آب‌بند شان را می‌کشیدیم که همواره با دعای‌بد و لت‌خوردن همراه بود. یکی از این شوخی‌های مدام، دزدی بود که از درختان مردم، میوه می‌دزدیدیم درحالی که خود فراوان میوه داشتیم. گویا میوه‌ای که از شاخ درخت و با دزدی خورده نمی‌شد، مزه نداشت. یک‌بار که حس خراب‌کاری‌مان گل کرده بود، گوسپندان آغیلی را از «قوتو» رها کردیم که در نتیجة آن، دو گوسپند را گرگ درید و ما هم خم به ابرو نیاوردیم.
دیدن بدن لخت دختران تفریح دیگری بود که نصیب هرکس نمی‌شد. این فقط از پسران زرنگ و باهوش بر می‌آمد. برای این کار در زیر «بوک‌ناور» پنهان می‌شدیم و وقتی دختران برای وضو می‌آمدند، نگاه می‌کردیم و با شادی‌تمام با دیگران قصه می‌کردیم. گاهی برای دیدن بدن لخت دختران جوان و نوعروسان به آغیل گوناگون می‌رفتیم و وقتی آنان در رودخانه برای حمام می‌آمدند، نگاه‌شان می‌کردیم و این کار را به طور مدام تکرار می‌کردیم. یک‌بار وقتی دختران و نوعروسان بدون لباس و لخت در رودخانه درآمده بودند، لباس‌های آن‌ها را ربودیم که آنان لخت و عریان تعقیب‌مان کردند و وقتی دست‌گیر مان کردند، اول خوب زدند و سپس لباس‌مان را در آوردند و خوب اذیت‌مان کردند که دیگر تکرار نکنیم.
اذیت کردن دختران چوپان، شادی دیگری بود که اگر پیروز می‌شدیم، دختران را خوب اذیت می‌کردیم و اگر شکست می‌خوردیم، پا به فرار می‌گذاشتیم؛ اگر گیر می‌افتادیم، لخت‌مان می‌کردند و بعد چند میدان سوار مان می‌شدند که دیگر از این‌گونه خطایی نکنیم.
آب‌بازی در آب‌بندهای مردم، تفریح دیگری بود که باعث خرابی ناور می‌شد و دو آغیل را به جان هم می‌انداخت و ما هم از دور نگاه‌شان می‌کردیم و لذت می‌بردیم.
بیدار کردن کارگران و پا به فرار گذاشتن، برای‌مان تفریح حساب می‌شد. یک‌بار مردکاری را سرظهر با فریاد گوش‌خراش از خواب بیدار کردم، ایشان دیوانه‌وار پا به فرار گذاشت و در هنگام فرار، داد می‌کشید، جیغ می‌زد و ما می‌خندیدیم.
اکنون که به آن روزها فکر می‌کنم، کودک درونم زنده می‌شود و سرشار از شادی و خاطره می‌شوم؛ اما کو روانی که به جانی آید، جز این که با نوشتن آن، شادی را در خود تکرار می‌کنم که پایان آن جز حسرت و اندوه باقی نمی‌ماند.

99بازدید

کامنت بسته شده است.