از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌وچهارم

شریعتی سحر ۹:۰۵ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌وچهارم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌وچهارمFB_IMG_1554963443339
آموزش به شیوة مدرن و غیر مکتب‌خانه‌ای در جاغوری، بامیان و شارستان زودتر از دیگر مناطق هزارستان شروع شده است. در جاغوری، مکتب سنگماشه در سال ۱۳۳۲ خورشیدی تأسیس و لیسۀ سلطان مودود در سال ۱۳۴۹ خورشیدی بنانهاده شده بود. در دهۀ ۱۳۶۰ خورشیدی مکاتب‌ در جاغوری با مشکل روبه‌رو شدند و در سال ۱۳۶۱ خورشیدی دوباره به فعالیت آغاز کردند. لیسۀ فیضۀ خرکش، هدایت سنگ‌شانده، مکتب سرقول، جاله و پیدگه، استاد شریفی اودقول، ملافیض محمد کاتب داوود و زیرک، سه‌پایۀ خدایداد، لومان، شغله و الیادتو از پیشگامان آموزش و پرورش در جاغوری بودند.
«مکتب بابه و جاله» در دوران داوود خان، سال ۱۳۵۳خورشیدی بنا نهاده شدند. پسران و دختران قریة ما برخی در مکتب بابه و برخی دیگر در مکتب جاله می‌رفتند که هر دو خیلی دور بودند. شاگردان آغیل ما به مکتب بابه می‌رفتند. این مکتب برای مردم غنیمت بزرگ بوده است. بسیاری از درس‌خوانده‌های نسل پیشین و معلمان ابتدایی ما، درس‌خوانده‌های این مکتب‌اند.
داوود خان برای رشد آموزش و عصری شدن مردم افغانستان گام‌های مثبت و شتابناک برداشته بود. آموزش دختران را جبری کرده بود و به معلمان و شاگردان دستور داده بود که لباس مدرن بپوشند. مردم دختران‌شان را از دید دولت پنهان می‌کردند و نمی‌گذاشتند که دولتیان خبر شوند که دختر دارند. در یک نوبت کسی با برادرم محمدامین در راه مکتب جنگ کرده بود و به معلمان گفته بود که ایشان در خانه خواهر دارد. معلمان به طور ناگهانی وارد آغیل ما شدند. وقتی خانواده خبر شدند، خواهرم را در کاهدان پنهان کردند و آنان او را از کاهدان پیدا کردند و با خود به مکتب بردند تا پس از ثبت‌نام درس بخوانند. مردم به مأموران دولت رشوت می‌دادند که فرزندان‌شان را وادار به مکتب رفتن نکنند. آنانی که پول داشتند، رشوت می‌دادند و فرزندان‌شان را از مکتب می‌گرفتند و آنانی که نداشتند، فرزندان‌شان ناچار مکتب‌رو می‌شدند. این‌گونه بود که فرزندان غریب باسواد شدند و فرزندان پولدار بی‌سواد ماندند. در سنگماشه مردم «سبزچوب» که غریب بودند، رشوت داده نتوانستند، فرزندان‌شان درس‌خوانده، دکتر و انجنیر شدند و فرزندان رشوت‌دهندگان چوپان و دهقان ماندند. این چوپان و دهقان علیه دولت چپ به نبرد پرداختند و سرانجام مکاتب را سقوط دادند و معلمان را کشتند.
پوشیدن لباس مدرن برای شاگردان، شورش علیه سنت خوانده می‌شد. از این‌رو، شاگردان لباس مدرن نمی‌پوشیدند، آن را به دوش می‌انداختند و در نزدیک مکتب روی لباس وطنی‌شان می‌پوشیدند. این گام‌های اصلاحی، مردم سنتی را به واکنش واداشته بودند. روحانیان و سنتیان با آموزش دختران و پسران در مکاتب جدید مخالف بودند. آنان فکر می‌کردند که فرزندان‌شان گمراه و کافر می‌شوند. از این‌رو، تلاش می‌کردند که فرزندان‌شان را به مکتب نفرستند. این تقابل در دوران حاکمیت چپ بیشتر شد و سرانجام در سراسر جاغوری به جنگ با دولت پرداختند و دولت را شکست دادند. در مکتب‌بابه که شاگردان آغیل ما درس می‌خواندند، مردم با داس و تبر با کمک افغانان دای‌چوپان، معلمان را کشتند، مکتب را خراب کردند. از این پس در جاغوری برای سه سال از مکتب جدید خبری نبود تا در سال ۱۳۶۱ خورشیدی دوباره مکاتب از طرف بزرگان حرف‌فهم جاغوری آغاز به کار کردند. این بار مردم حامی مکتب شدند؛ زیرا فکر می‌کردند که مکاتب اسلامی‌اند و از طرف مجاهدین بنا شده‌اند.
در قریة ما مکتب در سال ۱۳۶۴ خورشیدی آورده شد. حزب نهضت اسلامی در نخستین سال‌های تأسیس، به کارهای فرهنگی علاقه‌مند بود و با آوردن کتاب‌درسی از ایران مکاتب را در سراسر جاغوری فعال کرد. در قریة ما هم مکتب توسط فرهنگیان حزب نهضت بنانهاده شد. من به صنف سوم راه یافتم و تا صنف پنج در این مکتب درس خواندم.
مردم پیدگه و جاله علاقه‌مند به جای‌دادن مکتب نبودند. سرانجام مکتب در «سرقول» شروع به کار کرد که برای همه دور بود. این مکتب ابتدایی بود و امکانات ابتدایی داشت. تباشیر نداشت. با گندیده‌های درخت بید روی تخته می‌نوشتیم. فرش نداشتیم، از سنگ برای مان چوکی می‌ساختیم و روی آن می‌نشستیم. در سایة درخت یا سایة سنگ، صنف تشکیل می‌شد و معلمان هم روی زمین می‌نشستند و درس می‌دادند. آنان حقوق بسیار ناچیز در حد هشت‌صد افغانی داشتند که هزینة غذای‌شان را هم از همین پول می‌پرداختند. معلمان مان، مسیر خانه تا مکتب را با شاگردان همواره پیاده می‌آمدند. برخی که خانه‌های‌شان دور بودند، شب را در مسجد سرقول می‌ماندند و با امکانات ابتدایی زندگی می‌کردند و با عشق درس می‌دادند. ما هم با شوق به مکتب می‌رفتیم و با عشق درس می‌خواندیم. مکتب رفتن برای ما زندگی بود و بدون آن زندگی بی‌رنگ می‌شد. ما مسیر طولانی را پیاده طی می‌کردیم، صبح زود به مکتب می‌رسیدیم، «اُلی‌بال» بازی می‌کردیم و با شروع درس با علاقة تمام درس می‌خواندیم. ساعت دوازده که مکتب تعطیل می‌شد، از کوه و دره‌ از راه و بیراهه به طرف خانه حرکت می‌کردیم. از راه هیزوم مان را جمع می‌کردیم و نان ظهر را در خانه می‌خوردیم. بعد از ظهر به جلگه می‌رفتیم، آب‌بازی می‌کردیم و ساعت چهار بره‌ها را به کوه می‌بردیم و همراه با هی‌هی بره‌ها درس نیز می‌خواندیم. این‌گونه سه سال سپری شد و صنف ششم که شدم، نه معلم پیدا شد و نه کتاب و ناچار به مکتب‌خانه برگشتم. معلمان‌مان از صنف هشت بیشتر درس نخوانده بودند. معلم دیپلم‌دار نداشتیم. من به ناچار پس از ترک مکتب و مکتب‌خانه به حوزة علمیه در ممدک، سنگماشه در نزد استاد برهانی رفتم؛ اما مکتب ادامه یافت و سرانجام در دوران شکست‌های پی‌هم حزب نهضت اسلامی و رکود مالی آن و افتادن نهضت در دست فرماندهان جنگی، مکتب بدون امکانات در پیدگه در «قول‌باکول» انتقال پیدا کرد و سرانجام به مسجد پیدگه انتقال داده شد و تا دوران طالبان فعال بود. در دوران طالبان بسته شد و با آمدن دولت موقت دوباره فعال شد و اکنون در ساختمان جدید و مدرن با امکانات خوب فعال است و هفت بار است که فارغ صنف دوازده داشته است.

40بازدید

کامنت بسته شده است.