از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌وپنجم

شریعتی سحر ۱۲:۴۰ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌وپنجم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش FB_IMG_1554963443339سی‌‌وپنجم
حوزه‌های علمیه را در هزارستان «مدرسه» می‌گویند. این مدارس با حمایت مالیات مذهبی «سهم امام» می‌چرخند. مدرسه‌ها در نبود مکاتب جدید و امروزی و در حاکمیت‌های استبدادی و ظالمانة گذشتة افغانستان که از حضور مردم هزاره در مکتب‌ها جلوگیری می‌شد، سهم بالایی در باسواد کردن هزاره‌ها داشتند. تحصیل‌کردگان پیشین هزاره به طور عموم، درس‌خوانده‌های حوزه‌های علمیه بودند. اکنون نیز بیشتر تحصیل‌کردگان هزاره،‌ سابقة طلبگی دارند. من نیز در نبود مکاتب جدید و جنگ‌های فراگیر افغانستان تا هژده‌سالگی در حوزه‌های علمیه در جاغوری و کویته درس می‌خواندم. این مدارس زمینة راهیابی مرا در مراکز تحصیلات‌عالی فراهم کردند.
در کابل در «کتابخانة عامه» به سندی برخوردم که در آن از وزارت معارف و تحصیلات عالی خواسته شده بود که از ورود هزاره‌ها در دانشگاه نظامی، رشتة حقوق و علوم سیاسی جلوگیری شود. این سند برای هزاره‌هایی بوده است که در کابل و شهرهای بزرگ ساکن بوده‌اند و یا شاید فرزندان بزرگان هزاره که توان درس‌خواندن در مکاتب مدرن و دانشگاه‌ها را داشتند؛ هزاره‌های هزارستانی تا سال‌های پسین از داشتن مکاتب و دانشگاه محروم بودند. اکنون اگر هزاره‌ها درس غیر دینی ‌خوانده‌اند، کمتر به حمایت دولت‌های مرکزی بوده‌اند. بیشتر مکاتب در هزارستان به همت و کمک خود مردم ساخته شده‌اند و حقوق بیشتر معلمان آن‌ها از هزینه‌های شخصی و مردمی پرداخته می‌شوند.
در دوران ما مکاتب‌نو وجود نداشت. مکتب «سرقول» که من می‌رفتم تا صنف پنج معلم و کتاب داشت. کسانی که صنف پنج را تمام می‌کردند، فارغ‌تحصیل حساب می‌شدند. من که فارغ صنف پنجم این مکتب بودم، در نبود کتاب و معلم به ناچار در ممدک در شمال سنگماشه در مدرسة استاد برهانی دهمردة گلزار مشغول به درس‌خواندن شدم. درس‌ها در این مدرسه مانند مدارس دینی دیگر عربی و بیشتر صرف و نحو عربی بودند. فقط صبح‌های سه‌شنبه سخنرانی داشتیم که بسیار مفید بود. شیوة تدریس و آموزش در این مدرسه به شدت سنتی بود و اکنون از آن درس‌ها هیچ به یاد ندارم، اگر هم داشته باشم، هیچ گره‌کور از زندگی امروزی من را باز نمی‌کنند.
در مدرسة دینی استاد برهانی، اتاق داشتیم و ده نفر در یک اتاق می‌نشستیم، درس می‌خواندیم و می‌خوابیدیم. اتاق آن کوچک بود و به سختی جا می‌شدیم. درس،‌ روز شنبه شروع می‌شد و چهارشنبه پایان می‌یافت. در این مدت هر روز یک ساعت نزد استاد دو زانو می‌نشستیم و درس می‌خواندیم. بقیة روز را یا می‌خوابیدیم یا «والیبال» بازی می‌کردیم.
هزینه‌های مالی مدرسه را استاد برهانی به عنوان «سهم امام» از مردم می‌گرفت که شامل تیل برای چراغ و غذاپزیدن می‌شد. غذا هم فقط روغن، کچالو و عدس بود. این سه مواد را هر روز با هم یکی می‌کردیم و شب می‌خوردیم. نان را مقداری از خانه می‌آوردیم و مقدار دیگر را که روزِ سه نان می‌شد، با آردی که آورده بودیم، خانه‌های نزدیک مسجد برای ما می‌پخت. این مقدار غذا برای ما کافی نبود. از این‌رو، همیشه گرسنه بودیم. در مدت یک سالی که در مدرسة استاد برهانی در ممدک بودم، یک روز غذای سیر نخوردم و همیشه گرسنه می‌ماندم. این گرسنگی در حدی بود که روزهای تابستان با توت و زردالو خود را سیر نگه می‌داشتم و در خزان و زمستان انتظار می‌کشیدم تا چهارشنبه شود، خانه بروم و سیر غذا بخورم. برخی از روزها که گرسنگی بیتابم می‌کرد، از اتاق بیرون می‌شدم و در دره‌ها دنبال ریشه‌های خوردنی گیاهان می‌گشتم که گرسنه نمانم. در زمستان‌ها که برف زیاد می‌بارید و بیرون رفتن ممکن نبود، در مسجد به دنبال نان خشک و نان نذری می‌گشتم که آن هم گیر نمی‌آمد.
روزی در زمستان سال ۱۳۶۸خورشیدی که دیگران نیامده بودند، در اتاق مدرسه، آن قدر گرسنه شده بودم که در حالت ضعف قرار داشتم. به ناچار به کاهدان یکی زدم، مقداری رشقه (یونجه) برداشتم. در اتاق در دیگ ارمنی با روغن، سبزی درست کردم و خوردم. این سبزی بسیار خوشمزه بود. اکنون به یاد آن روزها، سبزی درست می‌کنم و می‌خورم؛ اما مزه آن را نمی‌یابم.
زمستان که برف می‌بارید، مشکلات ما چند برابر می‌شد، در اتاق هیزوم کافی نداشتیم. از این‌رو همواره اتاق سرد بود. با این‌که «کنجله» داشتم؛ اما از سرما شب‌ها خوابم نمی‌برد. بسیاری شب‌ها تا صبح از سرما به خود می‌لرزیدم و بیدار می‌ماندم. با آن هم سپاسگزار وضع ‌و حال مان بودیم و هرگز به استاد برهانی و خانوادة‌مان شکایت نمی‌بردیم.
خزان و زمستان لباس گرم می‌خواستند که من نداشتم. من بیشتر از یک لباس وطنی، کت و جوراب نازک نداشتم. این لباس‌ها با تمام تحملی که در برابر سختی‌ها داشتم، کافی نبودند. گاهی می‌شد که در راه رفت و برگشت به مدرسه از پا می‌افتادم و با تن افتاده به مقصد می‌رسیدم. روزی در برف تازه‌آمده «نوبیر» به مدرسه در ممدک رفتم و در راه دوبار از حال رفتم و سرانجام به مدرسه رسیدم. در مدرسه وقتی کفشم را درآوردم، مملو از آب برف بود. خودم را به مسجد رساندم و روی «سرخی» دراز کشیدم و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، تمام بدنم درد می‌کرد. استخوان دردی اکنونم، حاصل همان سال‌های سخت و نفس‌گیر است.
در این مدرسه یک سال ماندم و وقتی آردم تمام شد، پدرم گفت که بهتر است برای آموزش بهتر به پاکستان بروم که در پاییز سال ۱۳۶۹ خورشیدی با ترک مدرسه، برای تحصیلات بیشتر و بهتر به کویته در پاکستان رفتم.

94بازدید

کامنت بسته شده است.