از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌وهفتم

شریعتی سحر ۱۰:۳۰ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌وهفتم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌وهفتمFB_IMG_1554963443339
خزان ۱۳۶۹ خورشیدی بود. جوانان آغیل پس از آوردن هیزوم و پایان کار روستایی تصمیم گرفتند که به پاکستان بروند. مردان قریة ما هر سال در ماه دوم خزان به پاکستان برای کار در معدن زغال‌سنگ می‌رفتند. آنان پنج ماه در معدن کار می‌کردند و در ماه دوم بهار به قریه برمی‌گشتند. برخی‌ها دو تا سه سال در پاکستان می‌ماندند و برمی‌گشتند و برخی دیگر از پاکستان به ایران می‌رفتند. در آن‌ سال‌ها خارج رفتن فراتر از ایران و پاکستان رواج نشده بود. همین دو کشور هم خارج حساب می‌شدند. وقتی مسافران آغیل می‌رفتند، چند روز خانه‌ها در اندوه دوری آن‌ها فرو می‌رفتند. اهالی خانه نذر به گردن می‌گرفتند. دست مسافران را بر پشت گوسپندی می‌کشیدند. مسافران هنگام خارج شدن، دست روی آرد جو می‌گذاشتند و از زیر قرآن رد می‌شدند و اعضای خانه با گریه به دنبال آنان آب می‌ریختاندند، منتظر می‌ماندند که کی خبر سلامتی آنان می‌رسد. خبر رسیدن آنان به مقصد از طریق نامه و یا «رادیو هزاره‌گی» امکان‌پذیر بود. مسافران وقتی به پاکستان می‌رسیدند، به رادیو هزاره‌گی نامه می‌دادند. مجریان رادیو، نام آنان را در شب چهارشنبه می‌خواندند و اهالی خانه با جمع‌شدن به گِرد رادیو، به نام تک‌تک مسافران گوش می‌دادند، وقتی نام مسافرشان را می‌شنیدند، فریاد شادی سر می‌دادند و خاطر جمع می‌شدند.
پدرم، همیشه‌مسافر خانة ما بود. او بیشتر وقت‌ها به پاکستان برای کار در معدن ‌زغال‌سنگ می‌رفت. پدر در جوانی‌اش سه بار پیاده به کویته در پاکستان رفته بود و در سال‌های پسینی از راه «بدنی» با موتر می‌رفت. رفتن او هر سال ما را در اندوه فرومی‌برد. دوری او برای ما سنگینی می‌کرد. وقتی او می‌رفت ما جای پای او را «سنگ‌چینی» می‌کردیم تا نشانی پای او را داشته باشیم. من و خواهرانم هر روز به دیدن جای پای او می‌رفتیم. از دیدن آن خوشحال می‌شدیم. پسین‌ها که برادرانم محمدامین و عبدالکریم به جمع مسافران اضافه شدند، جای پای آن‌ها را در کنار جای پای پدر سنگ‌چینی کردیم. من و خواهرانم همواره مواظب جای پای آنان بودیم که مبادا خراب شوند. پسین‌ها که من هم به جمع مسافران پیوستم، خواهرانم جای پای من را نیز در کنار جای پای پدر و برادرانم سنگ‌چینی کردند. پدر و برادرانم در سال‌های اخیر ماندگار وطن شدند؛ اما من «همیشه‌مسافر» ماندم و هنوز آوارة جهانم و این آوارگی‌مدام، رنج است که هنوز نه من را رها کرده است و نه خانواده‌ام این دوری را باور دارند. آنان هنوز منتظرند که من به زودی برمی‌گردم. اکنون که دور افتاده و «خاک‌مرده» را دارم، به مادرم هر بار که زنگ می‌زنم، می‌پرسد که چند روز تا آمدنم مانده است و من جز بغض‌مدام جوابی ندارم.
وقتی مسافران می‌رفتند، ما چند روز خانه را جارو نمی‌کردیم. لباس نمی‌شستیم. دَم شام مقدار غذا بیرون می‌گذاشتیم که حیوانات بخورند و برای مسافران ما دعا کنند. مادرم نمازش طولانی‌تر می‌شد و مدام دست به دعا بود تا خبر سلامتی آنان را از رادیو هزاره‌گی می‌شنیدیم و دل‌جمع می‌شدیم که به خیریت به کویته رسیده‌اند. نگرانی ما از راه به خاطر دزدان، مجاهدین، دولت کابل و شوروی‌ها بود. هر سال مسافران زیادی در مسیر پاکستان توسط دزدان غارت و شهید می‌شدند. این مسیر خطرناک بود و ما ضمن درد دوری مسافران بیشتر نگران خطر راه بودیم. تا خبر سلامتی آنان نمی‌رسید، آرامش به خانه برنمی‌گشت.
سال ۱۳۶۹ خورشیدی، من، محمدامین برادرم و عدة دیگری از مسافران آغیل، پیاده تا اود‌قول‌انگوری آمدیم و شب را در هوتل ماندیم تا همراه با مسافران دیگر پس از یافتن موتر و طی‌کردن کرایة راه از مسیر پکتیا و پکتیکا که به مسیر «بدنی» معروف بود، به پاکستان برویم. در فردای آن شب، شنبه، عقرب سال ۱۳۶۹ خورشیدی با موتر «سیمرغ» صبح زود به سمت پاکستان حرکت کردیم. کرایة موتر، نفر دوازده صد افغانی دوران دکتر نجیب بود. برخی‌ها با جیب‌روسی و موترهای باری مانند «چکله و لاری» به پاکستان می‌رفتند که بسیار سخت و دور می‌نمود. موتر سیمرغ ژاپانی، موتر مناسب برای سفر به پاکستان بود که ما سوار بر آن بودیم. در همان لحظة اول سوار شدن، من را «موتر گرفت» و دلم خراب شد و این موتر گرفتگی تا رسیدن به کویته بهتر نشد.
موتر سیمرغ با سرعت ما را از بازار اودقول‌انگوری گذر داد؛ اما در بازار «شینکی رسنه» خراب شد. در بازار شینکی پوستة حزب اسلامی حکمتیار بود که از ما پول «خاک‌پولی» خواست و وقتی نخواستیم بدهیم، به زور و زدن سخت از ما گرفتند؛ اما در عوض کمک کردند و موتر دوباره راه افتاد. تمام روز راه رفتیم و شب در مسجدی در «کته‌آواز» ماندیم. در راه دو سه بار موتر خراب شد و ما هم با فشار و راندن موتر به جلو و کمک به موتروان، سرانجام به مسجدی رسیدیم که هیچ نداشت. شب را در مسجد گذراندیم. مقدار نان روغنی و «بوسراغ» که داشتیم با آب سرد خوردیم و از خستگی به خواب رفتیم. فردا با صدای ملای مسجد بیدار شدیم، پس از خواندن نماز، دوباره راه افتادیم و در راه با این‌که چند بار موتر خراب شد، پای من هم از بند «بور» شد، شب دیگر در «ناوه» در هوتلی بین راهی ماندیم. در هوتل به ما گوشت خوراندند که نمی‌دانم گوشت بز یا خرگوش بود. ما خسته بودیم و پس از خوردن نان خوابیدیم و فردا دوباره راه افتادیم. در راه چند بار از رودخانه رد شدیم که مجبور بودیم در آب برویم و دوباره با لباس تَر راه بیفتیم. این چند بار تَر شدن در سرمای خزان آن هم در بیابان، همه را بیمار کرده بود و من هم شدید مریض شده بودم. این بار که روز سوم بود، موتر بیشتر خراب شد و نزدیک به بیشتر راه را پیاده رفتیم و سرانجام نیمه‌شب در بازار «بدنی» در نوار مرزی پاکستان رسیدیم. «هوتل مسلم‌باغ» مدرن‌تر از هوتل‌های بین راهی بود و نخستین بار در روشنی برق، تلویزیون نگاه کردم. در تلویزیون فیلم هندی گذاشته بود و رقص و آواز برپا بود. من که آخوند بودم به ظاهر زیاد نگاه نکردم، ولی در دل فراوان از دیدن این همه شادی و زندگی لذت بردم.
از «بدنی» به بعد موتر مان باید عوض می‌شد. موتروان موتر سیمرغ با ما خداحافظی کرد و ما سوار موتر پاکستانی شدیم. راه پخته بود و موتر با سرعت تمام راه می‌پیمود. ما پس از گذر از مسلم‌باغ که در گذشته آن را «هندوباغ» می‌گفتند و مناطق شمالی پاکستان که بیشتر افغان‌نشین‌اند، شب در «کوشلاغ و پشین» در نزدیک‌های کویته رسیدیم. در «پشین» پس از خوردن شام، سوار موتر بس شهری شدیم و ساعت هشت شب به «میزان‌چوک» رسیدیم. پس از پیاده شدن از موتر بس، پلیس‌های پاکستانی ما را حلقه کردند و مدرک خواستند. وقتی دیدن نداریم. از ما هزار کلدار پول پاکستانی خواستند. ما هزار کلدار نداشتیم. وقتی دیدن نداریم به صد رساندند و سرانجام با ده کلدار رهای مان کردند و ما پیاده مسیر «علم‌دار رود» را راه افتادیم و شب ساعت ده به خانة عمه‌ام در محلة عباسیه در «درة آجی» رسیدیم. عمه‌ام از دیدن ما خوشحال شد. ما هم از این‌که این همه راه آمده بودیم، خسته از سفر پس از خوردن نان خوابیدیم و فردا با صدای خواهرم «مادر روبینه» بیدار شدم که سخت خوشحال شده بود. خواهرم را ده سال می‌شد ندیده بودم و ایشان هم وقتی من کودک بودم، با شوهرش به پاکستان رفته بود و دیگر برنگشته بود. ما باید به خانة خواهرم می‌رفتیم؛ اما پیش از آن باید به رادیو هزاره‌گی نامه می‌نوشتیم تا خانوادة منتظر مان از رسیدن مان به کویته خاطر جمع می‌شدند.

45بازدید

کامنت بسته شده است.