از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌ودوم

شریعتی سحر ۶:۰۹ ب.ظ ۰
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌ودوم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌ودومFB_IMG_1554963443339
کودکی‌های مان میان جنگ و بازی‌های کودکانه گذشت. جنگ برای ما بازی بود و آن را زندگی می‌کردیم. نگرانی از جنگ نداشتیم، در میان هیاهوی جنگ دست از بازی برنمی‌داشتیم و نبردهای پی‌هم باعث نمی‌شدند که دست از بازی بکشیم. گاهی خود جنگ باعث سرگرمی ما می‌شد. بر گردنه‌ها برمی‌آمدیم و جنگ را تماشا می‌کردیم. دیدن سربازان مسلح خودسر تماشایی بود و آرزوی این‌که مانند آنان اسلحه به دوش بگردیم، باعث می‌شد پول مان را جمع کنیم، مرمی بخریم و تیراندازی کنیم. از زشتی جنگ چیزی زیادی نمی‌دانستیم؛ چون در قریة ما جنگ اتفاق نیفتاده بود، از این‌رو، از آسیب‌های جنگ چیزی نمی‌دانستیم. مردان قریة ما اهل اسلحه و جنگ نبودند، بیشتر اهل زندگی بودند و یا مسافران دیاران دور که فرصتی برای جنگ نمی‌یافتند. چنین بود که خیلی تلخی جنگ را به طور مستقیم حس نکردیم.
نخستین‌بار که آوارگان جنگ را دیدم، مردم «باغچار» بودند که دسته‌دسته سوار بر اسپ و الاغ که باروبنة‌شان را بر گاو بار زده بودند، پس از چند روز اتراق در قریة ما، به طرف سرنوشت نامعلوم رفتند. این دربه‌دری آنان، جنگ را برایم نفرت‌انگیز نشان داد. به ویژه این‌که با آواره‌ای به‌نام حیدر دوست شده بودم. او می‌گفت که پدربزرگ‌شان را جا گذاشته‌اند و قصه می‌کرد که وقتی افغان‌ها به باغچار هجوم آوردند و دست به کشتار زدند، مردمِ زیادی کشته و آواره شدند. عده‌ای نتوانستند جان بدر برند و در نتیجه در قریه ماندند و به قتل رسیدند. پدر بزرگ او جا ماند و او وقتی همه فرار می‌کرده‌اند، گفته بود که عصایش را کنارش بگذارند که از خود دفاع کند. این‌که مردمی آواره شوند و عده‌ای جا بمانند و کشته شوند، دردآور بود. این خاطرة تلخ هنوز آزارم می‌دهد و جنگ را نفرت‌انگیز می‌سازد.
در میانة دهة شصت در کنار مکتب‌خانة پیدگه بازی می‌کردیم که ناگهان جنگی سختی درگرفت. سربازان حزب اسلامی به رهبری آخوند سلمان از چهل‌باغتوی اوقی با سربازان نهضت اسلامی به رهبری غلام‌سخی واثق لومانی درگیر شدند. واثق، رهبر حزب نهضت اسلامی در «سرقول» خانمی داشت که به دیدن او رفته بود و آمده بود که در مسجد قریة ما با مردم دیدار کند. او در «قول مزار» به کمین خورده بود و مجبور به عقب‌نشینی شده بود. افراد حزب اسلامی هم از ترس از منطقه دور شده بودند. چهار نفر از دو طرف کشته شده بودند و جنازة آنان در میانة میدان مانده بود. من و دوستانم که کودکانی بیش نبودیم، از روی کنجکاوی خود را روی کشته‌ها رساندیم که دو تای از آن‌ها هنوز زنده بودند. یکی از آنان با دیدن ما که به سختی نفس می‌کشید، کمک می‌خواست. من کنار سر یکی از آنان قرار گرفتم و به ناله‌اش گوش دادم. او با صدای بسیار خفیف که گویا از ته چاه می‌آمد، می‌گفت که او را بلند کنم. من کمی ترسیده بودم و خون همه جا را گرفته بود. مرد، طرف من غریبانه نگاه می‌کرد. در دَم آخر آرام گفت که وسکتم را ببر و به پدرم بده و بعد جان داد. وسکت پرخونش را گرفتم و در مسجد به آخوند مکتب دادم. پسین‌ها آخوند با پدرم قصه می‌کرد که در جیبش ده هزار افغانی آن زمان بوده است.
جنگ بین حزب اسلامی به رهبری حکمتیار و سپاه پاسداران به رهبری شیخ اکبری ورس در شیرداغ عدة زیادی را آواره کرده بود. این آوارگان مدتی در سیخینه ماندند بعد به طرف نامعلومی رفتند. روزی با یکی از این آوارگان به طرف مکتب‌خانه می‌رفتم که افراد حزب اسلامیِ آخوند سلمان از چهل‌باغتوی اوقی راه را بر ما بستند. من چیزی نداشتم که بگیرند. مرد آواره یک ساعت‌مچی و قوطی‌نسوار داشت. افراد حزب او را از این‌که هیچ پولی نداشت، به شدت لت‌وکوب کرد و سرانجام وسکت و کفشش را پاره کردند و با لنگوته‌اش ما را بستند و رفتند.
جنگ داخلی گاهی که نفسش تند می‌زد، ما مجبور به ترک خانه می‌شدیم. خانة ما در مسیر آمدورفت سربازان حزب اسلامیِ آخوند سلمان از چهل‌باغتوی اوقی بود. او با حزب نهضت اسلامی، سپاه پاسداران و سازمان نصر جنگ دوام‌دار داشت. افراد آخوند سلمان از مسیر سیخینه گاهی به چهل‌باغتوی پشی و شیرداغ حمله می‌کردند. در این ایام، شب‌ها قریه را ترک می‌کردیم و در غارهای کوه پناه می‌بردیم. در یکی از این شب‌ها که نزدیک خانه در غاری پناه‌ گزیده بودیم، افراد حزب وارد خانه شدند و مدتی ماندند و رفتند. وقتی برگشتیم، دروازه را شکسته بودند، نان خورده بودند، برداشتنی‌شان را برداشته بودند و رفته بودند. در همین روزها، شبی عده‌ای به خانة ما برای خوردن نان آمدند که از افراد سازمان نصر بودند. آنان از قره‌باغ غزنی آمده بودند که به راهنمایی سربازان نصری جاغوری در بابه با حزب اسلامی بجنگند. در میان آنان مرد جوانی بود که بسیار رشید می‌نمود. او تازه از ایران برگشته بود و پس از عروسی به جاغوری برای نبرد آمده بود. آنان پس از خوردن نان به سمت بابه رفتند. فردا وقتی از مکتب‌خانه بر می‌گشتم در راه جنازة او را روی الاغ دیدم که با گردن آویزان به طرف سنگماشه برده می‌شد.
جنگ داخلی و جنگ با افغانان در جاغوری دیرپا ماند و نفس عمیق آن زندگی بسیاری را گرفت. برای ما که کودک بودیم، جنگ فقط قصه بود که می‌شنیدیم و با دقت گوش می‌دادیم. اگر هم شاهد جنگ بودیم با هیجان زیاد با دیگران قصه می‌کردیم؛ اما چون فرزند جنگ، سوخته در آتش جنگ و مانده در خاکستر جنگ بودیم، جنگ چندان زشت نمی‌نمود. اکنون که به آن روزها فکر می‌کنم، جز سیاهی نمی‌بینم که گاهی روایت آن بر سیاهی آن می‌افزاید.

38بازدید

پاسخی بگذارید »