از سیخینه تا لوانگر«زندگی در کویته»بخش سی‌‌ونهم

شریعتی سحر ۹:۰۸ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در کویته»بخش سی‌‌ونهم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در کویته»بخش سی‌‌ونهم FB_IMG_1554718889668
نزدیک‌های نماز شام با بابای روبینه، سوار بر دوچرخه به جامعة امام صادق، حوزة علمیة جامعة امامیه رفتم. کنار دروازه منتظر ماندیم تا حاجی حسین‌علی را ببینیم. حاجی از طایفة مسکة جاغوری و از آوارگان ارغنداب بود که پدربزرگش پس از نبرد خونین با لشکر امیرعبدالرحمان خان، پس از یک ماه پیاده‌روی با جمعی از زنان و کودکان زخمی به کویته پناه گزیده بود. پدرش کودکی بیش نبوده است که با این کاروان به کویته رسیده بود و حاجی نسل دوم این آوارگان بود که در کویته به دنیا آمده بود. او راوی رنج تمام این اندوه، مقاومت و پایداری بود که اسناد این مبارزه و کشتار را نگه داشته بود. در خانة ایشان اتاقی بود که لباس، وسائل نبرد و میراث صدوچند سال پیش این خانواده را در خود جا داده بود. حاجی روز یک‌بار به این اتاق سر می‌زد. او می‌گفت که «شال‌برک» پدر بزرگش را مانند روز اول حفظ کرده است. پدرش به فرزندانش گفته بود که این شال راوی دیار پدری است که اکنون از آن آنان نیست. او به بچه‌هایش وصیت کرده بود که این شال را همواره داشته باشند و از خود دور نکنند. هر وقت غرور به سراغ آنان آمد، یاد وطن کم‌رنگ شد و نفاق پررنگ شد، این شال را بپوشند.
حاجی لباس هزاره‌گی بسیار قدیمی بر تن داشت و گلوبند هزاره‌گی دور گردنش پیچیده بود. من را که دید، گرم در آغوش گرفت. عمیق بو کشید و گفت که هنوز بوی «خانه» می‌دهی. من آن روز این حرف‌ها را نمی‌فهمیدم. من هم دستش را بوسیدم و سرم را به زیر انداختم. حاجی سرم را بالا گرفت و گفت که با اسدی حرف زده است و گفته است که حفیظ را شامل درس کند، هزینه‌اش را من می‌پردازم. پیش از آن، عبدالغفور علامه (فرید) پسر عمویم که در جامعة امامیه مشغول درس بود با حاجی دربارة من حرف زده بود. استاد شیخ محمد جمعه اسدی، از قریة «ناری‌غوی» زیرک جاغوری، مسئول عمومی جامعة امامیه بود. استاد اسدی، مرد زیرک، هشیار و رقیب‌پرور بود. ایشان با کنار زدن رقیبانش مسئول و همه‌کارة جامعة امامیه شده بود.
استاد شیخ مهدوی، معاون استاد اسدی، از قریة سرقول جاله و از قوم اوقی جاغوری بود. ایشان با خانوادة ما دوستی دیرینه داشت. به قول خودش «قبرستان شریک» بودیم. با من مهربان و صمیمی بود. ایشان را فردا در دفترش دیدم. با دیدن من گفت که به دفتر حزب وحدت بروم، کارت افغانستانی بگیرم و شامل درس شوم. پس از گرفتن کارت حزب وحدت از فردای آن روز شامل درس شدم و از سیوطی(البهجة المرضیة سیوطی)، شروع به درس کردم.
شاگردان جامعة امامیه در سال نخست درسی به ناچار پایبند اصول درسی حوزه بودند. نماز جماعت را ترک نمی‌کردند. قرائت قرآن، درس عقاید، اخلاق اسلامی، دعای ندبه، جوشن‌کبیر، توسل را منظم می‌رفتند و در تمام برنامه‌های حوزه شرکت می‌کردند. اگر این‌ها را ترک می‌کردند، مواخذه می‌شدند. تنبیه آن، ضمن پروندة تخلفی، یک هفته از غذا محروم شدن بود. من شش ماه اول را به سختی تحمل کردم و پس از آن تبدیل به یاغی حوزه شدم که به هر بهانه‌ای دنبال فرار از برنامه‌های حوزه بود. تلاش می‌کردم در بیرون از حوزه، عطش جست‌وجوگری‌ام را فرو نشانم. در آن روزها، خواندن زبان انگلیسی حرف اول را می‌زد. همه در بیرون از حوزه به دنبال آموزش زبان انگلیسی بودند. آنان برای یادگیری این زبان به مرکز آموزشی (امریکن سنتر) می‌رفتند. من هم دانشجوی این مرکز آموزشی شدم. حوزه و استاد اسدی، شدید مخالف درس زبان انگلیسی در بیرون از حوزه بود؛ اما توان جلوگیری از رفتن طلبه‌ها را نداشت. آنان از راه‌ و بیراهه درس‌های امریکن سنتر را تعقیب می‌کردند. من درس‌های بعد از ظهر آموزش زبان انگلیسی را برداشته بودم. پنهانی و از راه منطقة پشتون‌نشین به کورس می‌رفتم. کتاب‌های درسی انگلیسی را در کمربندم پنهان می‌کردم و فکر می‌کردم که کسی خبر نمی‌شود؛ اما همکاران اداری استاد اسدی و خود ایشان همه را خبر داشتند و تلاش می‌کردند که نادیده بگیرند؛ چون همه پنهانی می‌رفتند. کم‌کم که درس‌های حوزه تحت‌شعاع درس‌های انگلیسی قرار گرفتند، استاد اسدی اخطاریه داد و گفت که با متخلفان برخورد شدید می‌کند؛ اما کسی اعتنا نکرد و سرانجام یکی از استادان امریکن سنتر را در جامعة امامیه استخدام کرد که طلبه‌ها در داخل درس بخوانند و بیرون نروند. این کار هم جلو رفتن به امریکن سنتر را نگرفت. سرانجام استاد اسدی رَد پای همه را رها کرد و فقط خواست که در برنامه‌های حوزه شرکت داشته باشند.
پوشیدن کلاه سپید که نماد ملایی بود، مشکل دیگری بود که همه از آن فراری بودند. من در بیرون از حوزه، کلاهم را در جیبم می‌گذاشتم و نزدیک به حوزه، می‌پوشیدم. این کار، رابطه‌ام را با استاد اسدی و حوزه دچار چالش کرده بود. در کنار کلاه آخوندی، گذاشتن ریش بلند، مشکل دیگری بود که من و همه از داشتن آن دوری می‌کردیم. برای این دو دستور، وقتی چالش من و استاد اسدی، رو به فزونی گرفت. شبی ایشان من را به دفترش خواست و شدید لت‌وکوب کرد. من هم اعتراض نکردم و از فردا هم ریشم را تراشیدم و هم دیگر کلاه نپوشیدم. استاد اسدی هم رهایم کرد که اصلاح‌شدنی نبودم. من از کودکی معترض و یاغی بارآمده بودم و از تنگناهای دستوری و استبدادی فراری بودم و این شیوة عیاری و درویشی‌زیستی هنوز رهایم نکرده است.
کوتاه کردن مو و بلند نگذاشتن آن، مشکل دیگری بود که همه باتوجه به اقتضای سن‌شان با آن مخالفت می‌کردند و پایبندی نداشتند. من هم شدید مخالف آن بودم و هرگز آن را مراعات نکردم؛ اما استادان دو حوزه برای اجرا کردن آن، در روز امتحان، موهای طلبه‌ها را چهارترک می‌کردند. من در اعتراض به این امر، یک هفته با موهای چهارترک و تراشیده شده مانند موهای بز، سر صنف درسی می‌رفتم و سرانجام با تلاش استاد اخلاقی، موهایم را درست کردم و پس از آن، استادان به موهای من کاری نداشتند.
در کنار حوزة علمیه امامیه، حوزة جعفریة آیت‌الله خویی بود که مسئولیت آن را استاد رفیعی به دوش داشت. ایشان استادِ خوش‌فکر و نواندیش بود. برخلاف استاد اسدی، ایشان طلبه‌ها را به ورزش، یادگیری زبان، درس‌های صنفی و کتاب‌خوانی دعوت می‌کرد. از این‌رو، شاگردان این حوزه، آزادتر و خوش‌فکرتر از طلبه‌های استاد اسدی بودند. استاد رفیعی ضمن‌ درس‌های حوزه ریاضی نیز درس می‌داد که در آن روزگار غریب می‌نمود.
درس‌های زبان انگلیسی که تمام شد، در مرکز آموزش نقاشی ثبت‌نام کردم و این هنر دست‌نیافتی را نخست در مری‌آباد نزد استاد میرزایی و در پایان در «مرکز ثقافت بلوچستان» پی‌گرفتم و سپس در دانشگاه بلوجستان ثبت‌نام کردم و دو سال در آن درس خواندم؛ اما نتوانستم مدرک بگیرم؛ زیرا تذکرة پاکستانی نداشتم و دفتر سازمان‌ملل هم بدون واسطه مدرک مهاجرتی نمی‌داد و ما هم راه نابلد و کمی هم غفلتی بودم؛ اما وقتی تذکرة پاکستانی گرفتم، دیگر دیر شده بود و باید برای ادامة تحصیل به ایران می‌رفتم و پیگیری مدرکم را رها کردم؛ اما نقاشی آموختم و در هنر «سیاه‌قلم» تأییدیة استادشدن را گرفته بودم. در کنار آن، درس‌های مکتب را تا صنف دوازده در لیسة وطن پی‌گرفتم و با مدرک این لیسه برای ادامة تحصیل به ایران رفتم.
ادبیات و شعر تمام زندگی من در سال‌های بودنم در کویته شده بود. کارم خواندن شعر، کتاب‌های ادبی و نقد ادبی بود. درس‌های حوزه را فقط برای امتحان می‌خواندم. در این سال‌ها دوبار جایزة نخست نویسندگی و شعر را از حوزه گرفتم و در شبی شعری، رایزن فرهنگی ایران و سرکنسول ایران، جایزة نخست را به من دادند و پس از آن شب، کارمند «خانة فرهنگ ایران» در کویته شدم. در این مرکز مسئول گردآوری شعر فارسی در بلوچستان شدم که ثمرة آن چاپ کتاب «حدیث دل»، تذکرة شاعران پارگوی بلوجستان پاکستان شد که در هزار صفحه گردآمده بود. در همین سال داستان‌های کوتاه نویسندگان گذشته و حال فارسی زبان بلوجستان پاکستان را گردآوردم. دو مجموعه شعر خودم را به نام «حدیث سپیده» و «در آستانة باران» چاپ کردم.

101بازدید

کامنت بسته شده است.