از سیخینه تا لوانگر«زندگی در کویته»بخش چهلم

شریعتی سحر ۱۰:۲۹ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در کویته»بخش چهلم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در کویته»بخش چهلمFB_IMG_1559124446422
مناطق هزاره‌نشین در کویتة پاکستان محصور در میان اقوام و مذاهب دیگرند. این حصار قومی ‌و مذهبی، گذشتة تاریخی و رنج هزاره‌بودن و زیستن باعث همبستگی شدید مردم هزاره شده‌اند. از این‌رو، این مردم در حفظ ارزش‌های قومی ‌و مذهبی‌شان کوشیده‌اند و در پاسداشت آن‌ها زبان‌زدند. برخلاف هزاره‌های کویته، هزاره‌های ایران، آسیای‌میانه، ترکستان و قطغن‌زمین افغانستان به خاطر حس‌ همجواری زبانی و مذهبی، هویت هزاره‌بودن‌شان کمرنگ شده‌اند و یا هویت‌باخته شده‌اند. چنین است که هزاره‌های آسیای‌میانه دیگر هزاره نیستند و هزاره‌های ایران بربری و خاوری شده‌اند و تلاش می‌کنند هزاره نباشند. هزاره‌های اهل‌سنت با این‌که چند سال است در پی بازیافتن هویت‌اند، هستند هزاره‌هایی که خود را ترک، تاجیک و تاتار می‌خوانند؛ اما هزاره‌های کویته نه حتی که هزاره و مذهبی زیسته‌اند که برای حفظ هویت قومی ‌و مذهبی‌شان سخت‌گیرانه‌اند. از این‌رو، در دهة هفتاد خورشیدی هزاره‌های کویته به شدت مذهبی و هزاره‌گرا بودند. در هزاره‌بودن یک گام از دیگر هزاره‌ها حرکت می‌کردند و در مذهبی‌بودن که شُهره بودند. تنها در این شهر بود که هزاره‌های لاییک و روشنفکر‌شان در ماه محرم سیاه می‌پوشیدند، سینه می‌زدند و علم‌کشی می‌کردند و اکنون نیز چنین‌اند. در استرالیا کوچه را می‌بندند و قمه می‌زنند و در اروپا محرم‌داری می‌کنند.
مذهبی‌های هزاره‌ در کویته در دهة هفتاد تحت‌تأثیر انقلاب ایران و افغانستان، تمام مناسبت‌های ایران را جشن و ختم می‌گرفتند و روزقدس را برملا برگزار می‌کردند. برای درگذشت آیت‌الله خمینی اشک می‌ریختند و با شنیدن نام آیت‌الله خامنه‌ای سه صلوات می‌فرستادند. در و دیوار آنان با شعار مذهبی پوشیده شده بود و در جامعة امامیه، روح ولایت فقیه در گردش بود و احساس می‌کردی که بسیجیان، میراث‌داران ولایت مطلقة فقیه در همه جا حضور دارند. این سخت‌گیری مذهبی و قومی ‌برای این مردم سنگین و پُرهزینه تمام شد . ….
روشنفکر دینی و مذهبی در کویته دیده نمی‌شد. مردم بدون استثنا مذهبی بودند. نام‌های آنان همه، نشان از مذهبی‌بودن تند آنان می‌داد. «کرار حسین، ابرار حسین» و مانند این‌ها همه نشان از مذهبیانی می‌داد که با روح امام حسین و کربلا زندگی می‌کردند. کتاب‌ دینی و مذهبی این مردم از مفاتیح‌الجنان، چهل‌حدیث و کتاب‌های آیت‌الله مطهری پیش نمی‌رفت. در حوزه‌های علمیه کتاب‌های مطهری به ویژه حماسة حسینی حکومت علمی ‌داشت و کتاب‌های دکتر شریعتی که اکنون در پستوی قفسه‌های کتابخانه‌ها خزیده‌اند، کتاب‌های ضاله خوانده می‌شدند. شبه روشنفکران هزاره، کتاب «حسین وارث آدم» و «علی، حقیقتی برگونة اساطیر» دکتر علی شریعتی علی را پنهانی می‌خواندند. در آن‌ سال‌ها تنها یک نفر کتاب‌ متفاوت می‌خواند و آن هم لیاقت‌علی امیری، کارمند کنونی وزارت خارجه بود که کتاب‌های دکتر سروش، جامعة‌باز و کتاب‌های تاریخ فلسفه در دستش دیده می‌شد. اگر کسی دیگری هم بوده باشد، من ندیده و به یاد ندارم.
در حوزة مطالعات قومی ‌وضع بهتر می‌نمود. با این‌که هزاره‌ها به ظاهر قوم‌گرای تندروانه دیده می‌شدند و گویا همه گرفتار شعارهای قومی ‌بودند، بودن عده‌ای که در پی نوشتن تاریخ مردم هزاره، خاطرات‌نگاری، گردآوری فرهنگ‌شفاهی این مردم و فرستادن مردم به اروپا و امریکا برای فردای بهتر این مردم بودند. به یاد دارم که حاجی رسول الله‌یاری، پدر شیخ الله‌یاری که به نفرت‌پراکنی مذهبی در تلویزیون اهل‌بیت مشغول است، از مردم به زاری می‌خواست که بیایند و در سازمان مهاجرت جهانی و سفارت‌خانه‌ها ثبت نام کنند و به خارج بروند. در آن سال‌ها، کسی به حرف ایشان توجه نداشت و عده‌ای او را محکوم به اسلام امریکایی می‌کردند. البته عده‌ای در همان سال‌ها به کشورهای جهان اول رفتند که برخی از آنان اکنون نام‌گیر هزاره‌هایند.
یکی از کسانی که در آن سال‌ها بدون هیاهو در پی نوشتن تاریخ مردم هزاره و تاریخ انقلاب و خاطرات انقلاب مردم هزاره در کویتة پاکستان بود، استاد ملا محمد عیسای غرجستانی بود. ایشان در کویته در سرک مری‌آباد، کتاب‌هایش را روی کراچی می‌گذاشت و می‌فروخت. مردِ میان‌سالی که سرشار از اندوه باستانی ما بود. از ما و از مردمی ‌می‌نوشت که جز چند واژه آن هم به جعل دربارة آن‌ها در تاریخ افغانستان و منطقه پیدا نمی‌شود.
در سال ۱۳۷۹خورشیدی با ملا محمد عیسای غرجستانی آشنا شدم. روزی در کویته، در «سرمیدانی» او را دیدم که کتاب‌هایش را می‌فروخت. از کتاب‌هایش می‌گفت و از این‌که از کجا آمده‌ایم و در کجای جهان ایستاده‌ایم. حرف‌های او برایم آشنا آمد. چیزی را در من زنده کرد. سخنی که سال‌ها بود از کسی نشنیده بودم، حرف‌هایی که اگر کسی می‌گفت با احتیاط می‌گفت. از هزاره گفتن و شنیدن سخت بود و جرئت می‌خواست.
از «سر لیری» ایشان، کتاب «کله‌‌منارها» را خریدم. با ایشان کمی‌حرف زدم. نشانة خانة‌شان را گرفتم و روز دیگر به دیدنش رفتم. ایشان از هر دَر سخنی گفت و یادآور شد که از چه بگویم و از چه بنویسم و چه را بخوانم. حرف آخرش این بود: «در جهان ما، کسانی زیادی‌اند که از خدا، قرآن، دین، مذهب، افغانستان و زبان پارسی بنویسند؛ اما کسی از قربانیان ارزگان نمی‌نویسند. از این مردم بنویس، یادی کن از کسانی که مرده‌اند و فراموش تاریخ‌اند.»
رابطه‌ام با استاد غرجستانی به صورت پایدار ادامه داشت. کتاب‌هایش را خواندم، کتاب‌هایی را با اشارة ایشان گرفتم و خواندم. ایشان نگاه من را به دنیا و مردمم عوض کرد.
در همان سال‌ها، او از کویته به کابل رفت. دیگر از ایشان خبری نداشتم تا این که روزی دوستی گفت: «غرجستانی را شهید کردند.» آن شب، سخت گریستم. به یاد آوردم که ایشان گناهی جز نوشتن و گفتن از مردمی ‌نداشت که نیمه سرکوب، نیمه سرگشته، نیمه آواره و نیمه کشته شده بودند.
وقتی کابل بودم به دنبال رَد پایش گشتم. به دنبال مزار گم شده‌اش، به دنبال آخرین نوشته‌هایش، اما از او خبری نیامد. دلتنگ نبودنش در کوچه‌های کابل بودم. اگر او می‌بود، جریان نوشتن از هزاره‌ها بال و پر بهتری می‌گرفت؛ اما او با رفتنش اطلاعات زیادی را به خاک برد.

119بازدید

کامنت بسته شده است.