از سیخینه تا لوانگر«زندگی در کویته»بخش سی‌‌وهشم

شریعتی سحر ۱۱:۱۷ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر«زندگی در کویته»بخش سی‌‌وهشم

از سیخینه تا لوانگر«زندگی در کویته»بخش سی‌‌وهشمFB_IMG_1554963443339
کویته در سال ۱۳۶۹ خورشیدی، شهر کوچک و پرجنب‌وجوشی بود. باشندگان قومی کویته به صورت جزیره‌ای در مناطق خاص خودشان زندگی می‌کردند. کمتر جایی وجود داشت که افرادی از یک قوم یا قوم دیگر در یک منطقه زندگی کنند. هزاره‌ها در «مری‌آباد» دو طرف «علم‌دار رود» (جادة علم‌دار) زندگی می‌کردند. هزاره‌های تازه وارد هم به صورت پراکنده در میان هزاره‌های قدیمی‌تر و بیشتر در دامنه‌های کوه‌ها و مناطق ارزان‌تر زندگی داشتند. خانه‌ها بیشتر گِلی بودند و کوچه‌ها خام، شبکة فاضلاب وجود نداشت و شهر آلوده می‌نمود. خانة آپارتمانی وجود نداشت و مردم در میان همین خانه‌های گِلی خوشبخت بودند و خوب زندگی می‌کردند. معیار خوب زندگی کردن، داشتن تلویزیون‌رنگی و قالین بود. چیزی فراتر از آن را اشرافی می‌دانستند. موتر شخصی کم بود. مردم بیشتر با موتور، دوچرخه و رکشا جابه‌جا می‌شدند. خانواده‌ها، دختران و پیرمردان با بس شهری آمدورفت می‌کردند. هزاره‌های قدیمی‌تر بیشتر به کارهای تجارت و دکان‌داری مشغول بودند و عده‌ای هم شغل دولتی داشتند. آنان بیشتر در ارتش و پلیس کار می‌کردند. سطح سواد هم متوسط بود و هزاره‌ها در سطح لیسانس درس‌خوانده داشتند. فوق‌لیسانس و دکترا کم‌تر وجود داشت. دختران به طور عموم بالاتر از صنف دوازده که به آن کالج می‌گفتند، درس نمی‌خواندند. کمتر دختری به دانشگاه می‌رفت. دلیل آن دوری دانشگاه بود که در مسیر «سراب» واقع شده بود. کالج، آخرین مرحلة درس‌خواندن در میان دختران و پسران هزاره در کویته بود. آنان پس از پایان یافتن کالج به کارگری می‌پرداختند. دختران بیشتر معلمی می‌کردند و پسران بیشتر در کفش‌دوزی مشغول به کار می‌شدند. زندگی شهری تازه‌دَم بود. برق وجود داشت. کمتر خانه‌ای گاز شهری داشت و مردم خانه‌های‌شان را با زغال‌سنگ گرم می‌کردند. آب، روز یک تا دو ساعت وصل می‌شد و مردم با ذخیرة آن، آب پس‌انداز می‌کردند. مردم هزاره در کویته، فقیر بودند؛ اما در کمال آرامش زندگی می‌کردند و خوشبخت معلوم می‌شدند.
«بروری» در شمال‌غرب کویته واقع شده بود که تازه هزاره‌ها در آن خانه‌سازی را شروع کرده بودند. این‌جا بیشتر هزاره‌های تازه‌ آمده از افغانستان زندگی می‌کردند. خانه‌ها همه گِلی و کوچه‌ها همه خامه بودند. این شهرک کوچک یک جادة کم‌عرض داشت که هزاره‌ها بیشتر در دو طرف همین جاده، خانه‌سازی کرده بودند و بخشی از خانة‌شان را دکان ساخته بودند تا دکان‌داری داشته باشند و هزینة زندگی‌شان را تأمین کنند. در بروری یک مکتب دولتی و یک مکتب خصوصی به حمایت ایرانی‌ها وجود داشت که چندان فعال نبود. شفاخانه و گاز وجود نداشت و برق تازه آمده بود و بیشتر وقت‌ها قطع می‌شد.
هزاره‌های قدیمی‌تر رابطة چندانی با هزاره‌های نو‌آمده نداشتند. هرکدام در جزیره‌های خودشان زندگی می‌کردند. هزاره‌های قدیمی‌تر، نوآمده‌ها را «لالی» می‌گفتند و نو‌آمده‌ها آن را تحقیرآمیز می‌دانستند. آنانی که در میان قدیمی‌ترها فامیل داشتند، راحت‌تر بودند؛ زیرا با حمایت آنان زندگی‌شان را سروسامان می‌دادند. هزاره‌های تازه‌آمده بیشتر در معدن زغال‌سنگ کار می‌کردند و روزهای جمعه و پنج‌شنبه به شهر می‌آمدند و در منطقه‌ای به نام «سر میدانی» تجمع می‌کردند، خوش می‌گذراندند، خرید می‌کردند، موسیقی گوش می‌دادند، فیلم می‌دیدند و بعد از ظهر جمعه به کوه در معدن زغال‌سنگ برمی‌گشتند. آنانی که خانه داشتند، به خانه‌های‌شان می‌رفتند و در پایان روز جمعه به معدن‌ زغال‌سنگ برای کار می‌رفتند.
هزاره‌های کویته در سال ۱۳۶۹ خورشیدی بیشتر از جاغوری و ارزگان بودند. ارزگانی‌ها و جاغوری‌ها بیشتر آوارگان نبرد بی‌امان امیر عبدالرحمان بودند که پس از مرارت زیاد در «شال‌کت» آن روز و کویتة امروز پناه گزیده بودند. در میان جاغوری‌ها بیشتر طایفة مسکه و اوقی بودند که با هم بر سر سیاست و سرداری طایفه‌ای رقابت داشتند. خانی و سرداری بیشتر از طایفة اوقی بود و کارهای اداری و دولتی توسط کلان‌های مسکه اداره می‌شدند. آخرین سردار هزاره از قوم اوقی، سردار سعادت و سردار آصف بود که مردم به خاطر گذشتة خانوادگی آنان که چند دهه سردار هزاره‌ها بودند و برای بودن و ماندن هزاره‌ها جان‌فشانی کرده بودند، احترام داشتند. پیش از آن از این خانواده که از خوانین جاغوری بودند، سردار یزدان خان، سردار اسحاق خان نامور بودند که بزرگان دولتی اسلام‌آباد به آنان احترام داشتند و سرداری مردم هزاره را به آنان واگذار کرده بودند. از میان همین خانواده، ژنرال موسی خان، رئیس سابق ارتش پاکستان، معاون رئیس جمهور و ولایت‌دار سن و بلوچستان برخاسته بود که درحد بانی پاکستان احترام داشت. مارشال شربت‌علی چنگیزی، رئیس نیروی دریایی پاکستان نیز از این خانواده بود. وزیر ایالتی هزاره‌ها از قوم مسکه بود که شغل خانوادگی صرافی داشت و به صراف معروف بود. او ساختمان ورزشی را به نام «تاجی‌خو» بنانهاده بود که باید به نام تاجی‌خان، قهرمان قومی هزاره‌ها در ارغنداب و دای‌چوپان بوده باشد.
از نظر سیاسی، هزاره‌ها در عموم یا هزاره‌گرا و یا مذهبی‌اندیش بودند. نسل جدید هزاره‌ها بیشتر هزاره‌اندیش بودند و به فرهنگ و ارزش‌های بومی هزاره‌ها می‌اندیشیدند و به پاسداشت ارزش‌های قومی «تنظیم نسل‌نو هزاره» را ساخته بودند. تنظیم نسل‌نو هزاره ساختمانی نو‌سازی داشت که هزاره‌های نسل سوم، آوارگان جاغوری و ارزگان آن را مدیریت می‌کردند. غلام‌علی حیدری، رئیس تنظیم بود که مرد خوش‌فکر و هزاره‌گرا بود. او جوانی‌اش را در پای تنظیم گذاشته بود و آن روزها که میان‌سال بود، نسل جدیدی از جوانان را به گِرد خود داشت که چراغی را که برافروخته بود، روشن نگه داشته شود. آنان صادقانه شب‌وروز برای مردم کار می‌کردند و کارهای‌شان بیشتر داوطلبانه بودند. تنظیم در ساختمانش مکتبی به همین نام داشت، آموزش زبان انگلیسی و موسیقی هزاره‌گی بیشتر دمبوره از فعالیت‌های دیگر آن بود که بیشتر رایگان بودند. در شب‌های جمعه از این ساختمان تا دیر وقت صدای دمبوره بلند بود و خوانندگان محلی در آن برای مردم دمبوره می‌نواختند و آواز می‌خواندند که هم مردم شاد بمانند و هم فرهنگ و ارزش‌های قومی پاسداری شوند. تنظیم و نسل‌نو هزاره‌ها در کویته برای حفظ فرهنگ بومی هزاره‌ها در آن سال‌ها، بسیار کوشیدند که هزاره‌های امروز در حوزة موسیقی مدیون آنانند. ثبت و حفظ فرهنگ بومی هزاره‌ها وابسته به آنانند. این در حال است که در هزارستان و ایران از هزاره گفتن، جرم انگاشته می‌شد. مردم هزاره، آن روزها، شیعه بودند و هزاره بودن و فرهنگ هزاره‌گی برای آنان بداندیشی قلم‌داد می‌شد. این گونه بود که دمبوره در هزارستان نابود می‌شد و در کویته جان می‌گرفت. رادیو هزاره‌گی که توسط همین نسل به وجود آمده بود، مرکزی برای حفظ گویش هزاره‌گی و موسیقی هزاره‌گی شده بود که اکنون هرچه داریم، از آرشیف آن به دست آمده است. سرور سرخوش، داوود سرخوش و ده‌ها دمبوره‌نواز با حمایت همین نسل بالیدند و هنرمند ماندند. در کنار آن، ساختمان جامعة امامیه بود. این ساختمان، حوزة علمیه و مسجدی بود که فعالیت‌های مذهبی در آن انجام می‌شد. بلندگوی هر دو ساختمان، روی هم دیگر فعال بودند. در طول هفته از بلندگوی جامعة امامیه دعا و اذان بلند بود و از بلندگوی تنظیم دمبوره شنیده می‌شد که البته با کمال آرامش با تمام رقابتی که داشتند، هم دیگر را تحمل می‌کردند. در تنظیم بیشتر نسل جدید هزاره و بیشتر از قدیمی‌ترهای هزاره فعال بودند و در جامعه بیشتر هزاره‌های نوآمده که هشتاد درصد از غزنی و جاغوری بودند، درس می‌خواندند و می‌بالیدند. نسل نو هزاره‌های درس‌خوانده و برگشته از ایران که اکنون دکتر و ماستر خوانده می‌شوند، نخست در همین ساختمان درس خواندند و راه‌شان را پیدا کردند. مدیران این ساختمان با این‌که سنتی‌اندیش و عقب‌گرا بودند؛ اما به طور غیرمستقیم خدمت بزرگی به نسل‌نو هزاره‌ها کردند که همة ما مدیون آنان هستیم. این دو نسل و دو هزاره، شدید از نظر فکری با هم مشکل داشتند و هیچ نقطة مشترک بین آنان وجود نداشت.
در کنار تنظیم‌ نسل‌نو هزاره و روحانیان هزاره، انجمن‌های دیگری نیز فعال بودند که یکی از آنان «انجمن دانشجویان هزاره» بود. این انجمن از روحانیان فاصله داشت و با تنظیم نزدیک‌تر بود؛ اما اختلاف نسلی و فکری شدید با تنظیم داشت. در کنار آنان احزاب و گروه‌های هزاره‌گی افغانستانی بودند که از احزاب هزاره، مقیم در ایران هدایت می‌شدند و در کویته دفتر داشتند که بیشتر در میان مهاجران و هزاره‌های نوآمده فعال بودند. احزاب‌های بزرگ پاکستانی مانند حزب مردمی به رهبری بی‌نظیر بوتو و حزب مسلم‌لیک به رهبری نواز شریف و حزب شیعیان پاکستانی نیز نمایندگان و دفتری در کویته داشتند که در میان نسل جوان خیلی طرف‌دار نداشتند. هزاره‌های کویته بیشتر بومی‌اندیش و هزاره‌گرا بودند و دغدغه‌های‌شان فراتر از کویته راه نمی‌کشود. من از جاغوری و از میان جامعة مذهبی و سنتی هزارستان به این شهر پرتاب شده بودم. حالا باید راهم را از میان این همه رنگ و صدا پیدا می‌کردم. پسر نوجوانی که چشم بسته بود و باید چشم وا می‌کرد و می‌آموخت و به زندگی جدید خو می‌گرفت و راهش را پیدا می‌کرد و سرنوشتش را رقم می‌زد. سرنوشتی که با هزاران پیچ‌وخمی گره خورده بود که باید وا می‌شد و پرپرواز می‌یافت.

90بازدید

کامنت بسته شده است.