از سیخینه تا لوانگر «در راه بازگشت به خانه»بخش پنجا‌هم از تهران به هرات

شریعتی سحر ۷:۱۲ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لوانگر «در راه بازگشت به خانه»بخش پنجا‌هم از تهران به هرات

از سیخینه تا لوانگرFB_IMG_1560920518723_1
«در راه بازگشت به خانه»بخش پنجا‌هماز تهران به هرات

پس از ترجمة مدارک تحصیلی و خروج دا‌‌یمی‌ از ایران، در تابستان ۱۳۹۰ خورشیدی از تهران با قطار به خواف آمدم. از خواف تا تایباد نود کیلومتر است. از تایباد تا مرز پانزده کیلومتر که نوارمرزی افغانستان و ایران را تشکیل ‌‌می‌دهد. ساعت هشت از مرز گذشتیم. دو طرف مرز پر از قطار موتر‌‌‌‌هایی ‌‌‌بودند که مواد مصرفی به افغانستان و دیگر کشورهای هم‌مرز ‌‌می‌بردند. برخورد مردان اداری ایران به‌نسبت آرام بود و گاهی فقط با سوءظن که از فن‌شریف انسان‌‌‌‌های جهان سوم‌اند، به مراجعه‌کنندگان ‌‌می‌نگریستند. مرزداران افغانستانی کاری به کار ما نداشتند و فقط رفتار سربازان بیش از حد خشن ‌بود. خشونت در کلیت سربازان و بیش‌تر مردم وطنم، بو‌‌می ‌است و با آن غریبه نبوده‌ام. وقتی در کنار جاده، منتظر موتر اسلام‌قلعه ‌‌می‌مانم، سربازی با پرتاب سنگی که یکی به شدت به خشکی پایم برخورد ‌‌می‌کند، من را به سمت ترمینال موتر‌‌‌‌های هرات راهنمایی ‌‌می‌کند. در ایستگاه موتر‌‌‌‌های هرات راننده‌ای از گوشة لباسم ‌‌می‌گیرد و به زور من را به سمت موترش ‌‌می‌کشاند و با فرمان ‌‌می‌فرماید که یک نفر جا در موترش برای من دارد. وقتی به موترش نگاه ‌‌می‌کنم از تعجب شاخ در ‌‌می‌آورم. هفت مسافر در موتر، پیش از من نشسته‌اند. من مسافر هشتم موترم. موتر بیشتر از چهار نفر ظرفیت ندارد. با فشار من را وارد موتر ‌‌می‌کند و با سرعت تمام به سمت اسلام‌قلعه راه ‌‌می‌افتد. من و پنج نفر دیگر در عقب موتر نشسته‌ بودیم و از فشار بی‌جایی بدنم به شدت درد ‌‌می‌گیرد. خاک‌وباد امان همه را ‌‌می‌برد و زوزه‌‌‌‌های بی‌امان باد و خاک با طوفان گاه‌به‌گاه، موتر را از جاده منحرف ‌‌می‌کند؛ ولی گزندی به ما نمی‌رسد. باید ۱۲۰ کیلومتر را بپیماییم تا به هرات برسیم. استخوان‌‌‌‌هایم به شدت درد ‌‌می‌گیرند و نفس‌‌‌‌هایم از تنگی جا به شماره ‌‌می‌افتند. هیچ کس چیزی نمی‌گوید. آرام و به سختی نفس ‌‌می‌کشم و پایان راه را انتظار ‌‌می‌کشم. موتر ما پس از یک ساعت به ورودی هرات ‌‌می‌رسد و من را در کنار شهرک هزاره‌نشین جبرائیل پیاده ‌‌می‌کند. وقتی کرایة مورد توافق را به راننده پرداخت ‌‌می‌کنم، قبول نمی‌کند و از تمام وسائلم کرایه ‌‌می‌خواهد که بسیار دور از انصاف ‌‌می‌رسد؛ اما چاره‌ای نیست و پرداخت ‌‌می‌کنم.
به جبرائیل ‌‌می‌روم و در خانة عمویم لباس از تن خسته در ‌‌می‌آورم و با تعجب ‌‌می‌بینم که لباس‌‌‌‌هایم از آلودگی و خاک، سنگین شده‌اند. باید به حمام شوم و برای گرفتن بلیط قندهار به ترمینال هرات -قندهار بروم. بلیط ‌‌می‌گیرم، باید ساعت یک شب با اتوبوس‌‌‌‌های احمدشاه‌باباه هرات را به سمت قندهار ترک کنم. پس از دریافت بلیط به شهر ‌‌می‌روم و شهر را ویرانه‌تر از پارسال ‌‌می‌بینم. در این شهر از بازسازی دولتی چیزی دیده نمی‌شود. فقط در میان خرابه‌‌‌‌های خانه‌‌‌‌های مرد‌‌می،‌ قصرهای نیکویی قد بر افراشته‌اند که مربوط به تاجران شهر یا فرماندهان نظا‌‌می‌‌‌‌اند. در وطن من، اگر فروشگاه بزرگی وجود دارد و یا خانة قصر مانندی به چشم ‌‌می‌نشیند، به یقین مال کسانی‌‌‌‌اند که دستی در ربودن مال و اموال عمو‌‌می ‌داشته‌اند و یا در بالا کشیدن کمک‌‌‌‌های خارجیان از دیگران پیش قدم بوده‌اند و الا حال و روز طبقة پایین جامعه خیلی عوض نشده‌اند. از تلخی‌نگاری هرات که بگذریم، زیر پست شهر ناهمگون است و روساخت شهر بسیار ناهمگون‌تر، اما به هرحال در این چند سال اوضاع خیلی بهتر از روزهای تلخ جهاد و سیاه‌سازی‌‌‌‌های دور طالبان و گذشته است و باید تا حدی شاکر بود. در شهر چیزی نوی نمی‌بینم؛ چون یک سال پیش این شهر را دیده‌ام و براساس سنت مدیریتی دولت و وطنم در یک سال در این دیار چیزی عوض نمی‌شود؛ اما برای کسانی که دیریست به این جا سفر نکرده‌اند، شهر، پر از جاذبه‌‌‌‌های دیدنی است. به هر روی هرات بسیار دیدنی است و بخشی از آثار باستانی‌اش بازسازی شده‌اند و برای مردم وطنم، هرات شهر قابل زندگی و رؤیایی است. این منم که این وطن هیچ‌گاه برایم وطن نبوده است.
از هرات به قندهار
نیمه شب، هرات را به سمت قندهار ترک ‌‌می‌کنم. شب است و من با نگرانی تکرار جاده‌‌‌‌های پر پیچ‌وخم را ‌‌می‌نگرم که کی طالبی و دزدی راه بر مسافران نگران ‌‌می‌بندند. وقتی آفتاب سر ‌‌می‌زند، به فراه ‌‌می‌رسیم. فراه شهر است کوچک و ساخته نشده و خانه‌‌‌‌های گِلی آن رنگ باخته‌‌‌اند. از فراه که ‌‌می‌گذریم، کم‌کم به پایگاه بزرگ هوایی شورابه ‌‌می‌رسیم که بی‌نهایت بزرگ و بی‌پایان است. چنین میدان‌هوایی را نه در فیلم و نه در ایران دیده‌ام. همان‌طور که میدان‌هوایی شندند(سبزوار) در نزدیکی‌‌‌‌های هرات و کنار مرز ایران بی‌نظیر، پر استحکام و پرامکانات است. دوستان خارجی وطنم، علاقة عجیبی به ساختن پایگاه‌‌‌‌های نظا‌‌می‌ در دیارم دارند. آنان دور از چشم مردم که زیاد هم برای‌شان مهم نیست، به ساخت پایگاه‌‌‌‌های نظا‌‌می‌ بزرگی پرداخته‌‌‌اند که به راستی رازهای مهم و نهانی را در خود نهان کرده‌اند. برخی از این پایگاه‌‌‌‌ها، دور از چشم کسی و یا کسانی ساخته شده‌اند و یا در حال ساختند و ورود وطنداران من در آن‌جا ممنوع است. ‌‌می‌گویند در چندی از این پایگاه‌‌‌‌ها هواپیماه‌‌‌‌های چندی همزمان در زیر زمین‌‌‌‌ها و کوه‌‌‌‌های تونل‌گونه، نهان ‌‌می‌شوند و به پرواز در ‌‌می‌آیند. از پایگاه نظا‌‌می ‌و هوایی شورابه که ‌‌می‌گذریم، به دل‌آرام نزدیک ‌‌می‌شویم که با دیدن سربازان طالبان، شوری همراه با ترس بر دلم شور ‌‌می‌‌‌‌اندازد. طالبان مسلح کِرام، در کنار چشم پلیس، سربازان ارتش ملی و دلیر مردان مسلح‌‌‌‌ هالیووتی راه بر موتر ما ‌‌می‌بندند و ما را به دقت جست‌وجو ‌‌می‌کنند. تلاش ‌‌می‌کنم خودم را نبازم و به دورها نگاه کنم و توکلم به حضرت حق باشد. طالب مسلح من را به آرا‌‌می ‌جست‌وجو ‌‌می‌کند و به چشم‌‌‌‌هایم ‌‌می‌نگرد. وقتی آرامش من را ‌‌می‌بیند، از من ‌‌می‌گذرد و مرد کناری‌ام را به شدت و دقت تمام ‌‌می‌پالد. دلم بدرقم شور ‌‌می‌زند و خدا خدا ‌‌می‌کنم که زود تمام شود و از این مکان لعنتی و نفرین‌شده دور شوم. طالبان مردی را از موتر پیش از ما با خود ‌‌می‌برند و ما را رها ‌‌می‌کنند. ته دلم فریاد ‌‌می‌کشد و به خط دور شدن مرد اسیر شده، ‌‌می‌نگرم و به مرگ تلخی که در انتظار او خواهد بود؛ فکر ‌‌می‌کنم. ‌‌می‌دانم که این هیولاهای مرگ با کسی شوخی ندارند و در کشتن کسی همراه با زجر بی‌نمونه‌اند و بی‌نظیر و در میان آدم‌کشان کم‌نظیرند. وقتی طالبان دور ‌‌می‌شوند سربازان ملی وطنم، ‌‌‌‌های‌وهوی راه ‌‌می‌‌‌‌اندازند و شلیک‌‌‌‌های شادمانی ‌‌می‌کنند و به ما ‌‌می‌گویند که بود؟ کجا شدند؟ همه ‌‌می‌خندند و بر خود فرو ‌‌می‌روند و به بازی بزرگی که جان، مال، آبرو و زندگی آنان را به شوخی گرفته‌‌‌‌اند، فکر می‌کنند.
از دل‌آرام ناآرام ‌‌می‌گذریم و پس از گرشک، کشکه‌نخود وارد حومة قندهار ‌‌می‌شویم. در مسیر راه همه جا پر از ایستگاه‌‌‌‌های نظا‌‌می و پر از سربازان داخلی و خارجی‌اند. تانک‌‌‌‌های خارجی و نفربَرهای ملی در همه جا هستند و همواره در گشت‌وگذار و چرخبال‌‌‌‌ها بی‌توقف در حال گشت زدنند، اما با طالبان آنان را گویا کاری نیست؛ زیرا طالبان داخلی و خارجی چون هیولاهای مرگ در همه جا هستند و هر چه بخواهند ‌‌می‌توانند.
قندهار
به قندهار که ‌‌می‌رسیم کمی‌ آرام ‌‌می‌گیرم. داخل این شهر امن است و حومه‌‌‌‌های آن پر از گشت‌‌‌‌های طالبان‌اند. شهر به صورت توافقی گویا در دست دولت و خارجی‌‌‌‌ها است و حومه و روستاهای آن در دست طالبان است. احساس ‌‌می‌کنم شهر هم در دست طالبان است؛ چون وحشت از طالبان در همه جا دیده ‌‌می‌شود. از ترمینال هرات قندهار به قندهار کابل ‌‌می‌روم. این شهر با کمک امیر کرزی که شهر پدری او است، کمی ‌آباد است؛ اما آبادی آن بیشتر به خاطر پل تریاک و مافیای کالا است. به هر روی شهر قندهار آبادتر از غزنی و جاهای دیگر است؛ اما بسیار آلوده و بی‌نظم به نظر می‌رسد. آبادی چشم‌گیری در آن به چشم نمی‌خورد که دل‌خوش‌کن باشد؛ اما بدک هم نیست و ‌‌می‌شود در آن چند صباحی به جبر زیست. مردم به شدت ضد دولت و خارجی‌‌‌‌هایند و آنان را کافر ‌‌می‌خوانند. در شهر تنها حرف جدی که شنیده‌ام، واژة کافر است که خرد و بزرگ آن را تکرار می‌کردند. به نظر کناری‌‌‌‌هایم من هم کافرم؛ چون کمی ‌تمیزم و عینک دارم. شهر آرام است و کسی را به کسی کاری نیست. در این‌جا طالبان، دولت و خارجی‌‌‌‌ها به صورت توافقی نسبی، ولایت قندهار را قسمت کرده‌‌‌‌اند و با آرامش توافقی در کنار هم مهربانانه زندگی ‌‌می‌کنند. این را مرد پشتون کناری‌ام ‌‌می‌گوید و تف به زمین ‌‌می‌‌‌‌اندازد. قندهار شهر متفاوت نیست و چیزی در چشم ‌‌نمی‌آید که تعریف داشته باشد. مانند شهر‌‌‌‌های دیگر افغانستان زشتی با زیبایی در کنار هم رشد کرده‌‌‌اند؛ اگر چند چهرة شهر بسیار خشن است و آثار خرابی‌‌‌‌های جنگ در حاشیه‌‌‌‌های شهر دیده ‌‌می‌شوند.
از قندهار به جاغوری
جادة قندهار به کابل اسفالتی است و در اثر ماین‌گذاری‌‌‌‌ها ‌‌کمی ‌دست‌انداز پیدا کرده است. در مسیر ما نفت‌کش‌‌‌‌های بسیاری سوخته‌اند و جنازه‌‌‌‌های موتر‌‌‌‌های سوخته، انفجاری و نفت‌کش‌‌‌‌های دولتی و خارجی در همه جا به چشم ‌‌می‌خورند. مسیر پر از پاسگاه‌‌‌‌های نظا‌‌می ‌است و راه به‌طورکامل در اختیار سربازان دولتی و خارجی است. مسیر امن ‌‌می‌نماید؛ اما نارسیده به زابل و مرکز آن قلات با دیدن چند طالب که دزد ‌‌می‌نماید، خواب امن‌بودن آن بر من آشفته ‌‌می‌شود و ترس دوباره نفسم را به شماره ‌‌می‌‌‌‌اندازد. هفت مرد مسلح ما را به درون دره هدایت ‌‌می‌کند و پس گرفتن داروندار ما، در دره رهای مان ‌‌می‌کنند و خود دور ‌‌می‌شوند. با رفتن طالبان یا دزدها دوباره حرکت ‌‌می‌کنیم و به جنده ‌‌می‌رسیم که شهر کوچک و ژنده است. توقف نمی‌کنیم و وارد جادة خاکی جاغوری ‌‌می‌شویم. از این به بعد تا رسیدن به مرز هزاره‌‌‌‌ها، راه کوتاه است؛ اما پرخطر و بسیار ناامن است. این‌جا طالبان حکومت دارند و دزدها نترس‌تر از دیگران در مسیر مسافران سبزند و ‌‌می‌توانند همیشه باشند. از مرز خطر به سلامت ‌‌می‌گذریم و به انگوری ‌‌می‌رسیم. جاغوری در اثر خشک‌سالی پیاپی سال‌های ۱۳۸۷ تا ۱۳۹۰ خورشیدی، آسیب بسیار دیده است و از سرسبزی گذشته در آن خبری نیست. همه جا خاک‌آلود است و خاکباد زده به نظر می‌رسد. چهرة مردم غمگین و مضطرب به نظر ‌‌می‌رسد. ناامنی‌‌‌‌ها و امید نداشتن به آینده، مردم را نگران و آشفته نگه داشته است. فقر گسترده و سیمای خاک‌آلود مردمم، راه اشک را در چشمانم ‌‌می‌کشاید و شور گنگی بر جانم رخنه می‌کند. خدای من! چرا مردمم چنین است. آیا حق آنان چنین زیستن است. کجا است شکوه غرجستان کهن و خراسان بزرگ. چشمانم را ‌‌می‌بندم و به چیزی فکر نمی‌کنم. موتر دزد زدة ما، کوه و کوتل را ‌‌می‌گذرد و به سنگماشه ‌‌می‌رسد. از روی پل‌آوبرده که رد ‌‌می‌شوم، رودخانه را بی‌آب ‌‌می‌یابم. تابستان و فصل کم‌آبی سال است. مردم این طرف کوه سرگرم زندگی‌اند و احساس ‌‌می‌کنم زندگی جریان دارد؛ اما سیمای مرد‌‌می‌ چیزی دیگری را ‌‌می‌گوید. زندگی در این دیار تلخ است و شکننده، ناامنی راه‌‌‌‌ها و نگرانی از بازگشت لشکر سیاهی و تباهی، آنان را نگران و غمگین نشان ‌‌می‌دهند. این‌جا نه کسی ‌‌می‌خندد و نه شادی را در چهرة کسی ‌‌می‌بینم. من هم نگران و غمگینم. نه ‌‌می‌خندم و نه شادی بر من رخ ‌‌می‌کشد. گریۀ بی‌امان گوشة چشمم را ‌‌می‌پاید و تلاشم بر این است که ‌‌‌اندوه پنهانم را کسی متوجه نشود. احساس ‌‌می‌کنم همة تلخ‌گون‌‌‌‌ها در وطنم و این‌جا، تلخ و پراضطراب بال و پر گسترده‌‌‌‌اند. فقر گسترده، نبود امکانات ابتدایی، خشک‌سالی و بودن سپاهیان جهل و تباهی در کنار گوش مردم؛ آنان را در ‌‌‌اندوه پنهان نهان کرده‌اند. مه از ‌‌‌اندوه و نگرانی خانه‌نشین قلب پاک تمام خرد و بزرگ این دیار است. نه کودکان بازی ‌‌می‌کنند و نه شادی دروازة خانة آنان را ‌‌می‌کوبد. زندگی به ناچار جریان دارد و مردم به ناچار زندگی ‌‌می‌کنند.
در سنگماشه چیزی نوی نمی‌بینم و نباید هم باشد. هزارستان غریبم، هم از چشم خالق افتاده است و هم از چشم مخلوق. در بازار سنگماشه، سراغ دکان پسر عمویم استا یاور و استا محمدحسین را ‌‌می‌گیرم و آنان را در حال انتظار ‌‌می‌یابم که نگرانِ سر به نیست شدن من در راه پرخوف و خطر جنوب وطنم است. آنان با دیدن من خوشحال ‌‌می‌شوند و لبخند شادی ‌‌می‌زنند. این نخستین بار است که لبخند کسی را ‌‌می‌بینم. خوشحال ‌‌می‌شوم و با لبخند جواب ‌‌می‌دهم. آغوش‌کشی ‌‌می‌کنیم و در آغوش هم اشک شادی و نگرانی ‌‌می‌ریزیم. استا یاور ‌‌می‌گوید: «دوستان و خانواده‌ام تصمیم گرفته بودند که به شادی عروسی، دکتری و رسیدن من به سلامتی در جاغوری، بساط شادی برپا دارند و موتر گل‌پوش کنند و لحظة کوتایی به شادی بنشینند؛ اما ترس از جاسوسان طالبان و گرفتار شدن من به دست آنان، این شادی را از آنان ‌‌می‌گیرد».
با دوستانم در دو موتر به سمت پیدگه حرکت ‌‌می‌کنیم. به پیدگه که ‌‌می‌رسیم، شادی سراپایم را ‌‌می‌گیرد. این‌جا زادگاه غریب من است که تا بیست سال اخیر سنگی در آن جا‌به‌جا نشده است. نه از آبادی و تغییر در آن خبر است و نه چیزی از جهان مدرن بر آن اضافه شده است. پیدگه همان پیدگه دوران کودکی من است که نه طالبان و نه ترس و نگرانی از آینده در آن بود. شادی بود و شادمانی و زیستن براساس طبیعتی خدادادی که ایکاش ‌‌می‌ماند!
به سیخینه که ‌‌می‌رسیم، کنار جلگة سیخینه را پر از منتظران ورود غریبانة مسافری ‌‌می‌بینم که پس از بیست سال با دست خالی به خانه برگشته است؛ اما همه شادند و به نوبت من را در آغوش ‌‌می‌کشند و شادی ‌‌می‌کنند. با شادی آنان هم من شادی ‌‌می‌کنم و خوشحال ‌‌می‌شوم و از خداوند ‌‌می‌خواهم که این شادی را نگه دارد. قول سیخینه زیبا، پرآب و طبیعی است و مردم به آرا‌‌می ‌روزها را به شب پیوند ‌‌می‌دهند. این‌جا آخر دنیا است و جهان در این‌جا به پایان ‌‌می‌رسد. زیبایی طبیعی قریه‌ام بی‌نظیر است و طبیعت آن دست نخورده است و مردمان آن پاک و بی‌آلایش‌اند. دنیای مدرن دروغ و فایده‌سالاری هنوز دَر این روستا را نزده‌اند و مردم آن سنتی، اما اخلاق‌مدارانه زندگی ‌‌می‌کنند.
به خانه که ‌‌می‌رسم، پدرم با قد خمیده و بدن استخوانی عصا به دست به طرفم ‌‌می‌آید. او ده‌‌‌‌ها متر دور از خانه در مسیر من قرار گرفته بود تا پسرش را ببیند که دیگر جوان و برومند شده است. چشمانش در حلقه‌‌‌‌های اشک شادی‌اند؛ اما تلاش ‌‌می‌کند که خود را عادی نشان بدهد. پدر را در آغوش ‌‌می‌کشم و دستانش را غرق بوسه ‌‌می‌کنم. او بهترین پدر دنیا است. در عمرم نه ‌‌‌اندوه آشکار او را دیدم و نه شکایت بجایش را مشاهده کردم. او همواره راضی بود؛ چون تمام توانش را به کار ‌‌می‌بست که فرزندانش بی‌سواد نباشند و فقر چهرة خانواده‌اش را نسابد. من هرچه دارم از او دارم و او بهترین پدر است که تا هنوز دیده‌ام. در کنار پدر، مادر را ‌‌می‌بینم که رنجورتر از دیگران به نظر ‌‌می‌رسد. دلم شور ‌‌می‌زند و با خود ‌‌می‌گویم آیا مادر، پدر و پدرانم حق بهتر زندگی کردن را نداشتند. آیا حق ندارم یکبار از خدا و طبیعت بپرسم که کجا است گوشه‌چشمی‌ که بر خلایقش نگشوده‌ است. دیدن همة بی‌انصافی‌‌‌‌های طبیعت، من را به شک ‌‌می‌‌‌‌اندازد و به این فکر وا می‌دارد که باید بر این طبیعت و خالقش شورید و دیگرگونه باید زیست که زیستن دیگرگونه حق مردم رنج‌کشیدة ما است.
وارد خانه که ‌‌می‌شوم، خانه را پر از شادی ‌‌می‌یابم و همه را در تلاش برای پذیرایی از مهمانانی که با من آمده‌اند. خانه پر از مهمان است. فردا عروسی پری است. کوچلوی نازنینی که بیش‌ترین شعرها و نوشته‌‌‌‌هایم تقدیم به او است. دوستان مان از پاکستان، هیرمند و از دور و نزدیک از همه جا آمده‌‌‌اند که شاهد شادی عروسی مبارک و نیک پری باشند؛ اما خانوادة من بر سنت عاطفی مردمم از رفتن و دوری پری غمگین‌‌‌اند و اشک بر دیده دارند. با طلوع آفتاب قودة داماد ‌‌می‌آیند و در نیمروز آن پری خانة ما را، از خانة پدری‌اش که بسیار دوست دارد، ‌‌می‌برد و من چشم پُر گریه ‌‌می‌کنم. پری، کوچلوی غریب من است. با رفتن پری، خانه خالی ‌‌می‌شود و تنهایی خانه آزارم ‌‌می‌دهد. از فردای آن روز، با پدر در آبیاری کمک ‌‌می‌کنم. رقشه درو ‌‌می‌کنم و با شادی‌‌‌‌های طبیعی خانواده شادگونه بال و پر ‌‌می‌زنم. طبیعت سیاه‌خاک، قول پدرم بی‌نظیر است و من به ‌‌‌اندازة تمام جهان دوستش دارم. هیچ جا قریة پاک و سیاه‌خاک مهربان من نمی‌شود.
روزها شب و شب‌‌‌‌ها روز ‌‌می‌شوند و من در کنار خانواده پس از سال‌‌‌‌ها شیرین‌ترین روزهایم را ‌‌می‌گذرانم؛ اما مرغ مسافر دوباره به سراغم ‌‌می‌آید که باید به کابل بروم. فردا باید دوباره با ترس و وحشت از دشت‌وحشت قره‌باغ به کابل بروم که آن‌جا شاید اقامتگاه آخری من باشد.
از جاغوری به کابل
صبح بسیار زود به کابل ‌‌می‌شوم. جاغوری را که ترک ‌‌می‌کنم، تمکی و زردالو در قره‌باغ در راه هستند. تا این‌جا خطری نیست؛ اما به دشت‌وحشت که ‌‌می‌رسم، ترس از طالبان و دزد بی‌حسم ‌‌می‌کند. احساس ‌‌می‌کنم، دارم کوچک ‌‌می‌شوم و در خود فرو ‌‌می‌روم. دشت‌وحشت با این که طولانی نیست؛ اما یک سال به نظر ‌‌می‌رسد و هر جنبنده، موی بر بدنم راست ‌‌می‌کند و نفسم را به شماره ‌‌می‌‌‌‌اندازد. دشت سراسر وحشت است و راه رفتن در آن تلخ و نفسگیر و اما چاره جز گذر از آن نیست. آفتاب که عیان ‌‌می‌شود، دشت به پایان ‌‌می‌رسد و موتر خزیده به جادة اصلی ‌‌می‌رسد. نفسم شروع به زدن طبیعی‌اش ‌‌می‌کند و احساس زنده بودن بر بدن رنجورم تنیده ‌‌می‌شود. از غزنی خاک‌آلود و ناآباد که ‌‌می‌گذریم، در شش‌گاو وردک نخست به کاروان آمریکایی، سپس به کاروان سربازان دولتی، کاروان مردان فهیم خان، معاون اول کرزی و سرانجام به کاروان جنگ بر ‌‌می‌خوریم که در چشمه‌سالار به شدت جریان ‌‌می‌یابد. جنگ، یک ساعت طول ‌‌می‌کشد و پس از راه‌به‌راه شدن مردان جنگی، راه باز ‌‌می‌شود و همه بدون نگرانی حرکت ‌‌می‌کنند. جنگ و خشونت جاده‌ای برای مردم وطنم چیز عادی‌اند و اگر نباشد دلتنگ ‌‌می‌شوند. وقتی جنگ بسیار وحشتناکی در جریان بود، به جز منِ ترسو، همه شادی ‌‌می‌کردند و از نبرد دوطرف تعریف ‌‌می‌کردند که چه نیکو ‌‌می‌جنگند. پس از چند ساعت دیدن نبرد مرگ و زندگی، سرانجام به کابل رسیدیم و سواد شهر کابل که به‌نسبت امن است رنگ آرامش و شادی دوباره را بر من هدیه می‌کند.
کابل
کابل، آن روزها به‌نسبت امن بود و ساختار شکنندة سیاسی داشت که ممکن بود ناامن می‌شد. هوا به شدت گرم بود و امکانات سردکننده برای مردم عادی کم بودند. کابل، شهرِ تنازع برای بقا بود. زندگی بسیار سخت و سرمایه‌داری بی‌نظم و بی‌کنترل، حاکم بلامنازع شهر بود. شهر، خاک‌آلود و بیماری تابستانی فراوان بود. آلودگی، غنی‌سازی شده بود و مردم به شدت بی‌دفاع در مقابل هر حوادث بیماری‌زا که باعث مرگ فراوان مردم می‌شد.
کابل، ‌شهر بود و مردم هم کمی ‌شهری به نظر می‌رسیدند. من هم آمده بودم که تجربة دیگرگونة شهری‌شدن را تجربه کنم. بازار کار آشفته بود و دوستان کاریاب گرفتار و در فکر حفظ کار شان بودند. باید دَر می‌زدم که کاری بیابم تا گرگ سرمایه‌داری بی‌نظم و فقر گسترده من را ندَرَد. برای این گذر تلخ، اول به دانشگاه ابن سینا مراجعه کردم که درسی برای من باشد؛ اما با پول آن زندگی ممکن نبود. به دانشگاه‌های کاتب، غرجستان و گوهرشاد هم سر زدم؛ اما جایی برای من نبود. دوستانم در تلاش بودند که کاری برایم دست‌وپا کنند. من را با خود به جاهای بسیاری بردند؛ اما کار یافتن، کلاف سردَرگُم روزگار من شده بود. برخی تلاش ‌‌داشتند به دیدار سیماسمر بروم که ایشان نبود، اگر هم بود، کاری نمی‌کرد. سیماسمر در همکاری کردن، تا کسی را از نزدیک نمی‌شناخت و با او سال‌ها همکاری نکرده بود، همکاری نمی‌کرد. او روحیة دوران جهاد و مقاومت را داشت و به یاران قدیم و هم‌حزبی بیشتر اهمیت می‌داد تا تازه رسیده‌های غیرحزبی و این از عادت بزرگان مردم هزاره است. به دیدار استاد محقق، استاد خلیلی، استاد صادق مدبر و استاد دانش در خانة‌شان رفتم، گفتند که کاری برایم نمی‌توانند. با حمزه واعظی به دیدار جاوید لودین در وزارت‌خارجه رفتم. ایشان گفت که هیچ همکاری نمی‌تواند. دانشگاه کابل و مانند آن برای منِ هزاره‌‌‌‌ در آن روزگار، جایی برای درخواست کار نبود. وزارت فرهنگ و اطلاعات که باید جای من و امثال من باشد، به داخل راه مان نمی‌داد. در مدت دو سال به تمام وزارت‌خانه‌ها سر زدم، هرکجا کاری بود، درخواست ‌دادم و نشد؛ چون نه واسطه داشتم و نه حمایت‌گری و این‌گونه شد که دو سال بی‌کار مطلق ماندم. احساس می‌کردم درس‌خواندن و داشتن مدرک بی‌معنا است. مهم این بود که یا باید پول داشته باشی که خود کار درست کنی و یا واسطه بیابی تا کار پیدا کنی که من هر دو را نداشتم. کتاب، مقاله، مدرک، هیچ انگاشته می‌شدند. روزی، تلخ بر خود بانگ زدم و گفتم دیوانه! کاش زودتر ‌‌می‌فهمیدی و با همان لیسانس بر ‌‌می‌گشتی و اکنون برای خود مردی شده بودی و واسطة دیگران قرار می‌گرفتی. در این شهر و وطن، دکتر بودن و مدرک داشتن کیلوی چند است و شاید درستش هم همین بود.
به یاد ‌‌می‌آورم مرد هزاره را که با من پس از سرگردانی از این اداره به آن اداره، ‌‌می‌گفت: «خدا جان! به جان هرکه دوست داری بگو! که گفت من را خلق کن؟ اگر خلق کردی؛ چرا در افغانستان خلق کردی، اگر در افغانستان آفریدی؛ چرا هزاره خلق کردی، اگر هزاره خلق کردی؛ چرا شیعه‌ام کردی؟». وقتی به چهرة مرد هزاره نگریستم، آتشی سراپایم را گرفت و شعله‌‌‌‌های آن، آتشم زد. آرام روی زمین نشستم و در خود فرو رفتم. این روزگار مردم ما و من در سال‌های ۱۳۹۰ خورشیدی تا سال ۱۳۹۳ خورشیدی در کابل بود.
این گزارش روزگار من در آن سال‌ها است، بدون شک وضع کمی بهتر شده است و شهرها آبادتر شده‌اند؛ اما امنیت سراسری بهتر نشده است و ناامیدی حتا در میان بی‌خیال‌ترین آدمیان به شدت کم شده است. دوستی می‌گفت: «روزی اگر حفیظ شریعتی افغانستان را ترک کرد، بفهمید که افغانستان درست نمی‌شود»؛ من اما «نفوس بد» نمی‌زنم و در میان تمام این سیاهی گسترده به دنبال کورسویی می‌گردم که بدون شک وجود دارد. من و ما روزگار تلخ‌تر از این را عبور کرده‌ایم و این روزگار تلخ‌تر از زهر نیز عبور داده خواهد شد. پس دل بَد ندهیم و امیدوار به کورسوی امید مان باشیم که «پایان شب سیه، سپید» است.

107بازدید

کامنت بسته شده است.