از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش بیست‌و‌ششم

شریعتی سحر ۹:۳۱ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش بیست‌و‌ششم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش بیست‌و‌ششمFB_IMG_1557219999731
حاجی‌بیگ شش فرزند داشته است. فرزند بزرگ او عبدالعلی مهتر است که بزرگ مردم جاغوری و کلان طایفة مسکه بوده است. او هفت فرزند داشته است. چهار فرزند کلان او را فرهاد خان، امیر لشکر امیرعبدالرحمان خان در جلو چشم خانواده‌اش سر می‌برد و سه تای آن‌ها را با عبدالعلی مهتر به کابل می‌فرستد. آنان پس از رسیدن به کابل اعدام می‌شوند. در روز اعدام که آنان را در چاه می‌انداختند، سه فرزند او را با سر به چاه می‌اندازند و هنگاهی که نوبت به او می‌رسد، رو به فرماندة اعدام‌چی‌های امیر می‌کند و می‌گوید که من مهتر و سردار مردمم بوده‌ام. اجازه بدهید من را دو نفر از سرهنگ‌های‌تان اعدام کنند. این درخواست پذیرفته می‌شود و وقتی می‌خواهند او را به داخل چاه بیندازند، عبدالعلی مهتر، یخن هر دو را می‌گیرد و با خود به ته چاه می‌برد.
از عبدالعلی مهتر یک نوة پسری باقی می‌ماند. حاجی جعفر فرزند غلام‌علی مهتر پس از قتل پدرش به پاکستان می‌رود. فرزندان و نواده‌های او که همه تحصیل‌کرده‌اند، در سراسر جهان پراکنده‌اند و هیچ رابطه‌ای با فرزندان دیگر حاجی‌بیگ ندارند.
فرزند دیگر حاجی‌بیگ سعید امت است که از او چهار دختر سه پسر به نام قربان، غلام‌محمد و علی‌محمد مانده است. از غلام‌محمد چهار پسر و یک دختر، از قربان یک دختر و پسر و از غلام‌محمد هشت پسر و سه دختر مانده است. فرزندان دیگر حاجی‌بیگ همه جوان‌مرگ شده‌اند. از آنان نسل پسرانه باقی نمانده است.
یکی از فرزندان حاجی‌بیگ، رجب‌علی است که از او یک پسر به نام جمعه‌علی باقی مانده است. جمعه‌علی داماد عبدالعلی مهتر بوده است. او روزها در سیخینه برای کار می‌آمده است و شب‌ها به لوتان برمی‌گشته است. غروبی در اثر «دل‌دردی» در سیخینه جان می‌دهد و خانمش «قمربیگم» تا صبح در کنار او در شب تاریک و ترسناک درة وهمناک سیخینه می‌ماند و فردا به مسافری خبر می‌دهد که به مردم پیدگه بگوید که جمعه‌علی درگذشته است. مردم جمع می‌شوند و او را در گورستان عمومی پیدگه در کوشه به خاک می‌سپارد.
از جمعه‌علی یک دختر و یک پسر به نام محمدعیسی باقی می‌ماند. محمد عیسی پس از فوت پدرش به پاکستان می‌رود و شانزده سال در آن‌جا می‌ماند. سرانجام علی‌محمد به دنبال او می‌رود و او را برمی‌گرداند. محمدعیسی با دختر محمدجمعه از کوشة پیدگه ازدواج می‌کند و از او چهار پسر به نام‌های غلام‌حسین ناییک، موسی‌حواله‌دار، سلطان‌علی و رمضان‌علی و دو دختر به نام زهرا و خراج‌بیگم می‌ماند. چهار فرزند دیگر محمد عیسی زنده نمی‌مانند. سلمان‌علی در معدن زغال‌سنگ در پاکستان زیر کوه می‌شود و در کویته، مری‌آباد به خاک سپرده می‌شود. قادرعلی در جوانی «دردکلان» می‌گیرد و جوان‌مرگ می‌شود. حسین‌علی را مار می‌زند و قدرت‌علی در کودکی از دنیا می‌رود. محمدعیسی، مرد لاغراندام و نحیف بوده است. او در دوران پیری، به بیماری سیل (سینه‌گیری) دچار می‌رود و سرانجام از این بیماری از دنیا می‌رود. او را در آرامگاه عمومی در لوتان بابه به خاک می‌سپارند.
سلطان‌علی پدر من است. او با دختر «علی‌زیور بیو» از کته‌سنگ بابه از طایفة دوستی (ابودی) به نام «تاجور» ازدواج می‌کند و از او سه پسر به نام محمد امین، عبدالکریم و حفیظ‌الله و هفت دختر به نام فیروزه، ذکیه، خدیجه، حبیبه، منیژه، لطیفه و گل‌پری مانده‌ است.
پدرم مرد تحصیل‌کردة مکتب‌خانه بود. خواندن و نوشتن می‌دانست. او عاشق دیوان حافظ، حملة حیدری و شاهنامة فردوسی بود. تمام داستان‌های شاهنامه و حملة حیدری را روان قصه می‌کرد و بسیاری از داستان‌های این دو کتاب را از حفظ بود. او وقتی دلتنگ می‌شد، غزل‌های حضرت حافظ را با صدای بلند و کشیده می‌خواند. هنگامی که شاد و سرحال بود، شروع به خواندن شاهنامه و حملة حیدری می‌کرد. او تمام این‌ها را از حفظ می‌خواند. گاهی در خواب با صدای بلند غزل حضرت حافظ، بیت‌های شاهنامه و حملة حیدری را می‌خواند که ما را از خواب بیدار می‌کرد. با صدای او آشنا بودیم و از خواندنش لذت می‌بردیم. در زمستان‌ که برف همه جا را سپیدپوش می‌کرد، او مجلس حمله‌ و شاهنامه‌خوانی برپا می‌کرد. اهالی قریه به خانة ما می‌آمدند و در این محفل ‌بزم‌شاهانه شرکت می‌کردند. او همزمان به بچه‌های قریه، نوشتن و خواندن می‌آموزاند و تمام نسل پیش از من و هم‌نسلان من از شاگردان زمستانی او هستند.
بهار که می‌رسید، پدر به جوی‌کَنی و زمین‌کاری می‌پرداخت. او عاشق زمینش بود. قول سیاه‌خاک سیخینه را عاشقانه زمین ساخته بود. او سنگ شکافته بود و با سرانگشتانش زمین را کاویده بود و دانه کاشته بود تا بچه‌هایش گرسنه نمانند. برای این کار سه بار پیاده از سیخینه تا کویتة پاکستان رفته بود. زمستان‌ها را در معدن زغال‌سنگ کار کرده بود و بهاران برگشته بود تا به زمین‌هایش برسد. این مسیر را با راهنمای افغان‌ها سفر کرده بود و دو هفته پیاده راه رفته بود تا به پاکستان رسیده بود. با آن هم هیچ وقت سفره‌اش پر از نان نبوده است. او به تلخی از غم‌نان یاد می‌کرد و می‌گفت: «ملک خوب ره اوغو گرفته، کوه‌بند در مو منده که از سنگ نان جور نموشه.»
پدر، عسکری را در قندهار گذرانده بود. به این دلیل او را قندهاری صدا می‌زدند. در گذشته مردم کمتر سفر می‌کردند. اگر یکی به سفری می‌رفت و دیر می‌ماند، مردم او را به همان شهر منسوب می‌کردند. سفرکردة قندهار را قندهاری و سفرکردة کابل را کابلی می‌خواندند. او از دوران عسکری‌اش به تلخی یاد می‌کرد. وقتی می‌گفت که نان و گوشت را صاحب‌منصبان می‌خوردند و شوربای بی‌روغن برای ما می‌ماند، نگاهش پر از درد می‌شد.
او مثل پرة‌کوه بود. در تمام عمرش شکایت از کار نکرد. تمام عمر کار کرد و نگذاشت بچه‌هایش چوپان و مزدور مردم شوند. تمام بچه‌هایش را به مکتب‌خانه و مکتب‌دولتی فرستاد تا باسواد شوند. او بی‌سوادی را جرم می‌خواند و می‌گفت که بی‌سواد کور است و کور در افغانستان مجرم است. تمام بلاهای عالم و آدم بر سر آدم بی‌سواد فرو می‌افتند.
پدر، آدم مؤمن بود. یک روز ندیدم که نمازش قضا شود. صبح با صدای نماز او بیدار می‌شدیم. نماز را با آرامش کامل می‌خواند. هرگز دروغ نمی‌گفت و قسم نمی‌خورد. روزه‌اش را می‌گرفت و سهم اسلامی‌اش را منظم می‌پرداخت. وقتی من بزرگ و درس‌خوانده شده بودم و گاهی سر ندادن خمس با او بحث می‌کردم، آرام می‌گفت که من با همین باور و فرهنگ بزرگ شده‌ام و به پیری رسیده‌ام، شما همان کنید که باور دارید. او هرگز باورش را بر کسی تحمیل نمی‌کرد. بچه‌هایش را مدرن و امروزی تربیت کرده بود. او بزرگ خانوادة ما بود. همه به او احترام داشتند. برای شروع و پایان کار جمعی به سراغ او می‌رفتند.
پدر، نودوپنج سال عمر کرد. عمر پربرکت داشت. در پایان عمر، بیمار شد و در اثر بیماری و کهولت سن در قول سیخینه درگذشت. او را در گورستان عمومی پیدگه در کوشه به خاک سپردند.

69بازدید

کامنت بسته شده است.