از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش بیست‌و‌هشتم

شریعتی سحر ۶:۲۱ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش بیست‌و‌هشتم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش بیست‌و‌هشتمFB_IMG_1554963443339
من از طایفة مسکه، شاخة طایفه‌ای نوتا و متولد قریة پیدگه، قول سیخینه‌، درة سیاه‌خاکم. پیدگه، قریه‌ای است در پانزده کیلومتری سنگماشه در شمال‌شرق غزنی که دارای شانزده قول کوچک از بخش مرکزی السوالی جاغوری است. قریة پیدگه، از چهارطرف در میان کوه قرار گرفته است و راه ارتباطی آن گذرگاه‌هایی‌اند که آن را به پشی، سنگماشه و بابه وصل می‌کنند. این قریه در ارتفاع ۲۵۰۰ کیلومتری از سطح دریا قرار گرفته ‌است. فاصلة پیدگه تا مرکز السوالی پانزده کیلومتر، تا مرکز شهر غزنی۱۴۵ کیلومتر و تا کابل ۲۳۵ کیلومتر است. پیدگه، قریة کوهستانی است و در آن‏ کوه‌ها و دره‏های عمیق و حاصل‌خیزی وجود دارند.
واژة پیدگه مرکب از دو جزء «پیاده» و پسوند «گاه» است‏. گاه پسوند است که در واژه‌های لشکرگاه، دانشگاه، فروشگاه، خرگاه، گذرگاه و… دیده می‌‌شود. «پیاده» زیرا که پیاده‌گاه لشکر بوده است. در هزاره‌گی پیدگه یا پیاده‌گاه جای پیاده‌شدن سوار از اسپ را می‌گویند. وقتی سوار از سمت راست میدان، اسپ را به جولان در می‌آورد و در سمت دیگر میدان از اسپ پیاده می‌شود، محل پیاده‌شدن را پیدگه می‌گویند. برخی از مناطق پیدگه هموار است. باید در گذشته میدان اسپ سواری بوده باشد.
مردم پیدگه (اولاد نوتا باکل) از تیرة مسکة جاغوری است. مسکه فرزند بیو (مالدار یا صاحب جا و مکنت) فرزند اُشکار فرزند بیان و فرزند آته است. مسکه برادر بزرگ بابه است که از نظر دای به دای‌میرکشه می‌رسد.
سیخینه، قول کوچک است که در شمال‌غرب قریة پیدگه واقع شده است. در این قول، هشت خانه زندگی می‌کنند که در درة شمالی آن، قول سیاه‌خاک است که در همین دره به دنیا آمده‌ام.
سیخینه، مرکب از «سی» یعنی دره، جلگه و رودخانه است. خینه، همان خانه است. سیخینه یعنی «دره‌خانه» که زادگاه من جز درة سنگ‌لاخ چیزی نیست. بیشه‌ای است که سنگ در آن روییده است و زندگی باشندگان آن را سنگی کرده است. رودخانه‌ای که از وسط این سنگ‌زار می‌گذرد، به رودخانة سنگماشه می‌پیوندد و سرانجام با رود اغنداب یک‌جا شده به قندهار می‌رسد.
تاریخ تولدم را پشت قرآن، چهارشنبه، پانزدة شعبان، ۱۳۵۷ نوشته است. ماه‌های قمری در گردش‌اند. باید در بیست‌ویک آخرین ماه تابستان بوده باشد؛ اما مادرم می‌گوید: «وقتی به دنیا آمدم، زمان شفتل (شبدر) درو بود». فصل شفتل‌درو در سیخینه، ماه دوم بهار است. برادرم به این باور است در سالی که انقلاب «هفت ثور» اتفاق افتاده است، من به دنیا آمده‌ام. خواهرم می‌گوید: «وقتی به دنیا آمدم، سیل آمده بود». سیلاب در سیخینه در ماه دوم تابستان اتفاق می‌افتد. پدرم می‌گفت چند سال پس از «سال گشنگی» (گرسنگی) بود که به دنیا آمده بودم. سال گشنگی را سال بنگلادش هم می‌گوید. در این سال مردم افغانستان گرفتار خشک‌سالی شدید می‌شود. مواد خوراکی تمام می‌شود. مردم به خوردن علف رو می‌آورند. علف هم پیدا نمی‌شود. در این سال سازمان‌ملل و ظاهر شاه مقدار برنج بنگلادشی برای افغانستان پیدا می‌کنند که برای هر خانواده هفت سیر می‌رسیده است. پدرم برای گرفتن این برنج به السوالی مُقُر می‌رود و هفت سیر را در پشتش در زمستان پربرف به خانه می‌آورد.
در سال تولد من، گرسنگی ترسناک و آدم‌خوار افغانستان، سایة سیاهش را از سر هزارستان برچیده بود. قهر آسمان پایان یافته بود و مردم در زمستان و بهار آن، برف و باران زیادی را پشت سر گذاشته بودند که نوید تابستان خوبی را می‌داد؛ اما طبیعت خشن جاغوری و هزارستان، هیچ وقت با مردم هزاره سر خوشی نداشته‌ است، با فرا رسیدن تابستان، در جهان تلخ و غم‌انگیز هزاره‌ها، آسمان جشن تابستانی بر پا می‌کند، دهان می‌کشاید و با فریاد‌های غول‌آسا از درد پنهان و اشک‌های بی‌پایان مردم هزاره، آن قدر می‌گیرید که از تمام دره‌های کوچک و بزرگ هزارستان سیل وحشتناکی جریان می‌یابد.
در سیخینه، سیل همه چیز را ویران می‌کند. سیل که پایان می‌یابد، پدر در گوشه‌ای می‌نشیند و به آرامی ‌با خود زمزمه می‌کند: «قول لاغ شد. نه زمین ماند و نه درخت، خدایا بچه‌ها چه بخورند، با زمستان چه کنم». در این زمان مادرم به دادش می‌رسد و می‌گوید: «آتی آمین! در سال گرسنگی نمُردیم، امسال هم توکل به خدا.»
وقتی به دنیا آمده بودم، نامم را علی‌رضا گذاشته بودند. حاجی‌علی‌جان، پسر کاکایم نامم را به حفیظ‌الله تغیر داده بود. او استدلال کرده بود که علی و رضا هر دو مربوط به مذهب شیعه است. مردم هزاره در افغانستان به خاطر نام‌شان اذیت و آزار می‌شده‌اند. او خواسته بود که نام من شبیه نام پیروان اهل‌سنت باشد تا در آینده آزار و اذیت نشوم.
در دوران نوزادی کودک نحیف و لاغری بوده‌ام. شیر نمی‌خورده‌ام. همواره بیمار بوده‌ام. پدر و مادرم برای درمان، مرا به مزارهای منطقه مانند مزار شاه‌توس، میان مالستان و شارستان، مزار کادو پشی، مزار تاک، خاک سید شینیه و ده‌ها زیارت‌گاه و مسجد برده است تا خوب شوم و نشده بودم. این بیماری و نحیفی تا سال‌های نوجوانی با من بوده‌اند. در روزگار جوانی رهایم کرده بوده است. مادرم از این سال‌ها به تلخی یاد می‌کند.
کودکی را با خیال شیرین که همه آن را دروغ می‌خواندند؛ گذراندم. آن قدر خیال‌پرداز بودم که ساعت‌ها غرق در خیال بودم و بی‌خبر از اطرافم، آن قدر خیال که در دوران چوپانی رمه را گم می‌کردم و سرزنش‌هایش بی‌پایان بود. روزی به پدرم گفتم که در آسمان سگی را دیدم که خودش سرخ بود و واق‌واقش سبز. آخوند محل مان به پدرم گفت که ایشان ممکن است شاعر شود، او را از شعر و خیال‌پردازی دور نگهدارید که بدبخت می‌شود.
درة سیخینه بسیار دور افتاده و آخر دنیا بود. هنوز از دنیای جدید در آن خبری نبود. من در دامن طبیعت و با طبیعی‌ترین اشیای اطرافم بزرگ شدم. زندگی‌ام پرندگان بود، حیوانات، درختان و گیاهان که با من مهربان بودند. صدای رودخانه، موسیقی زندگی من بود و صدای پرندگان و درختان، مولودی زیبای حیات خیال‌آلود من که با آن‌ها بزرگ شدم. در این سال‌ها از صبح تا شب در درون درة سیخینه یا میان آب بودم یا در شاخ درختان و سنگ‌ها و یا روی ریگ‌های کنار رودخانه دراز می‌کشیدم. زندگی شادی و شادمانی تمام بود. نه از رنج خبری بود و نه از افسردگی فلسفی مدرن، هرچه بود، سادگی بود و پاکی بی‌پایان که زود دیر می‌شد.
کمی‌ بزرگ‌تر که شدم، زندگی‌ام با بره‌ها گره خورد و با دره‌ها و کوه‌هایی که زیبایی و شکوه‌شان پایان نداشت. بره‌هایم تک‌تک نام داشتند. قورغلی، کوله‌بوچی، شوخی، ماه‌پیشنه، لم‌گوش و… بره‌ها صدایم را می‌شناختند و از پیشم دور نمی‌رفتند. من آن قدر دوست‌شان داشتم که بدون آن‌ها زندگی معنایی نداشت. وقتی یکی از آن‌ها مُرد، چندین روز گریه کردم و درست غذا نخوردم. وقتی چوپان گوسپندان شدم، زندگی‌ام معنای دیگری یافت و دره‌ها بزرگ‌تر شدند و دیدرس نگاه من نیز وسعت یافت و جهان را بزرگ‌تر یافتم.
در تابستانِ یکی از این سال‌ها، از قضا در اثر هوای گرم تابستانی، بیماری ناشناخته‌ای به جان رمة فراوان پدرم افتاد و بیش‌ترین آن‌ها مُردند. پدرم ناراحت شد، برادرم را به سراغ ملای قریه فرستاد که تعویذ و دعا کند. ملای قریه دو ساعت تمام در چارچوب رمه کف و چوف کرد و چند تعویذ و دعا نوشت و به مادرم داد. مادر صدایم زد که بیا تعویذ و دعاها را به خواهرت بده تا در جلد هفت‌رنگ در گردن چاق‌ترین گوسفند رمه ببندد. من با سر تراشیده و کمرویی تمام به اتاق وارد شدم. پدرم گفت: «دست ملا را ببوس»، من از خجالتی کنار دَر ماندم. ملا رو به پدرم کرد و گفت که در جبین این پسر طالع بلند می‌بینم. او را به مکتب بفرستید. در پی این دیدار، مادرم نان روغنی (تکی اووتو) پزید و پدرم در فصل کار و گرفتاری تابستانی، دست من را گرفت و به مکتب برد. من را که از خجالتی سرخ شده بودم، تحویل آخوند مکتب داد که در آینده خط‌خوان و یا شاید هم ملای مکتب شوم.

65بازدید

کامنت بسته شده است.