از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌ام

عزیزالله جاغوری ۳:۰۰ ب.ظ ۰
از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌ام

از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌امFB_IMG_1554963443339۰
هزاره‌های پشتة‌قندهار و پدران من پس از دست دادن سرزمین‌های جنوب افغانستان به‌ویژه حوزة سرسبز و حاصل‌خیز ارغنداب، به درون دره‌ها رانده شدند. این دره‌ها سنگ‌زار بودند و زندگی در آن‌ها به شدن سخت بود. از این‌رو، برخی به سمت شمال افغانستان که آن زمان ترکستان می‌گفتند، آواره شدند، برخی دیگر به مناطق بالادست‌تر کوچیدند. بعضی‌ها هم به کشورهای همسایه پناه گزیدند. عده‌ای از مردمان ارغندابی که از بازماندگان ارغنداب تاریخی‌اند، اکنون در جاغوری کنونی، مالستان، دای‌کندی، پنجاب، یکه‌ولنگ، دره‌صوف، اطراف مزارشریف(ترکستان) زندگی می‌کنند. بیشتر هزاره‌های اهل‌سنت نیز از پشته‌قندهار و ارغنداب، به شمال و شمال‌شرق افغانستان کوچیده‌اند که اکنون به نام طوایف‌شان خوانده می‌شوند. به‌طور نمونه هزاره‌های داله(دهله) در بغلان، همان هزاره‌های داله در پشته‌قندهار در مسیر ارغنداب‌اند که اکنون بندی به نام (بند داله) بر آن بنا شده است. افغان‌ها اکنون این منطقه را «شاولی‌کوت» می‌خوانند. همین‌طور بصیراحمد دولت‌آبادی، تاریخ‌نگار و وقایع‌نگار معروف از هزاره‌های ارغندابی و از قوم مسکه بود که در اطراف مزار شریف می‌زیست که سرزمین‌شان به نام «داره» دو طرف رود ارغنداب واقع شده بود. این سرزمین در دوران الغار امیر عبدالرحمان خان از آنان ستانده شد.
هزاره‌های آمده از جنوب، نخست در مناطق نزدیک به دریا ساکن شدند؛ اما وقتی جمعیت‌شان بیشتر شدند، به درون دره‌ها کوچیدند و زندگی در درون سنگ‌لاخ‌ها را شروع کردند. این زمین‌ها به راحتی زمین نمی‌شدند. باید سنگ می‌شکافتی و خاک زیرورو می‌کردی تا صاحب زمین می‌شدی، تازه آن هم اگر از دم تیغ کوچی‌ها و مالیات سنگین دولتی به نام «خسبری»: پولی به عنوان ذکات از زمین‌های کِشتنده و غیرکِشتنده گرفته می‌شد؛ «سرپولی»: بابت هر نفر در خانوادة هزاره، مالیات گرفته می‌شد؛ «شاخ‌پولی»: مالیاتی که در برابر هر رأس حیوان از هزاره‌ها گرفته می‌شد؛ «گندم گدام»: که به ‌صورت نامنظم در مقیاس بیش‌تر از هفت‌صد خروار گندم بر هزاره‌ها حواله می‌شد؛ «خوش‌خریدی»: که از طرف صدراعظم بر هزاره‌ها حواله می‌شد؛ «سرچربی بی‌بی و چادر ملکه»: نوعی دیگر از حواله‌های غارت‌گونه‌ و بیدادگرانه‌ای‌ که بر هزاره تحمیل شده بود و خرید عسکری، جان سالم بدر می‌بردی؛ مالیات‌کمرشکنی که هزاره‌ها به خاطر آن سرزمین‌ و زمین‌شان را ترک ‌می‌کردند و در راه مهاجرت یا کشته می‌شدند و یا جان سالم بدر می‌بردند و به سرزمین‌های دیگر جای‌گزین می‌شدند. براساس روایت پدرم، از هر خانوادة ده نفری نصف‌شان در راه تلف می‌شدند و نصف دیگر به مقصد می‌رسیدند.
هزاره‌های مانده در دره‌ها، نخست به ساختن زمین پرداختند. ساخت زمین طول می‌کشید. آنان مجبور بودند تا زمانی که زمین‌های‌شان کِشتنده شوند، سبزی بخورند. خوردن سبزی در بهار و تابستان مشکلی نداشت؛ اما در زمستان و خزان زندگی صورت خشنش را نشان می‌داد. آنان در طول سال، سبزی را خشک می‌کردند و در زمستان و خزان پس از تَر کردن در آب، می‌خوردند. در بهار آنان گیاه «چکری» (ریواس یا رواش) «سرمونداو» (قارچ‌کوهی) «راف» را از کوه می‌آوردند، در درون چاهِ پرقوغ می‌انداختند، سرش را می‌بستد تا پزیده شوند. غروب‌ها وقتی سر تنور را باز می‌کردند، سبزی‌ها «تی‌قوغی» شده بودند. شروع به خوردن می‌کردند تا گرسنه نمانند. روییدن سبزی‌هایی مانند «سیت»، «توسله» و… برای آنان نوید زنده ماندن بود. خوردن سبزی‌های کوهی برای آنان عادی شده بود، وقتی بهار از راه می‌رسید، آنان می‌گفتند: «زمستو بخیر تیر شد، مرگ هم رافت، تا سال دیگر یا خدا» این گونه می‌زیستند و زنده می‌ماندند. برای یافتن و آوردن سبزی از کوه و رد شدن از رودخانه‌های خروشان، هر سال قربانی می‌دادند. در یک نوبت در سیخینه دو تن از دختران جوان، وقتی دست‌به‌دست هم داده بودند تا آن طرف رودخانه بروند و توسله بیاورند، گرفتار خشم طغیان رودخانه می‌شوند و می‌میرند. جنازة آنان را چند کیلومتر دورتر می‌یابند.
زمین‌هایی که آماده می‌شوند، برای رهایی فوری از گرسنگی، شلغم و زردک می‌کارند. درخت توت و زردالو می‌نشانند. زردک و شغلم باعث نجات مردم می‌شوند. آنان در تابستان با خوردن توت و زردالو زنده می‌ماندند و در زمستان با توت‌خشک و کشتة زردالو زمستان را به بهار پیوند می‌زدند. به یاد دارم که مردم چهل‌باغ‌توی پشی که سردسیرتر از سیخینه بود، با پخته‌شدن توت به ما می‌گفتند: «سنگ مردم مسکه، غور گرفته است.»
شغلم و زردک، فراوان کاشته می‌شدند. در خزان جمع می‌شدند. در زیرزمین در حفره‌ای به نام «کَدال» جابه‌جا می‌شدند و تا بهار با آن گذاره می‌کردند. شغلم را در درون «دشکه» می‌پزیدند و شب، صبح و ظهر از آن می‌خوردند تا زنده بمانند. پسین‌ها که کمی به دره‌ها عادت کردند، «جودر» را یافتند و با کشت و برداشت آن به زندگی رنگ بهتری دادند. پیداشدن جو و گندم زندگی آنان را دیگرگون کرد و آنان طعم زندگی را چشیدند که مالیات‌های سنگین به سراغ‌شان آمدند. داشتن رمة گاو و گوسپند این مالیات را کمرشکن کرد که باید سالانه ده‌ها سیر روغن زرد و مسکه به حکومت‌شاهی می‌دادند تا صاحب زمین‌شان بمانند. این‌گونه شدند که دوباره زمین‌های‌شان را رها کردند و به کشورهای دیگر آواره شدند.
به روایت پدرم، آنان تمام سال‌ روغن گِرد می‌آوردند و در دم خزان مأموران شاهی به نام «ماصول و ماصول‌جمگر» از راه می‌رسیدند و همه را یک جا می‌بردند. آنان بیست سیر را هژده سیر حساب می‌کردند و آنان مجبور می‌شدند گوسپندان چاق‌شان را بکشند تا با آب‌کردن دنبه و چربی آن، سه سیر کمبود را جبران کنند. چنین می‌شد که مردم می‌ماندند و گرسنگی گسترده که ماه‌ها می‌گذشت و آنان توان خوردن روغن و گوشت را نمی‌یافتند.
بهار که از راه می‌رسید، کوچی‌ها فرا می‌رسیدند. آنان با هجوم‌شان زمین‌های کشتندة آنان را خراب می‌کردند و می‌چریدند و در کوه و صحرا برای رمة آنان علفی باقی نمی‌گذاشتند. در این میان اگر کسی اعتراض می‌کرد، در دم کشته می‌شد. اگر نبرد می‌کردند، زخمی‌شدن کوچی برابر با مرگ هزاره‌ بود و زخمی‌شدن شتر کوچی برابر با قیمت خون هفت انسان هزاره که به ناچار همه فقط به این هجوم نگاه می‌کردند و آه می‌کشیدند.
این روایت محمدحسین طالب قندهاری از همرزمان شهید بلخی و ابراهیم گاوسوار در کتاب «افغانستان دیروز و امروز» را همه به یاد داریم که می‌‌نویسد: «در زمان ظاهرشاه در یک نزاع، یک انسان هزاره را کوچی‌‌ها کشتند و پای یکی از شترهای کوچی نیز زخمی شد. حکومت فیصله کرد که کوچی‌‌ها برای خون انسان هزاره مبلغ شش‌صد افغانی بپردازند و هزاره‌‌ها را مجبور کردند که برای زخمی کردن پای شتر کوچی مبلغ ۳۷۰۰ افغانی غرامت بدهند.»
این روزگار پدران من بود.

28بازدید

پاسخی بگذارید »