از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌ویکم

شریعتی سحر ۶:۲۰ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌ویکم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش سی‌‌ویکمFB_IMG_1554963443339
در قریة ما سال‌ها را بیشتر براساس رویدادها زمان‌بندی می‌کردند. مهم‌ترین رخداد باعث می‌شد که شروعی برای تاریخ باشد. مردم تاریخ تولد و مرگ را براساس آن برمی‌شمردند. به‌طور نمونه وقتی از کسی سوال می‌شد: «چند ساله شده‌ای»، می‌گفت که دو سال پیش از سال «سقوی» به دنیا آمده است و یا دیگری می‌گفت که در سال گشنگی، پنج ساله بوده است. با این حساب می‌شد که تاریخ تولد و سن او را حدث زد.
رویدادهای مهمی که براساس آن زمان تاریخ‌بندی می‌شد، چنین بودند: «سال‌سوز آسمو» (سال آسمان سبز)، «سال تاجی‌خو»، (سال شکست تاجی‌خان، خان بزرگ مردم قلندر و جاغوری از لشکر امیر عبدالرحمان خان)، سال «سقوی»، (سالی به قدرت رسیدن حبیب‌الله کلکانی)، سال «جنگ‌جوری» (سال حملة افغان‌های جوری به ناوة اودقول انگوری)، «سال جنگ بابه» (سال حملة افغانان به منطقة بابه)، «سال گشنگی یا سال بنگلادش» (سال خشک‌سالی معروف در افغانستان) «سال انقلاب» (سال انقلاب مردم جاغوری، پانزدة جوزای ۱۳۵۸ خورشیدی) «سال تنظیم»(سال شکست تنظیم نسل‌نو هزاره) که این سال‌ها شروعی برای شمارش تاریخ مردمی بودند.
«سال سوز» را کسی به یاد ندارد. فقط مادر بزرگم «قمرالنسا» از آن یاد می‌کرد. مادر بزرگ پدری‌ام (۱۱۲) سال عمر کرد و از این سال به عنوان سال تولدش یاد می‌کرد. در آن سال چون ابری در آسمان دیده نشده بود، مردم آن را سبزآسمان نام‌گذاری کرده بودند. باید در این خشک‌سالی شده باشد و مردم در رنج افتاده باشند که به عنوان خاطرة تلخ آن را به یاد داشته‌اند.
«سال تاجی خو» مربوط به سال‌های۱۸۹۳ خورشیدی می‌شود که امیر عبدالرحمان خان به جاغوری لشکر کشید، خان قلندر، تاجی‌خان، بزرگ مردم جاغوری را شکست داد و ایشان را بسته به کابل فرستاد. تاجی‌خو دو سال بعد در کابل اعدام شد.
«سال سقوی» مربوط به سال ۱۹۲۹میلادی است که حبیب‌الله کلکانی با شورش علیه حکومت امان‌الله خان و با خلع امان‌الله خان به مدت نه ماه قدرت را در افغانستان در دست گرفت. مردم جاغوری و غزنی علیه او جنگیدند و او را در منطقه شکست دادند.
«سال جنگ جوری» مربوط به حملة افغانان جوری به اودقول انگوری می‌شود. در بهار سال ۱۳۳۲ خورشیدی در جاغوری، شامگاه شانزدهم رمضان، تعدادی افراد مسلح کوچی از طایفة جوری، وارد بازار اودقول در جاغوری می‌شوند. آنان سه دکان‌دار را به قتل می‌رسانند. اموال زیادی از دکان‌داران را بار شترهای شان می‌کنند و پا به فرار می‌گذارند. بزرگان جاغوری از همسایه‌های پشتون‌شان می‌خواهند که برای حفظ امنیت منطقه و همجواری غارت‌گران را تسلیم مردم کنند. پشتون‌ها باتوجه به این که دولت کابل و سید عباس، والی وقت غزنی با آنان بودند، با لحن تند و زننده جواب رد می‌دهند. پشتون‌ها راه (تنگه اوتله) را به ‌روی مردم جاغوری می‌بندند. آنان در پی این شورش‌گری مسافران را دست‌گیر و به قتل ‌می‌رسانند. مردم جاغوری به دولت رو می‌آورند و خواهان حل مسالمت‌آمیز غایله‌ای کوچی‌های محلی می‌شوند. از آن‌جایی که دولت غزنی خود در این رویداد دست داشته بود، جواب سربالا می‌دهند. به ناچار مردم جاغوری دست به ‌کار می‌شوند و از مردم‌شان دفاع می‌کنند.‌ این دفاع و جنگ چند ماه به درازا می‌کشند. در دوران جنگ، بیست نفر رزمندة هزاره به ‌شهادت می‌رسند و ۷۶۰ نفر از مهاجمان پشتون کشته می‌شوند.
ظاهرشاه‌ به این بهانه، انتقام سختی از مردم جاغوری می‌گیرد. دولت، مردم را جریمة سنگین می‌کند، تاخت‌وتاز اراذل دولتی در جاغوری زیاد می‌شوند. چور و چپاول اموال و دارایی مردم تبدیل به یک عادت می‌شوند. حواله‌ها‌ی مالیات نابهنگام و… مردم را به جان می‌رسانند. در نتیجه، عده‌ای جاغوری را ترک می‌کنند.
دولت به این بهانه شریف خان (پیلوت)، برجسته‌ترین خلبان نامی کشور و آیت‌الله شریفی، وکیل نامدار مردم جاغوری و آیت‌الله وحیدی، پدر بزرگ استاد عبدالرزاق وحیدی، وزیر سابق مخابرات و افتاده در بند دولت غنی، دو تن از سخنوران نامور و نمایندة مردم در مجلس را همراه با تعدادی بی‌گناه دیگر، سال‌ها در زندان نگه‌ می‌دارند.
«سال جنگ بابه» مربوط به حملة افغانان به منطقة بابه در غرب جاغوری می‌شود؛ این ‌گونه که امیرعبدالرحمان به افغانان دی‌چوپان گفته بود که حیف شد فرصت نکردم، جاغوری، مالستان و ناور را بگیرم. این مناطق برای مال‌داری خیلی مناسب‌اند. اگرچند این مناطق در تملیک کوچی‌ها است؛ اما کافی نیست. بر شما افغان‌های ‌‌‌دای‌چوپان به خصوص مردم جنگلی، لاغرزمین، تناچو، گزک و دوآبی است که این مناطق را از هزاره‌ها بگیرید و به کوچی‌ها بدهید. من کم‌ لطفی در حق شما نکردهام، حالا بر شما است که این احسان را در حق کوچی‌ها بکنید. برای برآورده‌شدن این خواست امیر، افغان‌های ‌‌‌دای‌چوپان به ویژه مردم جنگلی، گزک و تناچو درپی بهانه‌ای برای حمله به سرزمین بابه برمی‌آیند.
پس از این بهانه‌جویی‌ها، روزی در «غوجور جنگلی» پای شتر کوچی میده (شکسته) ‌می‌شود و مردان کوچی بهانه را به گردن دهقانان هزاره ‌‌می‌اندازند. در روز دیگر کوچی‌ها آوازه ‌می‌کنند که هزاره‌ها، گوسپندان ‌‌‌آن‌ها را دزدیده‌‌‌اند. این بهانه‌ها باعث ‌می‌شوند که فردای آن روز، لشکر مسلح ‌‌افغان‌ها با پشت‌گر‌می ‌حکومت، وارد مناطق هزاره‌نشین ‌می‌شوند. آنان هرچه در سر راه خود ‌می‌بینند، آتش ‌می‌زنند و نابود ‌می‌کنند. وقتی وارد ناوۀ بابه ‌می‌شوند، مردم غیرمسلح و تهی‌دست بابه، خانه‌‌های‌شان را ترک ‌می‌کنند و به سمت کوه فرار ‌می‌کنند. ‌‌افغان‌ها مانند مور و ملخ وارد ناوۀ بابه ‌می‌شوند و تمام کویه‌‌های گندم، جو و جواری مردم را آتش ‌می‌زنند. با صدای دهل و هوی‌هوی پیش ‌می‌آیند و خانه‌‌های مردم بی‌پناه را به آتش ‌می‌کشند. وقتی خبر به سایر مناطق جاغوری ‌می‌رسد، مردم برای کمک به مردم بابه حرکت می‌کنند. جوانان با تیر و کمان، فلاخن، چوب، تبر و برخی با تفنگ سیه‌کمو(سیاه‌کمان) و سربی به سمت ناوۀ بابه حرکت ‌می‌کنند. وقتی لشکر ‌‌افغان وسط ناوۀ بابه ‌می‌رسند، مردی عیاری بر بلندایی ‌می‌ایستد و بلند فریاد ‌می‌کشد که: «آهای لشکر ابودی، لشکر کلان ابودی در حال واردشدن به میدان جنگ‌اند». افغانان که هنوز نام ابودی را نشنیده بودند، به کلان‌لشکر خبر هولناک جنگ را ‌می‌رسانند. سرلشکر افغان‌ها با صدای حزن‌آلود و از روی ترس ‌می‌گوِید: (ابودی ثه بلادی، نه به قرآن دی نه به کتاب دی، ابودی ثه بلادی). با گفتن این کلمه فرمان عقب‌نشینی ‌می‌دهد. لشکر ‌‌افغانان با تندی عقب ‌می‌نشینند و به ‌‌‌دای‌چوپان بر ‌می‌گردند. مردم با خوش‌حالی به خانه‌‌های‌شان برمی‌گردند و اما هیچ‌گاه ‌‌نمی‌‌فهمند که آن فریاد کنندۀ عیار که بوده است. پس از شکست افغانان، مردم بابه و جاغوری جشن ‌می‌گیرند و اما این جشن طول ‌‌نمی‌‌کشد. مردان حکومت کابل به جاغوری و بابه ‌می‌آیند و عده‌ای از سران مرد‌می ‌را دست‌بسته به سنگماشه ‌می‌برند. ماه‌ها طول ‌می‌کشد تا این جنگ و دعوا در محکمههای دولتی پایان می‌یابند و چنین فیصله ‌می‌شود. مردم بابه باید تاوان شتر کوچی را بدهند و صد گوسپند جریمه شوند. مردم هزاره قول دهند که دیگر به سمت کوچی‌ها چب نگاه نکنند؛ اما در پایان کسی ‌‌نمی‌‌گوید که تاوان زمین‌‌های سوخته و مردم آواره چه ‌می‌شود.
«سال گشنگی» (گرسنگی)، که به آن سال بنگلادش هم می‌گویند، در پی خشک‌سالی، مردم گرفتار گرسنگی سخت می‌شوند و عدة زیادی جان می‌دهند. مواد خوراکی تمام می‌شود. مردم به خوردن علف رو می‌آورند. علف هم پیدا نمی‌شود. در این سال سازمان‌ملل و ظاهر شاه مقدار برنج بنگلادشی برای افغانستان پیدا می‌کنند که برای هر خانواده هفت سیر می‌رسیده است. عده‌ای از مردم جاغوری برای گرفتن این برنج به السوالی مُقُر می‌روند و هفت سیر را در پشتش در زمستان پربرف به خانه می‌آورند.
«سال انقلاب جاغوری» مربوط به حملة مردم بر السوالی جاغوری در پانزدة جوزای ۱۳۵۸ خورشیدی می‌شود که در نتیجة آن، دولت وقت شکست می‌خورد و مردم حکومت محلی به وجود می‌آورند.
«سال تنظیم» (سال شکست تنظیم نسل‌نو هزاره) مربوط به تاریخ ۲۳/۹/۱۳۶۱ خورشیدی می‌شود که روحانیان جاغوری با کافر خواندن تنظیم نسل‌نو هزاره، در یک نبرد خونین، آنان را از جاغوری بیرون می‌رانند.
این رویدادها را که مهم‌ترین رویدادهای منطقة ما بودند، مردم به یاد داشتند و براساس آن سال تولد و مرگ کسی را زمان‌بندی می‌کردند. این‌گونه است که سال تولد من را بدون درج دقیق تاریخ خورشیدی، به انقلاب مردم جاغوری در پانزدة جوزای ۱۳۵۸ خورشیدی ربط می‌دهند.

60بازدید

کامنت بسته شده است.