از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش بیست‌و‌پنجم

شریعتی سحر ۹:۲۸ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش بیست‌و‌پنجم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در سیخینه»بخش FB_IMG_1557219840925بیست‌و‌پنجم
«ظرفی بکله» از طایفة مسکه، جَد نهم من است. به روایتی از نیاکانم، او در جمع لشکریان هزاره در اردوی محمود افغان، شاهزادة فارسی‌زبان در جنگ اصفهان شرکت داشته است. او در این جنگ عنوان فرمانده پنج‌صد‌نفری از لشکریان ارغنداب را داشته است. می‌گفتند سربازان او اولین کسانی بوده‌اند که وارد ارگ شاهی اصفهان شده‌اند؛ اما به خاطر شیعه‌بودن از غارت و هجوم به خانه‌های مردم خوداری کرده‌اند و خواهش او از محمود خان که به مردم بی‌گناه آسیب نرساند، پذیرفته شده است؛ اما پیش از شکست از نادرشاه افشار در تاریخ ۱۷۳۸ میلادی، به ارغنداب باز گشته است. مزار او اکنون در ارغنداب جنوبی است.
ارغنداب جنوبی، سرزمین سرسبز و حاصل‌خیز در شمال قندهار است که هزاره‌های کوچ داده شده، آن را «پشته‌قندهار» می‌گویند. پشته‌قندهار، سرزمین پدری من است که پس از حملة نادر شاه افشار به قندهار و کوچ‌دادن هزاره‌ها از اطراف آن، در آن می‌زیستند. نادرشاه افشار به خاطر بودن هزاره‌ها در اردوی محمود خان، دست به کشتار و کوچ دادن هزاره‌ها می‌زند و آنان را از قندهار و اطراف آن کوچ می‌دهد. هزاره‌هایی که در قندهار و اطراف آن بودند، به سمت ترکستان، بامیان، ارزگان و پشته‌قندهار کوچ می‌کنند.
ظرفی تا پایان دوران حکمیت نادرشاه افشار در پشته‌قندهار بوده است. او در این مکان به خاک سپرده شده است. فرزندش «کیتر» نیز در پشته‌قندهار به دنیا آمده است؛ اما پس از آن‌که احمد خان ابدالی سدوزایی در تاریخ ۱۷۵۳ یا ۱۷۵۴ میلادی، قندهار را فتح می‌کند، از ارغنداب آواره می‌شود. احمد خان ابدالی دستور می‌دهد که در اطراف قندهار هرچه زمین مرغوب و حاصل‌خیز است، از هزاره‌ها گرفته شود و به بزرگان سدوزایی که در نبردها او را همراهی می‌کرده‌اند، داده شود. در این جابه‌جایی است که «کیتر» از پشته‌قندهار آواره می‌شود و به ارغنداب شمالی نخست در «گزگ» و سرانجام به خرتیزک در ارغنداب شمالی، از قریه‌های کنونی جاغوری، ساکن می‌شود.
کیتر، سه فرزند به نام نوتا، شاه‌دوست و جمک داشته است که مزار آنان در «سنگ‌سوراخ» است. سنگ‌سوراخ جایی است که لشکریان قطب‌الدین محمد و سیف‌الدین سوری از بزرگان غوری، توسط بهرامشاه غزنوی شکست می‌خورد و قطب‌الدین محمد و سیف‌الدین سوری در این‌جا به قتل می‌رسند. علاءالدین غوری به بهانهٔ انتقام قتل دو برادرش، بهرامشاه غزنوی را شکست می‌دهد و پس از تصرف غزنین، به مدت هفت شبانه‌روز، آن را به آتش می‌کشد.
کیتر، پیش از درگذشتش «چرخ‌آب» در خرتیزک، داله و پیدگه را به نوتا، سنگ‌سوراخ، خرتیزک و خوال را به شاه‌دوست و چوب، بدره‌زار را به جمک می‌دهد. فرزندان آنان در این سه منطقه ساکن می‌شوند که اکنون نیز باشنده‌اند.
نوتا، سه فرزند به نام فقیر، پینه (پاینده‌محمد) و ایمان‌داد داشته است. نوتا که من از نواده‌های او هستم، از طایفۀ مسکه است. مسکه نه پای داشته است و در گذشته کلان این طایفه علی‌اکرم نایب بوده است، طایفة مسکه به دو بخش تقسیم می‌شده است. مسکۀ بالا و مسکۀ پایین که مسکۀ پایین در دوران جنگ با امیر عبدالرحمان زمین‌های‌شان که به زمین داره معروف بودند و شامل دو طرف رود ارغنداب تا تنگی بالای خرنی و گزگ می‌شدند، به اشغال افغان‌های کاکر در آمدند.
مسکۀ پایین بیش‌تر در کویتۀ پاکستان و مشهد ایران زندگی می‌کنند. در کویته بیش‌تر در حاجی‌آباد، سرای‌نمک و مری‌آباد ساکنند و در مشهد بیش‌تر در چناران زندگی می‌کنند. برخی از شاخه‌های مسکۀ پایین در پیدگه، (کوشه چنبر و لوده) خرتیزک و خرکوش ساکنند.
شاخۀ مسکۀ بالا در جاغوری امروزی ساکنند که شامل دنگۀ نوتا که در پیدگه، داله و خرتیزک زندگی می‌کنند، سه خانوارند که شامل فقیر، پینه و ایمان‌داد می‌شوند. اولادۀ فقیر در سیخینه و لوتان، مرادخان، بوم، بلندقاش، کهنه‌چنبر، غارسنگ و خرتیزک زندگی می‌کنند و اولادۀ ایمان‌داد در مارسنگ، خودی‌مرده، بچه‌داغ، تینه‌غارسنگ، نوجوی و خاک‌مولی ساکنند. اولادۀ پینه (پاینده‌محمد) در کوشه زندگی می‌کنند و بخشی دیگر از اولاد نوتا در داله ساکنند.
اولادۀ دیگر طایفۀ مسکه، شاه‌دوست است که در سنگ‌سوراخ، خوال و خرتیزک ساکنند. در کنار آن دنگۀ شادی است که در خرکوش، قادی و صفرقول ساکنند و دنگة الدیار که در سوبه و غریب‌ره و تبقوس زندگی دارند و دنگۀ جمک در تبقوس، چوب بدره‌زار زندگی می‌کنند. کم پای‌ترین اولاد مسکه، دنگۀ روزی است که در قریۀ روزی زندگی می‌کنند.
نوتا، در سفری به غزنی، در لومان توسط خان لومان کشته می‌شود. فرزندان او هرچه به دنبال او می‌گردند، خبری از ایشان نمی‌شود. از این رویداد چندی می‌گذرد، شبی سیدی در خانة فرزند بزرگ او مهمان می‌شود. ایمان‌داد با دیدن خنجر و قمچین پدرش در نزد سید، نگران می‌شود و از او می‌پرسد که خنجر و قمچین را از کجا کرده است. او می‌گوید که هدیة خان لومان است. ایمان‌داد، خنجر و قمچین را می‌خرد و فردا سوار بر اسپ همراه با چند مرد جنگی به طرف لومان حرکت می‌کند. او در نزدیک «چهل‌جوالی» با خان ‌لومان روبه‌رو می‌شود. خان را از اسپ پایین می‌کشند و پس از لت‌و‌کوب از او می‌پرسند که این خنجر و قمچین را از کجا کرده است و چرا در دست سید بوده است. سرانجام، خان لومان به قتل نوتا اقرار می‌کند. ایمان‌داد او را بسته به نزد سردار شیرعلی ‌خان جاغوری می‌برد. خان جاغوری فیصله می‌کند که این قتل با دادن دختر و خون‌بها به دوستی تبدیل شود. دختر خان لومان که «ماه‌بیگم» نام داشته است، زن «الم‌داد» فرزند فقیر می‌شود. از الم‌داد فرزندی به نام حاجی‌بیگ می‌ماند که جد چهارم من است.

144بازدید

کامنت بسته شده است.