از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش بیست‌و‌دوم

شریعتی سحر ۱۲:۵۲ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش بیست‌و‌دوم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش بیست‌و‌دومScreenshot_۲۰۱۹۰۵۰۱-۱۶۵۷۰۷_1
نخستین بار پس از چاپ‌شدن کتاب «تاریخ معاصر جاغوری» احساس کردم که نوشتن هزینه دارد. وقتی کتاب وارد بازار شد در کابل و جاغوری تهدیدها شروع شدند. در کابل یکی از فرماندهان سابق جاغوری، شبی زنگ زد و تا توانست دشنام داد و گفت که اگر کتاب را جمع نکنم، هم خودم و هم خانواده‌ام را خواهد کشت. این تهدید را با بزرگان خانواده‌ام در میان گذاشتم و با پادرمیانی آنان حل شد. آخند سلمان یکی از فرماندهان نظامی از حزب اسلامی حکمتیار، غلام‌سخی واثق از حزب نهضت اسلامی از کسانی بودند که با چاپ‌شدن‌ کتاب و ثبت رویدادهای آن که عریان و افشاگرایانه بیان شده بودند، مخالف بودند. این مخالفت نخست به شکل پیام‌های تهدیدآمیز علنی شدند و پس واکنش‌های من که پیام‌ها را به امنیت‌ملی و نهادهای ملی و بین‌المللی دفاع از آزادی‌بیان می‌دهم، کم رنگ شدند. حکیم‌نیازی از فرماندهان نظامی در جاغوری ابراز ناراحتی کرده بود؛ اما استاد حکیمی فرزند ایشان با ابراز خوشی از چاپ کتاب، قول داد که در چاپ‌های بعدی در روشن‌شدن وقایع، بیشتر یاری‌مان خواهد کرد. ایشان دربارة جنگ‌های داخلی در جاغوری که پدر ایشان، حکیم نیازی یکی از طرف‌های جنگ بوده است، می‌گفت که پدرم همیشه به فتوای علمای جاغوری عمل کرده است. ایشان نامه‌هایی از روحانیان جاغوری را نشان داد که در آن حکم جهاد علیه برخی از گروه‌های خودسر و غارت‌گر دوران جهاد در جاغوری داده شده بود.
استاد عرفانی، وکیل مردم جاغوری در شورای ملی، تا روزهای پسین به خاطر چاپ این کتاب به من دست نمی‌داد و ناراحت بود. وقتی به ایشان گفتم که رویدادها باید ثبت و نوشته شوند، گفت که روی این رویدادها باید خاک انداخته شود و پوشانده شود، چه نیاز به ثبت و چاپ آن است. با نشر این رویدادها که همیشه درست نیست، آبروی یک منطقه و مردم می‌رود. گفتم نوشتن و ثبت رویدادها یک سنت نیکو در جهان است؛ اما روایت‌ها می‌توانند دیگرگونه و خطا باشند که باید نخست نوشته شوند تا اصلاح گردند.
کتاب «تاریخ معاصر جاغوری» با وقایع‌نگاری مرحوم استاد کاتب ممدک و بازنویسی، تکمیل کردن، ویرایش و بازنگری من، عریان و بی‌پرده نوشته شده بود و هیچ‌گونه سانسور و خودسانسوری در آن نیامده بود. بدون نگرانی و ترس هرچه روی داده بود، نوشته شده بود. این نوشته‌ها، تجربة اول بودند، شاید اگر اکنون می‌بود، دست به چنین خطری زده نمی‌شد. این‌ها همه از برکت جوانی و بی‌خبری است.
کتاب «تذکره‏الانقلاب» علامه فیض محمد کاتب هزاره، در گذشته از کتاب‌های ممنوعه در افغانستان بوده است. این کتاب دست‌خطی حق چاپ نداشت. در دوران‌های گذشته هم کسی در افغانستان حق چاپ آن را نیافته بود. نامة ممنوع بودن چاپ آن را در وزارت‌ فرهنگ دیدم. این کتاب به شیوة وقایع‌نگاری عریان و به روش روزنامه‌‌ای به قدرت رسیدن «حبیب‏الله کلکانی»، سقوط امان‌الله خان، قیام هزاره‌ها و دیگر نقاط کشور را شرح داده است. علامه کاتب، در این کتاب از شورش‏ها علیه سلطنت امیر امان‌الله خان و بیش‏تر دورة نه ماهة امارت حبیب‌الله کلکانی را می‏نویسد. این کتاب روایتی است از ششم ماه سنبله ۱۳۰۸ خورشیدی که در ۲۹۹ صفحه نوشته است؛ اما با تأسف به پایان نرسیده است. این کتاب، عریان‌نویسی علامه کاتب است و در آن بی‌پرده از رویدادهای دوران حکومت «حبیب‏الله کلکانی» نوشته شده است و ایشان رویدادهایی را ثبت کرده است که امروزه عده‌ای آن را ننگ و عار می‌دانند و این کتاب را فحش‌نامه می‌خوانند. زیرا کاتب «حبیب‏الله کلکانی» را در بسیاری جاها به جای «بچه سقاو» «بچه سگ قو» نوشته است. ملاهای شور بازار، پدران مجددی‌ها را نفرین کرده است و شمالی‌ها را دزد و غارت‌گر خوانده است. این عریان‌نویسی‌ها باعث شده بودند که این کتاب، جزء کتاب‌های ممنوعه باشد و ما آن را با مجوز انتشارات بیرونی در کابل چاپ کردیم. این کتاب را نخست با استاد علی امیری چاپ کردیم و در چاپ دیگر پس از بازنگری دوباره به تنهایی با انتشارات دیگری چاپ کردم.
روزی در کتاب‌فروشی یکی از دوستان نشسته بودم که حاجی الماس از فرماندهان شمالی به دکان آمد. ایشان در آن وقت وکیل در شورای ملی بود. حاجی الماس از کتاب‌فروش خواست که شماره تلفن حفیظ شریعتی را بدهد که از ایشان بپرسد که با اجازة چه کسی «تذکره‏الانقلاب» کاتب را چاپ کرده است. کتاب‌فروش منکر رابطه با من شد و گفت که تلاش می‌کند، تلفن ایشان را پیدا کند. وقتی حاجی الماس رفت، من نفسِ راحتی کشیدم و بعد گفتم که هیچ نمی‌تواند؛ اما ته دلم خالی شده بود. من در کابل حمایت‌گری نداشتم و کشتن و بردن من آب خوردن بود. با مُردن من، آب از آب تکان نمی‌خورد.
وزارت فرهنگ افغانستان نیز در لیست کتاب‌های ممنوعه‌اش که حق چاپ، نشر، پخش و فرستادن آن به خارج ممنوع است، کتاب «تذکره‏الانقلاب» علامه کاتب را داشت. برای چاپ این کتاب به وزارت فرهنگ فراخوانده شدم و گفتم که از ممنوع بودن چاپ آن در داخل، بی‌اطلاع بودم و تلاش می‌کنم که بازچاپ نکنم. وزارت فرهنگ بزرگی کرد و با احترام با من برخورد کرد و کاغذی را سر من امضا نکرد.
کتاب «هزاره‌کُشی» که چاپ شد، بر نگرانی خانواده‌ام افزوده شد. آنان همواره از من می‌خواستند که با چراغ خاموش حرکت کنم؛ اما من نیاز به جیغ داشتم که فریاد جمعی شود و مردم باتوجه به گذشتة تلخ تاریخی‌شان جزیره‌مانند زندگی نکنند. در این روزها، هزاره‌ها به خاطر دغدغه‌های منطقه‌ای، حزبی، گروهی و صنفی مانند جزیره‌های پراکنده از هم زندگی می‌کردند. عده‌ای که اهالی دولت بودند، جز «کش‌وفش و قِران روپی» که بر منافع شخصی استوار بود، کاری به گذشته و آیندة مردم نداشتند. آنان همین که معاش‌شان منظم می‌رسید، موتر دولتی داشت و «صاحب» حساب می‌شد، کافی بود.
در این روزگار تلاش داشتم که با جیغی این خلق را بقبولانم که آب در کشتی افتاده است و همه در معرض غرق‌شدن‌اند؛ اما باور نمی‌کردند و دولتیان هزاره که هرگز باورش نمی‌شدند و هر نوع جیغ را منافی منافع‌شان تشخیص می‌دادند و در صدد سرکوب‌گری و تخریب برمی‌آمدند. در چنین روزگاری کتاب «هزاره‌کُشی» را نوشتم. این کتاب، کشتار هدف‌مند، قتل‌عام و نسل‌کُشی هزاره‌ها را از دوران امیر عبدالرحمان خان تا دکتر اشرف غنی به صورت وقایع‌نگاری یا روزشمار تاریخی بیان می‌کرد. وقایع‌نگاری این کتاب، تاریخ‌نگاری به معنای علمی آن نبود؛ بلکه وقایع‌نگاری بود از کشتار هدف‌مند هزاره‌ها که به صورت روزشمار بیان شده بود.
می‌خواستم با این کتاب به مردم، نسل مسئول و بزرگان مردمی و دولتی بگویم که اوضاع خیلی فرق نکرده است، ما هنوز در دم تیغیم. تیغی که گردن همه را خواهد برید، همان‌گونه که تا هنوز بریده است.
کتاب «هزاره‌کُشی» برایم هزینه داشت. عده‌ای روی برخی از وقایع آن حساس شدند و این حساسیت قابل درک بود. به یاد دارم که روزی در کتاب‌فروشی یکی از دوستان، کسی از آن طرف خط دربارة کتاب هزاره‌کُشی حرف می‌زد. می‌گفت که دوستان تصمیم گرفته بودند که جواب این کتاب را متفاوت بدهند. یکی پیشنهاد کرده بود که کتاب را بخرند و نابود کنند. گفته بودند که به چاپ چندم می‌رسانند. دیگری گفته بود که کتاب را از بازار جمع کنند، گفته بودند که پرفروش می‌شود. یکی پیشنهاد داده بود که نویسنده را بکشند، دیگری گفته بود که تبدیل به شهید می‌شود. سرانجام تصمیم گرفته بودند که بی‌خیال شوند که این بهترین کار است. وقتی این را پشت تلفن صحبت می‌کرد، به شدت نگران شده بودم؛ اما جوانی‌ام، بی‌خیالم کرده بود که در این سن از آدمی جز یاغیگری برنیاید.
قصه به این‌جا تمام نشد. شبی نخست با صدای آرام «کَرکَر» از خواب پریدم. صدای شکستن قفل دروازه بود که شنیده می‌شود. وقتی دروازه کمی یک‌لنگه شد، با لگد زدند و صدایی بلندی برخاست که همه از وحشت از خواب پریدند. اول کمی شوکه شده بودم؛ اما وقتی اوضاع را درک کردم، پنجره را باز کردم و داد و فریاد راه انداختم و همسایه‌ها بیرون ریختند و دزدان یا آدم‌کشان پا به فرار گذاشتند. از آن شب به بعد برای مدتی شب‌ها خوابم نمی‌برد و شب‌ به کابوس هولناکی تبدیل شده بود که باید تمام آن را میان ترس و نگرانی به سر می‌کردم. برخی از شب‌ها برای خودم و اعضای خانه، نگهبانی می‌دادم. در راه رفت و برگشت به خانه نیز مواظب بودم که سایه‌ای تعقیبم نکند. در این مسیر از خودم و سایه‌ام می‌ترسیدم. شبحی و سایه‌ای و شاید هم صدایی به شدت نگرانم می‌کردند و قلبم به تراپ‌تراپ می‌افتاد. برخی از شب‌ها که دیر می‌شد، اعضای خانواده همراهی‌ام می‌کردند که مشکلی پیش نیاید. این وضعیت برای مدتی ادامه داشت تا دغدغه‌ها به خاطره‌ها پیوستند. خوبی افغانستان این است که رویدادهای تلخ و شیرین، آن قدر زیادند که اتفاقات گذشته زود به فراموشی سپرده می‌شوند تا فرصتی برای پیگیری آن نماند. از این نظر شرایط رویدادها در افغانستان مانند فیسبوک و فضای‌مجازی است که موج‌های رخدادها دیر دوام نمی‌کنند و زود فرو می‌نشینند.
در گذشته، برچی از روی شب ناامن بود؛ از سال‌های نودودو به بعد از روی روز نیز ناامن شده بود. ویلگردان، دزدان، چاقوکشان، معتادان در روز روشن در کوچه‌ها راه می‌رفتند، وحشت و ترس می‌آفریدند. در این میان اونچی به ویژه شهرک جاغوری‌ها، شهرک آتی ابوذر و استقلال‌ها به شدت ناامن‌ بودند تا آن‌جا که در روز روشن خانه‌های مردم دزدی می‌شدند.
در «استقلال یک تا شش» از ساعت هفت شب به بعد کسی توان برون شدن از خانه‌های‌شان را نداشتند. پسران و دخترانی که دیروقت از دانشگاه‌های شبانه به خانه برمی‌گشتند، خانواده‌های‌شان به راه‌شان می‌رفتند که مورد تعرض قرار نگیرند.
مردم محل در روز روشن چاقو می‌خورند، بچه‌های کوچک در آغوش مادرشان امن نبودند و دزدان تلاش می‌کردند که کودکان را از آغوش مادران‌شان بربایند.
در کوچة «استقلال‌ها» هر هفته چندین‌بار دزدان مسلح وارد خانه‌های مردم می‌شدند و دزدی می‌کردند و به خاطر یک موبایل دوهزار افغانی انسانی زخمی و کشته می‌شد. هر شب صدای تفنگ چره‌ای از خانه‌ای برمی‌آمد و خواب و آرامش مردم محل را آشفته می‌کرد. همین‌طور آوازه شده بود که در این منطقه، که پر از باغ و زمین‌های زراعتی‌اند، داعش و طالب جا گرفته‌اند. این را مردم با هم‌دیگر در خلوت و جلوت می‌گفتند. این قضیه بارها با مسئولان حوزۀ سیزده در میان گذاشته شده‌ بود؛ اما گرهی از مشکل ناامنی مردم باز نشده بود.
در ‌برچی از دولت خبری نبود. شب‌ها، کسی در خانه‌اش آرامش نداشت. در دهة هفتاد و پیش از آن، بیش‌تر مشکل دشت‌برچی و غرب کابل را خود مردم و متنفذان مردمی حل می‌کردند؛ اما در دهة نود کسی نبود تا در نبود دولت از ناامنی ‌برچی جلوگیری کند.
در محلة ما چندین‌بار دزدی شدند و دزدان را دستگیر کردند و به حوزة سیزده سپردند و راویان در کوچه قصه می‌کردند که دزدان در شب دیگر، یکی از دستگیرکنندگان را با چاقو مجروح کرده‌ بودند که غلط کرده است، به دستگیری آنان اقدام کرده است. می‌گفتند که دزدان در روز روشن در کوچه‌ها عربده می‌کشند.
در همین روزها، پسری را دستگیر کردیم که سیزده سال داشت و با خودش تفنگچه و چاقو حمل می‌کرد. ایشان وقتی نام حوزه را شنید، بال درآورد که من را به حوزه تحویل دهید. می‌دانست که فوری رها می‌شود. در تلفن ایشان نزدیک به هفتاد نفر ثبت بود که می‌گفتند همه در یک باند دزدی‌اند. در میان آنان هفت تا زن نیز بود. یکی می‌گفت که دزدی را دستگیر کردیم و به حوزه تحویل دادیم، هنوز از حوزه دور نشده بودیم که دزد رها شده بود و رفته بود.
دیگری قصه می‌کرد که دزدی را دستگیر کردیم و به حوزه تحویل دادیم تا برون آمدیم، رهایش کرده بودند و نگهبان کنار دروازه نگذاشته بود و گفته بود که تا من نگهبانم نمی‌گذارم که برود. مسئول آمده بود و پلیس را لت‌وکوب کرده بود و پول شریکی با دزد را جلوی ایشان پاره کرده بود و گفته بود: بر ما زهر کردی و به دزد گفته بود که برود و در همین نزدیکی‌ها باشد و به کسی دیگری مراجعه نکند.
یکی می‌گفت که دزدی را دستگیر کرده بودند، در تلفن او نام و شماره تلفن بسیاری از زورداران مردمی، دولتی و کشوری ثبت بود که باید در هنگام دستگیری از آنان کمک طلبیده می‌شد.
دزدی، وحشت، زورگیری، ناامنی برای زنان و کودکان، آدم‌ربایی، پیدا‌شدن جنازه در ‌برچی یک چیزعادی شده‌ بود. هنوز شب نشده، مردم از ترس دزدان، راه‌گیران و وحشت‌آفرینان خاموشانه به خانه‌های‌شان برمی‌گشتند.
کلان‌های ‌برچی ترسو و خزیده در خود بودند. اینان در گذشته، عیاران و جوان‌مردانی بودند که در صورت مشاهدة کوچک‌ترین تعرضی به خانه‌ها و ناموس مردم، دست به کار می‌شدند و منطقه را امن می‌کردند. نمی‌دانم چه شده بود که اوضاع ‌برچی از نظر امنیت فاجعه‌بار بود. دزدی، سرقت مسلحانه رو به افزایش بودند. دلیل آن عدم توجه دولت و نبود گزمه و یا گشت دایمی بود. برخی از اعضای حوزه‌های مربوط به غرب کابل و مقامات دولتی و مردان متنفذ مردمی با دزدان و باندهای مافیایی دست به یکی داشتند. اکنون نیز اوضاع برچی چنین است و بدتر هم شده است. همان ماجرای گذشته، تلخ‌تر بر مردم تکرار می‌شود. در همین شب‌ها، شبی دزدها قفل خانة ما را شکسته بودند؛ اما وارد خانه شده نتوانسته بودند. سرانجام دروازة انباری را شکسته بودند و هرچه داشتیم، برده بودند.

36بازدید

کامنت بسته شده است.