از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش بیست‌وچهارم

شریعتی سحر ۱۲:۲۱ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش بیست‌وچهارم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش بیست‌وچهارمFB_IMG_1554963443339
زندگی فرهنگیان، نویسندگان و شاعران در افغانستان، بیت‌الغزل بی‌پایانی از مشکلات است. کلاف پر پیچ و خم مشکلاتی که نفس‌ مسیحانة آنان را در احیا و استمرار منظومة دانایی و تربیت فرهنگیان آیندة کشور به شماره انداخته است. آنان نه نای رفتن برای رسیدن به جهان دیگری غیر از افغانستان را دارند و نه طاقت ماندن در مسیر زندگی طاقت‌فرسا که بتوانند آن‌گونه که شأن آنان است، زندگی کنند. نسخة شفابخش و درد آشنایی هم وجود ندارد که به درمان این بیماری مزمن بپردازد. این‌گونه است که تولید متن و کارهای فرهنگی در آن دشوار است و نمی‌شود فکر کرد که وقتی انسان فرهنگی آرامش روحی و روانی نداشته باشد و با فکری راحت به نوشتن نپردازد، بشود متن تولید کرد. وقتی مهم‌ترین دغدغة یک فرهنگی و نویسنده، غم ‌نان باشد و این‌که باید همة حواسش در پایان ماه معطوف به پرداخت هزینة زندگی در جهان خشن، بی‌رحم و ناامن افغانستان باشد، بنویسد، کاری است که از هر کسی برنمی‌آید.
اگر نویسنده‌ای بخواهد حرفه‌ای کار کند، باید حداقل چند سال زمان برای نوشتن کتابش صرف کند، نویسنده‌ای که بخواهد این مدت را صرف نوشتن اثری کند، باید زندگی‌اش را چگونه بگذراند؟ تازه حق التألیفی هم وجود ندارد که به اصطلاح به زخم زندگی‌اش بزند. در نتیجه، نویسنده مجبور است که ساعت‌ها وقت خود را به کاری غیر از نوشتن اختصاص دهد و در فراغت از کار به نوشتن بپردازد که چنین فراغتی وجود ندارد. چنین است که به ناچار به مهاجرت به دیگر کشورها فکر می‌کنند تا با دغدغة کمتری روزگار بگذرانند و شاید هم راحتی به دست نیاید و هیچ‌گاهی هم ننویسد؛ زیرا مهاجرت مشکلات خاص خودش را دارد و نویسندگان مهاجر مجبورند به کارهایی با سطح پایین‌تر در کشورهای بیگانه ‌مانند کار در رستوران، فروشگاه و مانند آن‌ها تن بدهند که دیگر فرصتی برای نوشتن و تولید متن باقی نمی‌ماند؛ زیرا تنها در یک فراغت محض است که می‌توان اندیشید و تولید متن کرد. از طرف دیگر، حوزة نشر و کتاب‌خوانی هم در افغانستان چندان وجود ندارند. نه کسی کتاب می‌خواند و نه کسی کتاب می‌خرد. با درک این شرایط، من در چنین فضایی به نوشتن آغاز کردم و نوشتم و راهی را پیمودم که جز سختی و دل‌نگرانی، دل‌مشغولی در آن نبود.FB_IMG_1556884812725
من در پاکستان، ایران و افغانستان بیست‌وسه سال نوشتم، درس دادم و جان کندم. هشت سال پایانی آن را در افغانستان مانند یک «چریک فرهنگی» زندگی کردم. شب و روز نگفتم. نه از خودم خبر بودم و نه از خانواده‌ام، ساعت چهار شب از خواب بلند می‌شدم، در نور کم‌رنگ چراغ، می‌نوشتم و ویرایش می‌کردم. ساعت هفت سر کار می‌رفتم تا ساعت چهار به کارهای اداری می‌پرداختم، ساعت پنج به دانشگاه می‌آمدم، تا هشت شب درس می‌دادم و ساعت نه به خانه می‌رسیدم. غذا می‌خوردم و شروع به نوشتن و ویرایش می‌کردم و ساعت دوازده به خواب می‌شدم. این زندگی من بود. اول هفته و آخر هفته نداشتم. از تفریح و سفر خبری نبود. خانواده‌ام با این زندگی به ناچار عادت کرده بودند. آنان به این باور رسیده بودند که من اهل زندگی نیستم. دغدغه‌ای دارم که باید به فرجامی برسد که نمی‌رسد. این‌گونه بود که رهایم کرده بودند و گذاشته بودند که غرق در دنیای خودم باشم.
در هشت سال زندگی در کابل نه صاحب زندگی شدم و نه صاحب اعتبار و جایگاهی که بتوان به آن تکیه کرد. حقوقم جز در چند مورد از ده هزار افغانی بالا نرفت و آن هم به موقع داده نمی‌شد. مانند کارگران بی‌پناه، صبح سوار موترهای مسافرکش بزرگ می‌شدم و شب با آن به خانه برمی‌گشتم و حسرت داشتن موتر شخصی به دل من و خانواده‌ام ماند. خانمم آرزوی داشتن موتر و خانة آبرومندانه را داشت که من توان برآوردن آن را نداشتم. من زندگی‌ام؛ مردمم، تدریسم و نوشتنم بود که با آن‌ها نمی‌شدند، زخم چرکین زندگی را بخیه زد. تلاشم این بود که آبرومندانه، پاک و صادقانه زندگی کنم. سیاه نشوم و خودم را سیاه نسازم. این درحالی بود که در افغانستان آدم سپید، آدم حساب نمی‌شد تا سیاه نمی‌شدی، آدم نبودی، باید اول نقاب به صورت می‌زدی، چهره عوض می‌کردی، سگ سیاه می‌شدی، پارس می‌کردی، سیاه و سپید را دندان می‌گرفتی تا زندگی می‌کردی. کم نیستند آدمیانی که شرافت و عزت‌شان را به گرو گذاشته‌اند و حقیرانه زندگی می‌کنند و حقیرانه هم می‌تازند. من از حقارت بیزار بودم. آزادی‌ام را به جهان عوض نمی‌کردم. تمام تلاشم این بود که طوری زندگی کنم که تحقیر نشوم و عزت و شرافتم زیر سوال نروند.
زندگی با مردم، نوشتن از مردم و بودن با مردم از خواسته‌های اصلی زندگی‌ بودم. این اصل را با هیچ چیز عوض نمی‌کردم. در تمام عمرم تلاش کردم که به مردمم دروغ نگویم. به خاطر منافع شخصی‌ام، منافع عمومی و مردمم را به خطر نیندازم و معامله نکنم. برای همین بد زندگی کردم. با مردم بودن، هزاره بودن، فرهنگی زندگی کردن و مانند چریک جان‌کندن در افغانستان جرم کمی نیست. با آن اگر عقدة‌حقارت عده‌ای را که بودن‌شان را در نبود دیگران می‌جویند، اضافه کنیم، دوزخی می‌شود که آتشش همه را می‌سوزاند. عقدة حقارت، چشم‌وهم‌چشمی، کینه‌توزی، زیرپاخالی‌کردن عده‌ای، داشته‌هایی‌اند که بر این آتش می‌جهند و زندگی را جهنمی می‌سازند که نه خود می‌توانند زندگی کنند و نه دیگران را می‌گذارند.
تلخ‌تر از همه راهی را که انتخاب کرده بودم، از چیزی که می‌نوشتم، خود ویران‌کننده بود. هزاره بودن خود در افغانستان جرم است، نوشتن از این مردم، جرم بزرگ‌تر که تو را از چشم همه می‌اندازد. فاشیست، قوم‌گرا و ضد منافع ملی‌ات می‌خوانند و از همه چیز حذفت می‌کنند. بر این دلیل است که وقتی تازه به افغانستان برگشتم، هر هفته سخنرانی داشتم و به رسانه‌ها دعوت می‌شدم و در سال‌های پایانی، هزاره‌ها هم رهایم کرده بودند، دیگران که در جهان افغانستانی حق‌شان بودند. نه سخنرانی داشتم و نه به تلویزیون‌ها دعوت می‌شدم، درحالی که در سال هشتم پخته‌تر و شناخته‌تر شده بودم.
در این میان دوستان و مردمم که به خاطر گرفتاری بیش از حد تحمیل شده، یادی از من نمی‌کردند. نه یک روز پرسیدند که چه می‌کنم، چه می‌کشم، چه دارم و چه ندارم. دوستان خارج نشینم نیز همین‌گونه بودند. همه رهایم کرده بودند. در تنهایی مطلق زندگی می‌کردم. بی‌پنا، آشفته و بی‌کس شده بودم. درویشانه زندگی می‌کردم. نه توان مالی داشتم که به خودم متکی باشم و نه توان حمایت از خودم را داشتم. زندگی‌ام در ترس، نگرانی و بی‌پناهی می‌گذشت. بزرگان هزاره که هنر محبت‌ورزیدن را ندارند، آن هم از یک فرهنگی غریب که فقط حرف زدن و نوشتن را بلد است. در این تنهایی و دل‌نگرانی اگر ترس از امنیت عمومی و شخصی هم اضافه ‌شود «دهان گور»ی می‌شود که فقط به نفسی بند است. گاهی اگر حمایتی دریافت می‌کردم، فیسبوکی بود که در افغانستان هیچ مشکل عینی را حل نمی‌کند. عجیب این‌که وقتی آواره شدم، دوستان نوشتند که باید سنگر را رها نمی‌کردم، به خودم گفتم کاش در همان «خراب‌آباد» همین حرف را می‌زدند و رهایم نمی‌کردند، آن وقت می‌ماندم که هیچ جا خانه و زادگاه آدمی نمی‌شود.
از طرف دیگر، هر چه در این سال‌ها تلاش کردم که بفهمانم از فاشیست بودن متنفرم، برتری نژادی و خونی را بیماری قبیله‌گرایی و قرن نوزدهی می‌دانم. هیچ‌گاه به برتری خونی و هزاره‌گرایی نیندیشیده‌ام، نه قوم‌گرایم که از قوم‌نگری افراطی به شدت بیزارم. هیچ چیزی به اندازة فاشیزم قومی آزارم نمی‌دهد. کسی که پدرانش قربانی فاشیسم قومی‌اند، نمی‌تواند فاشیست باشد. اگر از مردم هزاره می‌نویسم. چون فقط هزاره‌ها را خوب می‌شناسم. اگر از پشتون‌ها و تاجیک‌ها بنویسم که علمی نیست. ملی‌نگری اگر بکنم که دروغی بیش نیست. تحقیق امروزی ریزنگر است. کلی‌نگری و ملی‌نگری مدت است از موضوعات پژوهشی خارج شده‌اند. من فقط همین کارها را بلدم.
من به دنبال عدالت‌اجتماعی، نبود تبعیض و تعصب سیستماتیک در افغانستان و انسان‌گرایی و انسانی‌زیستن در افغانستان بودم. می‌خواستم تا مردم افغانستان در کنار هم سعادت‌مندانه زندگی کنند. می‌گفتم فقط خواهشمندم به من کاری نداشته باشید. اذیتم نکنید. با حرف‌های روشنفکرانة تان که بیش‌تر شبیه غُرزدن‌اند، آزارم ندهید. من عمر حضرت نوح ندارم. جای تان و کسی را هم تنگ نمی‌کنم. پس آرامم بگذارید، نمی‌شد. من مجرم بودم و جرمم ویرانم کرده بود. چنین بود که دوباره آواره شدم.

79بازدید

کامنت بسته شده است.