از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش ششم

شریعتی سحر ۷:۳۴ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش ششم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش ششمFB_IMG_1554963443339
در سال نودودو خورشیدی در دانشگاه‌های سراسری دولتی و دانشگاه کابل استاد هزاره کم بود. تلاش استادان هزاره برای راهیابی به دانشگاه کابل و سراسر افغانستان موفقیت‌آمیز نبود. پیش از درخواست استادی من در دانشگاه کابل، دکتر امین احمدی، استاد جواد سلطانی، دکتر محمدعزیز بختیاری، دکتر فضایلی، دکتر فاروق انصاری و… درخواست استادی‌شان رد شده بود. در دانشگاه کابل و دانشگاه‌های دولتی سراسر افغانستان قانون نانوشته‌ای وجود داشت که باید از ورود استادان هزاره در دانشگاه‌ها‌ جلوگیری شود.
روزی در رستوران خلیفه عوض در دهبوریِ کابل دو استاد دانشگاه کابل با هم حرف می‌زدند. یکی می‌گفت که امسال بیش‌ترین ورودی از دانشجویان هزاره‌اند. دیگری می‌گفت که نگران نباشید، دراپ‌شان می‌کنیم، بروند خصوصی بخوانند. این دغدغه‌ها باعث شده بود تا استادان هزاره در پی راهیابی به دانشگاه‌های دولتی باشند تا از اخراج عمدی و سیستماتیک دانشجویان هزاره جلوگیری شود. از طرف دیگر بیشتر استادان دانشگاه‌های افغانستان لیسانسیه بودند، این حق طبیعی و شهروندی استادان ماستر و دکتر هزاره بود که در دانشگاه‌های دولتی سراسری افغانستان استخدام شوند و مدرس باشند. من نیز براساس همین امر خواستم که در دانشگاه درخواست تدریس بدهم و از حق انسانی و شهروندی‌ام استفاده کنم. در یکی از همین روزها بود که دکتر سید عسکر موسوی، مشاور ارشد سابق وزارت تحصیلات‌عالی زنگ زد و گفت: «در وزارت بیا که کار ضروری دارم». رفتم. گفت که برخی از استادان دانشگاه کابل بازنشسته می‌شوند، استاد جایگزین نیست. مدارکت را بیار که معرفی شوی. قبول کردم. فردا وزیر را دیدیم. امر فوق‌العاده داد. گفت که شما در دانشکدۀ ادبیات و زبان فارسی‌دری دانشگاه کابل، استخدام نمی‌شوید؛ بلکه در دانشگاه کابل به طور عمومی استخدام می‌شوید و به دانشکدۀ زبان و ادبیات فارسی‌دری معرفی می‌شوید. نامۀ امر فوق‌العادۀ وزیر و رئیس جمهوری را که گفته بود هر که دکتری دارد، بدون در نظر گرفتن بست خالی به خاطر کیفی شدن دانشگاه، وارد دانشگاه شوند، گرفتم و پس از طی مراحل به دانشکدۀ ادبیات بردم. مسئول دانشکده وقتی نامه‌ها را دید، گفت مدرکت را بده، نگاه کرد، نگاهش عوض شد و گفت: «جعلی و تقلبی است دیگه» گفتم مهر تأیید وزارت‌خانه‌های دو دولت را ببنید. گفت: «نخستین بار است که یک هزاره با مدرک دکتری آمده است، آن هم جعلی» چیزی نگفتم. بعد گفت:«برو فردا بیا» فردا رفتم. وقت نداشت. چند روز آمدم و رفتم، وقت نداشت. سرانجام در راهرو دیدم و گفتم جواب نامه چه شد؟ گفت جلسه نشده است، خبرت می‌کنم. یک ماه گذشت، جواب ندادند. چاره ندیدم به استادان دانشکده مراجعه کردم. هیچ کس همکاری نکرد. سرانجام، مرحوم استاد محب بارش را پیدا کردم. ایشان گفت که بدون فشار از بالا و واسطه نمی‌شود. باید بزرگان را ببینی، پیش همه رفتم، کسی همکاری نکرد. سرانجام، بانو شاه‌گل رضایی، نمایندۀ سابق مردم در پارلمان من را با خودش پیش وزیر برد. وزیر ناراحت شد و معینش را خواست و گفت کار ایشان را پیش ببرید. به دفتر معین رفتم. ایشان به دانشکده زنگ زد و کسی از آن طرف گفت که مدرکش مشکل دارد. معین با ناراحتی گفت که به شما چه ربط دارد. وزارت پس از کارشناسی تأیید کرده است. به زودی راه‌یابی ایشان را به دانشکده درست کنید. گفت دانشکده بروید، رفتم. دیدم جواب‌ نامه را زده‌اند و نوشته‌اند که مدرک فوق‌لیسانس و دکتری ایشان مانند هم نیستند. معذوریم. باز آوردم. وزارت نوشت که مشکل نیست، مهم مدرک دکتری ایشان است. نامه را بردم، پس از بیست روز نوشتند که واحدهای تخصصی ایشان کم‌اند. نامه را آوردم، وزارت نوشت به شما چه ربط دارد، ما کارشناسی مان را کرده‌ایم. کار ایشان را راه بیندازید. دوباره نامه را بردم. گفت نمی‌شود، ما یکی دیگر را در نظر گرفته‌ایم. صد سال هم بیایی و بروی، نمی‌شود، نه خودت را آزار بدهید و نه ما را اذیت کنید. این موضوع را با بانو دکتر سیماسمر در میان گذاشتم. ایشان به وزیر زنگ زد و وزیر با ناراحتی گفت که فکر کردم، حالا باید سر صنف باشد. فردا دفتر بیاید. فردا رفتم، دیدم که چهار نفر از دانشکده نیز آمده‌اند. با وزیر گفتند که کسی از گروه و عضو علمی با آمدن ایشان راضی نیست. گروه کسی دیگری را در نظر گرفته است. بعد نامه‌ای را که نوشته بودند به وزیر دادند. در نامه آمده بود که ایشان بی‌سواد است. مدرکش مشکل دارد. هماهنگ نیست. گروه و اعضای علمی دانشکده هم راضی نیستند. وزیر بسیار ناراحت شد و گفت که به شما ربط ندارد. تا هفتۀ دیگر ایشان باید سر صنف باشد. فردا دوباره به دانشکده رفتم، گفتند که امکان ندارد، کسی دیگر معرفی شده است. می‌گفتند که معرفی شده هم لیسانس همان دانشکده است. دوباره به وزیر مراجعه کردم. ایشان هیأت رهبری وزارت را فراخواند و نامه نوشت که ایشان فوری استاد شود که قبول نکردند. دوباره مجبور شدم به مرحوم استاد محب بارش مراجعه کردم و ایشان گفت که من تلاش می‌کنم، بدون رشوه نمی‌شود. مسئلۀ رشوه را با بانو شاه‌گل رضایی در میان گذاشتم، ایشان قبول نکرد و گفت که برایت پرونده درست می‌کنند. همان شب یکی از تلفن ناشناخته به من زنگ زد و تا توانست فحش و ناسزا گفت که استادان را اذیت می‌کنی و در فیسبوک می‌نویسی، نابودت می‌کنم. این موضوع را با وزیر در میان گذاشتم. اوضاع خراب شد و رئیس دانشکدۀ زبان‌ها برکنار شد و همه من را مقصر کشیدند. رئیس جدید که معرفی شد، پروندۀ من هم گم شد. با جنگ و دعوا پیدا کردم. چنین شد که از دانشکده زنگ زدند که فردا بیا، سمینار داری، رفتم، موضوع سمینار را دادند و همه جمع شدند. استاد محب بارش به من گفت: «سمینار نیست. همه با هم قرار گذاشته‌اند که محاکمه‌ات کنند، تحقیرت کنند. رسوایی می‌کنند. اهمیت ندهید، نگذار تحقیرت کنند. لبخند بزن، به سوال‌های تحقیرآمیز جواب نده». وقتی وارد سالن شدم. همه آمده بودند. ناراحت و برافروخته، وقتی سمینار می‌دادم، همه دشمنانه نگاهم می‌کردند. وقتی سمینار تمام شد. شروع کردند به سوال‌هایی که بوی تحقیرشدن من در همۀ آن‌ها به مشام می‌رسید. من فقط لبخند می‌زدم و جواب می‌دادم تا این‌که استاد یمین تحقیرآمیز روی تخته جمله‌ای نوشت و گفت بیا این را از نظر واج‌شناسی تجزیه کن، خیلی تحقیرآمیز بود. گفتم این را از شاگردانم بپرسید. دوباره لبخند زدم و مانند آتش از کره در رفت. در این وقت نیستانی برخاست و گفت: «من چنین آدم بدی تا هنوز ندیده‌ام، جواب استاد مان را نمی‌دهد و لبخند می‌زند، گویا خانۀ خاله‌اش است، عروسی آمده است». دوباره سوال‌های این‌چنینی شروع شد و من با خون‌سردی و لبخند که بهانه دستی کسی نیفتد، جواب دادم و سمینار تمام شد. در بیرون از سمینار، استاد محب بارش گفت که در دانشکده راهت نمی‌دادند و نمی‌دهند، خوب شد که تحقیرت نتوانستند. ایشان با خنده ادامه داد که اینان می‌گویند که شما گفته‌اید: «یک گاو را هم سی سال در دانشگاه کابل رها کنید، پوهان می‌شود» این حرف آنان را به شدت ناراحت کرده است. گفتم در کجا گفته‌ام، شاهد شان کیست؟ هشت ماه تلخ این چنین گذشته بود.
فردا وزیر را دیدم. با خنده گفت که همه جمع شده‌اند، تو را دو نمره داده‌اند. ناکامت کشیده‌اند و نوشته‌اند یا ما باشیم یا ایشان. گفتم چه باید کرد. گفت زورت به اینان نمی‌رسد. همه یک دست شده‌اند. اکنون مشکل دانشکدۀ علوم اجتماعی و اعتصاب غذایی دانشجویان آن پیش آمده است. بعد از حل این مشکل، شما را به دانشگاه تعلیم و تربیت کابل معرفی می‌کنم. این بار چنین مشکلی پیش نمی‌آید. وزیر به زودی برکنار شد.
سمینار جغرافیای انسانی هزاره‌های اهل‌سنت در برچی سالن «وصال قلب‌ها» برگزار شده بود. در پایان برنامه استاد یونس طغیان ساکایی، استاد عارف و دکتر بانو «سرو رسا» را دیدم که به شدت ناراحت بودند. آنان تازه از نشست علمی گروه زبان و ادبیات فارسی آمده بودند. بانو سرو رسا نامزد استادی در دانشگاه کابل بوده است و ایشان را راه نداده بودند. از این‌رو، برافروخته و ناراحت بود. می‌گفتند که بانو، دکتری زبان و ادبیات فارسی دارد و از بهترین‌های ادبی کشور است؛ اما به خاطر هزاره بودن و باسواد بودن به دانشکده راه نداده‌اند. بانو برافروخته بود و می‌گفت که این راه را تا پایان می‌رود و تا استاد نشود، فروگذار نیست. از من خواست که در این راه او را همراهی کنم و شریک دادخواهی او شوم. گفتم من هشت ماه زدم و نشد و شما تازه شروع کرده‌اید و حق با شما است؛ اما این راه با دویدن کوتاه نمی‌شود باید کار اصولی و بنیادی صورت گیرد تا راه باز شود. در این سال‌ها در دیگر دانشکده‌های دانشگاه کابل استادان هزاره راه یافته‌اند؛ اما استادان دانشکدة زبان و ادبیات فارسی‌دری همچنان در برابر استادان هزاره مقاومت می‌کنند.

61بازدید

کامنت بسته شده است.