از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش هشتم

شریعتی سحر ۷:۱۲ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش هشتم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش هشتمFB_IMG_1554963443339
«کابل تاکسی» رسانة کوچک پرطرف‌داری شده بود. رسانه‌های معتبر جهانی دربارة آن نوشته بودند. افشاگری طنزگونة آن، عده‌ای را ناراحت کرده بود. دولتیان و امنیتی‌ها در پی آن برآمده بودند که صاحبان این رسانة ریزاندام را پیدا کنند. بنابراین، روی همه مشکوک بودند. شاید هم می‌دانستند و دنبال بهانه و مدرک می‌گشتند.
دوستان دانشجو که باید همکار امنیتی‌ها بودند و رفیقانم فراوان از نویسندگان کابل‌تاکسی می‌پرسیدند. یکی از کسانی که هرگاه با من روبه‌رو می‌شد و از مدیریت کابل تاکسی سوال می‌کرد، دانشجویی بود که در دانشگاه گوهرشاد با من درس داشت. ایشان نخست از نوشته‌های کابل‌تاکسی تعریف می‌کرد و بعد از مدیریت آن می‌پرسید و من می‌گفتم که چیزی دربارة مدیریت و نویسندگان آن نمی‌دانم؛ اما از نحوة ورودی و خروجی طنزی آن خوشم می‌آید.
برای فرستادن مطلب به دوستانم، سر زدن از فیسبوک و امیل زدن به کافی‌نت‌های اطراف پلسرخ می‌رفتم. وقتی وارد کافی‌نت می‌شدم، آدم‌های غریبه‌ای گاهی به دنبالم وارد می‌شدند و من را می‌پاییدند که چه می‌کنم. روزی وقتی می‌خواستم مطلبی را بفرستم، آرام نزدیک شد، میل را نگاه کرد که به چه کسی می‌فرستم. فهمیدم و به روی خودم نیاورم؛ اما دلم به هزار راه رفت. در یکی از همین‌ روزها وقتی مطلبی را از فلشی و از طریق امیل می‌فرستادم، فلشم را دزدید و من هم جنجال راه انداختم. چند نفر هم دیده بودند و از من حمایت کردند و فلشم را پس گرفتم. از آن پس به کافی‌نت‌های پلسرخ نرفتم؛ اما در دلم هیاهوی برپا بود که این اتفاقات چه معنی‌ای دارند.
روزی یکی زنگ زد و خواست که من را ببیند. در کتاب‌فروشی‌های پلسرخ وعده گذاشتیم. ایشان با خوش‌رویی با من برخورد کرد و مانند آشنایان با من رفتار کرد و گفت که از علاقه‌مندانی کتاب‌ها و نوشته‌های من است. در ضمن تعارف‌های عادی گفت که نوشته‌های شما را در کابل‌تاکسی می‌خوانم. گفتم من از اهالی کابل‌تاکسی نیستم. وقت هم برای این کارها ندارم. گفت که ویرایش متن‌ها را شما انجام می‌دهید، گفتم که به کارهای از این‌گونه هیچ علاقه‌ای ندارم. دوست دارم نوشته‌هایم را به گونة تحقیقی و روایی بنویسم و به صورت کتابی چاپ کنم. به فضای‌مجازی اعتباری نیست. از این‌رو، نوشته‌هایم را در این فضا نمی‌گزارم و حرام نمی‌کنم.
چند روزی پس از آن، «گروه سرود اتمر» در کابل‌تاکسی نشر شد و امنیتی‌ها شدید به این افشاگری واکنش نشان دادند. آنان حق به جانب بودند. اسرار امنیتی افشا شده بود. اگر چند در افغانستان اسراری وجود ندارد؛ ولی افشاکردن نام مشاوران اتمر و این‌که چه قدر حقوق می‌گیرند، کار خطرناکی بود. آنان در صدد یافتن مدیران و نویسندگان کابل تاکسی برآمدند و به هرکسی مشکوک می‌شدند، بازجویی می‌کردند.
درس‌های شبانة دانشگاه غرجستان ساعت هشت تمام می‌شدند. در کابل این ساعت‌ها، امنیت کوچ می‌کند و بسیاری‌ها تلاش می‌کنند با غروب خورشید در خانه باشند. من هم نگران ناامنی در این وقت شب بودم. شبی در همین روزها، یکی از دوستان زنگ زد که کجایی و گفت که می‌خواهد من را فوری ببیند. من هم وعده سپردم. وقتی در حوالی ساعت هشت به طرف برچی راه افتادیم، گفت که امنیت در پی گرفتاری عده‌ای در کابل است و نام شما هم در لیست بازجویی‌ها است. نگران شدم. شب وقتی به فضای‌مجازی سرزدم، دیدم که دوستان فرهنگی‌‌مان را یکی‌یکی برای بازجویی خواسته‌اند. نگران شدم که به سراغم نیاید. در همین روزها در یکی از بست‌های دولتی کاندید بودم. هرچه فکر کردم، فکرم قد نداد. سرانجام با خودم گفتم برای جلوگیری از بازجویی‌ها به دوستانم در سراسر جهان می‌گویم که همه خود را مدیر و از نویسندگان کابل‌تاکسی معرفی کنند و در این صورت امنیت نمی‌تواند همه را بازجویی کند. این پیام را به دوستانم نوشتم و خودم این متن را در فیسبوک بارگزاری کردم:
«من نویسندة کابل‌تاکسی‌ام.
مدتی بود با تمام توانم تلاش می‌کردم که ناگفته‌ها را بنویسم و شاید کمکی کرده باشم به بهتر شدن اوضاع افغانستان و شرمندة وجدانم نباشم. از طرف دیگر آن‌قدر فساد و شر مرا در چنبرة خود داشت که از درون فریاد می‌کشیدم که باید بنویسم و دست‌کم شرمندة خودم نباشم که می‌توانستم و نکردم. روزی با دوستم در این باره حرف زدم و گفتم برایم فیسبوکی بسازد که در آن افشاگری کنم و حرف دلم را بزنم. اول می‌خواستم فقط از جاغوری بنویسم و بعد به کابل بیایم، دوستم گفت از کابل بنویس! جاغوریان خودشان را جمع می‌کنند.
پیشنهاد کردم که نامش را «اُوگَل» بگذارد. ایشان گفت اوگل را غیرهزاره‌ها نمی‌فهمند.چیز دیگر بگذار. شب که از دانشگاه برمی‌گشتم متوجه شدم که عده‌ای در درون تاکسی با یک‌دیگر افشاگرانه سخن می‌گویند. جرقه‌‌ای در ذهنم زد و نامش را «کابل‌تاکسی» گذاشتم. کابل‌تاکسی خوب پیش می‌رفت و برای مردم ما دریچة بازی شده بود.
اکنون دوستانم به بهانة این نوشته‌ها در حال اذیت شدن‌اند. این اذیت‌ها من را اذیت می‌کنند.
برادر! من نویسندة کابل تاکسی‌ام. به نوشته‌هایش نگاه کنید. همان‌اند که من می‌نویسم. انشا و املایش همان‌اند که من دارم.
صادقانه بگویم از نوشتن در کابل تاکسی پشیمان نیستم و می‌نویسم. فقط می‌خواهم دیگر دوستانم اذیت نشوند.
من نویسندة کابل تاکسی‌ام. دیگران را رها کنید!»
با گذشتن این متن می‌خواستم که ذهنیت‌ها را عوض کنم و دست امنیت را از یخن خودم و دوستانم دور کنم که همه جدی گرفتند و پس از گذشتن مطلب در فیسبوک یکی از رادیو فرانسه زنگ زد و گفت که شما نویسندة کابل‌تاکسی هستید، گفتم نه، شوخی کردم، جدی نگیرید که سوال پیچم کرد و سرانجام کارم به تلویزیون طلوع کشید. در تلویزیون طلوع از کابل‌تاکسی و نویسندگان آن دفاع کردم و گفتم کابل‌تاکسی صدای نسل خاموش ما است و من باتأسف «رانندگی بلد نیستم»؛ اما مسئولیت نوشته‌های کابل‌تاکسی را به دوش نگرفتم. پس از آن دوستانم از سراسر جهان شروع کردند به حمایت و گاهی هم لعن و نفرین که زندگی ما را به خطر انداختید. من مجبور شدم و این متن را نوشتم:
«درمانده‌ام که امنیت‌ملی دنبال که می‌گردد!
از دیشب تا هنوز از دست زنگ برخی‌ها که برای یافتن رانند‌ة کابل‌تاکسی راه را به اشتباه می‌روند، دیوانه شده‌ام. حرفم را زدم. سر حرفم هم هستم. حرف دیشب من «دروغ‌ترین راست» امسال بود و به آن ایمان دارم که بسیاری از دروغ‌ها خیلی هم راستند، وقتی در تنگنای سخن گیرمانده باشی!»
یکی از مشاوران اتمر که از هزاره‌ها بود، از دست من شدید ناراحت بود و می‌گفت که با نام بردن از من، مرا و خانواده‌ام را به خطر انداخته‌اید. از این پس مجبورم، برای خودم و خانواده‌ام محافظ بگیریم. آنان حق داشتند.
از شبی که مسئولیت کابل‌تاکسی را به دوش گرفتم، دوستانم در سراسر جهان شروع کردند به گرفتن مسئولیت کابل‌تاکسی و ده‌ها کابل‌تاکسی جدید به وجود آمدند و بگیروببند امنیت هم کاهش پیدا کرد و کسی دیگری آشکارا برای بازجویی خواسته نشد.
در یکی از همین روزها یکی از دوستانم جدی گفت که به دفتر حنیف اتمر برو و عذرخواهی کن و تلاش کن که با ایشان همکاری کنی؛ اگر نه برایت پرونده‌سازی می‌کنند و بعد نمی‌توانی در دولت کار کنی و در آینده با مشکل اداری روبه‌رو خواهی شد. نگران شدم و با راهنمایی ایشان به دفتر اتمر رفتم و کسی در آن‌جا به سادگی گفت که ما کاری به کار شما نداریم؛ فقط بگو که اسناد سری امنیت را چه کسی بیرون برده است. سوگند خوردم که خبر ندارم و گرفتن مسئولیت کابل‌تاکسی شوخی‌ای بیش نبوده است. ایشان قبول نکرد و از من خواست که همکاری کنم. چندی پس از آن یکی از دوستان امنیتی از من خواست که در برابر عدم پرونده‌سازی علیه تان، بیایید با وب‌سایت شورای امنیت همکاری کنید. من هم قبول کردم؛ ولی ایشان دوباره به سراغم نیامد تا این‌که اتمر کنار رفت و من و عده‌ای نفس راحتی کشیدیم.
بستی را که برای آن کاندید بودم با دیوانه‌بازی کابل‌تاکسی از دست دادم. این‌گونه شد که هم کابل‌تاکسی از رفتن باز ماند، هم رانندة آن پیدا نشد و هم من بی‌نان شدم.

81بازدید

کامنت بسته شده است.