از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش هفتم

شریعتی سحر ۱۱:۰۹ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش هفتم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش هفتمFB_IMG_1554963443339
در کابل بی‌پروا و افشاگرایانه می‌نوشتم. مرزها و خط‌های جهاد، مجاهدین و فاشیستان را مراعات نمی‌کردم. هرچه دلم می‌خواست می‌نوشتم و به توصیة دوستان که می‌گفتند با چراغ خاموش حرکت کنید، توجه نداشتم. فکر می‌کردم آنان مرا به تنبلی و محافظه‌کاری می‌خوانند. از سنگ‌شدگی و تکرار بیزار بودم و تلاش می‌کردم راه نو و نپیموده را بپیمایم و باز کنم و نانوشته‌ها را بنویسم. باری سلسه نوشته‌هایی را تحت عنوان: «سه سال مقاومت غرب کابل» شروع کرده بودم و این نوشته‌ها تا بیست شماره پیش رفت. دوستان هم استقبال کردند و عده‌ای به آشکار و نهان گفتند که با آتش بازی می‌کنی. بگذار این آتش نهفته، خاموش بماند. می‌گفتم که باید اکنون نوشته شوند. وقتی از حوادث دور می‌شویم، یا راویان می‌میرند و یا روایت چندگانه می‌شود. بهتر است تا دیر نشده و راویان زنده‌اند، روایت‌گری کرد.
شبی در بهار سال نود و دو خورشیدی از پل‌سرخ به طرف استادسرای ابن سینا در سه‌راه علاوالدین می‌رفتم. شب دیر وقت، تاریک و بارانی بود و موتر کم پیدا می‌شد. موتری کنار من ایستاد و به سرعت دو نفر طرف من آمدند و گفتند سوار شوید. من کمی مکث کردم و ترسیدم. یکی از آنان شانه‌ام را کشید و با زور دیو مانندی که داشت، من را سوار موتر کرد و موتر به سرعت راه افتاد. در همین زمان دو رنجر امنیت‌ملی و پولیس نیز سر رسیدند و به دنبال ما راه افتادند. یکی از رنجرها از ما پیشی گرفت و دیگری ما را تعقیب ‌کرد. کمی که پایین آمدیم. موتر ایستاد و من را پیاده کرد و رفت. من هم شدید ترسیده بودم و در شوک فرورفته بودم که چه شده است. وقتی این اتفاق را با استاد جواد سلطانی در میان گذاشتم، خندید و گفت: «گرفتار توهم ترس شده‌ای، نگران نباش چیزی نیست». من باور کردم که شاید اتفاقی بوده است. آنان از امنیتی‌ها بوده‌اند که می‌خواستند به من کمک کنند و مرا در آن شب تاریکِ بی‌برقی و بارانی به مقصد برسانند. فردا، این رویداد را با دکتر لطیف نظری صحبت مردم، ایشان گفت که از طریق دوستان پیگیری می‌کند. شب به من زنگ زد و گفت که دیگر «سه سال مقاومت غرب کابل» را ادامه ندهم و من هم ادامه ندادم.
«تلویزیون جوان» برنامه‌ای به نام «پیمان‌نامه‌ها» داشت. در این برنامه، پیمان‌نامه‌های افغانستان و معاهده‌کنندگان به بحث و بررسی گرفته می‌شد. یکی از دوستانم که در این تلویزیون کار می‌کرد، من را به اجرای این برنامه دعوت کرد. سید حبیب صاحب تلویزیون جوان از سیدهای بهسود و مرد تندخو و تند مزاج، اما علاقه‌مند به کار رسانه‌ای بود. تلویزیون وضع خرابی داشت. امکانات نداشت و با همان امکانات ناچیز برنامه اجرا می‌کردند. کارگران و کارگردانان تلویزیون همه هزاره بودند. آنان صادقانه تلاش می‌کردند که برنامه‌ها خوب ثبت و تدوین شوند و به نشر سپرده شوند. وضعیت مالی تلویزیون خراب بود. سید حبیب، صاحب تلویزیون جوان، حقوق کسی را نمی‌داد و اگر هم می‌داد، سر وقت نمی‌داد. ایشان می‌گفت که کارمندان و همکاران تلویزیون همه برای تمرین، تجربة کاری و یادگرفتن کار به این‌جا می‌آیند، وقتی یاد گرفتند و معروف شدند، به تلویزیون‌های دیگر می‌روند و کار می‌کنند.
برنامة تاریخی «پیمان‌نامه‌ها» به خوبی پیش می‌رفت. نزدیک به سی برنامة تلویزیونی را اجرا و نشر کردم. این برنامه‌ها چون نو و تاریخی بودند، پر بیننده شده بودند. آدم‌هایی را دعوت می‌کردم که تاریخ می‌دانستند و افشاگرایانه سخن می‌گفتند. در این تلویزیون با بزرگان زیادی آشنا شدم و افراد زیادی از بزرگان علمی افغانستان به برنامه دعوت شدند و دربارة تاریخ افغانستان و معاهده‌هایی که بین افغانستان و کشورهای بیگانه بسته شده بودند و همه به نفع این سرزمین نبوده‌‌اند، سخن گفتند. غلام محمد محمدی، نویسندة کتاب «ما همه افغان نیستیم» یکی از دعوت‌شدگان بود که چند بار به تلویزیون آمد و بسیار قوی و تاریخی دربارة حاکمان پیشین و کنونی افغانستان و پیمان‌نامه‌ها سخن گفت و البته عده‌ای را شدید ناراحت کرد و یک‌بار از دولت اشرف غنی و وزارت فرهنگ مسئولی به تلویزیون آمد و خواهان عدم نشر این برنامه شد. سید حبیب زیر بار نرفت و گفت که آزادی بیان را نباید نقص کرد و صورت‌های تاریک تاریخ این سرزمین باید روشن شوند. از فردای آن روز به من گفت که کمی احتیاط کنم که دل دولتیان و فاشیستان نرنجد. من جدی نگرفتم.
برنامه که گُل کرد، سید حبیب به بخش مالی گفت که من تا هنوز به کسی حقوق نداده‌ام؛ اما برای شریعتی ده‌هزار افغانی برای هر ماه بپردازید. من چیزی نگفتم، فقط گفتم که باید هزینه‌های تمام برنامه‌ها پرداخته شوند، قبول کرد و بیست هزار افغانی از جیبش در آورد و به من داد و گفت که بقیه‌اش را هم می‌دهد.
برنامة «پیمان‌نامه‌ها» ادامه داشت که سید انوری در هند از دنیا رفت و مرگ او باعث شادی بسیاری و غمگینی عده‌ای شد. من هم بخشی از سخنرانی شهید مزاری را که دربارة سید انوری در غرب کابل پس از رویداد تلخ افشار، ایراد شده بود، در فیسبوکم گذاشتم. سید حبیب زنگ زد و گفت که عده‌ای از دوستانش ناراحت شده‌اند و گفته‌اند که ایشان همکار شما است و باید این فیلم را از فیسبوکش بردارد. من هم برنداشتم و سید حبیب هم با احترامی که با من داشت، اخلاق و رفتار من را می‌دانست و به افکار من آشنا بود، چیزی نگفت. در همان شب یکی زنگ زد و خواهش کرد که فیلم را بردارم. گفتم این فیلم بخشی از تاریخ افغانستان و مردم هزاره و شیعه است. روی دیگر رویداد کابل، رویداد تلخ نسل‌کشی افشار و بخشی از زندگی سید انوری است که باید دانسته شود. گفت مردم غمگین‌اند و «دهن‌شان پرخون» است. گفتم آن طرف هم مردم دهن‌شان از رویداد تلخ افشار پرخون است. بعد کار به دعوا کشید و من را تهدید کرد که فردا با جمعی به سراغم می‌آیند و من هم نشانی خواستم که همین امشب میدان نبرد را مشخص کند.
با فوت سید انوری و این‌که «تلویزیون جوان» مراسم خاک‌سپاری ایشان را زنده نشر کرد. رابطة من و تلویزیون جوان خراب شد. به سید حبیب زنگ زدم و گفتم که چرا تلویزیون را که گفته بودی، آزاد، منتقد و انسانی می‌ماند، آلوده به «حب‌وبغض» قومی کردی، گفت که مدیون همکاری انوری بودم و البته از ایشان قرض‌دار هستم. گفتم دیگر برنامه را ادامه نمی‌دهم و فقط حقوق بازماندة من پرداخته شود. ایشان هم با احترام گفت که می‌پردازد؛اما هیچگاه نپرداخت و چندبار که خواستم گفت که وضعیت مالی‌ام خراب است و می‌پردازد.
رویداد افشار، نسل‌کشی و پاک‌سازی مردم ما در آن، توسط شورای نظار و حزب اتحاد سیاف در یاد تلخ مردم ما غریب افتاده بود. پس از سال هشتاد خورشیدی و حکومت نوپای کرزی برای کنار گذاشتن دغدغه‌های کهن و نبردهای حزبی در کابل، یاد از رویداد تلخ افشار نیز کنار گذاشته شده بود. سال نود خورشیدی در سالگرد رویداد افشار به سر مزار شهیدان رفتیم و مردم افشار، ما را نگذاشتند و گفتند که شما می‌آیید و حرف‌تان را می‌زنید و می‌روید؛ اما دشمنان مردم ما پس از رفتن شما، زندگی را بر ما تنگ می‌کنند. ما هم بدون برگزاری مراسم با گذاشتن گل و فاتحه‌‌خوانی به خانه‌های مان برگشتیم. سال دیگر آن سال، با قدرت بالاتری رفتیم و مردم را جمع کردیم و گفتیم که این جمع با شما است، اگر کسی حرفی زد، ما را خبر کنید. برنامه را با شکوه‌تمام برگزار کردیم و برگشتیم. از آن پس هر سال سالگرد افشار را به نیکویی برگزار می‌کردیم. در سالگرد افشار، وقتی حکومت دست آقای خلیلی بود، توصیه می‌کرد که برگزار نشود و آقای محقق بر برگزاری آن تأکید داشت؛ اما وقتی استاد محقق شریک حکومت شد، تلاش ‌کرد که سالگرد افشار برگزار نشود و استاد خلیلی بر برگزاری تأکید می‌کرد؛ اما ما دور از بازی‌های حزبی و حکومتی، سالگرد افشار را برگزار می‌کردیم.
قبرستان افشار به غارت رفته بود. روی آن دکان ساخته شده بود. خانه‌سازی کرده بودند و بر بخشی بزرگ آن مسجد ساخته بودند و دستشویة مسجد را کنار قبر شهیدان اعمار کرده بودند. این وضعیت همه را نگران کرده بود. در یکی از این سال‌ها، حاجی رمضان وعده سپرد که مزار شهیدان افشار را می‌سازد و نماد شکوه‌مندی روی آن بنا می‌کند که نکرد. در سال‌های دیگر عده‌ای بر این وعده‌ها وعده سپردند و عمل نکردند. سرانجام، در سال نودوپنج خورشیدی عده‌ای از دوستان جمع شدیم و تصمیم گرفتیم که مزار شهیدان را بسازیم. برای ساخت آن پول جمع کردیم و مسئول مالی هم عارف جاغوری شد. ایشان و دوستان با تمام توان‌شان کوشیدند و با گردآوری پول که باید بدون هیاهو جمع می‌شد و این کار رسانه‌ای و فیسبوکی نمی‌شد، کار ساختمان مزار شهیدان شروع شد و با تمام شدن هزینه‌های مالی، نیمه‌کاره باقی ماند و اکنون به همان وضع باقی است.
این سال‌ها، افشار برای ما درد و اندوه انسانی بود و برای حزبی‌ها و سیاست‌مداران بازی تا بتوانند به ویرانگری داخلی‌شان بپردازند. هرچه تلاش کردیم که افشار را از دام بازی‌های سیاسی برون بیاوریم و تبدیل به نسل‌کشی و پاک‌سازی قومی کنیم، با بازی‌های سیاست‌مداران و بازی‌گران انجام نشد که باید همان شود که اتفاق افتاده بود.

95بازدید

کامنت بسته شده است.