از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش پنجم

شریعتی سحر ۶:۲۸ ق.ظ ۰
از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش پنجم

از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل»بخش پنجمFB_IMG_1555049148765
روزنامة وحدت، روزنامة حزب وحدت استاد محمد محقق بود. در سال نودویک هشتادوچهار مقالة بلند برای این روزنامه نوشتم. بیشتر این مقاله‌ها، مطالعات فرهنگی و دربارة فرهنگ، تاریخ و ادبیات مردم هزاره بود. این مقاله‌ها، خوانندگان ویژة خودشان را داشتند. در این روزها همه تلاش می‌کردند، ملی‌گرا باشند و نوشتة قوم‌نگارانه را نیکو نمی‌دانستند. هر قدر هم توضیح می‌دادی که مطالعات قوم‌نگاری بخشی از مطالعات مردم‌شناسی و انسان‌شناختی یک سرزمین است و از این رشته در سال صدها نفر در جهان دکترا می‌گیرند و فرهنگ‌شفاهی و مطالعات فرهنگی رشتة پرطرف‌دار در جهان است، کسی قبول نمی‌کرد. آنان فکر می‌کردند که وقتی بگوییم هزاره، قوم‌گرایی کرده‌ایم و قوم‌گرایی منافع ملی را به خطر می‌اندازد؛ اما روزنامة وحدت این نوشته‌ها را چاپ می‌کرد و من هم می‌نوشتم.
روزی یکی قصه کرد که عده‌ای از وزارت فرهنگ به دفتر استاد محقق آمده بودند و خواهش کرده بودند که این نوشته‌ها چاپ نشوند. می‌گفتند که این نوشته‌ها شرک‌آلودند و نویسندة آن مشرک و باید جلو نشر این نوشته‌ها گرفته شود. وقتی گفته بودند که شرک برابری‌سازی در برابر خدا است و نوشتن از مردم هزاره و فرهنگ افغانستان نمی‌تواند نماد شرک باشد، آنان قبول نکرده بودند و رفته بودند. چند روزی نوشتن را متوقف کردم و دیدم که خبری نشد از سر گرفتم. نوشتن برای روزنامة وحدت اصولی مالی‌ای داشت که در برابر هر مقاله هزینه‌ای برابر با پنج‌صد افغانی پرداخت می‌شد؛ اما مدیرمسئول روزنامه در برابر این هشتادوچهار مقاله هیچ پولی به من نداد. این مسئله را با استاد محقق در میان گذاشتم، ایشان گفت که پیگیری می‌کنم؛ اما نکرد. من هم از نوشتن برای روزنامة وحدت دست برداشتم. در سال بعد دوباره برای این روزنامه نوشتم؛ اما این بار در اول برای مدتی هزینه پرداخت می‌کرد؛ اما با متوقف شدن روزنامه، هزینه‌های معوقه پرداخت نشدند و استاد محقق از من قرض‌دار ماند و من هم توان گرفتن حقوقم را پیدا نکردم.
تلویزین نگاه، سریال‌هایی را به گویش هزاره‌گی برگردان می‌کرد. وقتی سریال‌ها پرطرف‌دار شدند، «رادیو ندا» را هزاره‌گی کرد. استاد اسماعیل صفدری، مشاور تلویزیون، روزی به خانه آمد و برای کار در رادیو ندا دعوتم کرد. با ایشان به تلویزیون معرفی شدم. استاد عالم خلیلی فرزند استاد خلیلی از من به خوشی استقبال کرد و گفت که تصمیم دارد، برنامة منظم‌تری همراه با موسیقی، طنز، افسانه و قصه به گویش هزاره‌گی در تلویزیون نگاه داشته باشد. از من خواست که در این بخش همکاری داشته باشم. ایشان به مسافرت رفت. دوستان و همکاران مان بابه صبور و همکاران‌شان بخش طنز را عهده‌دار شدند و استاد صفدر سروش بخش دمبوره را به عهده‌ گرفت و من هم بخش افسانه و قصه را پذیرفتم. استاد اسماعیل صفدری هم گروه را مدیریت می‌کرد. نام برنامه را «جُنگ نگاه» گذاشتیم. جنگ نگاه برنامة پرطرف‌داری شد و بینندگانی را از سراسر کشور و جهان به خود جذب کرد. علاقه‌مندانی آن، هر روز زیادتر می‌شدند و ما هم تلاش می‌کردیم که کیفیت برنامه بهتر شود. من هر روز به تلویزیون می‌رفتم، برنامه‌ها را نظارت می‌کردم و تلاش می‌کردم که افسانه‌ها و قصه‌هایی که می‌خوانم، جذاب و به گویش هزاره‌گی باشند. جُنگ نگاه نزدیک دوسال و چهار ماه طول کشید و در این مدت با عشق تمام کار می‌کردیم و برنامه را با وجه نیکو به نشر می‌رساندیم. در این مدت با رادیو ندا نیز همکاری می‌کردم و سریالی کره‌ای را نیز به هزاره‌گی برگردان کردیم و به نشر رساندیم که مورد توجه ببیندگان قرار گرفت. عشق به جنگ نگاه و برنامه‌های هزاره‌گی تلویزیون نگاه، باعث شده بود که شب و روز نشناسم و سروقت در تلویزیون باشم. گاهی می‌شد که از اونچی برچی تا شهرک امید سبز (شهرک حاجی نبی) پیاده می‌رفتم و گِل و لای و روزهای برف و بوران و بارندگی را پشت سر می‌گذاشتم که برنامه طرف‌دارانش را از دست ندهد. این برنامه دو سال و چهار ماه ادامه پیدا کرد. در این مدت، روزی با استاد عالم خلیلی درد دل کردم که برای زحمت‌مان حقوقی را در نظر بگیرد. ایشان نخست ناراحت شد و در پایان گفت که شش هزار افغانی برای تان داده می‌شود. شش هزار کرایة راه مان نمی‌شد؛ ولی به خاطر برنامه قبول کردم. این شش هزار دوبار داده شد و دیگر قطع گردید. یک بار که قطع‌شدن حقوق شش هزاری‌ام را با مسئول مالی در میان گذاشتم، ناراحت شد که حقوق می‌خواهم. من هم سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. سرانجام برنامة جنگ نگاه به «شبی با دمبوره» تغییر نام داد. همکاران جنگ نگاه آوارة جهان شدند. اسماعیل صفدری به دفتر حزب وحدت برگشت. صفدر سروش و بابه صبور به هندوستان مهاجر شدند و من هم به تدریس در دانشگاه‌ها برگشتم. استاد عالم خلیلی که با من مهربان بود، نمی‌دانم به خاطر حقوق و یا گرفتاری زیاد نه یادی از ما کرد، نه خداحافظی کرد و نه گفت که متشکرم که دو سال و چهار ماه با شش هزار کار کردید و همان هم پرداخت نشد. ما هم که توان طلب نداشتیم. این قصه را روزی در دفتر استاد خلیلی با ایشان درددل کردم و ایشان کمی ناراحت شد و با مهربانی گفت که دلجویی می‌کند که نکرد.
عشق به نوشتن و فعالیت‌های روزنامه‌نگاری باعث شده بود که هرکس درخواست همکاری می‌کرد، دریغ نمی‌کردم. آنان هم فکر نمی‌کردند که نوشتن زحمت و دلخونی دارد، بهتر است تا عرق نویسنده خشک نشده، حق رسانی شود. این امر در افغانستان با سکوت و هیچ مدیریت می‌شد. در مدتی که توان نوشتن بود، برای مدتی مدیر مسئول «هفته‌نامة کارا» بودم. این مدیریت را رایگان و عاشقانه پذیرفته بودم تا جوانان تشویق شوند و بنویسند و نسل جدیدی از نویسندگان رخ بنمایانند. همزمان مدیر مسئولی «فصلنامة گفتمان مدنیت» را به عهده داشتم که با دوستان مان در «مجمع ملی جامعة مدنی» ایجاد کرده بودیم. همزمان با آن سردبیر «هفته‌نامة سیمرغ »بودم که با استاد محمود جعفری در می‌آوردیم. صد شماره از این هفته‌نامه را با هم کار کردیم و چند شمارة پایانی را مسافر بودم و بعد به خاطر مشکلات مالی از نشر آن بازماندیم. هفته‌نامة سیمرغ از بهترین نشریه‌های ادبی بود که در کابل چاپ می‌شد. پس از آن نشریة مستقل ادبی در کابل مانند آن دیده نشد.
«توران» نشریة ترک‌تباران بود. مدتی با این نشریة وزین همکاری کردم و مقاله نوشتم و سپس با فصلنامة دردری شاخة کابل که استاد محمد واعظی و آرمان درمی‌آوردند، همکاری داشتم. نوشتن برایم زندگی بود. اگر شبی را با نوشتن تمام نمی‌کردم و صبحی را با نوشتن آغاز نمی‌کردم، زندگی‌ام ملال‌آور می‌شد.
در تهران، دوستان دانش‌جویم، کتاب‌خانۀ مجازی هزاره را درست کرده بودند، با آن‌ها همکاری داشتم، آنان شبانه‌روزی تلاش داشتند که برای دانش‌جویان و علاقه‌مندان «هزاره‌شناسی» کتاب به صورت کتاب‌خانۀ مجازی تهیه کنند. کتاب را اسکن و تایپ می‌کردند و داده‌های ابتدایی برای دانش هزاره‌شناسی فراهم می‌کردند، تلاش آنان برایم ارزشمند بود و باعث شد که به فکر «بنیاد هزاره‌شناسی» بیفتم. از یکی از دوستان خواستم که صفحه‌ای به این نام بسازند که ساخته شد و عده‌ای زیادی استقبال کردند و شروع کردم به گذاشتن مطالب هزاره‌شناسی که جمع دوستان مان بیش‌تر شدند. (این صفحه در فضای فیسبوک من موجود است و یادگاری از همان دوران است).
کابل که آمدم این ایده را در دانشگاه ابن سینا با برخی از دوستان در میان گذاشتم که فقط استاد جواد سلطانی از آن استقبال کرد. روزی این طرح را در جمع کلان‌تر مطرح کردم، کسی چیزی نگفت و فقط در برون جلسه یکی با آرامی گفت: «دنبال این حرف‌ها نباش، به کار و درس‌هایت برس، بفهمند، تو را می‌کشند».
روزی با استاد دین‌محمد جاوید طرح دانشنامۀ مردم هزاره را در دانشگاه کاتب در میان گذاشتم. گویا مولوی دوست‌محمد خان از هزاره‌های اهل سنتِ خان‌آباد قندوز نیز دنبال چنین طرحی بوده است. استاد جاوید گفت که استاد نبی خلیلی نیز با ما است. باید این طرح را با دوستان در میان بگذاریم. سرانجام چنین شد که در دفتر استاد اسدالله شفایی جمع شدیم و بنیاد، «بنیاد هزاره‌شناسی» گذاشته شد. در نشست ابتدایی استاد دین‌محمد جاوید، اسدالله شفایی، من، دکتر ابراهیم جعفری، استاد نبی خلیلی حضور داشتند. در این نشست روی ضرورت بنیاد هزاره‌شناسی بحث شد، گفته شد که باید دانشنامه یا دایرة‌المعارف هزاره هم روی‌دست گرفته شود و اطلاع‌رسانی شود. دیدن بزرگان، دانشمندان و سرمایه‌داران هزاره نیز طرح شد که در گام نخست بناشد که این طرح با استاد محمود بلیغ، رئیس سابق بنیاد مهرگان، زیر مجموعۀ شرکت عمران در میان گذاشته شود.
در نشستی که با استاد بلیغ داشتیم، ایشان از طرح بنیاد هزاره‌شناسی استقبال کرد و وعده سپرد که با بنیاد هزاره‌شناسی همکاری همه‌جانبه داشته باشد. پس از آن بنا شد که استاد محقق دیده شود. در دیدار با استاد محقق ایشان از طرح استقبال کرد و گفت که حقیقت را بنویسید، من تلاش می‌کنم که حمایت‌تان کنم.
در نشست سوم که در دفتر استاد اسدالله شفایی برگزار شد، بناشد که به طور موقت دفتر ایشان، دفتر بنیاد هزاره‌شناسی شود و برنامه‌ها از همین‌جا مدیریت شود. در نشست چهارم اساسنامۀ بنیاد هزاره‌شناسی تصویب شد و بنا شد که بنیاد به صورت هیأت مدیریتی اداره شود. در این نشست من را مسئول دانشنامۀ هزاره معرفی کردند و بنا شد که من روی شیوه‌نامۀ دانشنامه‌نویسی کار کنم. من هم در جلسۀ پنجم شیوه‌نامۀ دانشنامه‌نویسی را به صورت ابتدایی در نشست آوردم، پس از شور و مشورت بنا شد که این شیوه‌نامۀ ابتدایی با دوستان در تهران، قم و مشهد در میان گذاشته شود.
در سفری که به ایران داشتم، این طرح را با دوستان در میان گذاشتم و همه استقبال کردند؛ اما نگرانی همه از حمایت مالی و بودیجه برای پیگیری کارهای بنیاد هزاره‌شناسی بود. وقتی از تهران برگشتم، استاد شفایی به لندن برگشته بود. دفتر ایشان هم تعطیل شده بود. به ناچار بناشد که در مکتب استاد نبی خلیلی، نشست‌ها برگزار شوند که چند بار در مکتب ایشان نشست‌ها برگزار شدند، تا این که از طریق امیل استاد شفاهی به من خبر داد که «شورای جهانی هزاره»‌ حاضر به حمایت مالی دانشنامۀ مردم هزاره شده است. شما هم از کابل همکاری کنید و دوستان در مشهد به صورت تخصصی این کار را پیش خواهند برد. این خبر باعث شادمانی من شد. وقتی این خبر را به دوستانم در کابل دادم، آنان ضمن استقبال، کمی دل‌خور شدند که چرا استاد شفایی یک‌بار این تغییرات را با ما در میان نگذاشته است. سرانجام پس از گفت‌وگو همه به این نتیجه رسیدند که هدف نفس کار است، حالا که دوستان در مشهد بناشده است، کار کنند، ما نیز هم‌کاری می کنیم.
من مدتی با دوستان از طریق اسکایپ همکاری داشتم، پسینگاه به خاطر دوری، دیری، گرفتاری‌های کابل و متمرکز شدن کار دانشنامۀ مردم هزاره در مشهد، همکاری‌ام کم شد و اکنون جلد اول دانشنامۀ مردم هزاره به پایان رسیده و چاپ شده است. این دانشنامه، اگر و مگری به همراه داشته است و من که دستی در آتشِ چنین کارهایی دارم، آن را نیکو یافتم. بخش کتابخانه‌ای آن خوب کار شده است و بخش مطالعات میدانی آن با مشکلاتی روبه‌رو است که طبیعی است و در بازنشر آن می‌توان کاستی‌ها را برطرف کرد. کار نو و بدون منبع و آن هم میدانی در افغانستان بدون کاستی نیست، کاستی‌ها هم جبران پذیرند.

43بازدید

پاسخی بگذارید »