از سیخینه تا لونگر «زندگی در کابل» بخش دوم

مدبریت ۶:۳۰ ق.ظ ۰
از سیخینه تا لونگر «زندگی در کابل» بخش دوم

از سیخینه تا لونگر «زندگی در کابل» بخش دومFB_IMG_1554790165659
در تابستان هشتادوپنج خورشیدی برای بار دوم عازم کابل شدم. این بار در قریة ما موتر و موتور فراوان شده بودند؛ اما هنوز سرک ساخته نشده بود. بنابراین، باید مقداری از راه را پیاده می‌آمدیم بعد با موتور به سنگماشه می‌رسیدیم. از سنگماشه با «کاستر» در یک صبح بارانی به طرف کابل راه افتادیم. در کنارم، مردی میان‌سالی نشسته بود و مدام دعا می‌خواند. با دعا خواندن ایشان دلم شور می‌زد، به ناچار از ایشان پرسیدم که چرا نگران است و دعا می‌خواند. گفت: «بچه مه از دشت تیر موشیم. از میان کافرو». نام دشت قره‌باغ مرا به وحشت انداخت. چند روز پیش جوانی را در این دشت، طالبان پوست‌کنده بودند و با نخ از شکم دریده بودند. چندی پیش از آن، معلمی را «بدکش» کرده بودند که چهرة‌شان شناخته نمی‌شد. ما باید برای رسیدن به کابل همین دشت را عبور می‌کردیم. این یادآوری، درونم را پر از وحشت کرد و تکانم داد؛ اما چاره‌ای نبود، باید از این دشت عبور می‌کردیم. برای رسیدن به کابل، چاره‌ای جز عبور از میان پشتون‌ها نیست و طالبان نیز در مناطق پشتون‌نشین جایگاه دارند و راه می‌گیرند و می‌بندند. در این اوهام تلخ مرگ غرق بودم که موتر تکان سختی خورد و پس از چند تکان شدید در گوشة سرک ایستاد. دو مرد مسلح با موهای بلند و ژولیده جلو موتر سبز شدند و فرمان پیاده شدن دادند. ما که در شوک و ترس قرار گرفته بودیم، یکی‌یکی پیاده شدیم و در صف ایستادیم. طالبی که فرمان ایست داده بود، کمی دورتر ما را نشانه رفت و دیگری شروع به تلاشی کرد. من که نگران ظاهرم بودم، خودم را میان جمع پنهان کردم. تلاشی‌گر طالب وقتی به من رسید، با تفنگ به شانه‌ام زد و من از درد در خود پیچیدم و به زمین افتادم. دوباره بلندم کرد و با تفنگ به سرم کوبید و دوباره نقش زمین شدم. پیرمردی هزاره خودش را جلو انداخت و گفت: «طالب صاحب ببخشید، او ناجور استه، امزو ایسته شده نمیتنه». با این سخن، طالب رهایم کرد و تلاشی را ادامه داد. با رد شدن طالب، از خاک برخاستم و سر جایم ایستادم. تلاشی که تمام شد، طالبان، یکی را از میان ما جدا کردند و با خودشان بردند و ما بدون هیچ اعتراض و نگاهی به موتر برگشتیم و موتر با تکان جدیدی راه افتاد و ما هیچ نگفتیم و به طرف هم نگاه نکردیم.
به شاهراه کابل-قندهار که رسیدیم، سرک پخته شد. سرعت موتر بیشتر شد و مسافران نیز نفسی راحتی کشیدند. چنین بود که با هزاران ترس و دلهره به کابل رسیدم. در کابل یک راست به خانة استا رمضان کاکایم رفتم.
کابل، در حال نفس کشیدن بود. جاده‌ها ساخته می‌شدند و خانه‌های مردم نیز در حال ساخته‌شدن بودند؛ اما آثار ویرانی در همه جا دیده می‌شدند. جادة شهید مزاری در حال کار بود و مردم نیز مشغول زندگی عادی‌شان بودند. در شهر نیز آثاری از بازسازی و نوسازی دیده می‌شدند و مردم باتوجه به بودن امریکایی‌ها و نهادهای همکار و نظامی بین‌المللی دلخوش به زندگی شده بودند. سربازان خارجی در همه‌جا دیده می‌شدند و شب‌ها از ساعت هشت به بعد کسی حق برون آمدن از خانه را نداشت. شب‌گردی برای تأمین امنیت در همه جا وجود داشت. نهادهای دولتی، شکل گرفته بودند و مردم نیز به آینده امیدوار بودند.
استاد قسیم اخگر از دوستان نزدیکم در کویته بود. چند سالی دوست گرمابه و گلستان بودیم. در ریاست مستقل حقوق بشر کار می‌کرد. روزی به اتفاق هاشیم، پسر کاکایم به دیدار ایشان رفتیم. با دیدنم به شوخی گفت که او هزاره بغل چرا دیر به کابل آمدی، زود می‌آمدی که برای این مردم یک کار بنیادی می‌کردیم. به شوخی گفتم که شیعیان، هزاره‌ نمی‌گویند، شیعه می‌گویند. شما به نظرم هزاره‌ها را به رسمیت می‌شناسید. گفت: «شریعتی! آن قدر که من هزاره‌ام، هیچ هزاره‌ای نیست. عمرم را برای این مردم کار کردم و برای حق انسانی و هویت این مردم گلو پاره کردم. من هزاره نباشم، که هزاره باشد. من هزاره‌ای به رضایم و خیلی‌ها هزاره‌ای به زور» بعد با ایشان گفتم که دربارة فرهنگ شفاهی مردم هزاره کار می‌کنم و دوست دارم پایان‌نامه‌ام را دربارة گویش هزاره‌گی بگیرم. برق شوق در چشمانش جهید و گفت که اگر این کار را بکنی، مردمت را جان بخشیده‌ای و مردم هم فراموش نخواهند کرد. در سفرهای بعدی که ایشان در بستر بیماری بود، کتاب چاپ‌شده‌ای «گویش هزاره‌گی» را به ایشان دادم، ورق زد و نگاه کرد و آرام پیشانی‌ام را بوسید و با خستگی تمام گفت که مردم را شاد کردی، این را نسل دانا و نسل‌نو درک می‌کنند و می‌فهمند. گفتم استاد، انجام وظیفه بوده است.
انجمن قلم را دیده بودم. اگرچند از دوستانم کسی آن‌جا کار نمی‌کرد؛ اما دوستان راه دورم آن‌جا بودند. تماس گرفتند که برای شاعران و نویسندگان برگشته به کابل برنامة شعرخوانی و معرفی گرفته‌ایم، شرکت کنید. در این برنامه شرکت کردم و شعر خواندم. با دوستان شاعر کابل‌نشین و خارج برگشته‌ام، آشنا شدم.امان یویامک،.. در این شب‌شعر دیدم. جالب بود که برخی‌ها فکر می‌کردند که من ابراهیم شریعتی، صاحب نشر عرفانم. یکی از دوستان شاعرم به من پیشنهاد داد که کتابش را در نشر عرفان چاپ کنم. وقتی گفتم که من حفیظ شریعتی‌ام و ابراهیم شریعتی نیستم، تکان خورد. یادم آمد که در تهران یکی از ابراهیم شریعتی خاطرة خوشی نداشت. وقتی من را شریعتی خطاب کردند، دست نداد. وقتی فهمید که ابراهیم شریعتی نیستم، عذرخواهی کرد.
دانشگاه کابل برنامة ادبی گرفته بود. با کمک دوستانم در این برنامه شرکت کردم. استاد حسین یمین یکی از سخنرانان بود. ایشان دربارة زبان فارسی و تکوین آن صحبت کرد و در ضمن حرف‌هایش گفت که ایرانی‌ها دستور زبان فارسی را به نفع خودشان دستکاری کرده‌اند. به‌طورنمونه «حال جاری» را که ما نداریم، ساخته‌اند. می‌گویند: «من دارم می‌روم» که چنین چیزی در افغانستان دیده نشده است. آنان «میان‌وند» را ایجاد کرده‌اند که در فارسی وجود ندارد. وقتی برنامه تمام شد، به ایشان نزدیک شدم و ضمن ستایش از سخنرانی‌شان گفتم استاد شما در سخنرانی‌تان حکم مطلق دادید و مطلق‌گرایانه سخن گفتن در علوم انسانی امکان‌پذیر نیست. علوم جدید، دانش نسبیت‌ها است. شما می‌گویید «حال جاری» در افغانستان وجود ندارد؛ درحالی که در گویش هزاره‌گی و هراتی وجود دارد. به طورنمونه در گویش هزاره‌گی «حال جاری» را چنین صرف می‌کنند: «مه دَرو موروم. تو دَرو موری» که می‌شود «من دارم می‌روم و تو داری می‌روی» گفت هزاره‌گی معیار نیست. گفتم اگر بحث عالمانه است، هزاره‌گی یکی از گویش‌های مهم زبان فارسی است و بسیاری از ویژگی‌های گم‌شدة فارسی باستان، میانه و فارسی‌دری در این گویش وجود دارند، اگر بحث خود هزاره‌ها است که راهِ دانش‌مندانه نیست. گفت که حالا گفتم که هزاره‌گی مهم نیست. صورت بحث را عوض کردم و گفتم استاد در واژة «روبه‌رو و سراسر» «به و ا» چه نقشی دارند، آیا نمی‌توانند با ترکیب‌شدن و واژه‌سازی «ترکیب میان‌وندی» بسازند. طرف من دراز نگاه کرد و گفت به قد و قیافه‌ات نگاه کن، بگذار چای بخوریم. من که عمری در حوزه‌های اکادمیک به سر برده بردم، چنین برخوردی را از استاد دانشگاه کابل بعید می‌دانستم. چیزی نگفتم و دور شدم.
استاد محب بارش از استادان دانشگاه کابل و از هزاره‌های درة هزارة پنجشیر بود. روزی من را در پلسرخ دید و گفت که در دانشگاه کابل بیا که بیشتر حرف بزنیم. به دفتر ایشان در دانشکدة زبان و ادبیات فارسی رفتم. روی شعر و فعالیت‌های فرهنگی در ایران و افغانستان سخن می‌گفتیم که استاد یمین داخل آمد. با دیدن من برون رفت. چیزی نگذشت که یکی آمد و از من خواست که از دانشکده خارج شوم. استاد بارش ناراحتی کرد و من با احترام قبول کردم و برون شدم. استاد بارش با ناراحتی تمام من را تا برون دانشگاه همراهی کرد.
کابل هنوز جان نگرفته بود؛ اما جان می‌گرفت و همه چیز در حال بهترشدن بودند. من هم به امید روزهای بهتر، کابل را ترک کردم و برای ادامة تحصیل به ایران بازگشتم.

47بازدید

پاسخی بگذارید »