از سیخینه تا لونگر «زندگی در کابل» بخش سوم

شریعتی سحر ۷:۲۱ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر «زندگی در کابل» بخش سوم

از سیخینه تا لونگر «زندگی در کابل» بخش سومFB_IMG_1554718889668
سومین‌باری که به کابل آمدم، کابل برای زندگی آغوشش را باز کرده بود. زندگی شهری رونق گرفته بود. بازار، پرجنب‌وجوش بود و مردم امیدوارتر از همیشه به زندگی‌شان مشغول بودند. دانشگاه کاتب و ابن سینا که بیشترِ دوستانم در آن‌ها مشغول تدریس و تحصیل بودند، باز شده بودند. دانشجویان زن و مرد از سراسر کابل چون آب‌روان به مراکز علمی روان بودند. در این فضای دوست‌داشتنی و سرشار از زندگی و انگیزه برای شدن، من نیز با شادمانی تمام به این جریان پیوستم. چند واحد درس در دانشگاه کاتب گرفتم. تدریس در کابل برایم انگیزه و انرژی بود. روزی که درس داشتم، پاهایم زمین را از شادمانی لمس نمی‌کرد. چنان با شادی و انرژی درس می‌دادم که دانشجویان احساس می‌کردند که من وظیفه دارم یک شبه تمام دانش ادبی را به دانشجویان منتقل کنم.
در کمیسیون شکایات انتخاباتی، ضمن تدریس، به کمک استاد احمد ضیا رفعت مشغول به کار شدم. کار در کمیسیون شکایات انتخاباتی و گرفتن حقوق دلاری برایم نو و خوش‌آیند بود. در ایران ما حق کار نداشتیم و داشتن کار و موتر بیشتر به رؤیا می‌ماند. اکنون ضمن تدریس هم کار داشتم، هم موتر و هم حقوق دلاری می‌گرفتم. این تغییرات سریع در زندگی‌ام مرا به دنیایی از انگیزه و انرژی تبدیل کرده بود. در کمیسیون مسئول ویرایش متن‌ها بودم. گاهی بر سر املا و انشای متن مشکلی پیدا می‌کردم که گویا من فارسی‌نویس بودم و دیگران به دری می‌نوشتند؛ اما استاد رفعت همیشه حق را به من می‌داد. این درست‌نویسی و دوری از زبان گفتاری در نوشتن به زبان معیار که به خطا آن را دری می‌خواندند، باعث دلگرمی‌ام برای بهتر شدن نوشتن در افغانستان می‌شد.
امان پویامک دوست دورم بود. از راه‌دور با هم مهربان شده بودیم. روزی به من زنگ زد که در انجمن قلم برای‌تان نکوداشت گرفته‌ایم. روز پنج‌شنبه جایی نروی که برنامه داریم. این روز را با دلتنگی تمام به انجمن قلم رفتم. من انزوای درویشی را بیشتر دوست داشتم تا هیاهوی رسانه‌ای و محفلی که باعث شهرت کاذب می‌شود. در برنامة نکوداشت استاد ابوطالب مظفری، محمود جعفری، مجیب مهرداد و… سخنرانی کردند، من شعر خواندم و پویامک برنامه‌گردان بود. در پایان برنامه استاد مظفری به شوخی گفت: «لاابالی چه کند دفتر دانایی را/ طاقت وعظ نباشد سر سودایی را/ بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس/ حد همین است سخندانی و زیبایی را» تو یک چریک و درویش فرهنگی هستی، تو را نکوداشت به چه کار آید». او راست می‌گفت. به راستی که «لاابالی چه کند دفتر دانایی را».
وزارت فرهنگ برای من جایی بود که آرزو داشتم کار کنم. این وزارت، جایی برای من و امثال من است. ما فرهنگیان جایی جز وزارت فرهنگ نداریم؛ اما وزارت فرهنگ تنها وزارت‌خانه‌ای است که فرهنگیان را در آن راه نیست و کارهای فرهنگی هم در آن نمی‌شوند. کار وزارت فرهنگ در این سال‌ها فقط تلاش برای فارسی‌زدایی بوده است. تلاش برای این‌که زبان مردم افغانستان دری است و فارسی نیست. جایی برای جعل فرهنگی و تلاش برای فرهنگ‌سازی که هیچ ریشه‌ای در افغانستان ندارد. در یکی از این روزها به دیدار آشنایی به وزارت فرهنگ رفتم. در دفتر معین این وزارت‌خانه بحث فارسی و دری داغ بود. مرد جوانی در نوشته‌اش واژة بازرگانی را به کار برده بود و جناب معین اعتراض داشت که بازرگانی فارسی و ایرانی است، باید به جای آن از واژة تجارت استفاده شود. من نیز به ناچار وارد بحث شدم و گفتم که تجارت عربی است و بازرگانی واژه ناب فارسی‌دری است. معین با تندی گفت که اگر دری است چرا مردم به کار نمی‌برند. گفتم زبان یک موجود پویا و زنده است. واژه‌ای را از دست می‌دهد و واژه‌ای را می‌سازد. برای این که باورش شود بازرگانی فارسی و دری است، گفتم جناب معین صاحب شما مثنوی معنوی خوانده‌اید؟ با غرور گفت که بله خوانده‌ام. گفتم حضرت مولانا در مثنوی معنوی‌اش در حکایتی «طوطی و بازرگان» آورده است یا «طوطی و تاجر» گفت که «طوطی و بازرگان»، گفتم در این صورت دو راه بیشتر وجود ندارد. یا مولانای بلخی ایرانی و فارسی زبان بوده است و در بلخ ایران متولد شده است و دری زبان نبوده است یا این که بازرگانی باید فارسی‌دری باشد و تجارت عربی و نمی‌تواند به جای بازرگانی بنشیند. وقتی معین وضع را چنین دید، گفت که چون ایرانیان به کار می‌برند، استفاده نمی‌کنیم؛ ولو مولانای بلخی هم به کار برده باشد. گفتم در این صورت بحث زبان‌شناسانه و علمی نیست. بحث قومی و سیاسی است که به بحث ما ربط ندارد. با این گفت‌وگو معین از جایش بلند شد و ما را به بیرون راهنمایی کرد و ما هم بدون خداحافظی دفتر را ترک کردیم.
استاد خلیلی را در تهران فراوان دیده بودم. از نزدیک آشنا و دوست بودیم. در کابل به دیدارش رفتم. معاون رئیس جمهور بود. پس از تعارف گفتم که استاد من دانشجوی دکتری‌ام، ادبیات و روزنامه‌نگاری خوانده‌ام. حمایت کنید که در این خاک جایگاهم را پیدا کنم. گفت بروید در دانشگاه‌ها تدریس کنید. گفتم در این کشوری پر از تبعیض و تعصب همین هم بدون حمایت نمی‌شود. گفت نه در دانشگاه‌های خصوصی درس بدهید. گفتم خصوصی در دست است، اجازه بدهید در دانشگاه‌های دولتی استاد شویم. استاد شدن در دانشگاه‌های دولتی که استادان‌شان با مدرک لیسانس درس می‌دهند، حق من و ما است. در این دانشگاه‌ها استاد هزاره نیست. در حق دانشجویان ما جفا می‌شود. اگر چند تایی از ما باشند، جلو دراپ‌ها و اخراج‌های بی‌رویة آنان گرفته می‌شود. گفت عضو حزب هستید. گفتم نه استاد، دوست دارم عضو هیچ حزب و تیمی در افغانستان نباشم. درویشی من هم اجازه نمی‌دهد، خاک‌‌وباد حزبی بر سر بریزم. گفت به تنهایی رشد نمی‌توانی، این‌جا یک‌سره نازکی‌ها و باریکی‌هایی است که بعدی‌ها متوجه می‌شوی، گفتم از من به عنوان یک انسان، یک تحصیل‌کرده و یک هزاره حمایت کنید. گفت چشم، ولی بدون حمایت هم راهت را پیدا می‌کنی.
این بار با امیدواری بیشتر کابل را ترک کردم و برای ادامة تحصیل به ایران بازگشتم.

70بازدید

کامنت بسته شده است.