از سیخینه تا لونگر «زندگی در کابل» بخش چهارم

شریعتی سحر ۶:۳۹ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر «زندگی در کابل» بخش چهارم

از سیخینه تا لونگر «زندگی در کابل» بخش چهارمFB_IMG_1554963443339
سال نود خورشیدی پس از پایان دورة دکتری برای همیشه به افغانستان برگشتم و هوایی به کابل آمدم. از فرودگاه، مستقیم به برچی خانة کاکایم استا رمضان رفتم. کابل به شدت عوض شده بود. من که ویرانه‌های کابل را دیده بودم، شاهد آبادی کابل بودم. سرک‌های اصلی پخته شده بود و خانه‌های بلندمنزل جای خانه‌های گلی را گرفته بودند. برچی نیز آباد شده بود. خانه‌های چند طبقه و اشرافی در همه جا دیده می‌شدند. بازارهای برچی رونق گرفته بودند و مردم نیز عصری به نظر می‌رسیدند. نان بر سفرة مردم فراوان شده بود و زندگی مردم تغیر کرده بود، این‌ها همه نشان از سرازیر شدن پول‌هایی بود که هزاره‌ها از خارج دریافت می‌کردند. این مردم سهمی زیادی از پول‌های بادآوردة خارجی نداشتند؛ اما تلاش آنان برای زندگی و بهتر شدن ستودنی بود.
مدرک کارشناسی‌ارشدم را دکتر امین احمدی، رئیس دانشگاه ابن سینا برای ایجاد رشتة علوم ارتباطات با خود برده بود. این بهانه‌ای بود تا به دانشگاه ابن سینا سر بزنم و در صورت ایجاد رشتة روزنامه‌نگاری مشغول تدریس شوم. در دانشگاه، دکتر احمدی از برگشتم به کابل خوشحال شد و گفت که رشتة مورد نظر ایجاد شده است. می‌توانید مشغول به تدریس شوید؛ اما از کدر علمی شدن من معذرت خواست و گفت که در آینده با بهتر شدن دانشگاه شما را کدر خواهیم کرد.
محمدحسین محمدی، رئیس دانشکدة علوم اجتماعی بود و از تهران با هم دوست و همکار در خانة ادبیات افغانستان بودیم. ایشان را در دفتر دیدم. خوشحال شد و برایم چند واحد درس گذاشته بود که همه نو بودند. این درس‌ها، درسنامه و کتاب نداشتند. باید باتوجه به آن‌چه آموخته بودم، متن آماده می‌کردم و درس می‌دادم. این نبود متن درسی گرفتاری‌ام را چند برابر کرده بود؛ اما به ناچار متن تهیه می‌کردم و درس می‌دانم. نحوة تدریسم بیشتر مفهومی بود و یادداشت نمی‌دانم. یادداشت‌نویسی در افغانستان یک اصل بود و درس‌های مفهومی را دانشجویان نمی‌پسندیدند. آنان دوست داشتند که روزی چند صفحه یادداشت بردارند و همان را امتحان بدهند. منابع کتابی را هم نمی‌پسندیدند. این شیوة تدریس همواره اعتراض دانشجویان را به دنبال داشت و دامن من را هم گرفت و کار به رئیس دانشگاه کشید. رئیس هم بر اساس ضعیف بودن پایه‌های درسی دانشجویان، توصیه کرد که یادداشت‌نویسی را بر درس‌های مفهومی اضافه کنم. به این صورت چند تیرم در دانشگاه ابن سینا درس دادم.
تدریس براساس واحدهای درسی مشکل مالی استاد را حل نمی‌کرد. پولی که بر اساس واحدهای درسی دریافت می‌شد، ناچیز بود. در دانشگاه یا باید کدر و عضو هیأت علمی می‌بودی یا این که در چند دانشگاه درس می‌دادی تا وضعیت مالی‌ات بهتر می‌شد. من نیز چون کدر علمی نبودم، به ناچار در دانشگاه غرجستان، کاتب، رابعة بلخی و گوهرشاد درس گرفتم. در این دانشگاه‌ها تاریخ و ادبیات تدریس می‌کردم. این همه درس و دانشگاه به دانشگاه شدن، من را شدید خسته کرده بود و چیزی زیادی هم بر داشته‌های مالی‌ام نمی‌افزود. به ناچار دست به دامن دکتر احمدی شدم و کفش پاره‌پاره‌ام را نشان دادم و از وضعیت مالی خرابم نالیدم و از ایشان خواستم که کدرعلمی‌ام کند که از این آوارگی نجات پیدا کنم. ایشان گفت که وضع مالی دانشگاه خوب نیست و رشتة علوم ارتباطات هم نگرفته است. از این‌رو از کدرشدن شما معذورم؛ اما می‌توانم در استادسرای دانشگاه زندگی کنم.
در استادسرای دانشگاه ابن سینا، نخست با استاد جواد سلطانی هم اتاقی شدم. ایشان چون خوگرفته با تنهایی بود، اتاق عوض کردم و با علی‌رضا روحانی، کمیشنر سابق کمیسیون شکایات انتخاباتی هم اتاقی شدم. ایشان از نظر خو و شیوة زندگی خیلی به من نزدیک بود. در اتاق هر دو شب‌ها دمبوره گوش می‌کردیم و تا دیر وقت قصه می‌کردیم. او بهترین دوستی بود که تا هنوز تجربه کرده بودم. پسین‌ها استادان کم شدند و هرکس اتاق جداگانه گرفت و من در خلوت غریب خودم خزیدم و شروع به نوشتن کردم. شب‌ها تا نزدیک‌های صبح مطالعه می‌کردم و مدام می‌نویشتم. در این مدت بیش‌ترین کتاب‌هایم را بازنویسی کردم و برای چاپ آماده ساختم. علاقه به فرهنگ شفاهی و تحقیقات میدانی در این خلوت‌سرا به سراغم آمد و در این مدت فراوان متن گردآوردم و تولید کردم. این دوره یکی از بهترین شب‌ها و روزهای پرکاری بود که تجربه کردم.
«خانة ادبیات افغانستان» را در تهران تأسیس کرده بودیم. در تهران برنامة هفتگی نقد ادبی داشتیم و دو سال یک‌بار جشنوارة «قند پارسی» را برگزار می‌کردیم. این خانه دو مجلة تخصصی داشت. «روایت» برای داستان‌نویسی و «فرخار» برای شعر که اعضای خانه آن‌ها را مدیریت می‌کردند. در کابل این خانه برنامة تخصصی «شب‌های کابل» را داشت که من، محمدحسین محمدی و شکور نظری آن را پیش می‌بردیم. برنامه‌های فرهنگی این خانه در دانشگاه ابن سینا برگزار می‌شدند. در این مدت بالای ده شب فرهنگی که بررسی کارنامة ادبی نویسندگان و شاعران بود، برگزار شد. در برنامة «شب‌های کابل» نخست شاعران و نویسندگان بررسی کارنامه‌ای می‌شدند و هرکدام که کارنامة ادبی‌اش با معیار خانه برابر بود، دعوت می‌شد و شب‌های کابل برای ایشان به صورت نکوداشت، اما همراه با نقد و بررسی دقیق برگزار می‌شد. خانة ادبیات، ضمن شب‌های کابل، آموزش داستان و شعر نیز گزار می‌کرد و بیشتر از ده جلد کتاب با هزینة خودش چاپ و نشر کرد. مسؤل خانه، محمدحسین محمدی و سپس شکور نظری بود و من بیشتر مسؤل آموزش و چاپ و نشر خانه بودم.
دانشگاه غرجستان، سال هشتادوهشت تأسیس شده بود. من سال نود خورشیدی به این دانشگاه پیوستم. نخست فقط درس می‌دادم، پسین‌ها در این دانشگاه سرمایه‌گذاری کردم و جزء هیأت موسسان آن قرار گرفتم. از آن زمان تا زمانی که کابل را ترک کردم، کارمند رسمی، عضو هیأت علمی و مدرس این دانشگاه بودم. در دانشگاه غرجستان ادبیات، تاریخ و روش تحقیق درس می‌دادم. در بخش شبانه و روزانه تدریس داشتم. در آغازین سال‌های تأسیس، وضع دانشگاه خوب نبود؛ اما سال نودویک فیس درسی را پایین آوردیم و ناگهان با هجوم دانشجویان روبه‌رو شدیم که نزدیک به دو هزار دانشجو در دانشگاه جذب شدند. مدیریت این همه دانشجو سخت بود. من چون استاد درس‌های عمومی بودم، گاهی در یک هفته تا چهل ساعت درس می‌دادم؛ یعنی صبح ساعت هشت سر صنف می‌رفتم و هشت شب برون می‌آمدم. این تدریس ناگزیری مشکل جدی برایم به وجود آورد و بیمار شدم. نخست کمرم مشکل پیدا کرد و بعد زانوهایم درد و سوزش گرفت و سرانجام گلویم دچار مشکل شد. هرچه تلاش کردم، درمان نشدند و هنوز آزارم می‌دهند. دانشگاه غرجستان چون به صورت سهامی و مشارکتی بنا نهاده شده بود، سهام‌داران آن همواره با هم مشکل داشتند. هر روز نبرد بود و کارهای اداری مختل می‌شدند، سرانجام در دور اول نبرد، تیم دکتر جعفر مهدی، تیم استاد حسن رضایی را از دانشگاه برون کرد و دانشگاه را در اختیار گرفت و استاد جوادی را رئیس دانشگاه انتخاب کرد. چندی نگذشته بود که شروع به تصفیة داخلی دانشگاه کرد؛ ولی این بار تیم خودش دوستانه برون شد و تیم جدید شکل گرفت که دکتر رحمانی را به ریاست دانشگاه انتخاب کردند که اکنون پابرجا است. من در این مدت سرم به کارهای خودم گرم بود. آن قدر مشغول تدریس، تحقیق و نوشتن بودم که از هیاهوی آمدن و رفتن بی‌خبر بودم. کاری به جابه‌جایی افراد در درون دانشگاه نداشتم. آنان نیز به من کاری نداشتند؛ چنین شد که دور از حب و بغض داخلی دانشگاه به کارهایم ادامه ‌دادم. دانشگاه غرجستان در این آمدوشد سهام‌داران از نظر مالی آسیب دید و برای مدت زیادی به اعضای موسسان حقوق نداد. من نیز شامل این بی‌حقوقی می‌شدم. در این مدت که نزدیک به سه سال طول کشید، من شدید گرفتار مشکلات مالی شده بودم و مجبور بودم، برون از دانشگاه کار کنم. در این مدت با بنیاد اندیشه، کمیسیون شکایات انتخاباتی به عنوان کمیشنر محلی در میدان وردک و کمیسیون مستقل انتخاباتی به عنوان ویرایش‌گر ‌کار کردم؛ چون این کارها مقطعی بودند، مجبور بودم، شب و روز متن‌های دیگران را ویرایش کنم که مرا از کار اصلی که تحقیق و مطالعات‌میدانی بود، باز می‌داشت و به چشمم نیز شدید آسیب رساند که اکنون با مشکل دید روبه‌رویم. با آن‌هم در هشت سال تدریس و تحقیق در دانشگاه، تجربة بالایی از همکاری، کار جمعی و آموزش به دست آوردم که ارزشمندند. در این مدت آمریت تحقیقاتی دانشگاه را مدیریت می‌کردم و مدتی هم سردبیر فصلنامة تخصصی غرجستان بودم. ازآن‌جایی که در غرجستان بیشتر ادبیات تدریس می‌کردم، دو جلد کتاب درسی به نام «درسنامة فارسی‌دری عمومی یک و دو» را برای این دانشگاه نوشتم و چاپ کردم که منابع درسی در بیشتر دانشگاه‌های سراسری افغانستان بودند. درسنامة اول، دستور زبان و نظم و نثر بود و درسنامة دوم، آیین نگارش، درست‌نویسی، نشانه‌گزاری، انواع نوشته و… که به زبان ساده و درسی تدوین شده بودند. در دانشگاه غرجستان و دیگر دانشگاه‌هایی که تدریس می‌کردم، در هر تیرم، بالای هزار دانشجو را درس می‌دادم که روابط بسیار گسترده‌ای ایجاد شده بود. این روابط دوستانه و درسی باعث شده بود که جهانم گسترده شود و این گستردگی باعث گستردگی روح و جانم شده بود. روابط با دانشجویان و مردم من را در عمق حوادث تلخ و شیرین کابل انداخته بود که باید در گردش این حوادث پرتلاطم سهم می‌گرفتم. حوادثی که باید آرام آرام نوشته شوند.

80بازدید

کامنت بسته شده است.