از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل» بخش اول

شریعتی سحر ۱۰:۳۲ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل» بخش اول

از سیخینه تا لونگر«زندگی در کابل» بخش اولFB_IMG_1554630399246

تابستان سال هشتادویک خورشیدی پس از بازگشت از ایران، تصمیم گرفتم که کابل را ببینم. این را با خانواده‌ام در میان گذاشتم. پدرم گفت که در کابل زندگی سخت است؛ چون خانواده‌ای نداریم. گفتم چند شبی در خانة عبدالغفور فرید (علامه) می‌مانم، بعد جایی برای خودم پیدا می‌کنم. مادرم گفت که تقی بختیاری هم در کابل است، می‌توانی به خانة ایشان بروی. تقی بختیاری از نزدیکان و از دوستان خانوادگی ما است.
در دل شب، کیفم را برداشتم و راه افتادم. در آن زمان در قریة ما کسی موتر یا موتور نداشت. وسایلم که کمی خوراکی و هدیة تنقلات محلی بود، سنگینی نمی‌کرد. سه ساعت در میانة شب پیاده راه آمدم تا به سنگماشه رسیدم. در سنگماشه هنوز صبح نشده بود که سوار موتری به‌نام «تونیس» شدیم و به طرف کابل راه افتادیم. در راه مشکلی پیش نیامد. راه امن بود و کسی ترسی به دل نداشت. طالبان شکست خورده بودند و همه جا امن بود.
راه کابل جاغوری خامه و غیر اسفالتی بود و ما پس از پنج ساعت از قره‌باغ گذشتیم و به غزنی رسیدیم. در غزنی توقف کوتاهی برای تبدیل موتر داشتیم. غزنی شهر ویران‌شده‌ای بود. از آبادی و سرسبزی خبری نبود. همه جا فروریخته و خاک‌آلود بودند. مردم همه خاک‌آلود بودند و احساس می‌شد که از میان دوزخی به‌نام جنگ برخاسته‌اند. همه جا پر از آثار نبردهای بی‌امان بودند و کنار سرک‌ها را جنازه‌های موترهای دولتی و نظامی پر کرده بودند. سربازان دولتی که یک سال از تشکیل آنان می‌گذشت، هنوز روحیة جنگی داشتند و از موترداران رشوت می‌گرفتند و مسافران را اذیت می‌کردند. لباس‌های آنان چرکین و خاک‌آلود بودند. تنها جایی که به شهر می‌ماند، قبر سلطان محمود غزنوی بود؛ اما در کنار آن، خانه‌های مخروبه‌ای قرار داشتند که اطراف آن پر از لاشه‌های موترهای جنگی و چند طیارة سوخته بود.
ساعت پنج عصر پس از گذر از میدان‌شهر که دهکده‌ای بیش نبود و پشت‌سر گذاشتن جادة خاکی کابل- قندهار به کته‌سنگی رسیدیم. از موتر پیاده شدیم و به طرف خانه‌های آشنایان مان راه افتادیم. من باید نخست به خانة تقی بختیاری می‌رفتم. ایشان در خوشحال‌خان دفتر و خانه داشت. خانة ایشان را پیدا کردم. وارد زیرزمینی که دفتر ایشان بود، شدم. چند نفر با کامپیوترهای خاک‌آلود مشغول حروف‌چینی بودند. خودم را معرفی کردم و در گوشه‌ای نشستم. هرچه انتظار کشیدم کسی با من حرف نزد. سرانجام از یکی پرسیدم که تقی بختیاری کجا است، گفتند که خبر داده‌ایم، خانه است، می‌آید. خانة ایشان بالای زیرزمینی بود. پس از یک ساعت انتظار کسی به‌نام قدرت بختیاری آمد و من را به برون راهنمایی کرد و گفت که تقی مهمان داشت و شما را نمی‌تواند ببیند. می‌توانی فردا بیایی. گفتم مادرم کمی «توت و کشته» برای ایشان فرستاده است. تشکری کرد و گرفت. حیران مانده بودم که در دم غروب چه کنم و کجا بروم. کابل سراسر مخروبه بود. خانة سقف‌دار بسیار کم بود. همه جا در اثر جنگ به ویرانه‌ای ترسناک تبدیل شده بودند. از خانه‌های مخروبه می‌ترسیدم. شهر، ترسناک، پر از دزد و آدم‌کش به نظر می‌رسید. نگران شده بودم. جایی بلد نبودم. مانده بودم که چه کنم که رضا همراز از سنگماشه را دیدم. ایشان با تقی بختیاری مجلة انتخاب را درمی آورد. طرف من دراز نگاه کرد و بعد گفت که کجا می‌روی، چیزی نگفتم، وهم‌زده به اطرافم نگاه می‌کردم و از وحشت دم‌غروب به خود می‌لرزیدم که کجا بروم. خواستم بگویم که راهنمایی کند که قدرت بختیاری گفت در کته‌سنگی به هوتل یا خانة علامه می‌روید. گفتم به خانة علامه می‌روم. موتری را پیدا کردیم و ایشان نشانی خانة علامه را در تایمنی به موتروان داد. شب دیروقت و در تاریکی شب در تایمنی رسیدم. موتر در کنار جاده‌ای پیاده‌ام کرد و گفت که باید همین‌جا باشد. همه جا تاریک بود و سگ‌ها به چهارطرف می‌دویدند. داخل کوچه رفتم و دروازة خانه‌ای را زدم. مردی برون آمد. ترسیده بود. گفتم که از مردم جاغوری کسی این‌جا زندگی می‌کند، گفت که در خانة بعدی یک هزاره است، بپرسید. دروازه را زدم. علامه برون آمد. از خوشحالی اشک در چشمانم جمع شد، با خوشحالی تمام به خانه رفتیم. ماجرای سرگردانی و تقی بختیاری را قصه کردم. علامه گفت که تقی پرمهمان است. هر کسی که از جاغوری می‌آید، سراغ خانة ایشان را می‌گیرد و اگر به دنبال کار باشد، دروازة خانة ایشان را می‌زند. دیگر کسی از آشنایان در کابل نیست. از این‌رو، ایشان خسته از دیدار و همکاری مردمی است و باید به ایشان حق داد. چیزی نگفتم. اکنون که پس از سال‌ها به آن روزها فکر می‌کنم به ایشان حق می‌دهم.
علامه در دفتر سازمان‌ملل کار پیدا کرده بود. صبح ایشان سرکارش رفت و من هم پس از حمام به دانشگاه کابل رفتم. دانشگاه تنها جایی بود که سالم به نظر می‌رسید. اطراف آن پر از ویرانه‌هایی بود که آدمی توان زندگی را در آن نداشت. وقتی وارد دانشگاه شدم، دانشگاه را خالی از دانشجو و استاد دیدم. داخل دانشگاه پر از لاشه‌های تانک و موترهای سوختة دولتی بود. کمی که داخل رفتم، چند نفر استاد را دیدم که دریشی خاک‌آلود و اتونکشیده پوشیده بودند و ریش‌های بلند آنان ترسناک به نظر می‌رسیدند. از کنار آنان گذشتم و خودم را به دانشکدة ادبیات فارسی دری رساندم. استادان در اتاق جلسه جمع شده بودند. یک زن و چند مرد که همه آفتاب‌سوخته و لاغر به نظر می‌رسیدند. در میان آنان احمدضیا رفعت را شناختم. ایشان مرا به استادان معرفی کرد و گفت که ادبیات و روزنامه‌نگاری خوانده است و شعر می‌گوید. از من خواست که شعر بخوانم. غزل و سپید خواندم. با آنان خداحافظی کردم و به دانشکدة ژورنالیسم یا علوم ارتباطات رفتم. در آن‌جا کسی را ندیدم. دانشکده به نظر خالی و تهی از استاد و دانشجو دیده می‌شد. در دانشکدة هنر فقط یک نقاشی از احمدشاه مسعود به دیوار نصب بود نه استادی بود و نه دانشجویی دیده می‌شد. وقتی می‌خواستم از دانشگاه خارج شوم، چند دانشجو را دیدم که هزاره بودند. با آنان حرف زدم، همه از جاغوری بودند. گفتند که بیشتر دانشجویان دانشگاه‌های کابل از جاغوری‌اند. با آنان عکس گرفتم و از دانشگاه با هزاران سوال خارج شدم.
در برون دانشگاه منتظر موتر بودم که امین وکیلی را دیدم. ایشان رئیس انجمن دانشجویان افغانستانی در دانشگاه‌های تهران بود که «فدا» خوانده می‌شد. از اعضای این انجمن دانشجویی بودم. با دکتر عبدالهی، دکتر جعفر مهدوی، دکتر جعفری و صدها دانشجوی دیگر این انجمن را می‌چرخاندیم. با دیدن ایشان خوش‌حال شدم و سوار بر موتر به خانة ایشان در قلعة فتح‌الله آمدیم. شب را همان‌جا ماندیم. در این خانه دکتر فرامرز تمنا هم به ما پیوست و با چند مهمان فرهنگی دیگر، جمع‌‌مان جمع شد. وکیلی آن روزها تصمیم داشت که با حزب نو تأسیس «نهضت اسلامی» همکاری کند. این حزب از تاجیکان و از مجموعة حزب جمعیت اسلامی بود؛ احزاب و جریان‌های مربوط به هزاره‌ها آن قدر کم‌رنگ بودند و به چشم نمی‌آمدند که وکیلی تصمیم گرفته بود به سراغ تاجیکان برود. روزی به دفتر نهضت در شهرنو رفتیم. وعدة همکاری سپردند و همکاری نکردند.
از همین جا بود که تصمیم گرفتیم باید نخستین شب‌شعر پس از طالبان را در کابل راه بیندازیم. این را با دکتر سمیع‌حامد و استاد حضرت وهریز در میان گذاشتیم و شب‌شعر در هوتل زنبق‌طلایی با حضور ده‌ها شاعر و علاقه‌مند تشکیل شد. شاعران، شعر خواندند و دکتر سمیع حامد و استاد حضرت وهریز دربارة ادبیات معاصر سخنرانی کردند. در پایان برنامه به همه کتاب هدیه دادیم. شب آن روز دربارة نخستین شب‌شعری پس از طالبان با رادیو بی‌بی‌سی و رادیو آزادی سخن گفتم. این شب‌شعر به صورت گسترده در رسانه‌های داخلی و خارجی انعکاس کرد.
شب‌شعر باعث شد که کمی با دوستان فرهنگی در کابل آشنا شویم. ریحانه یوسف و تمنا یوسف را در همین شب‌شعر یافتم. آنان از شاعران افغانستانی در مشهد و دردری بودند که تازه در کابل به دنبال کار و زندگی آمده بودند. آنان مرا به دفتر «کابل فیلم» بردند. دوستان ما از سراسر جهان و کشور در این مرکز فرهنگی جمع بودند. کابل فیلم را استاد رازی محبی، استاد مروج و… اداره می‌کردند. در این‌جا با استاد محسن مخملباف و سارا مخملباف آشنا شدم. آنان در کابل فیلم می‌ساختند. شب‌شعر گرفتیم و برنامة هفتگی شعر راه انداختیم.
استاد سمیع‌حامد روزی به من زنگ زد که باید در دانشگاه کابل یک برنامه بگیریم. چه برنامه‌ای مناسب است. گفتم که «آسیب‌شناسی روزنامه‌نگاری در افغانستان» بگذاریم. ایشان قبول کرد و فردای آن روز در تالار فرهنگی دانشگاه کابل در جمع دانشجویان و استادان که بسیار محدود بودند، من، استاد فانوس از دانشکدة علوم ارتباطات، حضرت وهریز و دکتر سمیع حامد سخنرانی کردیم. من دربارة آزادی بیان و سانسور در روزنامه‌های افغانستان سخنرانی کردم و دکتر سمیع حامد در پایان به من گفت که حرف‌هایت نو و حقوق‌بشری بودند و استادان سنتی به من اعتراض کردند که چرا چنین سخنانی در یک مرکز اسلامی زده شده است.
وقتی از دانشگاه برون آمدم، دکتر سمیع‌حامد موتری برایم پیدا کرد که باید کابل ویرانه را می‌دیدم. موتر یک کابلی فارسی‌زبان بود. بیشتر کابل را که ویرانه‌ای بیش نبود، به من نشان داد. در کابل همه چیز جنگی بود و نشانه‌های جنگ، شکست طالبان و بازگشت مجاهدین در همه جا دیده می‌شد. از آبادانی و زندگی شهری خبری نبود. تا چشم کار می‌کرد، خرابه بود و مردمان گرسنه و خاک‌آلود. طالبان و مجاهدین شهر خاکی کابل را به تل خاک تبدیل کرده بودند و مردم آن، خاکی و ژولیده با خاک بودند.
زندگی در کابل و افغانستان در حال جان گرفتن بود و روزنه‌های امید برای بازگشت زندگی دیده می‌شد؛ اما هنوز زود بود. من باید حوصله می‌کردم تا کابل را سالم می‌دیدم.
فردای آن شب کابل را به سمت سیخینه ترک کردم و دوباره برای ادامة تحصیل به تهران بازگشتم.
یاهو تا بعد

شریعتی – سهر

146بازدید

کامنت بسته شده است.