اسطوره ای از دیار دل (جاغوری)!

عزیزالله جاغوری ۱۱:۵۷ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
اسطوره ای از دیار دل (جاغوری)!

اسطوره ای از دیار دل (جاغوری)!FB_IMG_1535716099629
قسمت اول:
این متن به هیچ وجه نمیتواند به عنوان آینهء تمام نمای شخصیت ناب و روح رستگار محمدشریف خان (پیلوت) و پسران فایز اش؛ توجیه شود. زیرا با تأسف که دستِ تقدیر و حکمِ قضا؛ من را در امرِ بازتاب دادن چهرهء روشنگرایانه و چیره کردن شخصیت تابوشکنانهء محمدشریف خان پیلوت، عاجز محض و قاصرِ بس بار آورده است. دریغا که من با لوح سفید معلوماتی و خلای بی رنگِ مشاهداتی در مورد آن بزرگمرد تاریخ هزاره مواجه ام لذا نمیتوانم همه ابعاد زندگی پربار ایشان را به طور شاید و باید؛ چَکِ این متن و حَکِ خاطره ها نمایم. مراتب ذیل بیشتر از باب آرامش وجدان خودم، ادای دین به پدر بزرگ مرحومم و اتمام حجت به مردم قهرمانِ جاغوری نگاشته شده است. گویند که تاریخ تکرار نمیشود، وقایع اما بله! سیر و دیگرسانی تاریخ در کشور های عقب گرای سنتی؛ ملموس نبوده, خاصیتِ کاهلی، خصلت رکودی و خصوصیتِ ایستایی دارد. قرن ها طول میکشد تا دیگردیسی کوچکی در حیاتِ یک جامعهء عقب گرا رخ دهد. حدود ۶۴ سال قبل، آنگاه که ظاهرأ جامعه ی ما در صلح و سِلم قرار داشت؛ حادثه ای اسفناکی در حیاتِ مردم جاغوری بوقوع پیوست که در خصلت و خصوصیت با حوادثِ وحشتناکِ کنونی, هیچ تفاوتی نداشت. این یعنی ما شصت ها سال دیگر نیز چنین خواهیم زیست. شصت ها سال دیگر نیز قربانی خواهیم داد. شصت ها سال دیگر نیز این حوادثِ المناکِ تکراری؛ آزاده مردان مان را در غِلِ دشمنی خواهند کشاند نه در خِلِ دوستی و ستوده زنان مان را در جُلِ خفت خواهند ماند نه در قُلِ عزت.

ای برادر! قصه چون پیمانه است معنی اندر وی مثال دانه است
هر که افسانه بخواند افسانه است هر که بیند نقد خود مردانه است
————————————————–
تقــدیم بـه روحِ آزاده و رسـتگـارِ جــدِ بــزرگـوارم !

اسطــوره ی از دیـارِ دل (جــاغــوری)

یادی از بزرگمــردِ هزاره که عاصــیانه بر حــریمِ فــرعونی زمــانش تاخت، ظلــم و بیداد را با اراده ی قوی و ایمان راسخ به عدل و انصاف؛ به تداعـــی نشست، با قــبول مـشقـت های جانکــاه در راســتای مـــردود شمردنِ سایه ی خــدایی (حکومت قبیله) در ســرزمین مقدس اش؛ نمــادی گشت بــرای تابـــو شکنان، مهــر شد و عاطفــه تا ســروری کـــرد بــر دلهــای مغموم و هتک شــده، بــر نقش پای کــاوه شد و با نواختن تازیانه ی اهورایی بــر پیکــر بدریخت نظــام قبیلــه؛ اسطوره شد و جاویدان زیست!

سخن از شــریف مــردِ دیــارِ دل (جاغــوری) است . سخن از (محمــد شــریف خــان پیلــوتِ جاغوری) آن مــردِ ساده ولی آزاده ی خــدا و عاشق شیفته اما سرسپرده ی مولاست. مردی کـــه خــدایش او را گرامی می داشت، چون اوصمیمانه خلــق خــدایش را همی گرامی میداشت.

ایشان پسـر حسـین علـی خـان نـوه ی گــرامی جــرنیل بـازعلــی خــان (بـرادر ســردارِ نامـی هــزاره, ســردار شـیرعلــی خـان) و از اخلاف نام آورِ صافی سلطان نامی آن سلطانِ دیهیم نشان و رعیت پرور جاغوری انـد، کـه در سـال ۱۲۸۴ هجـری خـورشـیدی (۱۹۰۵ع) تـولـدِ مبارک یافـته اند. همیشـه از داشـتن هـوش و ذکـاوت فـوق الـعــاده؛ مشکـور به درگـاه بـاری تـعـالی بـودند. از فیض این مـوهبت اللهی بــود که با استفــاده از بسـتر نسبتأ مساعد ســیاسی دوره ی شاه امان الله خان، در زمــره ی یـک گروه ی چـهــار نفـــری برای کسب معــرفت وفراگیری مسلکِ هــوانوردی نظــامی، رهسپار کــشور ایتالــیا شدند. بـعــد از ختم موفقانه ی تحصیلات هفت ساله ی شان و نـایل شـدن بـه مـقـامِ اولی آن دوره ی تعلـیمی نظامی در ایـتـالیا, حین بازگشت بــه وطــن، یکـجـا بـا همان چهار تن از هـمـقطاران ورزیـده ی شـان، چهار فــروند طیــاره ی چهــار بالــه را که افغانســتان طور امداد نظامــی از اتحــاد شوروی بدست آورده بود, بـا خود بـه وطـن آوردند. یعنی ایشــان اولین فرزند ملت غــیور هـــزاره اند که صــرفأ از روی شایســتگی، قــادر به کسب این منصب شده بـــودند و بدینمنوال اسم شان در رأسِ اولین پیلوتان کشور، تجلـی دارد که افتخاریست بسا بزرگ و غیر قابل انکار.

خـدا آن مـلتی را سـروری داد که تـقـدیـرش بـدسـت خـویـش بنـوشت
بـه آن مـلـت سـرو کـاری نـدارد کـه دهـقـانـش بــرای دیـگــران کِــشـت

در تداوم زندگی پرثمرِ بعد از تحصیل، روح آزاده و سلحشــورِ ایشـان با درک جولان و ستــمِ سـیاسـی – اجتماعی، همــواره مانع از آن میشــد تا تعهــد و رسالت در برابر مردم اش را در بدلِ بدست آوردنِ مناصب و رتب دولتی و نعمات فریبنده ی دنیوی کنار گــذاشته و فــراموش کــند که ارتجاع دارد بر مردم دیانت شعارش بیــداد میکند. بیــداری و درایت سـیاسی اش از پی درک عمیق از ناهنجاری های جامعه؛ ایشـانـرا به جمعی از آگاهان وطندوست و تابوشکنان زمان اش پیوند داد, که بزودی به تشکیل حزب سیاسی یی زیر نام حزب وطن پرداختند. این حزب درتاریخ کشور، یکی از پرتأثیر ترین احزابیست که سنگ بناهای فکری مبارزه با استبداد و عواملِ تخریب نظام پوسیده ولی خود کامه ی شاهی را در باورِ آدمانِ ترقی خواه ی کشور جاسازی کرد. باری در اواخر سال ۱۳۳۱ خورشیدی، مرحوم غبار یکجا با سیزده تن اعضای موءسس حزب وطن به شمولِ شهید نامی براتعلی (تاچ) و فرقه مشر میر فتح محمد خان؛ به زندان شدند. مرحوم میر فتح محمد خان قبلأ ۱۲ سال زندان را سپری کرده بود که اینبار برای مدت ۱۳ سال دیگر زندانی شد و آخرین فرد از این جمع بود که رها شد. استبداد دولتی که شواهد کافی دال بر عضویت محمد شریف خان پیلوت در آن حزب را در دست نداشت؛ ایشان را دستگیر نکرد ولی شکِ سهیم بودن در ماجرا های حزبی و هم خـصیصـه های منحصر به فرد در وجــود انـسـانِ هــزارهء آنزمان را, حکــومـتِ مـرتـجع زیـر مـدیریت مُحـیل تـرین شـوونیست خـاندان یـحـیی (هـاشم خـان)؛ نـمیتـوانست تا دیر تـحمـل کـند لذا به روایتی از خود محمد شریف خان پیلوت, حکومتِ هاشم خان، تـرتیب یک سـانحـه ی هــوایی را بر ضد ایشان قرار میـدهـند کـه بـنا بـود طی آن شـیرمردِ هــزاره جـانش را از دسـت بـدهــد. ولـی از آن جـا کـه حـیات و ممـات تـنهــا در یـد تـوانـای خـالـقِ کـون و مـکـان اسـت؛ ایشـان از این سـانحـه ی هوایی جـان بـه ســلامـت میبـرند ولـی بنـابـر عیبـی شدن ایشان در نـاحـیه ی پـا، بهانه ای مناسب برای برکناری ایشان از پرواز که میتوانست کابوسی از برای خوابِ آرامِ شاهی باشد؛ برای خاندان شاهی دست داد. دولت غدار به این هم بسنده نکرده و بعد از مدت کوتاهی یعنی همینکه زخم های شان التیام یافت, ایشان را به بهانه ی آنکه سهل انگاری در حفاظت از دارایی عامه به خرچ داده اند؛ به ولایت قندهار تبعید کردند.

چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

این تبعیدی مـدت شش ماه از عمر گرانبهای شانرا به هدر داد. از قضا, تربیه ی کادرِ عرصه ی هوایی – نظامی در آنزمان نیازی بـود شـدید. این اولویت وهم شهرت و اعتـباری که محمد شریف خان پیلوت در مــدت زمـانِ کـوتاه در قــوای هــوایی کشور کسب کــرده بــودند باعث شـد تا استکبار شاهی اغماض نشان داده و ایشان را از تبعید قندهار فراخوانده و از داشته های علمی و فنی ایشان در تدریس خلبانان جدیــد استفـاده کنند. ولی بعد از مدتی ایشان عارضه در پا و تکلیف در صحت را بهانه ساخته از کار دولتی استعفا داده رهسپار مأمن اصلی اش جاغوری گردیدند.

زیـرِ گــردون آدم آدم را خُــورَد ملتـی بــر ملتِ دیگــر چَــرَد
جـانِ زاهــل خِطــه سـوزد چـون سپند خــیزد از دل نـالــه هــای دردمنــد

جنگِ جوری (جَــوهری طایفه ای بود از افغانانِ کوچی که این جنگ بنام ایشان مسمی گردیده است) حمــاسه ایست در دلِ تاریخِ پـــر تلاطمِ هـــزارهء جاغــوری. این جنگ نیز همانند هــر درگیری تحمیلی و نامتوازن دیگــری علیه هزاره ها؛ که همواره به اشاره ی اجنبیان و خارجی ها سازمان داده شده است, اتفاق افتاد. در آنزمان کشور پاکستان که در نخستین سالهای پیدایش خود قرارداشت و اصالتأ با توافق کامل انگلیس منحیث یک جغرافیای سیاسیی مجزا از بطنِ هندوستان بوجود آمده بود؛ در عمق مناسبات تاریخی مردم افغانستان و چگونگی ساختار سیاسی-اجتماعی افغانستان کاملأ وارد بود که طبیعتاً مسئلهء خط دیورند در روابط خارجی اش با افغانستان را نکته ی سوال برانگیز و چالش زا میدانست. بدین ملحوظ از همان آغاز در فکر استخدام و تربیهء جواسیس و دست نشانده های خود در داخل خاک افغانستان بود تا در هر زمانیکه لازم باشد توسط آنها ایجاد هرج و مرج نموده حکومت مرکزی کابل را تحت فشار خویش قرار دهد. بنأ برای براورده شدنِ این نیاتِ شوم خود, به تأسی از هدایات و استفاده از تجارب استکبار جهانی؛ که همــواره سعی داشته اند تا با اجیر ساختن دیــو وحشـی یی تعصب قبیلــه در محــو فــزیکی هــزاره و به تاراج کشـیدن دارایی های شان قبیحانه عمــل کـنند دست به استخدام قبایل و کوچی زد چون تجربه به خوبی نشان داده بود که طینت و سرشتِ ذاتی افراد این طایفه؛ خصلت وحشیانه ای دارند که تنها در میانگین روده های شکم و در تخمه های زیر شکم شان خلاصه می گردد و این افراد برای اشباع نمودنِ این دو عضو؛ از کرامت انسانی و شرافت بشری نه بل از انگیزه ی شیطانی و غریزه ی حیوانی حساب می برند. پاکستان با درک عواملی چون حساسیت روابط ناهنجار اجتماعی هزاره-افغان، شناخت کامل از تاریخ خونین هزاره و سلحشوری هزاره در هنگام ضرورت از یکطرف و هم دانستنِ آسانی ایجاد تنش میان هزاره و افغان با استفاده از روح متجاوز و خصلت ارتجاعی قبایل از طرف دیگر؛ موزیانه طرح نقشه ی تجاوزِ قبیله و کوچی بر حریم مقدس هزاره را ریخت. چنانکه ابلیس پنهان در جامه ی کثیف کوچی با فتوای غلطِ دینی و سلاحِ مهلکِ انگلیسی مصمم و مجهز گردید تا دست به تجــاوزِ آشکــار، در بازار (حــوتقــول) جاغوری زده و با این تجاوز بی شرمانه که طی آن یکبار دیگر خونِ جـوشانِ هــزاره معصومانه ریختانده شد و فــریاد شان در اوجِ شــروع، بخشکــید؛ ایجاد ناامنی و خونریزی در افغانستان را به تجربه بنشینند.

شانزدهم مــاه مبــارک رمضــان سال ۱۳۳۲ ه ش است. آذانِ شــام به گــوش میــرسد. کالــبدِ سفالـینِ موءمنینی چند؛ هــرکدام پاره ی از روح معصوم و متواضع شانرا، مخلــصانه جانب یگــانه خـانه ی خــدا (مسجـد) در آن حــوالی، بــرای تجــدید پیمــان در امــر بنده گی؛ متین امـا شـتابـان میــبرند. هــریکی در نهادش با خــدایش در راز و نیــاز است، یکــی در جنتِ رویای رنگین اش؛ آشـیانه ی کوچکی میخواهد، دیگــری غــرق در خیال دیدار با امامِ معصومش، معصومانه آه میکشــد و آن دیگری برای گریز از گزند معصیت های کرده و ناکرده اش؛ اورادی را مصرانه زیر لب تکرار میکند…

تنی چنــد از دوکــاندارانِ محـل، که هنوز فــرصت نیافته بودند تا درب دکاکین شــانرا ببندند، با عجلــه در حال جمع بندی و بسته کاری بودند که ناگــاه در خم کوچه، شاخ های تیز عفــریت در بالاتــرین قسمت از کتلــه های صــرفأ گوشت و استخــوانِ متعفن زیر نام شمله های غیرت؛ که همه از زمــره ی جانوران دو پا بودند و با انگیزه های ددمنشانه ی جانورانی همچو خوکان وحشی و شغالان دشتی و روبگان حیله گر و سگان ولگرد عجین شده بودند، پدیدار گشتند و در یک چشم برهم زدن، چـنان وحشـیانه بــر کــاسبانِ رزقِ حــلال تاختند کـه در کشـتار؛ گلــه های کفتارِ وحشی و در چــور؛ بوزینــه های گسـتاخ هندی را بـه حـیرت وا داشتنــد…

عابــدین با روانِ سبُک از ادای فــریضه ی نمــاز و جسـمِ سنگین از افطــارِ روزه, در راهِ بــرگشت از خـانه ی (خــدا)، اجسـادِ غــرقه به خــونِ بیگناهان را میبینند. گــریان و نالان، افتان و خیزان اجســاد را بــر دوشِ غــمکشِ شان گــرفته دوباره سوی خــانه ی (خــدا)، غــرض مراسم دفن و کفن بــراه می افتند.

امـتی بـر امـتِ دیـگــر چَــرد دانـه ایـن مـی کــار، آن حـاصـل بَــرد

پیش تر از این حادثه، سران قبایل شاه جوی، قلات، گیلان و کته واز, طبق یک نقشه ی قبلأ سنجیده شده, مردان زیادی را مسلح ساخته، (تنگی اوتله) را مسدود کرده و به اذیت و سربه نیست کردن گاه و بیگاه مسافرین هزاره دست یازیده بودند. اشک و آه و نالــه ی مستضعفین که برای اعاده ی حقوق شان حضور دولتمردان قبیله به راه انداخته میشد؛ بـر وفق روال عادی به جایی نه میرسید, زیرا برای حُکام دولتی مردم ستمدیده؛ هزاره بودند و از قشر رانده شده ها که سیه روزی ایشان تأملی نداشت و حکومت از این منظر نه تنها بیخیال به نظر میرسید بل مسرور و پرنشاط نیز بود. ولی طرف دیگر این آشوب که به اشاره ی کشور خارجی توسط نوکران قبایلی شان به راه انداخته شده بود؛ برای دولت مردان آنوقت موجب درنگ بود و بالاخره باید سرکوب می گردید. این یعنی برای حکومت؛ متضررین که از نژاد برتر (به زعم خودشان) نه بودند، قابل دغدغه نمیتوانست باشد، لجامِ متجاوزین اما که پاره ی از تنِ گندیده ی خودشان بودند؛ زیرکانه باید گرفته شده، در ضمن اما، حریت و اعتبار شان به مثابه ی مالکین اصیل این مرزوبوم؛ باید آبرومندانه حفظ و حمایت میشد. بناأ (سایهء خــدا) خود در کابل وپایه اش در غــزنه با هیبتِ فــرعونی، در بسـترِ افکــارِ سنتی و قبیلــه یی, کماکان عفونتِ شـوونیستی اشـرا داشت وحشیانه مـی دماند، و در ضمن منتظر فرصت و راه حل مناسب, به سر میبرد. اینجا بود که ابـلیسِ پنهــان در زیـر پـوسـتِ آن طایفه ی وحشـی؛ رکود در حکومت و غفلــت در خلــق را مشاهده کــرده, در شامگاه آن روزِ ماه مبارک رمضان گـــستاخانه و بی باک چه که حتی از روی ثواب؛ درپی هتک حرمت به نوامیس مردم شدند و بی شرمانه به تاراجِ دکاکین, خانه ها و نوامیس شان دست یازیدند. برای مردم جاغوری راهی باقی نه مانده بود، چاره ای وجود نداشت مگــر اینکه خود باید دست بکــارمی شدند و ابلیس قبیلــه را شاخ می بــریدند و چنگــال می شکستند…

انـدرین ره تـکـیه بــر خــود کــن کـه مــرد صــیدِ آهــو بـا سـگِ کــوری نـکــرد

ادامه دارد…

چَک – قباله
حَک – تراشیدن خلاندن ماندگار کردن
سِلم – آشتی
غِل – کینه
خِل – دوستی صداقت
جُل – پالان پوشش ستوران
قُل – دست
دیهیم – تاج
حَسَب – خویشاوندی
نَسَب – نژاد
غَل – دست و گردن بستن

شوکت شریف جاغوری

101بازدید

کامنت بسته شده است.