اندر حکایت خاکریز – ترانه جرو جو

شریعتی سحر ۱۰:۱۶ ق.ظ ۴

اندر حکایت خاکریز

ترانه جرو جو

ترانه جرو جو ریشه در افسانه ای دارد که خاستگاه آن جاغوری غزنی است. این افسانه از روزگاران دور همرا با ترانه خوانده می شده و مادران کهن سال منطقه آن را به یاد داشته اند. اما اکنون کمتر کسی آن را به یاد دارد. زیرا این افسانه به روزگار غزنویان بر می گرد و گذر روزگار و سقوط غزنویان آن را کمرنگ کرده است. جاغوری خاستگاه این افسانه دروازه ورود به غزنین بود و در تمام جنگ های غوریان و غزنویان گذرگاه مردان نبرد بوده است. در این هیاهوی قرار و فرار مردان جنگی، در این جایگاه قصه عاشقانه شکل می گیرد که تا پسینگاه زبان به زبان می شده است. آغاز و انجام این افسانه چنین است.

جوره بیگ و جوره بیگم

بود؛ نبود: در روزگاران دور در دوران سلطنت غزنویان در جاغوری دو حاکم محلی بود که یکی از طرف غزنویان حکومت می کرد و دیگری نماینده غوریان بود. غوریان و غزنویان سال های سال در این محل مشغول نبرد و کارزار بودند. مردان شاه، حاکم شارزیده از غزنویان فرمان می برد و خمار شاه حاکیم خاکریز دل در گرو غوریان داشت. این دو حاکم محلی سال های سال با حمایت غوریان و غزنویان با هم در نبرد بودند و خواب و خور را از مردم گرفته بودند. مردان شاه فرزندی برومند و پهلوانی داشت بنام جوره بیگ که تعریف شجاعت و دلاوری او زبان زد عام و خاص بود. جوره بیگ در بیشتر جنگ ها با خمار شاه حاکم غوریان، پدر را همراهی کرده بود و در بیشتر نبرد ها پیروز از میدان کار و زار بر می گشته بود.

  القصه؛ در یکی از این نبرد ها جوره بیگ منطقه زیبا و شکارگاه خرکوش را از مردان خمارشاه می گیرد و پاس این پیروزی جشنی بر پاه می دارد. شب هنگام که مردان نبرد، شادمان از باده پیروزی سر به بالشت خواب می گذارند. جوره بیگ از جشنگاه بیرون می آید و سرخوش و شادمان به دور نخجیرگاه قدم می زند. این هنگام پلنگی را می بیند که سر در شکار دارد. جوره بیگ کمند می چرخاند که او را به بند کشد، پلنگ رمیده پا به فرار می گذارد. پهلوان در پی وی تند راه می افتد. پس از چند بار رسیدن و جهیدن پلنگ، جوره بیگ از دور چراغ کمرنگی را می بیند که سو سوی کم نوری دارد. پهلوان بیگ به آرامی به چراغ نزدیگ می شود. با نزدیک شدن به چراغ خیمه ای را می بیند که شاهوار برپاه شده بود. جوره بیگ به آرامی به خیمه نزدیگ می شود. گوشه خیمه را به نهان بر می دارد و به درون می نگرد. در سایه نور چراغ دختری را می بیند که مانند ماه شب چهارده می درخشد. زیبا رو در خلوت خیمه با ندیمه اش به آرامی گفت و گو می کند. جوره بیگ لحظه ای چند نظاره گر ماهرو می گرد و با تحسین وی، از خیمۀ شاهوار دور می شود. فردای آن روز جوره بیگ کسی می فرستد که سراغ دختر را بگیرد و از اصل و نسب او سوال کند. فرستادگان بر می گردند و می گویند که ماهرو یگانه دختر خمار شاه است. در شب دیگر جوره بیگ دوباره به دیدن ماهرو می رود و این آمد و شد چندین شب تکرار می شود. در پایان دیدار نهانی جوره بیگ با نزدیگ ترین کسش به شور می نشیند و سرانجام پیر زنی را به ملاقات زیبا رو می فرستد. پیر زن پس از دیدن ماهرو، وی را راضی به دیدار پنهانی با جوره بیگ می کند. و این خوش خبری را به پهلوان بیگ می رساند. شب که از راه می رسد، جوره بیگ نهانی به دیدن زیبارو می رود و او را از عشقش آگاه می سازد. و از نام و نشان او می پرسد. دختر خمارشاه خود را جوره بیگم می خواند و می گوید که تعریف مردی و جوانی او را شنیده است. جوره بیگم نیز از عشقی نهانش به جوره بیگ می گوید. این دیدار و باز دید چندین بار تکرار می شود. سرانجام کسان مردان شاه به وی خبر می دهند که جوره بیگ در نهان با دختر دشمن دیرینه او رابطه عاشقانه دارد. این خبر پدر را بر آشفته می کند و پسر را به شارزیده می خواند. مردانشاه بادیدن پسر او را از عواقب این رابطه می آگاهاند و زنهار می دهد که دیگر تکرار نشود. جوره بیگ در ظاهر به پدر اطمینان می دهد و می گوید که این رابطه اشتباهی بیش نبوده است. اما در نهان با جوره بیگم پیک می دواند. روزی با لباس مبدل به دیدن جوره بیگم می رود و او را در مسیر باز گشت ازگلگشت خمارشاه می بیند. وقتی به جوره بیگم نزدیگ می شود، محافظان، جوره بیگ را می راند. اما جوره بیگم آنان را از آزار جوره بیگ بازمی دارد. در این دیدار، جوره بیگ در محل های گوناگون مانند: پشت بام، ته جوی، ته باغ، ته راه به بهانه های مختلف با جوره بیگم رو به رو می شود و ترانه جروجو را زمزمه می کند. در پایان روز به شارزیده بر می گردد. پس از چندی بخت با جوره بیگ یاری می کند و مردان شاه به غزنین فرا خوانده می شود. در نبود پدر جوره بیگ به بهانه شکار به نخجیرگاه خرکوش می رود و با خبر خوش دیدار دوباره، جوره بیگم را شادمان می سازد. شب که از راه می رسد جوره بیگ از راه نهانی به سرقول می رود و جوره بیگم را دیدار می کند. دودلداده تمام شب را به راز و نیاز عاشقانه می پردازند و آفتاب سر نزده جوره بیگ به خرکوش بر می گردد. این دیدار چندین بار تکرار می شود. در یکی از شب ها جوره بیگ چنگ بر می دارد و این ترانه را می خواند:

شیری زبو جرو جو – مه تابو جروجو – شای زمو جرو جو – باریک میو جرو جو.

تو آمدی تی باغ – مه آمدوم پشت باغ – هردوی مو که دی یک مزاغ

شیری زبو جرو جو – مه تابو جروجو – شای زمو جرو جو – باریک میو جرو جو.

تو آمدی تی جو مه آمدوم پشت جو – هردوی مو که دی گفت و گو

شیری زبو جرو جو- مه تابو جروجو- شای زمو جرو جو- باریک میو جرو جو.

تو آمدی ته بام – مه آمدوم پشت بام – هردوی مو گفتی دو کلام

شیری زبو جرو جو – مه تابو جروجو- شای زمو جرو جو- باریک میو جرو جو.

تو آمدی تی راه – مه آمدوم پشت راه – هردوی مو که دی یک نگاه

شیری زبو جرو جو- مه تابو جروجو- شای زمو جرو جو- باریک میو جرو جو.

…………………………………………………………………………………………

جوره بیگم نیز دنبوره بر می دارد و جوره بیگ را همراهی می کند. آن دو در خلوت شب تا دیر هنگام موسیقی می نوازند و شعر می خوانند. با خروس خوان سرقول، جوره بیگ با جوره بیگم خدا حافظی می کند و به خرکوش بر می گردد. آفتاب که بر می آید، مردانی چند از شارزیده می رسند و خبر بازگشت مردان شاه را به جوره بیگ می دهند. پهلوان بیگ شتابان خود را به شارزیده می رساند و با بزرگان به پیشواز پدر می رود. پدر پس از آن که خستگی می گیرد به جوره بیگ دستور می دهد که به خاکریز حمله کند و خمارشاه را دست بسته به غزنین بفرستد. جوره بیگ آماده باش نظامی می دهد و خود پیشاپیش لشکر از مسیر سنگیماشه به طرف خاکریز درچل باغتو حرکت می کند. وقتی به خاکریز نزدیگ می شود، نهانی پیک می فرستد و جوره بیگم را خبر می کند. جوره بیگم شبانه خاکریز را ترک می کند. با رسیدن جوره بیگ جنگی سختی بین او و مردان خمارشاه رخ می دهد و سرانجام خمارشاه با مردانش خاکریز را ترک می کنند و به سمت غور حرکت می کنند. جوره بیگ با خبر خوش پیروزی به شارزیده بر می گردد. مردان شاه به پاس این پیروزی جشن بزرگی به پا می دارد و این خبر را به غزنین می فرستد. اما چیزی از شادی مردان شاه نمی گذرد که پیک وی خبر می دهد که خمار شاه با نیروی بسیاری به خاکریز حمله کرده و مردان جوره بیگ را به اسارت گرفته است. با این خبر مردان شاه با جوره بیگ بر اسب می نشیند و به طرف پیدگه حرکت می کند تا شبانه از مسیر سرقول به خاکریز حمله کند. اما از آن طرف خمار شاه نیز با آمادگی کامل راهی جاله می شود تا راه را بر مردانشاه ببندد. آفتاب که به نیمه می رسد مردانشاه با لشکریان مسلح خمارشاه در دشت جاله رو به رو می شود. با رسیدن دو لشکر نبرد سختی رخ می دهد و در پایان روز مردانشاه با دادن کشتگان بسیار میدان نبرد را ترک می گوید و فرمان عقب نشینی می دهد. در این نبرد جوره بیگ زخمی می شود و خسته و نزار در سنگ سوراخ در زیر درخت کهن سالی تن به مرگ می دهد. وقتی خبر شکست مردانشاه به جوره بیگم می رسد، با لباس مردانه به میدان کشتگان می رود و به جست و جوی جوره بیگ می پردازد که خبر زخمی شدنش زبان به زبان می شده است. غروب هنگام جوره بیگم تن غرقه بخون جوره بیگ را در زیر درخت کهن سال می یابد. زیبارو تا سر زدن مهتاب در کنار جنازه پهلوان جوره می نشیند. با سر زدن مهتاب جوره بیگم کشته اش را در زیر درخت کهن سال به خاک می سپارد و خود ناپدید می شود. از آن روز به بعد کسی جوره بیگم را نمی بیند.

………………………………………………………………………

پانوشت

۱) جاغوری شهرستان بزرگ است در شمال شرق غزنین که آثار باستانی بسیاری از دور غزنویان در آن باقی است. در این میان شارزیده و خاکریز از شهرت بیشتری بر خوردار است. شارزیده دارای استحکامات نظامی و خاکریز دارای قلعه دیده بانی است. در دوران غزنویان و غوریان این دو محل مرکز تجمع نظامی بوده اند. نگارنده به این باور است که نام جاغوری از جای غوریان گرفته شده است. اگر چند برخی آن را ترکی و از ریخت چوقوری به معنای زمین پست و هموار دانیسته اند.

۲) جوره بیگ و جوره بیگم دو نام افسانه است که از ترکیب واژه جوره پارسی به معنای شانه به شانه و بیگ و بیگم به معنای آقا و خانم بدست آمده است.

۳) نام های جای در افسانه حقیقی اند و در جاغوری وجود دارند. مردم جاغوری پیدگه را پیاده گاه لشکر و جاله را جای جولان اسب دانیسته اند. خرکوش در کنار رودخانه است و سرقول نزدیک به خاکریز. این نام ها را راوی افسانه دقیق ذکر می کرد.

۴) راوی افسانه مادر بزرگ نگارنده است که ۱۲۰ سال عمر کرد و اکنون به حق پیوسته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۱۶ توسط شریعتی – سحر

1,277بازدید

۴ دیدگاه »

  1. لالی عقرب ۲۸, ۱۳۸۸ در ۹:۱۰ ب.ظ -

    پنجشنبه ۲۸ آبان۱۳۸۸ ساعت: ۲۱:۱۰

    این غزل زیبا بالهجه شیرین قومای دایزنگی ما ساخته شده.
    هیج نشان از لهجه مردم جاغوری در ان دیده نمیشود.
    موفق باشید

  2. عارف احمدی عقرب ۲۸, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۲ ب.ظ -

    پنجشنبه ۲۸ آبان۱۳۸۸ ساعت: ۲۲:۳۲

    نه لالی جان اشتباه می کنی!!
    اتفاقاً در یک مصاحبه‌ای که شخصاً از زبان داود جان سرخوش شنیدم ایشان هم این نکته را یاد آور شد که این ترانه بین مردم جاغوری خوانده می‌شود. نکته بعدی اینکه لهجه جاغوری هم از سایر مناطق هزاره جات چندان تفاوتی ندارد بجز در بعضی از کلمه‌ها و اصطلاحات.
    موفق باشید

  3. جعفری بابه عقرب ۲۹, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۴ ب.ظ -

    جمعه ۲۹ آبان۱۳۸۸ ساعت: ۱۲:۲۴

    دکتر شریعتی عزیز سلام
    گزارش از پیدگه واین مقاله ات راخواندم لذت بردم از اینکه همچنان از درد های قومت می نویسی ومطالبی مهم ادبی فرهنگی وتاریخی مردمت را سرلوحه عمل وهمتت قرار می دهی کمال سپاس را دارم .
    از جناب آقای رحیمی مدیر محترم وب سایت جاغوری هم بی نهایت سپاس گذارم که چنین زمینه ای را فراهم نموده اند.

  4. مدیریت پایگاهی اطلاع رسانی جاغوری عقرب ۲۹, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۳ ب.ظ -

    جمعه ۲۹ آبان۱۳۸۸ ساعت: ۱۲:۴۳

    جناب اقای جعفری عزیز سلام امید وارم که همیشه حضرت عالی موفق صحت مند وموید باشی .

    از این که حضرت عالی را در دنیایی مجازی ملاقات نمودم بسیار خوشحال شدم گر چند از حضور سبز شما در دنیایی واقعی بی نصیب نیستم .

    خوشال تر اینکه با ابراز نظر تان دوستان تان را مورد لطف قرار داده وکار کوچک حقیر به دیده حسن نظر می نیگرید که جاب حهان سپاس را دارد .

    جعفری عزیز شایستگی های دوستان بیش از آن چه است که تصور می کنیم به همین دلیل دغدغه های زیاد و گفتنی های فروان در این زمینه دارم .

    امید وارم که با حضور سبز دوستان چون جناب عالی زمینه گفتمان مناسب در دنیایی مجازی فراهم شود و وزیبایی های و مشکلات منطقه زیبای بابه با دست توان مند شما دوستان به رشته تحریر در امده و گره گشای این مرز بوم باشید . تا بابه همچنان سر فراز باقی بماند .
    تشکر از حضور سبز و حسن نظر حضرت عالی – به امید دیدار مجدد شما