تلبیث بر ملت شدن! « نوشته دوم»

lomaniبنام خداوند!               

 =>  یک : در قانون جنگل « حیات وحش » هر گاه جسمی بنا بر علل و عواملی ، رو به ضعف نهاده و به زانو در افتد، آنگاه جهان وحش «جنگلیان» هریک به نوبه خویش بر « لش » وی هجوم آورده، و در حد توانایی های خود قسمت های از  وجود وی را به تاراج می برند.! 

 این که بر موجود از پا در افتاده چه می گذرد، و وی چگونه درد فرو رفتن دندان و چنگال های خشن و بی رحم ” جبر و ستم ” را حس نموده، و چگونه شاهد دریدن اعضای بدن خویش می باشد، و چگونه جان می بازد و چه تلخ، روح از کالبد وی تهی می گردد، و کی ها در فقدان وی به ماتم نشسته، عزا دار گردیده و به خاک ذلت در می افتند، و چگونه نان آور یک جمع  قد و نیم قد هلاک می گردد و. . . بماند .

هیچ یکی از این مسایل برای اعضای جنگل « جهان وحش » از اهمیتی بر خوردار نبوده، بلکه برای « جنگل و جنگلیان » اصل مهم، اشباع غریزه حیوانی شان بوده، و بس و همین..! « دریدن و به تاراج گرفتن، و نابود کردن، و بلعیدن موجود ضعیف، این در حقیقت همان اصل و قانون جاری بر حیات جنگل و جهان وحش بوده، که این امر در راستای تداوم حیات و بقای تناسل آنان، به عنوان یک اصل لازم، رایج و  ماندگار بوده  است..! این یعنی: در مناسبات و قوانین جنگل، این ضعیف است که همواره لگد مال  و نا پایدار بوده است ..!» …و در فر جام  پروسه  مرگ، و تاراج قطعه های ملموس جسم ضعیف و به قربانی گرفته شده در محیط  و محدوده قتل و غارت در جنگل، آنگاه و در فرجام، کرم ها یی از بطن بقایای همین ” لش ” جان گرفته، و در یک پروسه مو زیانه، آرام، و بدور از سرو صدا، و از درون به خوردن آخرین بقایای ” لش ” آغاز مینمایند.« دسته های به ظاهر خودی و دوست؛-  و اما؛ آفتابه و  لگن دار ارباب ستم، تا وا پسین قدم های وی، در مسیر مستراح، و در خدمت وی…!  ابن الوقت؛ چو تار؛ تیغ زن؛-  اما نه برای استبداد و ستم تاریخی؛ بلکه برای خودی، و خود؛ و آنان که در سایه استبداد آخرین رمق های خویش را دارند نفس  میکشند…!» کرم های که گویی  و« حقیقتا» تکه های وجود وی به شمار میروند. و حال، در همسو یی با جهان وحش و  در جبهه دشمن.  اما به ظاهر و صورت خودی و دوست. در یک عمل تخریبی از درون « همچون خوره یی »  پروسه مردن مجموعه این پیکره  را تسریع بخشیده، و در نهایت  همگان به نابودی میگرایند…. و چنین است که یک ملت، یک فرهنگ، یک هویت؛ و یک فصل از افتخارات تاریخی بشریت رو به فراموشی گذاشته و میمیرد…!

 …و حال!  آیا ما وارثان بومی  محدوده جغرافیایی که امروز/ جبراً / به کشور افغان ستان مسمی گردیده  شده ایم؛ مگر چگونه گی  موقعیت، و مناسبات به تحمیل گرفته شده  تاریخی مان، ماسوای روابط و تعاملات همچون قانون جنگل را دارا بوده است؟! آیا روابط و تعاملات تاریخی سیستم قبیله یی قوم  “غالب و صاحب حاکمیت و قدرت ”  در تداوم سه صد سال،  در تعامل با ملیت های محکوم و تحت ستم در افغانستان، و ” تا هم اکنون ”  ما سوای دریدن، نابود نمودن، و لگد مال کردن ها را در عمل به خود به تجربه دیده اند؟!  آیا قوم غالب « افاغنه »  برای تضعیف، و به زانو در آوردن نسل و تبار من هزاره، من تاجیک، من….و اضمحلال داشته های فرهنگی، و گنجینه های تاریخی مان، هر آنچه  ترفند، تلاش و نیرنگ را که در توان خویش داشته اند، دریغ ورزیده اند؟! گاه گله وار به قتل عام  گرفته اند، و گاه هم هویت و اصالت  مان را در هجوم های سوزنده و زهراگین خویش نابود و لگد مال نموده اند.!… و در فرجام تاراج ها، غارت و….؛ حال من هزاره حتی اصالت و هویت ام را به فراموش خانه تو در تو، تاریک، و مملو از وحشت استبداد تاریخی گم نموده ام!«  فرزندان پارس، در کوچه پس کوچه های ویرانه های افغانیت؛ دارند و حال صورت هم به خراش میگیرند…!» یتیم! یتیم تر از هر زمان و فصل دیگر؛ سراپا غرق در یک درد، و در یک «  کما »  گیج کننده و مرگ آفرین در فراخنای تاریخ؛.. و عقده مند  تاریخی، در شبستان سرد و کشنده استبداد افغانیت…!! ریشه های مان را که بنیان پر پایی هویت و اصالت مان میباشند، در یک هجوم خشن و بی رحمانه با تبر استبداد، در ترفند تحریف به نابودی گرفته اند..! ؟ آیا در کنار کشتار و قتل عام ها، فارسی ستیزی، جعل هویت و تاریخ، تخریب و نابود نمودن آثار باستانی و.. در افغانستان یک پدیده تصادفی  بوده است؟؟ … و اما؛ همه یی از گونه های از وقوع فجایع  استبداد و ستم را میتوان به ترمیم ش پرداخت و به جبران ش نمود…آ..ه. از اون کرم های گندیده یی که از درون گندیده گی ” لش ” وجود خود مان سر بر میدارند و در همسو یی با جهان وحش، معامله گری پیشه نموده و تنه  نیمه جان و در حال
احتضار  مان را در راستای کما یی   کمی  زر ”  و  قدرت ولو اندک ” برای خویش پیشه مینمایند.. کرم ها یی که از وجود خودمان هست و در قالب خودی عمل مینمایند و..!

 «  بر بنیاد کدامین اصل، کدامین منطق و کدامین شعور، یک هزاره،  تمام زخمهای تاریخی خویش را زبونانه  به فراموش خانه تاریخ  سپرده، و در حال که  سراپا خود، تاریخ، ملیت و فرهنگ وی در آماج بی رحمانه استبداد « افاغنه » شرحه و زخمی میباشد، غرور، حیثیت، و وقار وی لگد مال تاریخی بوده است؛ اما باز هم لجوجانه، چموش؛ و بی مسئولیت،  بر هویت دروغین و استبدادی« افغان» بودن خویش پا فشاری مینماید؟! پرچم و بیرق ی را که روزی در روند قتل عام نیاکان وی برای زدودن نسل وی در این سرزمین به اهتزاز در آمده است، آنرا همچون طوق  شرف،  زیب گردن خویش نموده، و هرچند  گاه آن را در گوشه و کنار جهان به اهتزاز بر میتابند و…»  در چنین روندی آیا یکی دو نسل دیگر از ما ها چی چیزی  چه باقی خواهد ماند؟ آیا ما خود از درون خویش؛  خود و هویت خویش را در فراموش خانه تاریخ استبدادی افغان بودن به  دفن نه خواهیم گرفت ..؟؟!

 میخواهم خاطر نشان بسازم اینکه:  آنچه بر مردم بومی افغانستان بخصوص ما « هزاره ها» و تاریخ آنان گذشته و می گذرد، نیز از چگونگی امر قانون جنگل، و جهان وحش مستثنی نبوده و از این قاعده خارج نمی باشد.  گونه زیست، و  روند زندگی درد آلود و مالامال از تبعیض و ستم هزاره ها در این سرزمین، گاه حتی خشن تر و حیوانی تر از جهان وحش را  به خود به تجربه گرفته است!  « قتل عام ها؛ غارت، تبعیض، ستم … و؛ حتی فروختن آنان به صورت برده در کوچه و خیابان های کابل و..! »  ( خیل ی از اسرای  زن هزاره، کتف در کتف با ریسمان در هم آویخته، و گیسوان به هم گره خورده؛ در بازار حراج امیر زمان، ضل الله  عالم،  « امیر عبدالرحمن خان..»… و به کدامین جرم، و چرا ؟!

اگر از تاختن ها، لشکر کشی ها، قتل عام ها و…  و تداوم سیاست موذی و تخریب کننده تاریخی بومیان این سرزمین بگذریم، قتل و گردن بریدن مسافرین  «  هزاره » در پای هر بیشه و گردنه، از دیر باز زمان و تا همین امروز، در مناطق جغرافیایی مشخص این سرزمین، مروج بوده و هم چنان میباشد! برای یک هزاره، مسافرت در مناطق « افغان نشین »  این سرزمین؛ چه بسا که به قیمت حیات و زندگی وی تمام می شود! در محدوده وطن، ماوا، و به اندرون خانه و سرزمین  آبایی ام، آنگاه که به جرم داشتن « اصالت و هویت مشخص»  حتی مصونیت جانی ام در معرض خطر قرار میگیرد؛  آیا این زنگ خطر تاریخی برای من و تبار من و نسل و دیار من نیست؟! یک زنگ و هشدار تاریخی؛ یک / آلا رم /  و بیدار باش به تمام معنی تاریخی!!!  آیا میتوان گفت که این سرزمین من و ماوا من است و به اشغال نه رفته است….؟! و  چنین است که من زنگ خطر تاریخی را برای وقوع فاجعه، و فاجعه های دهشت انگیز دیگر به صدا در میآورم و…!!

ما در موقعیت اضطرار، و بحران تاریخی داریم به سر میبریم! پلاتفورم عبور از چنین بحرانی را باید ایجاد نمود. و در گام نخست باز یابی پیکره های تاریخی مان یک امر ضروری، لازم و حیاتی بشمار می رود! . در فرایند ایجاد ملت پارس در افغانستان، هیچ پلاتفورمی قوی و استوار تر از گزینه های فرهنگی و تاریخی، برای مان بوده نمیتواند. و در پرتو چنین ملتی، بدون شک ملیت های دیگر همچون گذشته ها ی دور و نزدیک، می توانند و باید به سعادت نایل آیند …

ادامه دارد…

+;نوشته شده در ;چهارشنبه ششم دی 1391ساعت;16:39 توسط;میر احمد لومانی; |;



دیدگاهها بسته شده است.