خاطرات سفر اربعین قسمت نهم محمد جواد برهانی

محمد جواد برهانی ۱۰:۲۵ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
خاطرات سفر اربعین قسمت نهم محمد جواد برهانی

موکب هشتم: وداع و پایان سفر20141214_174901

مختصر سوغات از نجف خریداری کردم که متناسب با وضعیت و امکاناتم بود، اقلام که خریداری کردم عبارت بودند از یک بسته مهر، یک دستگاه ام پی فایف، چند تا بدلیجات، مقداری لباس، لوگوی یا علی و یا حسین و چند تا حرز، دو تا انگشتر در نجف.

سید شرافت بنا شد دوباره به سمت کربلا برود و من تنها ماندم و کلید اتاق را هم گم کرده بودم، آیت الله شیخ محمد جواد مهدوی بدون اینکه زره ناراحت گردد شخصی را مامور کرد که به هر صورت شده در را باز کند. لطف مادی آیت الله هم شامل حالم شد و با ایشان و سایر دوستان خدا حافظی کردم و در حالیکه نماز ظهر و عصر را خوانده بودم، زیارت وداع را نموده به سمت مهران حرکت کردم. کرایه نجف تا مهران در حدود ۴۰ هزار تومان بود. در مسیر راه در جاهای مختلف موکب ها راه ماشین را می گرفت و التماس می کرد چیزی بخوریم. در یک جا میوه صرف کردیم و در جای دیگر چای و خرما و دیگر بی اعتنا به خوردنی جات به سمت مرز راه افتادیم. دقیق یادم نیست ساعت چند مرز رسیدیم اما میدانم که شب رسیدیم. از اینکه از عراق می رفتیم خیلی ناراحت بودیم، در حالی عراق را ترک می کردیم که حلاوت خاطرات زیبای آن هر گز از یاد ما نمی رود. تعداد از زوار را می دیدم که چنان اجناس زیادی خریداری کرده بودند که قادر به حمل آن نبودند. اینجا فهمیدم که برخی برای تجارت آمده بوده در کنار زیارت. کسانی که وسائلش کم بود به راحتی نقطه صفر مرزی را عبور می کردند و کسانی که وسائلش زیاد بود به زحمت آن را جا به جا می کرد. این مساله ما را به یاد احادیث قیامت هم می انداخت.

استقبال از زوار در مرز مهران

صدای نوحه به زبان فارسی گوش ما را کر می کرد. در میان آن کسانی بودند که به زوار خوشامدید می گفتند و برای زوار آب معدنی رایگان تقدیم می کردند. افغانی های که کارت داشتند و یا بدون کارت بودند لازم بود در جای مخصوص ثبت نام کنند. با وجودیکه من گذرنامه داشتم مرا هم به همان جایگاه راهنمایی کردند و دوباره از آنجا مرا برگرداند در یک سالن دیگر. چون نیاز بود گذرنامه ام را مهر ورودی بزنم لذا با مشکلی سالن شماره دو را پیدا کردم. در حالیکه گذرنامه ام در دستم بود، و به سمت سالن شماره دو می رفتم سربازی مرا صدا زد و گفت برگرد برو در آن سمت سالن که افغانی ها در آن جا ثبت نام می شود. گفتم من گذرنامه دارم و می خواهم مهر ورودی بزنم و اینجا را به مشکلی یافتم. خواهش می کنم مرا بیشتر از این اذیت نکن. گفت چون دوستت دارم می خواهم اذیتت کنم. کامم با این سخن تلخ شد و بی اعتنا به گفته وی وارد سالن شماره دو شده و گذرنامه ام را مهر ورودی زدم.

ماشین ها تا نقطه صفر را آمده بود، معلوم بود از سوی ارگانهای مربوطه کنترل قیمت می شد، سربازی در ماشین بلند شد و از کرایه سوال کرد. نفر چهل هزار تومان به راننده اتوبوس تا قم دادیم. در مسیر راه کنار پیر مردی نشسته بودم که شخص بسیار متدین و خوبی بود و در تهران زندگی می کرد. او قبلا در اهواز زندگی می کرده است و از محیط تهران و از بی بند و باریها و بد اخلاقی ها و بی دینی های آنجا شکایت داشت. او کرایه و خرید خانه را در قم از من سوال می کرد و می گفت: دوست دارم در قم بیایم. پیر مرد از جوانمردی و مهمان نوازی عراقی ها می گفت و اخلاق و رفتار آنها وی را نیز تحت تاثیر قرار داده بود.

1,001بازدید

کامنت بسته شده است.