(داستانک)حکایتی ناگفته از سرزمین صخره و سنگ!؟

مدبریت ۶:۲۲ ب.ظ ۷

 

بنام خدا

حکایتی ناگفته از سرزمین صخره و سنگ!؟

پیشکش ناقابل به :

مردم غیور، شجاع و زحمتکش هزارستان؛ سرزمین برف و برفکوچ، سرزمین یخ و یخبندان، سرزمین سوز و سرما،  دیار صخره و سنگ،  سرزمین کوه های سر بفلک، دیار مردم ستمدیده، محروم و بردبار! وادی ایمان، تعهد، اراده و مقاومت؛ و به یاد شهید میثم غزنوی و همراهانش که برای همیش اسیر برف سفید و سرد شدند!.

برفکوچ!

 

حاجی قدرت بزرگ ده هرچه اصرار کرد به خرجش نرفت که نرفت، برفباری چند روزه مهمان اجباری اش کرده بود، شب ها به یاد گُلبخت و تنها دخترش گُلپری به خواب می رفت. وقتی رفت از عروسی شان تنها چند ماهی گذشته بود، شکم بالا آمده گُلبخت برایش شکی باقی نگذاشته بود که به زودی پدر خاد شد. به گُلبخت سپرده بود که اگر نوزاد دختر باشد گلپری و اگر باچه باشد، امیدعلی؛ اتفاقاً همان موجود غلطان که در شکم گُلبخت لول می خورد و مرتب لگد پرانی می کرد، گُلبخت را امیدوار کرده بود که بتواند دوری شوهرش را تحمل کند، وگرنه حتی تصور دل کندن از زوارعلی برایش غیرقابل تحمل بود! ولی، چاره ای نبود خرج و مخارج عروسی کمر شان را زیر بار قرض خم کرده بود. مزرعه هم که حتی خرج خانه شان را کفایت نمی کرد و…!؟ حالا که این همه راه آمده بود تنها یک کوتل میان او و دخترش، فاصله بود. آخ اگر این برف لعنتی زودتر بند آمده بود، زوارعلی آلان در خانه گرم خود، کنار دو گل زندگی اش نشسته بود .

*****

 زوارعلی طی این سالها مثل یک گاو نر شب و روز خاک زیر و رو کرده، گِل ساخته و میلیون ها بار قالب خشت را پر و خالی کرده بود. عشق دیدار دخترک نادیده اش و مهر گلبخت همسر صبورش که همه وقت با نامه هایش به او قوت قلب میداد، تنها انگیزه ای بود که آن کار سخت و طاقت فرسا را تحمل کند؛ البته، کار راحت تر گیرش آمده بود؛ ولی، درآمدش کم بود. زوار می خواست هرچه زودتر برگردد. همیشه خستگی های جسمی و روحی اش با یاد دو گل زندگی اش برطرف می شد. خوب شمرده بود حال گلپری باید هفت سال داشته باشد. چاره ای نبود باید بستره اش را با تمام سوغاتی ها، خانه حاجی امانت گذارد. خوب با این برف سنگین همین که خودش را بتواند به خانه برساند، شاهکار کرده است. حاجی توصیه کرده بود که تا می تواند با احتیاط حرکت کند که مبادا داخل چاله های کوهستان که برف روی شانرا پوشانده گیر بیفتد و یا اسیر برفکوچ شود! .

پس از ساعت ها تلاش با زحمت بسیار توانسته بود خود را بالای کوتل(گردنه) برساند، «چوخل[۱]» حاجی اگر نبود پیشروی کاری ناممکن بود. جوارب شالی و کاه داخل «چاروغ[۲]»، پاهایش را کاملا گرم نگه می داشت. خیلی امیدوار بود که تا شب بتواند از آنطرف کوتل سرازیر شده و دخترک نازش را در آغوش بگیرد، چون قسمت مشکل مسیر طی شده بود بعد از این سرازیری بود، می توانست راحتر به طرف آغیل پیشروی کند. در دل آرزو می کرد کاش آخر زمستان بود و برفها «سُورجَه[۳]» بود تا او میتوانست با «لَخشَک[۴]» سرازیر شده و خیلی زودتر از حالا به خانه برسد. سرازیری آنطرف کوتل را به سرعت ولی با احتیاط می پیمود.

هوا سرد و سردتر می شد. گاهی باد و برف سرو و صورتش را نوازش می کرد. آسمان همچنان ابری بود. گاهی چنگ و مه آنقدر غلیظ می شد که تا چند قدمی اش را هم نمی دید. هرچه پیشتر می رفت، سرعت برفباد هم زیادتر می شد، انگار نوازش ها کم کم خشونت آمیز شده جای خود را به چپاق(سیلی) و شلاق می داد. گویا طبیعت با او سر لج گرفته باشد و می خواهد هر طور شده او را متوقف کند. اما، زوار نیک می دانست توقف او در آن هوای سرد و طوفانی، برابر مرگ است. باید هر طور شده خود را تا شب به آغیل برساند وگرنه مرگش حتمی است. ترسی از حیوانات وحشی نداشت مطمئن بود که در این هوا هیچ حیوانی نمی تواند از پناهگاهش خارج شود. و آنچه که بر ترسش می افزود، شدت برفباد و تاریک شدن هوا بود!؟.

خوب این عشق است که کارهای ناممکن را ممکن می کند، وگرنه در این فصل سال تا حال سابقه نداشت که کسی تک و تنها از این کوتل گذر کند، برف سنگین و ارتفاع بسیار زیاد باعث می شد که سالانه چهار تا پنج ماه از سال این کوتل بسته بماند و ارتباط میان دو آغیل کاملا قطع شود. هوا تاریک و تاریکتر می شد؛ اما، زوارعلی تا رسیدن به آغیل راهی زیادی در پیش داشت. یک بار چوخال را از پاهایش کند تا شاید بهتر بتواند راه برود. ولی بدون چوخال کارش سخت تر شده تا کمر در برف فرو میرفت و هرچه تقلا میکرد کمتر نتیجه داشت. چاره ای نبود به سختی خود را به نوکی سنگی رساند و دوباره چوخال را پوشیده به راه افتاد. شدت برفباد کورش می کرد هیچ جای دیده نمی شد تشخیص راه دیگر برایش ناممکن شده بود. گاهی ناامیدی به سراغش می آمد. اما، عشق دخترک نازدانه و همسر وفادارش، گلبخت امیدوارش می کرد که باید به پیشروی ادامه دهد. می دانست که ناامیدی و تسلیمی در برابر برفباد یعنی مرگ، اگر او می مرد سرنوشت تنها دختر و همسر جوانش چه میشد؟ پس به خاطر آن دو نفر هم که شده باید زنده بماند. مرتب دعا می خواند و خدا را به یاری می طلبید .

تقریباً نصف کوتل را پایین آمده بود که هوا کاملاً تاری

1,202بازدید

۷ دیدگاه »

  1. Ali Hekmat قوس ۵, ۱۳۹۰ در ۱۱:۰۲ ق.ظ -

    شنبه ۵ آذر۱۳۹۰ ساعت: ۱۱:۲

    dastan e kheli zeba bood, bedon tawaqof ta akher pesh raftam amma dastan sar anjami talkhi darad.

    az hadye hay talkhoo, charogh, lakhshak tan tashakur

    az enki farsi nadarm mazorat

    kamyab bashen

  2. اکبری جان جاغوری قوس ۵, ۱۳۹۰ در ۲:۳۶ ب.ظ -

    شنبه ۵ آذر۱۳۹۰ ساعت: ۱۴:۳۶

    کوتاه ساده امابسیار پرمحتوا خدابه این مردم رحم کند برادر

  3. حسین قوس ۵, ۱۳۹۰ در ۴:۲۷ ب.ظ -

    شنبه ۵ آذر۱۳۹۰ ساعت: ۱۶:۲۷

    خیلی زیبا

  4. محسن زردادی قوس ۵, ۱۳۹۰ در ۹:۵۳ ب.ظ -

    شنبه ۵ آذر۱۳۹۰ ساعت: ۲۱:۵۳

    آقای خرمی گرامی سلام برشما و همه دوستان جاغوری و جاغوری یک!
    من اصل این حکایت تراژیدیک را در جایی خوانده بودم که در زمان جهاد یک گروپی از مجاهدین هزاره نظر به کدام شرایط دشوار زمان جنگ که فعلاً دقیقاً بیادم نیست میخواسته اند که از طریق کوه ها عبور و در چنگال برفکوچ بند مانده و شهید شده بودند. اینبار با خواندن این حکایت که شما خیلی ماهرانه و استادانه به شکل داستانگونه نوشته اید دوباره بیاد آن افتادم .
    روس ها یک مثل دارند که میگویند: آدم با استعداد در هر ساحه با استعداد است.
    داستان کوتاه شما هم مانند سایر نوشته ها ومطالب تان خواندنی و قابل تقدیر است.
    موفق باشید!

  5. nazar قوس ۵, ۱۳۹۰ در ۱۱:۲۱ ب.ظ -

    شنبه ۵ آذر۱۳۹۰ ساعت: ۲۳:۲۱

    اقای خرمی برادر عین این داستان را من هم در یک سایت دیگه خواندم یقینا داستانهای تان اقتباسی است باز هم خوب است .

  6. خرمی قوس ۷, ۱۳۹۰ در ۹:۰۹ ب.ظ -

    دوشنبه ۷ آذر۱۳۹۰ ساعت: ۲۱:۹

    دوستان گرامی درود بر شما از اینکه داستانک بنده مورد توجه تان قرار گرفته است جهانی سپاس! جناب ناظر خان درست است طرح این داستان تراژدیک را بنده از شهادت مجاهد شهید میثم قرباغی وام گرفته ام که در پیشکش نیز بدان اشاره کرده ام! نه آنگونه که حضرت عالی می پندارید. خوب بود برای ادعای تان آدرس آن سایت را هم می نوشتید. به اطلاع تان می رسانم که نگارنده در هفته های اخیر در کلاس ادبیات داستان نویسی شرکت می کردم .استاد از هرکدام خواست که داستانی نوشته به کلاس عرضه کنیم! چنین شد که این داستانک شکل گرفت. با تشویق های استاد و همکلاسی ها، بنده را نیز تشویق شدم که آن را در سایت قرار دهم . ممکن است دو داستان با موضوع شبیه هم وجود داشته باشد. و گرنه بنده معتقدم که چنین کاری خیانت است و دزدی نه اقتباس!؟. خوب است ادعای بدون دلیل نداشته باشید. بازهم عرض می کنم با آدرس دهی دلیل آورید! .

  7. عزیز قوس ۱۲, ۱۳۹۰ در ۲:۴۶ ب.ظ -

    شنبه ۱۲ آذر۱۳۹۰ ساعت: ۱۴:۴۶

    خرمی عزیز عصرت بخیر. داستان خیلی جالبی نوشتی واقعا زحماتت قابل قدر می باشد. یه نظر من اگر یک چند جمله به تتمه این داستان اضافه کنی تا اینکه محتوی داستان با هم بیشتر بخواند خیلی ممنون می شویم. البته این فقط درحد یک پیشنهاد است. این داستان زره نقص ندارد و به بهترین نحوی نوشته شده است
    تشکر