داستان یتیم – قسمت بیست و یک!

مدبریت ۱۲:۴۳ ق.ظ ۶

بنام خداوند! 

  یتیم قسمت بیست و یکم!

«تقدیم به آنهایی که بر بنیاد جبری از آشیانه خویش پریدند و دیگر هرگز باز نگشتند!»

 ماشین مینی بوسی  که ما بر ان سوار بودیم، ناله کنان مسیر جاده کابل و جلال آباد را پشت سر می گذاشت. در نتیجه، هر لحظه ما  از کابل داشتیم  دور و دورتر می شدیم.  هم زمان با دور شدن از کابل، ترس و نگرانی خفیفی  سرا پا ی  وجود م را  فرا می گیرد، اما کوشش میکنم تا بر نگرانی هایم چیره گردم. خوب چاره ی هم نداشتم … با خود فکر می کنم: خوب؛ توکل بر خدا؛ هرچه بادا باد! تازه؛ پهلوان که خودی هست؛ همین که هزاره است، کافیه دیگه؛ جای ترسی نیست،  یک وقت دیدی که همه چیز عوض شد. خدا را چی دیدی…

 

  موازی با مسیر جاده، دکل های بزرگ پایه های  انتقال برق بیش از همه چیز توجه ام را به خود جلب مینمایند.گویی این دکل های بزرگ  بیانگر ابهت و عظمت انسانند. انسان خلاق و آفرینش گر!   گاهی هم  این دکل ها  را با خودم شروع میکنم به شمردن : یک ، دو، سه…اما این ها هم  که پایانی ندارند، یکی میرود و یک دیگر جایش پیدا میشود…

کم – کم  کابل در پشت گردنه ها و کوهپایه ها  از نظرها نا پدید میشود و هم زمان با آن  نغلو و ماهی پر همچون دنیای دیگری و عالم دیگری بر روی مان چهره  باز مینمایند.

 از بالای گردنه، جاده باریک و مار پیچ  سینه کوه ها را شکافته و از ان عبور نموده و همچون شیار ی بر سینه دره تا آن دور دست ها امتداد یافته، و همزمان دریا خروشان رسم کف آلود ی به رنگ های  سیمین فام و سربی،  بخش از زیبا یی های وصف نا پذیر طبیعت را در دل این دره  به ترسیم گرفته بود.  برای اولین بار بود می دیدم که دستان قدرتمند آدمی، سینه کوه ها را شکافته و از ان عبور نموده اند… آخ اگر این آدم ها اراده کنند، چی اعجاز ها یی که نمیکنند!!

 سرگرم دنیای تخیلات خودم  هستم که صدای مسافری مرا به خود میاورد.  مسافر با هیجان، گذر پیچ تندی را به همگان نشان داده و میگوید:

اینه، دیروز از همین بریده گی ماشین ” ولگا ” در آن پایین  بین آبها پرتاب شده بود. میگفتند پنج نفر داخل ماشین بوده اند که جسد سه نفر شان پیدا شده و دو نفر شان را آب با خود برده است..

 مسافرین هریک چیزی میگویند، و من به محل سقوط ماشین نگاه میکنم و به ته دره، از ترس مو بر بدنم راست میشود.  خدای من؛ اگر ما از اینجا سقوط بکنیم، حتما  تکه بزرگه  مان همان گوش های مان خواهد بود ..

به پهلوان نگاه میکنم، خوابش برده است. با صورت پف کرده، به آهستگی دارد خر پف مینماید.

از خود میپرسم:  من همراه  وی در این جا چه میکنم، ها ؟!

از پیچ و خم های تند و پر خطر نغلو و ماهی پر میگذریم. و بعد، دنیای آبی سد «بند آب» سربی، مسحور م مینماید.

خدای من؛  تا حال در عمر م اینقدر آب زیاد و نیلگون  را ندیده بودم. با  ولع و شوق تمام به تماشای محیط و ماحول ام میپردازم و برای لحظاتی چند درد یتیم بودن و آواره بودنم را به دست فراموشی میسپارم…

نزدیکی های غروب به جلال آباد  میرسیم.

 از ماشین که پیاده میشویم، هوا گرم است و تفتیده.   پهلوان جلو و من از دنبال ش راه میافتیم.

 در زیر صدای قدم های پهلوان ترس و وحشت ی نامریی سراپا وجود م را فرا میگرد. دلم گواهی بد میدهد. آرزو میکنم کاش از  پهلوان عقب بمانم تا شاید وی مرا فراموش نموده و در پی کارش برود… اما  وی  که گویی ترس و دلهره ام را باز خوانده است، با یک چرخشی به عقب برمیگردد.  در حالیکه سرم را به نوازش  میگیرد، میگوید:

-   چیه  بچه قوم؛ باز  به کدام چرت  غرق شدی؛ ها؟!  راستی یادم رفته تا برایت بگویم که یک رفیق بسیار نزدیک  مه  در  این شهر دندان پزشک است. امروز از میان گپ هایت فهمیدم که دوست داری به درس و مدرسه ا ت ادامه بدی. که این گپی  خیلی خوبی هست.  من راجع به این موضوع زیاد فکر کردم. یگانه کسی که میتواند در این کار ما را کمک بکند ، همین دکتر صاحب جبار خان است. برادر دکتر صاحب در وزارت معارف آدم مهمی هست؛ فکر میکنم که  وزیر است…

  از درون یکی از کوچه ها همین که داشتیم رد میشدیم، میبینم چند تا پسر بچه کوچک با تن کاملا برهنه مشغول خاک بازی هستند. خدای من، تا حالا این طوری اش را ندیده بودم…

 جلال آباد را کاملا متفاوت از کابل  میبینم. هم آب و هوای ش تفاوت دارد و هم آدم های ش. انسان ها ی با پوست تیره تر که همگان به زبان پشتو (افغانی) گپ میزدند…

پهلوان از جیب واسکت ش چاقو یی بزرگی را بیرون میکشد و چند بار ان را باز و بسته مینماید.

 چاقو در هنگام باز شدن تک و تک صدا میدهد. 

 پهلوان بعد از ان که چند بار چاقو را باز و بسته میکند، بلا خره لبه ان را با دقت پاک نموده و دوباره در جیب واسکت ش میگذارد.من ندانستم که هدف پهلوان از این کار چه بود؛  اما  با دیدن چاقو، بر ترس و دلهره ام افزوده میگردد…             بعد از عبور از چند خیابان، جلو مغازه پارچه فروشی  یی توقف مینماییم در طبقه دوم این مغازه تابلو رنگ و رو رفته یی توجه ام را به خود جلب مینماید که در ان نوشته شده است: عبدالجبار ارغندیوال داکتر دندان!

 پلکان باریکی که به مطب دکتر وصل میگردید، قفل بزرگی بر درب ان به مشاهده میرسید. پهلوان بعد از لحظه یی درنگ،       بلا خره از صاحب مغازه میپرسد:

- وطن دار؛
چرا معاینه خانه داکتر صاحب بسته است؟!

مغازه دار:

-  فکر میکنم کدام جایی کار داشتند، امروز زود تر رفتند!

پهلوان در حالیکه با سبیل های ش ور میرود، زیر لب چند تا فحش آبدار میگوید…بلا خره دوباره به راه میافتیم. بعد از طی مسافت ی، درشکه یی که از کنار مان در حال گذر بود، با صدای پهلوان توقف میکند. پهلوان به درشکه چی چیز ها یی میگوید.. و ما  سوار درشکه  شده و  براه میافتیم.

اسب سفیدی که درشکه  بر ان بسته شده بود، با تنبلی تمام مسیر جاده باریک و خاکی را طی مینماید. درشکه چی گاهی با شلاق ضربه های خفیفی بر پشت و پهلوی اسب میزند. که در نتیجه، اسب مقداری بر سرعت ش افزوده میگردد. زنگوله های کوچکی که بر گردن و پهلوی اسب دوخته شده بودند، بدون وقفه و خستگی ناپذیر از خود  صدای جرینگ و جرینگ ی را به فضا پخش مینمودند… پهلوان با درشکه چی راجع به چیز ها یی داشتند  صحبت مینمودند، که برای من اصلا جالب و مهم نبود. خسته بودم، خیلی دلم میخواست تا سرم  را بگذارم و مقداری استراحت بنمایم.

کم کم هوا روبه تاریکی میرفت و من بر ترس دلهره ام داشت افزوده میگردید.      

  بعدی عبور از چند خیابان، بلا خره متوجه میشوم که از شهر خارج  گردیده و داریم دور میشویم…

اسب سفید  نگون بخت اسیر در بند  درشکه و درشکه چی، با ریتم موزیک یک نواخت سم و زنگوله هایش  مسیر جاده باریک و خاکی را که از میان مزارع و باغ ها عبور نموده؛ به آهسته گی  طی می نمود. و در این حال من میدیدم  که دارم  به جانب سرنوشت مشکوک و نامعلومی می در حرکت میباشم.

 خورشید در آن دور ها، گویی در میان هاله یی از خون در حال جان دادن بود. و در عزا مرگ وی،  آسمان داشت چادر کبود ماتم بر سر میکشید.

درشکه، با صدای کلفت درشکه چی  جلو درب باغی توقف میکند. من و پهلوان از ان  پایین گردیده و درشکه دوباره به طرف شهر به راه میافتد.

پهلوان تکه سنگ کوچکی را گرفته و با ان چند ضربه  یی به  درب چوبی باغ میزند  بعد از لحظه یی توقف، این عمل را دوباره تکرار میکند…

 بعد از لحظه یی انتظار، بلا خره  درب  باغ باز شده و مرد  بلند قد ی با چپن ابریشمی  و کلاه پوستی قره قل  بر چهار چوبه درب  باغ  نمایان میگردد.

مرد و پهلوان با دیدن همدیگر گرم  احوال پرسی میشوند…. بعد از ختم گفتگو ها،  پهلوان مرا به  دوستش نشان داده و میگوید:

-  اینه داکتر صائب؛  این هم جعفر جان خواهر زاده من .. داکتر با من احوال پرسی مینماید و هم زمان ما داخل باغ میشویم..

 باغ  مملو بود از درخت های گوناگون، که در یک گوشه ان خانه گلی و دود زده یی به چشم میخورد. جلو این خانه  که مقدار صاف و  هموار بود چند عدد چهار پا یی الیاف به چشم میخوردند، که ما بالای همین چهار پایی ها اطراق مینمایم. یک از چهار پایی ها که از همه کوچک تر است، من بالای ان مینشینم.

قسمت ها یی از باغ را سبزی کاشته بودند، و متباقی ان درخت های میوه بود.

 درون درخت های این باغ، درخت خرما بیش از همه توجه ام را به خود جلب مینماید. آخر  ان روز اولین باری بود که درخت خرما را به شکل  واقعی ان از نزدیک  میدیدم. از کوچکی به ما فهمانده  شده بود که خرما میوه بهشتی است و مقدس.  یادم میاد  در ده  مان در روز های عید فطر هنگام  افطار  روزه، ملا محمد علی  به مردان ده که روزه داشتند، خرما نذری به تعارف میگرفت، که گاهی کدام دانه یی از این خرما ها  نصیب ما بچه ها هم میگردید. آخ خدا جان که چه کیفی داشت همین یک دانه خرما. مزه اش تا حالا دهانم را آب میاندازد..ملا که گویی عمل کاملا خیر و پر صوابی را انجام میدهد، از داخل پاکت پلاستیکی خرما به تعارف می گرفت. و روزه داران با گفتن صلوات هرکدام  یک دانه خرما از داخل پاکت ملا بر میداشتند…

 

جبار« داکتر» در حالیکه به دقت نگاهم میکند، متوجه میشود که درخت خرما توجه ام را به  خود جلب نموده است. لذا میگوید:

-  جعفر بچیم مثل که خرما ره خیلی دوست داری ها؟!

نگاه های سنگین و هرزه این مرد را بر روح و روانم احساس مینمایم، که همین عمل مرا مقداری دستپاچه نموده و من و منی نموده بالاخره جواب میدهم:

 –  من تا حالا درخت خرما را از نزدیک نه دیده بودم!

جبار:  

- خرما میوه خوبی هست! اما کسی نیست که بره بالای درخت و یک کمی بچیند!

  جواب میدهم:

- اگر اشکالی نداره،  من میتوانم از درخت برم بالا.

جبار رو به پهلوان نموده و میگوید:

- این خواهر زاده  قندولک شما  چی میگه؛ پهلوان صائب!   نه کنه خدای نا خواسته از آن بالا بیفتد پایین؛ او وقت بد میشه  ها؛ خیلی بد!  بعد هر دو میخندند..ها ..ها..ها.

من دیگر منتظر نه میمانم و یک نیروی نامریی مرا به سوی درخت خرما میکشاند، میخواهم برای لحظه یی هم که  شده از این جمع دور باشم.

 در یک چشم بهم زدن به گونه حیرت انگیز ی از درخت بالا میروم. طوریکه  پهلوان و جبار از تعجب دهن شان باز میمانند.

از بالای درخت صدای پهلوان را میشنوم که میگوید:

-  به خدا شادی « میمون» نمیتواند این طوری از درخت بره بالا…ها..ها ..ها..

از آن بالا، از لا بلای  شاخه های درخت خرما، تا ان  دور دست ها به مشاهده میرسید. وسعت دید، که گویی مرا از حصار ان باغ  بیرون کشیده بود، احساس شاد و فرح بخشی را بر وجود م مستولی مینماید.  اما  با ان هم ترس و دلهره یی آزارم میدهد.از آدم ها و فضای این باغ بوی خوبی به مشام ام نمیخورد.  میبینم که از بالای همین درخت خرما به راحتی میتوانم خودم را به درون کوچه خارج از باغ بیندازم.

مقداری خر

1,457بازدید

۶ دیدگاه »

  1. بصیر عظیمی دلو ۸, ۱۳۹۰ در ۴:۰۹ ق.ظ -

    شنبه ۸ بهمن۱۳۹۰ ساعت: ۴:۹

    سلام لومانی عزیز دورد بر شما و همت هزاره گی شما خداوند منان همیشه بازوان شما را توانمند داشته باشد و لعنت خدا و رسولش بر اون پهلوان بی غیرت و ناموس فروش خداوند اتش جهنم را نصیب اش کند. خوب منتظر قسمت بعدی دستان شما هستیم امیدوارم که زودی نشر نماید ممنون

  2. سلطان حسین زاکی جاغوری دلو ۸, ۱۳۹۰ در ۲:۵۴ ب.ظ -

    شنبه ۸ بهمن۱۳۹۰ ساعت: ۱۴:۵۴

    سلام بر شما سلام بر همت وغیرت شما لعنت خدا باد بر پهلوان نامرد بی غیرت . واقعا برای جعفر برار موتئسیفم خداوند عمرش دراز کند واجرش صد دردنیا وهزار در اخرت برایش بیدیه .بنده ناگزیر منتظیر قیسمت بعدی هستم اگر زودتر نشر نمائید خیلی خوبه این داستان حقیقت است .بسیار تشکر لومانی برار

  3. حسین فروتن دلو ۸, ۱۳۹۰ در ۶:۳۱ ب.ظ -

    شنبه ۸ بهمن۱۳۹۰ ساعت: ۱۸:۳۱

    درود بر شما! منتظر قسمت بعدی هستیم.

  4. .بشیرلومان دلو ۱۰, ۱۳۹۰ در ۲:۳۴ ق.ظ -

    دوشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۰ ساعت: ۲:۳۴

    سلام اقای لومانی شادوخرم باشی بسیاریگ داستان زیباست لعنت به اون ظالمان وکوردلان تشکرازشمامن همیشه داستان های جالب شمارادراین سایت میخوانم منتظرداستان های بعدی تان هستیم وهمچنان بنده نیزازلومان جاغوری هستم واقعآباوجودشمآفتخارمیکنم

  5. میراحمد لومانی دلو ۱۰, ۱۳۹۰ در ۱۱:۴۳ ب.ظ -

    دوشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۰ ساعت: ۲۳:۴۳

    ممنون از همه عزیزان بازدید کننده، بخصوص آنهایی که لطف نموده و نظر داده اند. براستی که همین نوازش های عزیزان هم اگر نمیبود؛ زنده گی چقدر غیر عادلانه جلوه مینمود!!

  6. مرتضی دلو ۲۰, ۱۳۹۰ در ۹:۰۳ ق.ظ -

    پنجشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۰ ساعت: ۹:۳

    سلام