دایچوپان – داغ درشت تبعیض (۴)

عزیزالله جاغوری ۳:۰۶ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
دایچوپان – داغ درشت تبعیض (۴)

دایچوپان – داغ درشت تبعیض (۴)Screenshot_۲۰۲۰۰۷۱۳-۱۹۳۰۳۸_1

یادداشت: در دو روز گذشته چیزی ننوشتم چون با چند دوست پشتونم در یک گروپ راجع به مفید بودن این یادداشت‌ها بحث داشتم. در نهایت من استدلال کردم که می‌نویسم و نوشتن روایت‌های گذشته فرض است. اما چیزی که آنجا واقعا مرا شرمنده ساخت کامنت‌های یک عده از خوانندگان بود که به پشتون‌ها دشنام داده‌اند. من نمی‌نویسم تا زمینه را برای دشنام دادن فراهم کنم. با دشنام دادن و پوچ‌گویی اگر چیزی بدست می‌آمد تا حال آسیا و اروپا از ما بود و داشتیم بسوی قاره آمریکا پیشرفت می‌کردیم. پس لطفاً به کسی دشنام ندهید. کسانی‌ که بر هزاره‌های دایچوپان ظلم کرده اصلأ زنده نیستند تا از دشنام شما ناراحت شوند.

—————-

در زمان عبدالرحمان و پس از آن هزاره‌های دایچوپان زمین‌های خودشان را اجاره می‌کرده‌اند. اسمش اجاره بوده اما دهقان‌ها بیشتر شبیه برده بوده‌اند. آن‌ها اختیار هیچ چیزی را نداشته‌اند. خان‌های مثل منگل خان و شاه عالم خان هر گاه می‌توانسته‌اند جان و مال هر کسی را که خواسته باشند بگیرند. کسی حق شکایت نداشته. اگر شکایت هم می‌کرده بجای فایده، تاوان می‌کرده.

مردم هزاره زمین نداشته و حاصلات زمین به غله منگل خان و شاه‌عالم خان ریخته می‌شده اما هر کسی می توانسته مطابق به توان خود مواشی نگهداری کند. مالدارها هر سال تیرماه حاصلات مواشی‌شان را می‌فروختند و اندکی پول یا مواد خوارکه و بقیه اجناس مورد نیاز می‌ستادند.

پس از عبدالرحمان نیز وضعیت در دایچوپان خیلی بهتر نمی‌شود. از آنجا که دایچوپان یک ولسوالی دورافتاده بوده تغییرات سیاسی در کابل تاثیری چندانی بر آنجا نداشته.

در زمان حکومت نادرشاه، سید خادم، پسر سید رفیع سعی می‌کند زمینی از منگل خان بخرد تا از ستم خان رهایی یابد. او با برادرش و چندین نفر دیگر (که خودشان جرات نمی‌کرده مستقیم با منگل خان طرف باشند) نیم سیر غجری (قاجاری) ایرانی (نقره خالص) به منگل خان می‌دهند و سندی برای زمین تاینه چای‌آهو و بالنه چای‌آهو می‌گیرند. این پول هنگفت حاصل زحمت چندین ساله بوده. پرداخت پول چنان کمرشکن بوده که خانواده ما تا سه سال پس از پرداخت این پول غذای کافی برای خوردن نداشته.

مدتی از این بیع می گذرد که والی خبر می‌شود. او نامه‌ای به منگل خان و بقیه خوانین دایچوپان می‌نویسد و در آن می‌گوید که هیچ کسی نباید زمینی به هزاره‌ها بفروشد. در نامه خود می‌گوید که هر کس قبلاً زمین خریده معامله‌اش باطل است و پولش نیز پس داده نمی‌شود تا عبرتی باشد برای بقیه کسانی که شوق خرید زمین می‌کنند.

من (پدرم) این سند را بیاد دارم. روی کاغذ زردی نوشته شده بود. مادرم آن را داخل یک چوب دراز می‌گذاشت. چوب درخت بود شبیه نی. نجارها داخل این چوب را با مهارت خاصی خالی می‌کردند که جا برای گذاشتن چیزی باز شود. آنوقت سر آن را می‌بستند و از سقف آویزان می‌‌کردند. چوب از بیرونش دودزده بود و مثل یک قطعه چوب عادی می‌نمود اما داخلش فضایی برای قایم کردن اسناد بود.

این سند را یکی از خویشاوندان دور مادرم، به اسم کرگوش روزی از مادرم می‌گیرد. می‌گوید، اکنون که شما نمی‌توانید زمین را از منگل خان بگیرید آن سند را به من بدهید تا بابتش یک چیزی برای شما بگیرم. مادرم آن سند را به کرگوش می‌دهد. بعداً خبر می‌شود که کرگوش از طرف منگل خان مامور بوده تا سند را بستاند و به او بدهد. کرگوش در بدل سند مقداری غله می‌گیرد.

ادامه دارد.

پ.ن. آنچه را در بالا خواندید حرف‌های پدرم است. او قصه می‌کند و من یادداشت می‌گیرم. اگر چیزی را نفهمیدم می‌پرسم اما گاهی در وقت تایپ کردن متوجه می‌شوم که خلایی وجود دارد. مثلاً اسم منگل خان از اول تا آخر روایت گرفته شده. معلوم نیست همان یک منگل خان خیلی عمر طویل داشته یا اینکه پدر و پسری بوده که هر دو را منگل خان می‌گفته‌اند. در تماس بعدی حتماً این را می‌پرسم و برای شما می‌نویسم.

موسی ظفر

126بازدید

کامنت بسته شده است.