دایچوپان – داغ درشت تبعیض (۶)

عزیزالله جاغوری ۱:۰۴ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
دایچوپان – داغ درشت تبعیض (۶)

دایچوپان – داغ درشت تبعیض (۶)Screenshot_۲۰۲۰۰۷۱۳-۱۹۳۰۳۸_1

دوره ظاهرشاه با تمام بدی خود گذشت. داوود خان وقتی بر سر قدرت رسید وضعیت اندکی بهتر شد. در زمان داوود خان ۴ یا ۵ نفر از هزاره‌ها در دایچوپان قریه‌دار شدند. قریه‌دار اختیار خاصی نداشت. فقط رابط میان خان و دهاقین بود. یکی از قریه‌دارها پدر من بود. او از آنجا که قواره پشتونی داشت کمتر مورد تبعیض قرار می‌گرفت و راحت می‌توانست به بیلوغ و قلات و کابل رفت‌وآمد کند. همین امتیاز باعث شد که بتواند صدای مردم دایچوپان را به گوش ولسوال و والی و حتی به گوش مسئولین در کابل برساند.

در اوایل دوره داوود خان پدرم به کابل آمد و علیه والی و ولسوال عریضه کرد. پدرم در عریضه خود نوشته بود که والی و ولسوال به هزاره‌ها تذکره نمی‌دهند. وزارت داخله از کابل امر کرده بود که به هزاره‌های دایچوپان تذکره داده شود. پدرم عریضه را به ولایت برد. والی کسی به اسم “غره‌نی” بود. او آنقدر عصبانی شده بود که نمی‌دانست چگونه این گستاخی را پاسخ بگوید. والی در پای عریضه نوشته بود که به هزاره‌ها تذکره داده شود اما اکنون آن‌ها باید مانند بقیه مردم عسکری کنند. قبلاً هزاره‌های دایچوپان بدلیل نداشتن سند تابعیت عسکری نمی‌کردند. دولت نیز از آن‌ها عسکری نمی‌خواست زیرا آن‌ها برای خوانین پشتون کار می‌کردند.

پدرم عریضه را به ولسوالی برد و این بار ولسوال عصبانی شد. او از هزاره‌ها خواست تا با عکس و مشخصات خود به ولسوالی بیایند و تذکره بگیرند. ولسوال به قومندان امنیه، کسی به اسم غفار خان، دستور داده بود که به هر کسی که تذکره توزیع می‌کند اگر در سن عسکری باشد اسمش را بنویسد و به عسکری بفرستد. پدرم اکنون به دو مصیبت بند مانده بود. از یک سو هزاره‌ها از او ناراحت بودند که چرا علیه والی و ولسوال عریضه کرده و اکنون آن‌ها باید عسکری کنند. از سوی دیگر والی و ولسوال و خوانین ناراحت بودند.

منگل خان وقتی خبر شد که برای دهقان‌هایش که در حقیقت نوکرانش بودند تذکره توزیع شده به ولسوالی رفت و بر ولسوال تفنگچه کشید که چرا هزاره‌ها را به آدرس زمین‌های او تذکره داده است. او استدلال می‌کرد که زمین‌ها از اوست و ولسوال فقط به او و اعضای خانواده‌اش به اعتبار آن زمین تذکره بدهد نه به دهاقین.

پدرم خیلی وقتها مصروف بود یا به کابل می‌رفت. من به جای پدرم قریه‌داری می‌کردم. هر کس برای گرفتن تذکره می‌رفت من همراهش به بیلوغ می‌رفتم. قومندان امنیه دست زدن داشت. به اندک بهانه‌ای مردم را با سیلی می‌زد. خیلی وقتها اصلاً به عریضه توجه نمی‌کرد. به ما می‌گفت بروید از زمین‌های اطراف چوب سوخت بیاورید.

من از وضعیت در بیلوغ خسته شدم و تصمیم گرفتم برای شکایت از ولسوال به قلات بروم. نوجوان بودم و غرور زیادی داشتم. با اندک پولی که داشتم خودم را به قلات رساندم. به دفتر والی رفتم، والی از دیدن من متعجب شد. تصور نمی‌کرد یک پسر هزاره برای شکایت از یک ولسوال پشتون نزد او آمده باشد. قبل از اینکه به حرفم گوش کند به من دستور داد تا بیرون از دفترش پاک کاری کنم. گفت برو شاخه‌های گل‌ها را ببر، خس و خاشاک صحن ولایت را پاک کن و از این قبیل کارها. شب به پولیس دستور داد تا مرا در اتاق خودشان نگه دارند. من نمی‌دانستم این یک جزا است. اول وقتی وارد اتاق پولیس‌ها شدم دو-سه بستر خالی بود. روی یکش خوابیدم. دو ساعت بعد پولیس آمد مرا بیدار کرد و گفت برو در جای پولیس دیگر که اکنون به وظیفه می‌رفت بخواب. آن شب هر دو ساعت بعد بیدار می‌شدم و جایم تبدیل می‌شد چون پولیس‌ها دو ساعت پهره می‌کردند.

فردا پولیس مرا در یک اتاق انداخت. اول در اتاق را قفل کرد اما اندکی بعد آمد و قفل را باز کرد و در را کمی باز گذاشت و رفت. فکر کنم والی بهش گفته بود که مرا در شرایطی قرار دهد که بتوانم فرار کنم. من هم چند دقیقه بعد از اتاق بیرون شدم و فرار کردم. مستقیم به خانه ما در چیاهو آمدم.
دوره داود پولیس‌ها ظلم می‌کردند. مسوولین دولتی ظلم می‌کردند اما اکنون ما تذکره داشتیم و می‌توانستیم حداقل عریضه کنیم. این امتیاز زیادی بود. عدالت تامین نمی‌شد اما در آن زمان ظاهراً به عریضه رسیدگی می‌شد. مثلاً اگر کسی علیه خان شکایت می‌کرد، خان را به ولسوالی می‌طلبیدند. خان این را توهین بزرگی به خودش می‌دانست. در کابل وضعیت خیلی بهتر بود. خال خال هزاره در بعضی ادارات دیده می‌شد. معمولاً در پست‌های پایین کار می‌کردند. اغلب مردم جوالی بودند و غریب‌کار. حکومت هیبت زیادی داشت. مردم از پولیس می‌ترسیدند. مامورین دولت نزد همه احترام داشتند. برای اولین بار در دوره داوود بود که من به کابل آمدم. وضعیت کابل به هیچ عنوان با قلات و دایچوپان قابل قیاس نبود. در کابل احساس امنیت می‌کردم.

ادامه دارد.

پ. ن. معذرت می‌خواهم که به علت گرفتاری زیاد نمی‌توانم نوشته دایچوپان را زود بنویسم و مرتب نشر کنم. قول می‌دهم یک یا دو مطلب آخری را زود بنویسم.

موسی ظفر

143بازدید

کامنت بسته شده است.