در امتداد جاده غربت! « قسمت چهارم»

مدبریت ۱۱:۱۴ ب.ظ ۲

                                                    بنام خداوند!

در امتداد جاده غربت!

سرباز نگهبان که از حضور من در پهلویش نا راحت به نظر می رسید؛ با لحن خشک و آمرانه یی به من میگوید:

افغان؛ برو این جا وا نه ایست ! برو کنار خیابان همون جا منتظر ماشین پلیس بمان، ما تلفن زده ایم، الانه دارند میان…!

به وی نگاهی میاندازم ؛ معلوم است دیگه، جوان کم سن و سال و کم تجربه ی به نظر می خورد. شاید هم از ” دهی ” آمده و خدمت سربازی اش را دارد سپری می نماید.

  شماره  تلفن را که پلیس به من داده بود، چند بار ان را با موبایل ام  دایر مینمایم، اما موفق نه میشوم تا با  کلانتری محل ارتباط بر قرار بنمایم. لذا،  از خیر ارتباط گذشته و تلفن ام را در جیبم میگذارم..

بیش از یک ساعت شده بود که در کنار خیابان منتظر ماشین پلیس بودم. اما از  پلیس و ماشین وی خبری نبود که نبود! در این فکرم  که اگر خدای  نا خاسته برای مان حادثه بدی اتفاق میافتاد؛ مثلا یکی از ما ها  از ضربه های آجر«خشت»  این مردکه دیوانه زخمی می شدیم، آیا باز هم پلیس همین طور تاخیر میداشت…؟!»   انتظار برایم کشنده و طولانی بود.

 خیابان  شلوغ  است  و ترافیک سنگینی جریان دارد. صدای حرکت خودرو ها توام با بوق و دود موتور آنها گویی همچون  مته  ایست که بر مغز و اعصاب م رسوب مینمایند.  مردم با عجله و  سرعت تمام، هریک به سویی شتابان در حرکت اند. گویی  آدم آهنی ها یی اندو هریک  برای کار و وظیفه یی توظیف شده اند…!  اما برای من، زمان به تلخی جان کندن م سپری میگردد و لحظات همچون آتش گداخته یی در تار و پود م زبانه میکشد.  روح ام را سخت آزرده  میبینم  و روانم را  زخمی!  خودم را به جرم  ” آنچه ” و ” آن که ”  نیستم، حقیر و پست احساس مینمایم..!

 آه..!  که چه درد و غمی بزرگتر از این،  برای من« هزاره» !!!    در افغانستان به جرم  افغان«  نه » بودن ” در آتش و منگنه استبداد له شده و  سوخته، و بار ها قتل عام شده ایم.  اما  در ایران  به جرم افغان و “  افغانی ”  « بودن» بار اهانت، تحقیر و بیگانه بودن را از جانب برادران خویش به تحمل نشسته ایم!  (« عجیب پدیده  یی معجون و مجهول ایست،  این معما تاریخی افغان بودن، برای من و تبار من و تاریخ من!»)

آه! که تلخ است و چقدر سخت؛ آنگاه که خورشید و روشنایی به تاراج میرود و انسان و حقانیت وی در تاریکی  حقیر و کوچک میشوند…!!

 از ورا ی  پرده های مه آلود ابهام و تردید در اندرون کریدور تو در توی تاریخ غبار آلود، تاریک و خاک زده مان مان؛ حس شعور مند  درد آلود ی توام با یقین، همچون اخگر ی در دل شب سو، سو  زنان به نجوا  به من به تفهیم می گوید> که : این من و انسان های جاری در این شهر و این خیابان، با تمام بیگانه گی  و دور بودن ها و درک نه نمودن های همدیگر و نه شناختن ها؛ باز هم دارای یک هویت و یک پیشینه سخت مقدس و« جهت دهنده » تاریخی را دارا میباشیم! « فرهنگ و تاریخ، این  مهربان مادر ی ایست که، ما کودکان  چموش و بازی گوش را در  حیطه قداست دامانش  به پیوند می گیرد! و این ما هستیم که در محدوده کوچک و کودکانه خویش؛ چنین امر حیاتی را باز نه میشناسیم!

« مگر نه آنکه شالوده  و اساس علایق و پیوستگی های هویتی و اصالت هریک از کتله های جوامع بشری ملل را، این همانا فرهنگ و داشته های فرهنگی و تاریخی مشترک آنان شکل بخشیده است؟! مگر نه همین ” فرهنگ و تاریخ “  مشترک اساس شکل گیری  یک خانواده بزرگ، یعنی ملت ها بوده است…!» میدانم و مطمئنم که « هر گاه؛  اگر  شخص و جامعه یی،از داشته های فرهنگی و تاریخی خویش تهی گردد، بدون شک در گمنامی تاریخی هویت خویش خواهند

پوسید…»

از ایستادن طولانی  و بلاتکلیف در کنار خیابان بلا خره حوصله ام سر میرود.  به ساعت موبایل ام نگاه میکنم، نزدیکی  نیمه های  شب را نشان ام میدهد. خیابان کم،کم داشت خلوت میشود و سرما  آهسته، آهسته  
تا مغز استخوان هایم نفوذ مینمود… ناچار دوباره به طرف قرار گاه پلیس حرکت میکنم. افسر پلیس بدون آنکه به من فرصت و مجال حرف زدن را بدهد، با صدای خشک و آهنین ی از من میپرسد : افغان!  ببینم کارت شناسایی داری….؟؟! خوب  میدانم  که وی در کجا نقطه ضعف ام را جستجو مینماید. و نیز همچنان میدانم که این  سوال کردن ها، نتیجه آمدن  راننده پیکان سفید در این جا میباشد..!!

به افسر چیزی نه میگویم، اما دست در جیبم برده و پاسپورت بلا روسی ام  را روی میز ش میگذارم ..!

افسر در یک آن از جایش بلند میشود!  یک نظر سریع به پاسپورت ام انداخته،  و بعد  با بی سیم اش شروع می نماید به  مکالمه نمودن.  بعد از آنکه گفتگو اش خاتمه میابد، صندلی خالی را برایم تعارف نموده و با خوشرویی میگوید: آقا بفرمایید بنشینید، بیرون هوا سرد است، الان ماشین گشت میرسد…!

براستی هم که بعد از گذشت لحظه نه چندان زیاد، سرو کله ماشین گشت پلیس پیدا میشود. افسری که با ماشین  آمده بود جوانی بود مودب و خوش برخورد. وقتی من در محل حادثه از ماشین پلیس پیاده میشوم، از چهره راننده پیکان معلوم است که اصلا باورش نه میشود. شاید او فکر می نمود که من به جرم نداشتن اسناد،  حالا در پشت میله های بازداشتگاه  به سر میبرم…

افسر بعد از برسی مختصری از ماشین ما، روبه راننده پیکان نموده و از ش میپرسد:

-  آقا! شما با  آجر این ماشین رو این طوری داغان کردید؟!

- : بله آقا!  این افغانی پدر سوخته این موقع شب  داشت با نور بالا  راننده گی می کرد، نور بالا ماشین ش داشت اذیتم میگرد.. !

- : اون وقت شما بلند شدید و با آجر زدید  ماشین رو داغان کردید..؟!

- : بله آقا؛ من خیلی ناراحت شده بودم! آخر این افغانی ها هم که گند شو در آورده اند.  بهشون گفتم شیشه  تان را پایین بدهید تا همراه  تان حرف بزنم؛  قبول نکردند و در رفتن…!

- خوب شما شماره ماشین شان را یاد داشت میکردید و به پلیس گزارش میکردید!

- خوب آقا؛  من خیلی عصبانی بودم!  آخر نگاه کنید؛ افغانی و این طوری ماشین؟؟  این پدر سوخته ها از کجا این پول را پیدا کرده اند! دولت باید از این ها باید بپرسد؛ این کشور که بی صاحب …

من که دیگر نمیتوانستم اهانت های راننده پیکان را تحمل بنمایم؛ با اعتراض  میگویم :

- جناب ستوان! ما چقدر باید توهین های این آقا را تحمل بنماییم، مگه مجبوریم؟! بال فرض هم  اگر ما تخلف ی را داشته  ایم، قانون باید به آن رسیده گی بنماید؛ نه این آقا با آجر!  به اضافه این توهین ها که شما خود شاهد ان هستید، این آقا  تعرض فیزیکی هم به ما داشته است. یعنی  با مشت زده به سر بنده…در همین موقع مرد میان سالی که بعدا معلوم شد برادر خانم راننده پیکان سفید میباشد، با عصبانیت  حرفم را قطع نموده و میگوید:

- جناب ستوان این افغانیه به خانم این آقا« راننده پیکان سفید» توهین کرده!  به ناموس یک ایرانی!!  بعد  هم  که این آقا عصبانی شده و زده تو سرش؛ خوب حقش بود آقا؛ حقش..!!

  این حرف تنها یک تهمت نبود، بلکه  آتشی بود که سرا پا وجود م را در کام خویش تبدیل به خاکستر نمود!   نه میدانم با چه حالت « چهره و روان » به خانم  نگاه کرده  و به وی  میگویم : 

- خانم من از جای دوری به زیارت امام هشتم آمده ام! این جا مهمان هستم و زوار!  آیا من به شما اهانت ….هنوز حرفم را به آخر نه رسانده ام، که خانم با قاطعیت تمام  میگوید:

- نه خیر؛ جناب ستوان! هیچکس به من توهین نکرده است! تازه  برخورد این آقایون خیلی هم انسانی بوده است…!

بعد از بگو مگو های نه چندان طولانی در کنار خیابان، بلا خره مامور پلیس اسناد و مدارک راننده پیکان را با خود بر داشته، و میگوید:

-  آقایون بعد از یک ساعت همگی تان باید در کلانتری ۱۳ حاضر باشید..!

   دایی ام که سرد ش شده بود، تصمیم میگیریم وی را به خانه برسانیم و بعد به طرف کلانتری محل برویم.  برادرم که تا  ان موقع راننده گی ماشین را به عهده داشت نیز در خانه میماند، و برادر دیگرم که صاحب
ماشین، بود همراه با ما به کلانتری میرود. اما دم درب کلانتری به مجرد دیدن وی « راننده جدید» خانم راننده پیکان با سرو صدا اعتراض میکند که وی راننده ماشین نیست! اما در عوض برادر دیگرم را که اصلا راننده گی بلد نیست نشان داده و میگوید:

جناب ستوان؛ اینه ها ش راننده ماشین….! از این زیرکی و حظور ذهن خنده ام میگیرد؛ اما به خود نمیاورم…

  دیگر ناوقت ها ی شب شده  بود و سرما  به آهستگی داشت تا به مغز استخوان هایم  نفوذ مینمود.سرم به سنگینی گراییده بود، و خیلی دلم میخواست تا در یک بستر گرم دراز کشیده و چشمانم را روی هم بگذارم.  ما چند نفر در بیرون از کلانتری در خیابان منتظر بودیم ، و  از پنجره کلانتری می دیدم که برادرم با راننده  پیکان در درون پاسگاه با افسر نگهبان مشغول گفتگو هستند..!

به خانم راننده پیکان نگاه میکنم. او در حالیکه بچه اش را تنگ در بغل گرفته و خود را در با چادر سیاهش پیچانده بود، در گوشه یی نشسته و در فکر عمیقی فرو رفته بود. من؛  به وضوح  عظمت و بزرگی یک مادر؛ محبت و دوست داشتن یک زن درد مند و وفادار شرقی؛ و یک خانم که در نهاد ش  عصمت موج میزند. را در این خانم مشاهده می نمودم. با خود فکر میکنم چنین مادرانی تنها در شرق و در دامان فرهنگ شرقی میتواند پرورش یابند. سراسر ایثار و از خود گذری.. !خیلی دلم میخواهد تا پالتویم را که همچون لحاف ی گرم خودم را در ان پیچانده ام، بر شانه های این خانم بیندازم. اما میدانم که با چنین عملی، آغاز بدبختی دیگری برایم خواهد بود…

 بلا خره افسر نگهبان، برادرم و راننده پیکان می آیند بیرون در محوطه پاسگاه. محوطه کوچکی که میله های آهنی آن را از خیابان جدا کرده بود. افسر  خطاب به ما، میگوید:

-   اگر تا فردا با  آقای منصوری« راننده پیکان» به توافق رسیدید و این آقا توانست  رضایت تان را کسب کند که خوب؛  پرونده در همین جا ختم میشود. اگر نه؛  ما پرونده تان را به دادگاه ارجاع می نماییم تا هرچه داد گاه فیصله بنماید…در ضمن   اگر شما اعتراض نداشته باشید، ما اسناد و مدارک  آقای منصوری را نگه میداریم و خودش میرد شب در خانه شان؛ در غیر ان، شب را همین جا در بازداشتگاه میماند…

هنوز حرف های افسر پلیس به پایان نرسیده بود، که خانم راننده پیکان را گویی  شوک ی احاطه نموده باشد، بی سر و سامان از جا بلند شده و با حالت التماس  میگوید:

- آقا! به خاطر این بچه،« اشاره به طفل که در بغل دارد» نگذارید شوهرم شب را در پشت میله ها بماند…! میبینم بدنش را ارتعاش گرفته  است.  که میداند؟ این ارتعاش از سوز  سرما شب است، یا  از لات بازی های یک شوهر « نا اهل..؟!»

  دلم  را در درون قفسه سینه ام  دردی سنگینی فشردن میگیرد.    آخ که زن بودن و مادر بودن به گونه واقعی ان چقدر بزرگی میخواهد..!

 به افسر میگویم:

- بگذار آقای منصوری با زن و بچه اش برد خانه شان…   

افسر میپرسد:

- اگر آقای منصوری خسارت بپردازد، شما رضایت میدهید؟!

میگویم :  آری جناب ستوان!

- چقدر شما خسارت مطالبه میکنید؟! مانده ام که به وی چه جواب بدهم؛ که برادرم به دادم رسیده و میگوید:

- جناب ستوان یک میلیون تومان..

سر سفره صبحانه، هر کسی چیزی میگوید. ماشاءالله حد اقل پانزده بیست نفری این موضوع را به بحث گرفته بودند. برادرم که از همه با انصاف تر به نظر میرسید، میگوید:

-  بابا یک میلیون تومان کم است؛ خوب بود ان را دو میلیون میگفتید! من از این انصاف برادرم دهن باز میماند؛ اما چیزی نه میگویم. در چنین حالت ها، دوست دارم فقط بشنوم، تا چیزی بگویم..  اطرافیان من گرم گفتگو هستند که تلفن برادرم زنگ میزند. گوشی را بر میدارند؛ آن طرف خط آقای« منصوری» است، که اول صبح زنگ زده است. طی بگو مگو ها، برادرم به وی  میگوید که ما دو میلیون خسارت میخواهیم..

 کلانتری دیگر مثل شب گذشته خلوت نبود، بلکه مراجعین زیادی در آنجا هی در رفت و آمد بودند. به غیر از ما ها، دو نفر افغانستانی دیگر هم که زده و زخمی به نظر میرسیدند، در ان جا به چشم میخوردند. از دور به سخنان شان  دقت میکنم، میگویند:

«  جناب سره
نگ؛  ما شش ماه برای این آقا کار گری  کرده ایم. حالا که دست مزد مان را از وی میخواهیم؛ با دست به زخم نسبتا عمیقی را که در بالای ابروهایش دیده میشود اشاره نموده، ادامه میدهد ” این آقا نزدیک بود که کور مان بنماید..»  صاحب کار بلا وقفه حرف کارگر افغانستانی  را قطع نموده و میگوید:

« مرد حسابی دست مزد چیه دیگه؟! میخواستی گردن کلفتی بنما یی؛ ما هم حق ت را کف دستت گذاشتیم و…!»  افسر بعد از شنیدن سخنان آنان؛ بلا خره  به سرباز دستور میدهد تا همه گی شان را بیندازند تو هلفدونی..

 صبح در اولین دیدار ها،  آقای منصوری و خانواده اش را کاملا بر افروخته و ناراحت میبینم. حس میکنم  موضوعی آنها را ناراحت و نگران نموده است.در دهلیز کلانتری با مقدار اندک بگو مگو؛ خانم منصوری « خانم راننده پیکان سفید» با پرخاش و سرو صدا به من  میگوید:

 -  شما خجالت نکشیدید  که به یک خانم اهانت روا داشتید؟! به یک زن ایرانی توهین کردید ..! عجب مملکتی داریم ما ها دیگه؟ آدم در درون کشورش نه میتواند مصون باشد و…!

 با خون سردی به وی میگویم:

خانم! انصاف داشته باش؛ دروغ گفتن گناه دار ه…!

- شما انصاف تان کجا بود آقا؟ آیا با این دو میلیون تومان خسارت که میگوید، خجالت نه میکشید از انصاف و امام هشتم برای مان حرف میزنید..؟؟!

- خانم؛ موضوع خسارت یک چیزی هست، و تهمت چیزی دیگری!! اما هشتم شاهد است که من به شما اهانت… .

- مرا از امام هشتم نه ترسانید…

- خانم من شما را از امام هشتم نه می ترسان م؛ بلکه از امام هشتم باید شرمید..!

 چهره وی در میان شرم و حیا دیگر گون میشود و سکوت مینماید…

 کلانتری برای تعیین میزان خسارت وارده به اتومبیل  ما را به تعمیرگاه میفرستد. و  تعمیرگاه بعد از مشاهده و برسی  ماشین، مجموعه خسارت  وارده را یک میلیون و ششصد هزار تومان برآورد مینماید. که از این مقدار مبلغ ششصد هزار تومان ان پول ترمیم بدنه ماشین و مبلغ یک میلیون آن به عنوان افت قیمت ماشین برآورد میگردد..

راننده پیکان دیگر ان جوان قلچماق و پرخاش گر دیشب نبود. بلکه  کلی عوض شده بود. وی در یک نوع اضطراب و استرس به سر برده، سر در گریبان فرو برده و سکوت اختیار نموده بود. برای گفتگو با ما، پیر مرد خوش برخورد و زیرک ی را آورده بودند! در جریان گفتگو  و چانه زدن ها بابت تعیین قطعی میزان خسارت ماشین بار ها از خانم راننده شنیدیم که میگفت: « من با پول کلفتی و.. روز گار می گذران م..»

بلا خره با ششصد هزار تومان خسارت توافق میکنیم…

 جلو افسر نگهبان، پیر مرد از جیبش این مبلغ را در آورده و به من میدهد. راستش من جرات نه میکنم  تا  این پول را از  وی بگیرم. از حرف های خانم راننده که میگفت« من با کلفتی….» هم قلبم میلرزد و هم دستان م!  رو به برادرم مینمایم و از وی میخواهم تا پول را بگیرد! و وی، پول را میگیرد. و من دلم را در سینه دردی سخت در خود می فشارد….

ادامه دارد..

+;نوشته شده در ;جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت;۲۳:۱۴ توسط;میر احمد لومانی; |;

863بازدید

۲ دیدگاه »

  1. بصیر عظیمی جوزا ۸, ۱۳۹۱ در ۴:۱۴ ق.ظ -

    دوشنبه ۸ خرداد۱۳۹۱ ساعت: ۴:۱۴

    ممنون لومانی عزیز داستان زیبا و خواندنی است داستان یتم را هم ادامه دهید
    ممنون

  2. وحید جوزا ۱۰, ۱۳۹۱ در ۸:۳۶ ب.ظ -

    چهارشنبه ۱۰ خرداد۱۳۹۱ ساعت: ۲۰:۳۶

    سلام دوست عزیزم
    ممنون از مطالب خوبتون. واقعا عالیه.
    به وبلاگ ما هم سر بزنید و اگه افتخار دادید وبلاگ ما رو هم لینک کنید.
    دوست عزیزم برای طراحی رایگان بنر و بهینه سازی سایت و سئو به صورت رایگان و دوستانه روی من حساب کنید.
    جسارت نباشه خیلی از خطاهای سئو رو توی وبلاگتون دیدم!♥