در پی نان!؟

مدبریت ۱۱:۰۵ ق.ظ ۲

بنام خدا

اشاره:  ما غربت نشینان، به فاصله سه روز شاهد دو حادثه تأسفبار بودیم، که در اولی سوگمندانه تعداد ۱۲ نفر از کارجویان مهاجر هموطن، سوار بر یک موتر پژو، در مسیر کرمان به تهران با یک موتر لاری برخورد نموده و تمامی سرنشینان با وضع اسفناکی کشته شدند، کشته که چه عرض کنم به گوشت قیمه تبدیل شدند!؟. گرچه حادثه بعدی خوشبختانه تلفات جانی نداشت؛ اما، بیشتر از آن جهت تأسفبار بود که تعداد ۱۷ نفر از هموطنان بدبخت و بیچاره ای ما به صورت غیر قابل باور و غیر انسانی، بدتر از اشیأ بی جان، در یک موتر سمند که حداکثر برای ۵ نفر ساخته شده، جا داده شده بودند!؟.

تکرار تصاویر خفتباری مثل این، در اوضاع بی سامان و جنگی گذشته، خیلی پرسش برانگیز و شرم آمیز نبود؛ اما، در حال حاضر با وجود حکومت ده ساله ی رژیم به اصطلاح قانونی و دموکراسی! بیش از پیش خفتبار بوده و باید از سردمداران کشور پرسید که تکرار این حوادث خونین، شرم آور و تأسفبار تا کی!؟. حادثه دردناک مثل این، جرقه ی شد بر ذهن نگران نگارنده که در اوج ناتوانی، تنها از باب همدردی و همدلی در قالب داستانکی، آن را انعکاس داده و به سیخ نقد کشد!.

در پی نان!؟

تقدیم به ارواح تمام هموطنان محروم و بیچاره ای که بدنبال نان، سالهاست که به سوی «ناکجاآباد» رهسپار اند! بسیاری از آنان یا از شکم درندگان، پرندگان، خزندگان و یا ماهیان سر درآوردند! و جماعتی در حوادث خونین رانندگی و مشابه آن، جان و جسم ناآرام شانرا از دست داده و در جوار رحمت حق آرامش ابدی یافتند.

*****

تازه که آمده بود، خیلی شانس آورد که عبدالحسن باچه مامایش، دستش را گرفته، ضمانت کرده بود تا مشغول کار شود، وگرنه با آن سن کم و جسم ضعیف و ناتوان، هیچ صاحب کاری حاضر نبود که به او کار دهد! روزهای اول از سروصدائی زیاد سرسام میگرفت، شب ها به شدت سر دردی اش افزوده می شد، بخصوص وقتی قله بُر کار میکرد، انگار به جای برش قله های سنگ، مغز غلام علی را برمه(سوراخ) می کرد. عبدالحسن گفته بود که مهم نیست، کمی صبر کنی به این صداها، عادت خاد کدی! هفته های بعد خیلی زود عادت کرده بود. با وجود خستگی زیاد یاد مادر و تنها خواهرش گل جان، خواب را از چشمانش می گرفت. بارها اتفاق افتاده بود که در دل شب پنهان از چشم دیگران داخل دست شوئی کارخانه، شکم سیر گریه کند! دوست نداشت که هم اطاقی هایش طعنه اش بزنند: «که غلام، بچه آبی یه و نان جیب آبی را خورده و…!؟».

 هنوز پانزده سالش تمام نشده بود که مادرش را مجبور کرد، تا واسطه شود که مامایش او را به خارج بفرستد، خوب او «پس مرگی» پدرش بود، از وقتی چشم بازکرد همیشه این مامایش بود که برای او نقش پدر را بازی کرده بود. خودش هم نمی دانست که چرا پدرش کشته شده؟ وقتی خود را شناخت از پدر تنها همان عکس خاک گرفته روی دیوار را دیده بود، عکس سیاه و سفید که معلوم نبود کجا گرفته شده، در اوج جوانی با دریشی و نکتائی،  بروت های کلفت، صورت چهار تیغه، موهای بلند، دماغ کشیده، چشمان بادامی؛ و… برایش حکایت های ضد و نقیضی نقل می کردند، بعضی ها گفته بودند که پدرت بدست نیروهای کریم کور به ناحق کشته شده! برخی همچون مادرش معتقد بودند که پدر واقعاً شهید شده هرچه بود چند ماه پیشتر از تولدش، پدر در جنگ های داخلی کشته شده بود!؟ .

سالها به سرعت برق و باد گذشت، غلام خیلی زود خم و چم کارها را یاد گرفت. روزهای نخست که حتی جا به جای سنگ های نیم متری هم برایش دشوار بود. بعدها سنگ های پنجاه کیلوی و حتی بیشتر هم قد خودش را به راحتی جا  بجا میکرد. با هوشیاری توانسته بود خیلی زود از وسط گیری به صاف کاری رسیده، سرانجام  حتی هدایت دستگاه غول آسائی قله بُر را، با مهارت تمام بدست گیرد. غلام کوچولو به استا غلام تبدیل شده بود، وزان پس همه حتی صاحب کارخانه احترامش میکردند.  خوشبختانه به تناسب مهارتش حقوق اش هم به اندازه کافی بالا رفته بود. ترقی او گاهی باعث حسادت باچه مامایش می شد، کنایه های نیشدار ماما زاده را تنها با لبخند پاسخ می داد. آخر باچه مامایش که تقریبا دو برابر او سن داشت، تمام عمر و جوانی خود را در سنگبری ها گزرانده بود، هیچوقت نتوانسته بود هدایت قله بر را بدست گیرد! . غلام علی با انگیزه ای بازگشت کنار مادر و خواهرش، با شور و شوق بسیار کار و تا پاسی از شب اضافه کاری می کرد. مرتب برای مادر پول می فرستاد. در سال چهارم سفر، مامایش نوشته بود که خواهرش را شوهر داده اند. این خبر مسرت بخش خیلی برای غلام ناراحت کننده بود! آرزو داشت، خود به جای پدر برای تنها خواهرش پدری نموده و خود عروسش کند. حال حتی از عروسی خواهری که بسیار دوستش می داشت محروم شده بود! روزگار کودکی، بازی های کودکانه، بیرو(قهر) شدن و جور(آشتی) شدن ها، اشکها و لبخند ها و… همه همچون فیلمی از جلو چشمانش گذشته و بی صدا اشک ریخته بود! ..

  نامه ی بعدی که رسید خبر نامزدی مرضیه دختر مامایش را، به وی می داد. این خبر چنان برای غلام علی شرین و نشاط آور بود که ناخودآگاه در میان جمع فریاد شادی سر داده بود. غلام ناچار شد هم اطاقی ها در همان اطاق اندوالی

975بازدید

۲ دیدگاه »

  1. Ali Hekmat قوس ۱۲, ۱۳۹۰ در ۱۱:۲۶ ق.ظ -

    شنبه ۱۲ آذر۱۳۹۰ ساعت: ۱۱:۲۶

    in dastan zendagi ma dar moddate beshtar az 30 sal ast har farde az en mellat en dastan ha ra shakhsan tajroba karda ast. malom nest ki en dastan payani ham darad ya na? ? qalamat tawana bad khoorrami aziz

  2. حسین قوس ۱۲, ۱۳۹۰ در ۱۲:۳۱ ب.ظ -

    شنبه ۱۲ آذر۱۳۹۰ ساعت: ۱۲:۳۱

    سلام!
    آری سرنوشت غم انگیز مردم ما همین است. چی جوانانیکه رفتند و دگر هر گز بر نگشتند.