««دل خونین یار؟!»»

مصطفی خرمی ۶:۳۴ ق.ظ ۲
««دل خونین یار؟!»»

برای ملک الشعرایی آزره، حضرت تابش و «دل خونین انار» اش!

««دل خونین یار؟»»

873641_origسخت آتش نفسی ای تابش
سخن ات رؤیایی، بی آرامش!؟

سخن ات آیینه ای تاریخ است
برسر و ذهن عدو، چون میخ است!

تاریخ تاریک و تلخ و پردود
خاطر پاکیزه را پاک زدود!؟

کاش می شد به گذشته «در»داشت
تاریخ از نو، بنوشت و برگشت!

کاش می شد به گذشته پل زد
سر به سهراب و یل و زابل زد!؟

زابل امروز دیگر «زابل» نیست
خبر از باغ و بهار و گل نیست!

11127808_943044255714196_1803343629765960411_nآه از وحشت «کندی پشت» اش
بی نشان هاست به کند و پشت اش

نی امید و نی امانی زابل!؟
کی پرستوها رسن، درکابل؟

چشمه ی «چیم آبی ها» خشکید
کاش می شد، به دلها تابید!؟

دیده ها قفل به «در» مانده هنوز
کودکان شوق به سر مانده هنوز

«آتی»ی گم شده کی باز آید؟
«آبی» از شوق به پرواز آید!

*****************
حضرت ما(غزنه)ست بدست دونان
روزگاری است اسیر شیطان!؟

091106130956_ghazni-a-226کاش می شد ز «سنایی» دم زد
شوری شعرش به دل «آدم» زد!

رهزنان حاکم اینجاست هنوز
بیم و لرزش بسی جانهاست هنوز

حاکم این بادیه قوم غالب!؟
والی این شهر، خودش یک «طالب»

******************
«بامیکان» اش، ز حرمان بس سوخت
چشم امید به دستان بس دوخت!

شب «بامیان» هنوز تاریک است
راه سازندگی اش باریک است!؟

سرخگون، خنگ بت سودایی ما
شرمید و ریخت ز رسوایی ما !؟

LIFE-f7b87عشق جوشید ز بام «زکیه»!
زنده «شهمامه» ز جان «زکیه»!

مهر در جان «علی» سخت، شدید
عشق «صلصال» بدو گشت پدید!

*******************
لعل و تاریخ بدخشان گم گشت
قامت سرو تنان بس خم گشت!؟

سروها بی سر و بی سردار است
رهبران خفته و بی کردار است!؟

خون بجوشد ز لعل و سنگ اش
پاره ای «تهمتنان»، بر سنگ اش!

mnandegar-3104سر سردار به دار است هنوز
با خونش نقش نگار است هنوز!

سر به دنبال تن اش، در راه است!؟
روح و جان اش، بی گمان آگاه است

و……….!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟

مصطفی خرّمی
۲۹ / ۱ / ۹۴

1,370بازدید

۲ دیدگاه »

  1. محمد ثور ۱, ۱۳۹۴ در ۱۲:۴۷ ب.ظ -

    جناب اقای خرمی درود بر شما
    بی شک که از شهر سنایی هستی/ نه به دنبال کمای هستی.
    آنچه می جوشدهمه دردست درد/ کی به دنبال دوایی هستی.
    تو دعا کن که شود حاجب روا/کمشده ای ما بیاید سوی ما .
    مادران از غم راهایی یابد/ طفلگان ما نشاطی یابد. کاش می شد یک نفس شادی کنیم/ عاشقان در خانه مهمانی کنیم. ***
    مردمی آزاده را آزاد کرد/نشتر درخنجری اعداکرد
    تا بیابد طفلگان بابای خود/تا به آغوشش بگیردجای خود
    کشورما ای عدو مأوای ماست/ تو چه می گویی در این سوادی ماست.
    غل و زنجر در پیت بندیم ما/تو و بدارت برزیم دور ما
    تا بی آسایم، کشیم راحت نفس/شاد و شنگل در کنارهم زییم.
    تا شود راحت در آن طفلان ما/بی گمان و بی حراس و خیال.
    مردم ما آزاد گردد بی صلاح/آن صلاح اوست لاحول ولا
    غم مخور غمخوار فریاد، کم کن/ نعره ای الله اکبر ساز کن.
    امید که همه اسرا از بند آزاد گردد به امید آن روز.
    مرا به همین اسم بشناس باز هم به سراغت خواهم آمد. درود دوباره ما را پذیرا باش

  2. مصطفی خرمی
    مصطفی خرمی ثور ۵, ۱۳۹۴ در ۴:۲۲ ب.ظ -

    سپاس جناب محمد و درود بر شما، مهم این نیست که با چه نام میایی مهم این است که همدرد مایی!؟ مثنوی درد ات را خواندم خود گویاست که از دردمندی ات جوشیده!؟ همیش همین گونه با احساس باشید. بدرود.