دل نوشته های من در رثای او – تقدیر و سپاس

مدبریت ۱:۱۴ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
دل نوشته های من در رثای او – تقدیر و سپاس

http://jaghori2.persiangig.com/jaghori1/ashkhas/mohaqiq.jpgبنام خدا

با تقدیر وسپاس از کلیه ی سرورانی که حضورا یا باارسال  پیام وتلفن وایمیل وبا نظرات شان ، ابراز همدردی کرده اند یک دنیا تشکر . امید وارم که بتوانم در خوشی های شما عزیزان جبران نمایم  . رحیمی

 

 

ای دریغا راد مرد لطف و رحمت در گذشت 

 نخبه کار وتلاش ورنج زحمت در گذشت

او که با نام علی قلبش به سینه می تپید 

 گشت تسلیم قضا وبا رضایت در گذشت

یک : شاید دوازده سال بیشتر نداشتم که به اسم شخصی بنام حاجی محقق آشنا شدم او پسر عمه بابایم می شد آن زمان من خیلی کوچک بودم . بیشتر سرگرم بازی های کودکانه بودم تا شناختن دوست واقاریب .

 در بین خانواده ما عمه ام جایگاه ویژه داشت همه زیاد دوستش داشتند . پسرش که عازیم تحصیل شده بود در بین خانواده وفامیل از محبوبیت ویژه بر خور دار شده بود به همین خواطر از کسی که برای تحصیل به ایران رفته باشد با تب تاب زیاد  یاد می کرد . به همین دلیل به گوش مان زیاد  می خورد که بچه فلانی برای خاندو رفته به ایران یا عراق .

در آواخر سال شصت دیگه ما نیز بزرک شده بودیم وقتی خانواده محقق به طرف پاکستان در این سال عازیم شد ما  نیز آهنک سفر کردیم که بروم درس بخوانیم  ولی نمی دانم چطور شد که از قافله جا ماندیم . فکر می کنم به خواطر سن کم ما بود که به این سادگی کسی مسولیت اضافی را نمی پذیرفت . ولی آواخر سال ۶۱ ما نیز خود را به کویته رساندیم  وقتی پا به مدرسه در کویته گذاشتم از اینکه ما  یک روحانی که همه او رامی شناسد در بین فامیل داشتیم احساس اعتماد به نفس بیشتری می کردم . حاج آقا بعد از شنیدن رسیدن من به کویته ،  سلام دعای خیرش همیشه می رسید . درست زمستان ۶۲ بود که با سیمای آن مرد خدای برای اولین بار اشنا شدم.  از نزدیک ایشان را دیدم و زیارت کردم .  ایشان همراه با هیئت در رابطه با آزادی عبدالحیسن اخلاقی آمده بود.  من نیز با سپری شدن دوسال تحصیلی ام در کویته رسما برای تحصیل راه ایران در پیش گرفتم .

از سال ۶۳ به این طرف همیشه من و امثال من مورد لطف این مرد خدایی بودیم  . سالها گذشت حاجی محقق با مغازه کرایه ای  وضعیت متفاوت زندگی را تجربه کرد. همه چیز عوض شد ولی حاجی تغییر نکرد . در سالهای اخیر راه دیار وطن را در پیش گرفت . دریک سفر که ما نیز توفیق همراهی شان را در داخل پیدا کردیم  او را اولین بار در دفتر کتابخانه ومسجد وحسینه اش دیدیم . حاجی که از کار شبانه روزی اش در کتابخانه وحسینیه  لذت می برد مردم منطقه نیز دور برش را گرفته تعدادی زیادی در دفتر وی نشسته بودند .

دو : در این اواخر روزی از طریق تلفن  اطلاع یافتم  که حاجی آقا مختصر مشکلی پیدا کرده بوده خوشبختانه رفع شده ولی در بیمارستان بستری است .  ما نیز خود را سریعا به آنجا رساندیم . حاجی آقا در ای سی یو بود  خلاصه توفیق پیدا کردیم تا به خدمتش برسیم . دیدم حاجی ما ضمن اینکه حالش خوب است ولی خیلی خسته به نظر می رسد . گفتم حاجی آقا خدا بد ندهند . انشالله خوب می شوی . ظاهرا دکترها گفته بوده که هرجه سریعتر باید عمل بشود . راستش من از این بیمارستان دلی خوش نداشتم  جون  یک عزیز دیگرم نیز به مدت ۲۴ شب در آی سی یو همین بیمارستان بستری بود سرانجام ایشان را از دست دادیم  آن هم پدرمهربانم بود .  خانمم توفیق یافت  پرستاری حاج آقا را برای مدتی به عهده بگیرد ولی وقتی برگشت دیدم خیلی گریه کرده بود و گفت حاج آقا نمی دانم چرا از این چیز ها زیاد صحبت می کند . حاج آقا باید الان در فکر سلامتی شان باشید نه چیز دیگر .

من ناراحت شدم فردایش وقتی خدمتش رسیدم  گفتم حاج آقا دست شما درد نکند ما باید از شما یاد بگیرم آن وقت در این وضعیت این حرف ها را می زنید . نمیدانستم حاجی ما می دانست که دیگر بر نمی گردد حرف های نگفته اش را باید بزند .

دکتر ها نیز حاجی آقا را عمل کردند ما نیز خوشحال شدیم که حاجی اقا به زودی بر می گردد . ولی مرتب می گفت مرا عمل نکنید من خوب می شوم  من را ببرید به منزل . حاجی دیگه دلش برای معبودش بی تابی می کرد . دوری  چندین ساله از مادر وپدرش داشت آزار می داد .

حاجی ما نزدیک به یکماه در ای سی یو ماند هر روزی که به ملاقاتش می امدیم دوستانش از دور و نزدیک به دیدن حاجی می امدند تا حاجی را بینید . ساعت ها سری پا می ایستادند تا پرده را کنار بزند ما عزیز مان را از پشت شیشه نگاه کنیم . خدای من ! من که خود داغدیده بودم تصور اینکه داغی دیگر بر دلم بنشیند سخت آزارم می داد . هیچگاه جرات نکردم به سمت سالن که یک وقت بابایم بستری بروم روزی جرات کردم که بروم تا دم درش رفتم برگشتم نتوانستم جای که پدر در آن بستری بود بیبینم چون دلم لحظه ی به یاد عزیزی دلش آن سیمای مهربانش افتاد آن مرد روف که سایه اش یک عمر بر سرما بود اصلا در زندگی تصور نمی کردم که روزی پدر را از دست بدهم .

در پشت آی سی یو بعضی چهره ها خیلی نگران مضطرب به نظر می امد چهره های که مصیبت های را تجربه کرده بود ترس از این که دوباره گریبان گیرش شود سخت آزار شان می داد . ولی بعضی دیگر چون تجربه تلخ از دست دادن عزیزانش را خوشبختانه نداشت به این راحتی باورش نمی شد وبه این سادگی پذیرفتنش برای شان مشکل بود مات ومبهوت می ماند . حاج آقا ما دیگه آن چهره ای خندان را نداشت روز های آخر دیگه نگاهی مهربانانه شان را نیز از دست داده بودیم جون ظاهرا در کما رفته بود ولی به ما می گفتند استراحت است . نمیدانم کی و چه ساعت ، آخرین نگاه و دیداری ما با حاج آقای ما بود .

سه : تا اینکه روزی تلفن آمد که برای حاج دعا کنید ساعت نزدیک به ۹ صبح بود وقتی تماس گرفتیم گفت حاجی حال مساعد ندارد همه رفته بیمارستان کفتند شما هم بیاید. من با خانمم راه افتادیم درتب تاب آماده شدن بودیم که از لابلای صحبت تلفنی متوجه شدیم که آن راد مرد خدای عزم سفر کرده است بدون اینکه با بقیه خدا حافظی کند .

وقتی به سالن بیمارستان رسیدم اولین بار چشمم به خانم حاج آقا افتاد که در گوشه بیمارستان از حال رفته بود بی تابی می کرد . این همان جهره بود که همیشه و بیش از همه مضطرب نگران به نظر می رسید . دیگران در حال که گریه می کردند مبحوط مانده بود یعنی فکر می کردند خواب است اما عجب خواب بدی . دوستان همه به بیمارستان رسیدند همه به همدیگر خبر دادند. خبر دو کلمه بود (حاجی رفت ).

آری حاجی رفت . ما ماندیم با اندوهی از غم بیحاصل او رفت جاودانه گشت ما ماندیم در این دیر خرابات آباد . او سبک بال بود سبک دوش نیز شد . او رفت تا به غم فراق چندین ساله ای ندیدن پدر و مادر پایان دهند بدین جهت بسیار بی صبرانه رفت . ما بگردش نرسیدم برفت .

آری دوستان

شربتی از لب لعلش نجشیدیم برفت – روی مه پیکر او سیر ندیدم برفت

گوی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود – بار بر بست و بگردش نرسیدم برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم – وز پیش سوره اخلاص دمیدیم برفت

عشوه دادند که برما گذری خواهی کرد – دیدی آخر که جنین عشوه خریدم برفت

شد جمن در جمن حسن و لطافت لیکن – در گلستان وصالش نجمیدیم برفت

همجو حافظ همه شب ناله وزاری کردیم – کای دریغا بوداعش نرسیدم برفت

ما تازه به عجله وشتاب او پی میبردیم براستی که دیدن معبود دیدن عزیزان از دست رفته در تعجیلش سزاوار ملامت نیست . خوشا به حالت حاجی آقا . کمتر کسی در این زمانه نفرین شده می توان دید که این همه خدا بیامرزی به دنبال داشته باشد. حاجی ما ساعت ۹ و سی دقیقه صبح ۱۰/ ۱۱ /۸۹ چشم از این جهان بر بست . با پخش خبر از دست دادن حاج آقا همه دوستان خود را به بیمارستان رساندند اظهار همدردی به بستگان حاجی نمودند . آن روز مشکلات اداری وخرابی سیستم کامپیوتری بیمارستان بر مشکل ها افزوده شد به همین جهت حاجی ما یک شب ماندن درسرد خانه را نیز تجربه کرد .

چهار : دوستان در فکر مراسم فردا بودند ولی فردا نیز مشکل سیستم کامپیوتری بیمارستان برای حسابرسی حل نشده بود . دوستان همه تجمع کرده بودند معتقد بودند که حاجی را نباید بیشتر منتظر گذاشت باید هر جه زود تر به جایگاه ابدی شان برسانیم . با موافقت بیمارستان وبا کمک روح آن مرد خدایی به طور معجزه آسایی بیمارستان موافقت ترخیص حاج آقا را صادر کرد . البته در این راستا کمک بعضی از بزرگان را نباید فراموش کرد وخداوند جزای نیک به آنان عنایت کند .

ما ساعت ده اجازه ترخیص گرفتم با آن هم دوستان تصمیم گرفتند که امروز حاج اقای ما باید تشییع شود . ما حاج اقا را تا بقیع همراهی کردیم تا حاج آقای خودمان را غسل داده وبا لباس سفید مرتب در آغوش مادرش قرار دهیم راستش من اصلا جرات دیدن حاجی آقا پیدا نکردم عزیز دلش محمد وسلمان را فرستادیم تا حاجی مان را تجهیز نموده وبا غسال کمک نمایند . من نمیدانم محمد سلمان ان وقت که دست به دست بهترین پناهگاهش داد چه حس پیدا کرد واز دیدن ان عزیز دل یار یاور مهربان چه حال به آنها دست داد خدا یا اگر صبر تو نمی بود چه می شد .

با وجود وقت کم یکی دو ساعت سیل جمعیت از گوشه کنار این شهر در ساعت ۲ در مسجد نو قم سرازیر شد . حاج اقا را بر روی دستان خود گرفته تا حرم واز حرم تا بقیع تشییع کردند .

مراسم تشییع

صحنه های به یاد ماندنی را خلق کردند ما که وظیفه عکاسی را به عهده داشتم دوربین قادر نبود که سیل جمعیت را در خود جای دهند . راستش با دیدن این جمعیت گاهی حاجی آقا را فراموش می کردم بیشتر دلم مان به حالی خود مان می سوخت . که جکنم وبراستی حاجی چه میکرد ودل این همه انسان ها را گرفت . واین همه خدا بیامرزی را به دنبال خود برد .

مراسم تشییع

مراسم تشییع

حاجی را به جایگاه ابدی شان رساندیم وقتی که می خواستند حاجی مان را در آغوش مادرش قرار دهند محمد اول رفت پایین تا بابایش را بادستان خودش تحویل ننه اش بدهند من هم جرائت کردم حاجی را برای آخرین بار در آغوش گرفتم به کمک محمد سلمان شتافتم حاجی ما خیلی سبک شده بود در مدت یکماه هشت روز بیماری، مختصر بار اگر داشت با زحمت زیاد ورنج فروان که کشید حسابی سبک شده بود . با کمک سلمان ومحمد حاجی در آغوش ننه قرار دادیم . درجایگاه که مادرش شش سال قبل آن جا آرام گرفته بود مادرش حاجی را در آغوش گرفت ودر آغوش پر مهر او برای همیشه آرام گرفت .

علی رضا در اندوه  بابابزرگ

دوستان حاجی همه با چشمان گریان با حاجی مهربان وداع کردند ولی وداع خانوداه حاج آقا دیدنی بود علی رضا من که همیشه مورد لطف بابا بزرگش بود گریه هایش سخت دلم را می شکست . محمد وسلمان با کمال نا باوری این طرف آن طرف می طپید تازه کمی متوجه می شد که مثل کی حاجی را باید تنها بگذاریم بروم .

پنجم : جلسه ختم حاج آقا فردایش برگزار گردید . با همان شکوه خاص دوستان حاجی شرکت کردند . اشخاص حقیقی وحقوقی دفاتر مراجع وشخصیت ها وروحانیون واقشار مختلف شرکت کرده بودند .

مراسم ختم مرحوم حاج اقای محقق

سخنران مجلس دوست و یار دیرینه حاجی محقق مورخ شهیر وطن حجه الاسلام والمسلمین حاج آقای اخلاقی مشهد که خود صدها کلومتر را زیر پا نهاده برای مراسم حاج آقا تشریف آورده بودند بود .

مراسم حتم حاج آقای محقق

حاج آقای اخلاقی که خود از دست دادن بهترین دوستش سخت متاثر گردیده وبطور که سخن گفتن در آوایل مجلس برایش سنگینی می کرد .

مراسم ختم مرحوم حاج آقای محقق

حاج آقای اخلاقی با اشاره به سیل جمعیت حاضر در مجلس در وصف حاجی آقای محقق گفت : حاجی را اگر می شناسید به سیل این جمعیت نگاه کنید . تا انسان محبت کسی در دلش نباشد نمی تواند محبت خودش را در دل کسی بیابد . نمیدانم حاجی جه اکثیر داشت که توانست محبت این همه انسان ها را با خود داشته باشد . بی تردید هیچ جیز در این دنیا تصادفی نیست مجلسی نبود که حاجی در آن حضور پیدا نکند . از مکافات عمل غافل نشو – گندم از گندم بروید جو زجو.حاج آقای اخلاقی

حاجی در عمر پر بارش درخت دوستی فروان کاشت حالا فصل برداشت شان است . خوش به حالت حاجی محقق . خدایت شما رحمت کند . مجلس با مداحی آقای رضای ودعای حاج اقای اخلاقی مشهد پایان یافت . ما خانواده را به خانه رساندیم وشب مجلسی ختمی برگذار شد.

شش : فردایش یعنی روز ۵ شنبه شب جمعه علیرضا ما برای بابابزرگش مجلس ختم وقران خوانی برگزار کرد . ابتدا ما با اتفاق دوستان بر سر مزار حاجی رفتیم از آن جا مستقیما علی رضا مهمانان شان را به طرف منزل شان هدایت کرد . شب باختم قران وفاتحه وبا مداحی مداح اهلبیت جناب اقای مبلغ به سوگ عزیز از دست رفته نشستیم وبرای غفرانش دعا کردیم .

مراسم ختم از طرف علی رضا برای بابابزرگش

هفت : فردایش یعنی روز جمعه روز هفتم حاج آقای ما می شد . دوستان حاجی با حضور در منزل وی خانواده حاجی را تا مزار آن مرحوم همراهی کردند . بر سری مزار آن مرحوم که با مزار مادرش یکی شده بود به سوگ نشستیم بعد از ختم قران وفاتحه به مداحی جناب آقای برهانی گوش فرا داده برای مصیبت خاندان عصمت وطهارت اشک ریختیم . مزار حاجی را دوستان شان به صورت زیبا اراسته کرده بودند . به نوبت به مزار آن مرحوم حاضر شده وبا ذکر قرائت فاتحه بقیع را به قصد منزل حاج آقا ترک کردند . ما نیز با حاج آقای ما خدا حافظی کرده مهمانان را به طرف منزل حاج اقا هدایت کردیم .

مراسم روز هفتم حاج آقای محقق

مراسم روز هفتم

مراسم روز هفتم

شب هفتم نیز مراسم ختم در منزل حاج اقا برگذار شده بود این شب اکثرا همکاران حاج آقا حضور پر شور داشتند . حاج اقای برهانی با سخنرانی ومداحی صفای دیگر به مجلس بخشید .در پایان همکاران حاجی که از این به بعد همکاران محمد رضا می شد قرار مدار گذاشتند تا به رسم این جا محمد رضا جان را به کتابفروشی برده وبرای اولین بار در غیبت حاجی کتاب فروشی را باز نماید تا به رسم قضا، زندگی عادی را از سر بگیرد .

هشت : فردا قرار شد در محل از پیش تعین شده حضور به هم برسانیم از آنجا همکاران محمد ، محمد وسلمان را تا پاساژ قدس همراهی کند . ما فکر می کردم به رسم معمول چند نفری امده باشد ولی وقتی به سیل جمعیت که به دو طرف پیاده رو در خیابان ارم صف کشیده بودند بر خوردیم تکان خوردیم . ما که سلمان ومحمد را همراهی می کردم سرم پاین انداخته از لطف آنها شرمنده شدیم . همه با ذکر صوات وفاتحه وعرض تسلیت تا پاساژ قدس ما ها را همراهی کردند . همه ی پاساژی ها لامب های خود را خاموش نموده در جلوی ودرب پاساژ دست به سینه استاده و ماها را تا دم در مغازه مشایعت کردند . یکی از همکاران با ذکر صلوات وسر سلامتی ومغفرت برای حاجی آقا مغازه را باز کردند لامپ های مغازه را روشن نموده سپس لامپ های کل پاساژ روشن گردید پاساژی ها با ذکر فاتحه وعرض تسلیت مجدد محل را ترک گفتند . ما نیز کار مانده زیاد داشتیم لامپ روشن گذشته به خانه حاجی برگشتیم .

بازنمودن کتابفروشی توسط همکاران طی مراسمی

نه : فردایش دوستان تصمیم گرفتند خانواده حاجی را به منزل خود حاجی آقا برساند در این مدت به خواطر نزدیک بودن منزل سلمان جان با بیمارستان همه بود باش ومراسم در خانه سلمان بود. همه دوستان یک بار دیگر جمع شده خانواده حاجی را به منزل خودش رساندند با ذکر فاتحه وصحبت حاج آقای اخلاقی مشهد وحاج آقای محمدی در این جمع مراسم حاجی به اخر رسید. در ضمن حاج اقای اخلاقی مشهد خبر از مراسم مشهد داد واز دوستان خواست کرد که در صورت امکان در ان جا نیز شرکت نمایند .

خانه حاجی در قم  صحبت آقای اخلاقی

ده : از مشهد نیز حاج اقای اخلاقی با مادر حمید رضا وآصف اقای اخلاقی تشریف آورده بودند قرار شد که ما باخانمم دوستان مشهدی را با محمد وسلمان همراهی نموده ضمن شرکت در مراسم مشهد آنان را نیز تا منزل شان مشایعت نمایم .

شب جهار شنبه ۱۹ / ۱۱/ ۸۹ ساعت ده از تهران بلیط قطار داشتیم فردایش ساعت ۱۱ به مشهد رسیدیم . در ایستگاه دوستان که خداوند حفظ شان کند منتظر ما بودند با ذکر صلوات وعرض تسلیت ، ما را تا دم در همراهی کردند .

حاج آقای جوادی سخنران مجلس

یازده : شب پنج شنبه از طرف دوستان خاص وآغلی حاج آقای اخلاقی مراسم در مسجد ابوالفضلی واقع در خیاین میثم برگذار گردید سخنران این مجلس جناب آقای حجه الاسلام والمسلمین سید جوادی بود آقای جوادی که خود نیز یکی از مخلصین وفداکار وزبان زد خاص عام است به ایراد سخن پرداخت واز اخلاص ورفتار وسجایای نیک حاج آقای محقق یاد آور شده گفت : آقای محقق انسان خوش برخورد فدا کار مخلص وانسان نمونه بود این را می توان از مراسم ختم تشیع شان در قم مشاهده نمود . آقای محقق در زندگی پر بارش به تبلیغ وترویج احکام از طریق نشر وپخش کتاب مخصوصا قران به طور هدایا می پرداخت . کمتر کسی ازدوستان محقق است که از ایشان یک کتاب به یاد گار نداشته باشد . در اکثر خانه رفقای ایشان قران اهدایی حاج اقای محقق را می تواند مشاهده نمود . مجلس با وصرف شام پایان یافت .

مراسم در مشهد

در ضمن روز جمعه مراسم عمومی فاتحه وختم قران کریم از طرف حاج اقای اخلاقی مشهد وخانواده آن در مشهد پیج دوم تلگرد مسجد جوادالائمه (ع) برگزار گردید . در این مراسم که از اقشار مختلف شرکت داشتند ابتدا با تلاوت قران کریم آغاز شد . سپس سخنران محترم مجلس جناب حجه الاسلام والمسلمین حاج آقای هاشمی به ایراد سحن پرداخت . آقای هاشمی ضمن عرض تسلیت به خانواده حاج اقای محقق وجناب آقای اخلاقی از خداوند برای حاج آقای محقق طلب مغفرت برای بازماندگان صبر جمیل خواستار شد .

مراسم عمومی در مشهد

مراسم عمومی در مشهد

جناب آقای هاشمی سخنران مجلس

اقای هاشمی با اشاره به شخصیت خالصانه مرحوم محقق گفت : یکی از صفات برازنده آن مرحوم دست گیری مستمندان بود وآنهای که به هر دلیل احتیاج پیدا می کرد وقتی به ایشان مراجعه می کرد ایشان به هر در می زد تا احتیاجات آن را بر آورده سازند . یک نمونه را خودم شاهد بودم خدایش رحمت کند حاج اقای محقق را .مراسم با دعای جناب اقای هاشمی پایان یافت .

مراسم سوم تحت عنوان ختم وقران خوانی از طرف خانواده حاج آقای اخلاقی در مشهد شب یکشنبه در مسجد ابولفضلی برگذار گردید سخنران این مجلس حجه الاسلام والمسلمین حاج آقای باقری بود .

دوازده – مجلسی فاتحه وختم قران کریم برای حجه الاسلام والمسلمین حاج آقای محقق در کابل در مسجد قران عترت به سر پرستی حاج اقای ذکی برگزار شد . دراین محفل علمای معزز چون آیت الله صالحی وایت الله تقدسی وآقای عبدالشکور اخلاقی و تعدادی زیاد از وکلا بشمول آقای محمد محقق وعالمی بلخی وداکترسجادی ونماینده هلمند و نیزفعالان سیاسی چون نماینده داکترکاظمی وفاضل سنگچارکی ونیز از اقشار مختلف مردم شرکت داشتند .

مراسم ختم در کابل

مراسم ختم برای حاج آقای محقق در کابل

مراسم ساعت یک ونیم شروع شد سخنران محفل حجه الاسلام آقای فیاض لومان بود که درباره نقش اسلام درترویج علم ونقش این دوعالم درمنطقه سخن گفت .

هم چنین پیام های دفترآیت الله فیاض ومسجد جاغوری های افشارکابل خوانده شد. و نیززندگی نامه حاج محقق توسط حیدری وزندگینامه حاج برهانی توسط فصیحی زاده قرائت گردید .

سیزده : مراسم ختم و فاتحه در کویته پاکستان از طرف مدیر و مدرسین جامعه امام صادق (ع) و حوزات علمیه و روحانیت شهر کویته و نیز مدیر کتابخانه شهید محمد منتظری به پاس احترام و قدردانی از خدمات علمی و اجتماعی وخدمات فرهنگی مرحوم حاج آقای محقق بابه روز جمعه ۴/۲/۲۰۱۱ که مقارن است با روز شهادت امام هشتم حضرت امام رضا (ع) مجلس ختم قرآن مجید و فاتحه خوانی از ساعت ۹:۰۰ صبح تا ۱۲:۰۰ ظهر برای شادی روح آن فقید سعید در کتابخانه شهید محمد منتظری واقع در بروری برگزار گردید. در این مراسم که از اقشار مختلف مردم مسلمان و متدین کویته به خصوص سلسله جلیله ای روحانیت و سادات و مدیران و معلمین محترم مکاتب و بزرگان و موسفیدان قوم شرکت کرده بودند وبرای شادی روح طیبه آن عالم جلیل القدر و تسلی خاطر بازماندگان دعا کردند .

در ضمن مراسم های دیگری از طرف برادر زاده های آن مرحوم جناب آقای یونس جاوید و نسیم جان وخانواده های شان و نیز از طرف اقوام بابه در کویته مراسم جدا گانه ای برگزار گردیده است .

چهارده : مراسم ختم وقران خوانی در زادگاه ایشان منطقه بابه جاغوری از طرف حجه الاسلام والمسلمین حاج اقای رحمانی مسول مدرسه خاتم الانبیا بایه و نیز از طرف پسر عموها و دیگر اقوام شان نیز برگذار گردیده است .

پانزده : مراسم ختم وقران خوانی برای مرحوم حاج اقای محقق از طرف پسر عمویش اسحاق زوار در لندن نیز برگزار گردیده است .

شانزده : شبی تصادفی به وبلاگ دخترم سر زدم ایشان نیز درد دلش را وغم از دست دادن بابا بزرگ مهربانش را با زبان شعر سروده است . حیفم آمد شعر ایشان را اینجا نیاورم :

به بابا بزرگ مهربانم :

سری مزارتو تنها

سر ِ مزار ِ تو، تنها نشسته، شرح دهم بی قراری ام
آرام، پَــر کشـیدی از بَــرَم ، به خـــدا، می سپاری ام

حالا که چشم ها ، همه ، غرق ِ غم ِ من است
من هم ، خــدا خـــدا ، که بیـــایی ، به یــاری ام

وقتی کسی ، ز شانه ام ، نَتَکاند ، غبار ِ غم
بــابــا ، بــگو ! کــه بــه یــادت ، مـی یــاری ام

گـــلایه ای نکــنم ، از تو ، گــر چه دلتنگــم
که نام ِ نیــکِ خویش ، دهــی یادگــاری ام

از بـس کــه ، اشـک ریخته ام، در فراق ِ تو
قلـب ِ فلک، به درد آمـــده، از آه و زاری ام

داغ ِ غمت، چه زود ، به پیشانی ام نشست
کو مرهمی، که خوب کند، زخم ِ کاری ام

هفده : وقتی از خواندن شعر دخترم فارغ شدم به یاد وبلاگ دختر دیگرم افتادم آخر اون هم وبلاک نویس است . مرا وسوسه کرد تا بیبینم او نیزبرای بابا بزرگش چیزی نوشته است یانه ؟ وقتی وبلاگش را بازنمودم ای والله من دیگه داشتم حسابی کم می اوردم . او چنین نوشته است :

تو رفتی … بی تو

 

من

بی تو

تنها تر از همیشه ….

* باور نبودنت سخت است اما نه به سختی نبودنت …

وقتی آن پدر بزرگم رفت دلم قرص بود که لااقل تو هستی

اما هردویتان رفتید ….

یادت می اید هیچ وقت نمی گذاشتی دستانت را ببوسم … آخرین باری که از نزدیک دیدمت روی تخت بیمارستان بودی…که دستانم را محکم گرفتی…خواستم ببوسم دستانت را …اما نگذاشتی… و خودت دستانم را بوسیدی …

به خدا بی تو نفس کشیدن سخت است

بی تو چای خوردن سخت است

دیگر کسی ۵شنبه ی هر هفته منتظرم نیست که بروم خانه اش…

دیگر کسی صبح های جمعه که همه خواب اند بیدار نیست…که صدای قرآن خواندش را بشنوم

که وقتی در حال حاضر شدنم برای رفتن به آزمون حواسش جمع باشد که بی صبحانه نروم

که برایم صبحانه حاضر کند و من از شرم بگویم چرا زحمت کشیدید بابابزرگ لازم نبود خودم درست می کردم …

دیگر پاساژ رفتن برایم سخت است …

چون تو نیستی دیگر…

یادم می آید بچه که بودم مرا با خودت پاساژ می بردی که من چقدر دوست داشتم آن لحظات با تو بودن را …

اما دیگر هیچ چیز را دوست ندارم ….

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن

هجده : راستی علیرضا چه ؟ علاقه مند شدیم بیبینم علیرضای ما برای بابا بزرگش چیزی نوشته است یانه ؟ وقتی وبلاگش را باز کردم به این عنوان برخوردم :

بابا بزرگ خوبم :

این کلمه (بابا بزرگ) خاطره هایی دارد که گاهی از دیدن ان زار زار گریه می کنم. این پدر بزرگ

من است. حاج نوروز علی محقق. پدر بزرگی که قدر دنیا دوستش دارم ولی به رحمت خدا رفت و الان جسم بی جانش در زیر خاک و روحش در اسمان است. دیروز مراسم تشییعش بود

امیدوارم همچین غمی نبینید. بیچاره داییم زار زار گریه می کرد. خودم هم حالی مثل او داشتم .

باورم نمی شد همین دیروز بود که دست پر مهرش را بر سرم می کشید همین دیروز

بود که برای من و بچه های کوچک تر از خودم بستنی می خرید . همین دیروز بود که به مغازه اش رفتم .کتابی را به من داد و نشستم ان را خواندم. قدرش را نمی دانستم.

واقعا قدرش را نمی دانستم شما هم امیدوارم قدر مادر پدر برادر و خواهر و مادر بزرگ پدر

بزرگ عمو دایی خاله عمه و…را بدانید . اگر می شود برای شادی روحش فاتحه بفرستید.

خدا رفتگان شما را هم بیامرزد امین

خداحافظ

آری دوستان همانطوریکه مشاهده نمودید. علی رضا ما لااقل از ما بسیار موفق تراست ای دل غافل ، ما که تا هنوز توفیق نیافته ایم درد دلم را به یاد آن عزیز از دست رفته بر روی کاغذ بیاورم یا در دنیایی مجازی ثبت نمایم . ولی علی رضای ما نه تنها ه برای روز تشییعش بلکه برای روز هفتمش نیز با زبان کودکانه درد دلی را برشته ای تحریر در آورده است او می نویسد :

هفتم او …

ای دریغا راد مرد لطف و رحمت در گذشت نخبه کار و تلاش و رنج و زحمت در گذشت

او که با نام علی قلبش بر سینه می تپید گشت تسلیم قضا و با رضایت در گذشت

مزار حاجی  وعلی رضا

هفتم اوست و من همچنان اشک بارم و لباسم را سیلی از اشک هایم گرفته است .

امروز هفتم اوست و هنوز من باور ندارم که او از پیشم رفته و همدم ندارم.

مهمتر از بابا بزرگ خوب و مهربانم امام رضا (ع) است که ضامن همه ی مردم جهان و اهو ها است .

امروز روز شهادت هشتمین خورشید امامت هشتمین نور ولایت ضامن اهو دشمن شرک و بدی ، امام رضا (ع)است.

یا امام رضا بابا بزرگ خوبم پیش توست ازاو خوب مراقبت کن که مطمئنم این کار را می کنی خدایا بابا بزرگم پیش توست او را در بهشت خود جای ده

که او یکی از روحانیون و بندگان خوب توست او که هر روز قران می خواند او که هر بار به کتاب

فروشی اش می رفتم کتابی به من می داد و می گفت بخوان که بهترین دوست انسان کتاب

است . یک روز به خانه اش رفته بودیم نماز مغرب را داشتم می خواندم ولی ارام . به من گفت : فرزندم نماز ظهر و عصر را باید ارام بخوانی بقیه نماز ها باید بلند خوانده شود.

البته بسم الله در همه ی نماز ها باید بلند خوانده شود چه ظهر چه مغرب. پسر خاله ای دارم

در مشهد ان بنده ی خدا که هنوز بیشتر از ۶ماه است که بابا بزرگم را ندیده است نمیدانم اوجه حال دارد . امیدوارم خداوند روحش را شاد نماید . وروحش از ما راضی باشد . امین خداحافظ

۲۸/۱۱/۸۹

نوشته شده توسط مدیریت بخش هیچه – رحیمی
1,951بازدید

کامنت بسته شده است.