سفرنامه ی جاغوری – بخش دوم

شریعتی سحر ۱۲:۳۳ ق.ظ ۱۰

سفرنامه ی جاغوری – بخش دوم

سه : بازارک مرزی زردالو مرز هزاره ها و پشتون ها است. این بازارک یک هوتل کوچک و چند مغازه و چایخانه دارد. وقتی از غزنی و از دشت وحشت به اینجا می رسی، احساس می کنی اینجا بهشت برین است.  پس از یک سفر نفس گیر احساس می کنی که راحت شده ای. تمام مسافران در این جا شروع به قصه می کند و از رفتن به جاغوری و جاهای دیگر حرف می زنند. ما پس از خوردن چای دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت جاغوری حرکت کردیم.

ماشین با حرکت تند و شتاب آلود، جاده ی خاکی راه تمکی را در پیش گرفت. در این مسیر  پس از مناطق پشتون نشین آثاری از مکتب و مدرسه دیده می شود. بچه ها و دخترها در گروه های چند نفری به سمت خانه و یا مکتب می روند. زندگی در اینجا جریان دارد و روح حیات مدرنیته ی نیم بند در این مسیر دیده می شود. روی خانه ها دیش های ماهواره فراوان است و پایه های برق نفتی دیده می شوند. وقتی از گردنه ای نفس گیر زردالو گذشتیم وارد تمکی شدیم.  بازارک علی آباد آغاز روستای زیبای تمکی است. تمکی را که رد شدیم به گردنه ی لومان می رسیم که آغاز ولسوالی جاغوری است. روی گردنه ی لومان پایه ی ارتباطی تلفن همرای روشن و اتصالات پیداست. لومان آسیب شدیدی از خشک سالی خورده است. زمین ها کویری و چشمه ها خشکیده اند. از سرسبزی گذشته خبری نیست. در آغاز لومان تپه ای نه چندان بلند است که روی آن آثار چند خانه ای مخروبه دیده می شود. این خانه ها یادگار سال های دور است که سربازان شوروی سابق در آن با مجاهدان مردم جاغوری می جنگیدند. دور و بر این تپه هنوز سنگ های قرمز رنگی دارد که نشان از ناحیه ی ماین گذاری است. در دامن این تپه پارچه های سرخ و سبزی را روی چند چوب علم کرده اند که نشان از کشته شدن چند مرد جنگی جاغوری در بیست و چهار رمضان سال های دهه ی شست خورشیدی دارد. در این زمان چند مرد بیباک منطقه در شبی  تاریکی عملیات می روند که در شروع حمله یکجا شهید می شوند. از دامن تپه که رد می شویم وارد بازار لومان می شویم. این بازارک کوچک و فقیر است. چند دکان و یک دکتر و دواخانه دارد. در اینجا برای نخستین بار به عکس ها و شعارهای تبلغاتی نامزدان جاغوری برخوردم که غریب و عجیب بودند. خانم شاه گل رضایی وکیل برحال مردم جاغوری در مجلس هنوز می گوید که مجلس برای او موقف سیاسی نیست بلکه جای است برای خدمت به مردم. در دیوار نوشته های رحمانی این شعار دیده می شود: رحمانی مرد عمل و دانشمند جاغوری. در دیوار نوشته های عرفانی این شعار دیده می شود: عرفانی ابوذر زمان. نمی دانم ابوذر غفاری را می گوید یا شهید ابوذر غزنوی را. نامزدان جاغوری هرکجا دیوار و یا سنگی پیدا کرده اند شعارهای عجیب و غریب نوشته اند که برایم جالب است. از این شعارها می توان به راحتی سطح دانش و شعور سیاسی نامزدان را یافت. این شعار نوشته ها واقعا شعار اند و برخی هم خیلی دور از دسترس و غیر علمی و منطقی که نشان از عدم آگاهی نامزدی از مسایل سیاسی ، حقوقی و اداری حکومتی دارد. نمی دانم ساختن سد، راه، پل، مدرسه، دانشگاه، ولایت شدن جاغوری و یا  آب و نان دادن به مردم چه ربطی به مجلس به طور مستقیم دارد. فکر می کنم شاید این قدر می دانند اما شعار سیاسی و مبارزات انتخاباتی در جامعه عوامگرایانه این گونه است. مردم عادی هم که از این بازی ها خبری ندارند. از لومان که می گذریم بازار غجور در مسیر ماست. بازار غجور مانند دیگر بازار های هزاره نشین غریب و کم رونق است. از آبادانی و توسعه ی شهری در آن خبری نیست. جاده ی وسط بازار خاکی است و خادباد کویری از سر و صورت مردم بالا می رود. در این بازار چند ساختمان پخته کاری و چند هوتل  به سبک منطقه وجود دارد. مردم ضروریات ابتدایی خود را از این بازار بدست می آوردند. امتیاز بزرگ این بازار وسیع بودن جاده ی اصلی آن است. از نظر ساخت و ساز نسبت به دیگر بازارهای جاغوری پس از سنگماشه منطقه ی مدرنی محسوب می شود. ساختمان های آن اغلب نو بوده و دکان های زیادی به صورت پاساژهای چند طبقه در آن ساخته شده است. سمت راست بازار تربیت معلم یا دارالمعلمین جاغوری که به نام استاد و پدر تاریخ نویسی نو افغانستان ملا فیض محمد کاتب هزاره خوانده می شود، قرار دارد. ساختمان این مرکز آموزشی از سه ساختمان جداگانه یکی برای تدریس و دومی برای استراحت و خوابگاه برای پسران و دختران و سومی ساختمان مرکزی یا واحد اداری است. سهمیه ی پذیرش شاگرد از سوی مسئوولان در کنکور در این مرکز آموزشی بیش از هزار تن  است. دپارتمنت – بخش های ریاضی، فیزیک، ادبیات و … فعال است. عده ای زیادی از شاگردان جاغوری از دارالمعلمین های دیگر از جمله کابل، مزار و هرات خود را به این جا تبدیل  کرده اند. براساس قانون وزارت معارف دپارتمنت ها باید حد اقل پانزده نفر شاگرد داشته باشد که این مرکز بیشتر از آن را دارد. لذا شاگردانی از بهسود، قره باغ، بامیان و… و حتی کابل به این جا آمده اند. این دارالمعلین توسط آقای اسد الله خالد ساخته شده است. از نظر امنیتی، مسئوولان پاسگاه امنیتی و چند پولیس برای محافظت این مکان فرستاده اند. به قولی خود آمر جنایی هر از چند گاهی و برخی  وقت ها نیمه های شب به این مکان آمده و وضعیت  امنیتی را کنترل می کند. در این مرکز دوست دیرینه ام هادی بشارت استاد است که این روزها برعلیه او شب نامه پخش شده بود. او متهم به فساد اخلاقی است که بدون شک شایعه است. دیگران بزرگی او را نمی توانند تحمل کنند. او را به جرمی بزرگی می خواهند از شاخ ببرند. او انسان نیکوی است. در باره ی او با خودم می گویم:( شکوفیدن در این ویرانه ی درد- چه دردآلود چه غمگین بوده، ای دوست !).

چهار: از بازار غجور که رد شویم به قلعه ی رییس عبدالله خان می رسیم. او مرد بزرگی بود و از فرزندان خوانین جاغوری، خدایش بیامرزد. از او بازمنده ی با نام و نشان نمانده است. او پدر استاد و مرد متفاوت وطن، عزیز همدیارم اکرم یاری است که چون او کم باشد. او در روزگار تنهایی و تلخ کابل که مردگان هزاره در خانه های مردم جایی برای کفن و دفن نداشت، انجمن غربا را تشکیل داد و زمین برای دفن آنان درست کرد. انجمن دانشجویان هزاره را سامان داد. وقتی در فضای تک بعدی اسلامی اخوانی و تندروی های کمونیستی از نوع شوروی سابق و قومگرایانه ی آن جایی برای هزاره ها نداشت، او برای جای پا داشتن هزاره ها و دیگر اقلیت های قومی و دینی به سمت چین رفت و حزب شعله ی جاوید را ساخت. زیرا او هزاره بود و جایی برای او و دیگر روشنفکران مثل او در ساختار قومگرایانه ی خلق و پرچم نبود. لذا در فضای نو اندیش آن روز چیزی جز آن ممکن نبود. او به تمام معنا یک روشنفکر هزاره بود ودر این راه شهید شد. از او به یاد است که زمین هایش را میان دهقانانش تقسیم کرد و با دختر دهقانش ازدواج کرد. او در جاغوری تنها بود و کسی حرف او را نمی فهمید. لذا در چالش ناخواسته متهم به بی دینی شد و به کابل رفت. سرانجام در شبی تلخ و تاریکی توسط حفیظ الله امین بشهادت رسید. خدایت رحمت کند. در همان شب برادر پزشکش در لشکرگاه دستگیر و به شهادت رسید. زیرا دشمنان تاریخی و دیرینه ی قوم او، او را آنگونه بر نمی تابیدن. دوستانش برخی به سرنوشت او گرفتار شدند و برخی هنوز هستند. او تنها و مظلوم ترین روشنفکر چب هزاره است که غبار روزگار چهره ی نیکو یش را پوشانده است. او به گواهی دوستان و دشمنانش بی دین نبود، نمازش را می خواند و پایبند به احکام آسمانی محمدی بود، همان طور که دیگر روشنفکران دیگراندیش هزاره چنین بوده اند. او نه بی دین بود و نه کافر به قولی دینداران سنتی بلکه دیگرگونه می اندیشید که منجر به دیگرگونه تبعید و دیگرگونه مرگش شد. او مرد صادق و پاکی بود و ایکاش در این روزگار دروغ و دغل جاغوری او را داشتیم.

پنج: با رد شدن از دامنه های کوه رییس که تاک های انگور نیکویی دارد و چند خانه بیات از قوم ترکتباران خراسانی نادرخان افشار در آن زندگی می کنند، وارد رودخانه ی سنگماشه می شویم. آب رودخانه کم است و گل آلود. نمی شود به راحتی در آن شنا کرد. درختان اطراف رودخانه بی برگ و کبود اند. بی آبی و خشک سالی گذشته و امسال تاثیر بدی بر زمین های زراعتی سنگماشه گذاشته است. دور و بر سنگماشه خانه های نو ساز نیکوی ساخته شده اند که نمای زیبایی به آن بخشیده است. به بازار سنگماشه که برسی نخستین نشانه های شهر را ولو کوچک می توان دید. جاده های اطراف بازار فراخ اند و داخل آن پخته شده است. برخی از مغازه ها پخته اند و رنگ و روی بازار کمی نو و مدرن نشان می دهد. از این که جاده ی اصلی سیمانی است گرد و خاک کم تر است. در شروع بازار ساختمان قومندانی در حال تکمیل شدن است. مسجد و کتابخانه ی اصلی بازار در حال بهره برداری است. مسجد جامع آن نیکو است. مدرسه ی مهدیه نیکو ساخته شده است. چند هوتل نیمه مدرن و دو هوتل نسبتا مدرن با حمام شهری مدرن سیمای بازار را دیدنی کرده است. تابلوی کابل بانک، پایه های تلفن های همرا و آنتن رادیو جاغوری بازار را شهر نشان می دهند. مکتب ها باز است و سیمای بازار در زیر تبلیغات انتخابتی و عکس های نامزدان گم شده و رنگ دیگری گرفته است. نامزدان بدون در نظر گرفتن تخطی ها و تخلف های انتخاباتی هرکجا خواسته عکس چسپانده اند. نه حوزه و مال خصوصی و نه حوزه ی عمومی و دولتی را در نظر گرفته اند. شهر کوچک سنگماشه عکس باران شده است. شعارهای تند، بی معنی، گاهی زننده و علیه ی دیگری و پاره کردن عکس ها و چسپاندن روی یکدیگر به چیزی معمولی بدل شده است. در این روز سید سجادی از قره باغ بازار گرم و پر تب و تابی در جاغوری داشت. عده ای زیادی از هزاره ها همرا با سیدهای منطقه با ماشین های شخصی او را همراهی و بدرقه می کردند. او در مسجد پشی بازار سخنرانی داشت و نیکو سخن می گفت، از آنچه در تلویزیون تمدن می گوید. مردی در تایید او می گفت که: آغا صاحب دریاست. او مرد سخنران و با سواد است اگر چند اندیشه هایت را نمی پسندم. در سنگ نوشته ها در جاغوری در باره او نوشته بودند که: سجادی آبروی شیعه و هزاره است. عرفانی جاغوری و حسین خان جاغوری بیش از دیگران مصرف کرده بودند و جلسه های مردمی داشتند. دیگران هم حضور جدی داشتند. برخی هم وابسته گان حزبی بودند و برخی آزاد و مستقل. نامزدان حزبی چنین بودند: محمد علی علیزاده بابه معاون حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان، فقیهی کاندید مستقل اما وابسته به حزب اقتدارملی افغانستان، انجنیر نفیسه عظیمی کاندید حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان، خداداد عرفانی کاندید حزب وحدت اسلامی افغانستان (شاخه استاد خلیلی)، شیخ نوری داوود کاندید مستقل (وابسته به حزب حرکت اسلامی افغانستان )، قوماندان عباسی پاطو کاندید مستقل ( وابسته به حزب اسلامی )، حسن رضا یوسفی کاندید مستقل ( مورد حمایت پشتون های غزنی خصوصا رییس معارف)، اینان وابستگی خود را زیاد آشکار نمی کردند اما سابقه و شایعه ی مردمی آن را تایید می کرد. با همه ی این حرف ها و کج تابی ها، دلخوشم که مردم ما از نعمت آزادی برخوردارند و در روز بیست هفتم شهریور پای صندوق های رای می روند و از حق شهروندی و انسانی خود استفاده می کنند. در نتیجه بهترین ها را به مجلس می فرستند. من همواره به این نمادها، تجربه ها و تمرین های دموکراسی دلخوش بوده ام. یادم می آید در مجلس قبلی به خاطر دفاع از دوست دیرینه و دانشمندم حضرت وهریز چه کشیدم. با برخی از حجت های سنتی در افتادم و در حد بی آبرو شدن پیش رفتم. مردی از این همقطاران گفته بود که اورا بکشید، خونش را از بیت المال می دهیم. جلو مسجد مهدیه چند جوان لت و کوبم کرد و من از ترس رفتن آبرو و نزاع منطقه ی و قومی خاک بر آن پاشیدم. وقتی در کنار وهریز از خانم شاه گل رضایی دفاع کردم و در همه جا از او گفتم، گفتند: عاشق روی ماه اوست که چنین نبود. او تنها زن آن روزگار بود که با تمام شایعه ها و تهمت ها نامزد انتخاباتی شده بود. او از دید عده ای ناکس متهم به بد اخلاقی بود و من آن را بر نمی تابیدم. او زن با سواد آن دیار و شجاع بود. این دیگراندیشی و توانایی او، من را به حمایت از او خواند. بر خاستم و حمایت کردم و هنوز هم پشیمان نیستم، چون آن ها بهترین های آن روزگار ما، در آن وقت، برای ساختار مدرن و جدید وطن و دیار ما بودند. وقتی از پیدگه شروع و تمام مکتب های قوم مسکه را گردیدم و از او گفتم در آغیل چوب زادگاه او توهین شدم و توسط آخوند برون رانده شدم. به همه جا رفتم و از این دو کس گفتم، سختی هایش را به جان خریدم، گفتند در قم پرونده ی بی دینی، بداخلاقی و سیاسی و اندیشه ی ضد ولایت فقیه علیه من باز کرده بودند که عده ای از عقلای قوم گفته بودند که حفیظ یک بچه قوم است و درس خوانده، برون کردن او از دانشگاه ضربه به خود ماست. جای او را یکی از دیگران می گیرند. رهایم کردند و شاید هم رها شدم. حالا دوباره در همان جایگاه قرار داشتم. با خودم گفتم: پسر تو دیگر عاقل شده ای و کمی هم بزرگ، عاقلانه آن است که چیزی نگویی و ساکت بمانی که البته نشد. از عزیزی حمایت کردم و چند جا حرف زدم و در جایی سخنرانی کردم. می دانستم که اگر می ماندم با کمک دوستان دوتا از نامزدان را صاحب کرسی می کردیم، چون بیم نرفتن در مجلس ملی از جاغوری سر جایش باقی است، البته فرصت کوتاه بود و دیدارها کوتاه تر. نمی دانم چرا نمی توانم آدمی سر براهی باشم.

شش: عزیزانم، پسرعموهایم و دیگر دوستانم در آخر بازار مغازه ی نجاری و خواربارفروشی دارند. یک راست آنجا می روم. استا یاور نگران راه است، وقتی ما را می بیند، گل از گلش می شکوفد. خوشحالی، خوشباشی و روبوسی گل می کند. به اتاق می رویم، دور از چشم مردم چای می خوریم. مردم سنتی افغانستان روزه خوری قانونی را هم بر نمی تابند. خدا نکند از چشم مردم در جامعه ی سنتی بیفتی که جبران شدنی نیست. از آن جا به بعد با همراهانم خدا حافظی می کنم و راه پیدگه- زادگاهم را در پیش می گیرم. کهنه ده، آثار کهن و نخستین سازه ی اداری و حکومتی جاغوری را عبور می کنم. علاقه مندان و بازمندگان خوانین جاغوری این قلعه را بازسازی کرده اند. دژ نیکو است. در باره آن در رمان یادش بخیر فراوان گفته ام. پس از کهنه ده، سیاه بوته، راه کلو ( راه کلان) ، جودری، اوستایو به سنگ سوراخ می رسم. سنگ سوراخ منطقه ی نیکو است. رودخانه ی زیبایی دارد که از چهل باغتوی هوقی و سیاه زمین سرچشمه می گیرد. سرانجام به رودخانه ی سنگماشه می پیوندد. این رودخانه پر آب و همواره پر سیل است. امسال سیل تند و زیادی از این جا آمده است. راه را خراب و پر سنگ کرده است. می گویند برخی از نهادهای بین المللی قول داده اند که پس از پل دراز قول بابه پلی بر آن ببندند. عبور و مرور بدون پل از این رودخانه و راه بسیار سخت است. به سختی از رودخانه رد می شویم. به جاله می رسیم، جاله دروازه ی ورودی پیدگه است. به پیدگه که می رسم، خاطرات دیرینه و کهنه ام گل می کند. سنگ و چوب این دیار برایم خاطره انگیز است و با من حرف می زند. در اینجا مکتب رفته ام، با دوستانم دعوا و شوخی کرده ام. همه جا پر است از رد پای دوستان و همسالانم که اکنون در سراسر جهان پر کشیده اند. وقتی به مسجد پیدگه می رسم، در دلم آتش روشن می شود. اینجا روزگاری مکتبخانه ی بود که در آن جا درس می خواندم. عده ای زیادی از کودکان همسال و محروم از همه چیز با لباس های کهنه و مندرس در صف های طولانی در کنار هم پنج سوره، پنج کتاب، دیوان حضرت حافظ، نصاب سبیان و صرف و نحو عربی می خواندیم. قرآن یاد می گرفتیم و خط فارسی مشق می کردیم. اگر درس مان را حفظ نمی کردیم و یا مشق مان درست نبود، آخوند ما را به چوب و فلک می بست و قاف پایی می زد. آن قدر از آخوند می ترسیدم که تمام درسهایم را از بر می کردم و در پشت گوسفندان در دامنه های کوه و طبیعت درس می خواندم و مشق می نوشتم. وقتی مکتب تعطیل می شد، گروه گروه با شتاب راه خانه را در پیش می گرفتیم. در خانه باید زود می رسیدیم تا در کاری خانه به خانواده کمک می کردیم. در این جا زمستان از سرما می لرزیم و در تابستان از گرما. راه دور بود و ما پیاده، پسین ها که مکتب جدید و عصری آمد، این مکتبخانه کم رونق شد و اکنون بیکاره افتاده است. از ماشین پیاده می شوم، مستقیم داخل مسجد می شوم. علم را زیارت می کنم. تمام گوشه ها و زاویه ها را چشم می کشم. همه چیز دوباره زنده می شود. احساس می کنم آخوند نشسته است و با چوبش به زمین می کوبد. بچه ها نشسته اند و همخوانی می کنند. اشک در چشمانم حلقه می زند و بغض گلویم را می فشارد. فوری از مسجد برون می آیم. اکنون در کنار مسجد و مکتبخانه قدیم مسجدی نوی ساخته اند که بس مدرن و نیکو است. درختان مسجد خاک آلودند و بی آب، رنگ پریده اند و بی رونق. از مسجد که خدا حافظی می کنم، ماشین مارا از مسیر قول اقبال، کوشه چمبر، قول چغنی، بوم و مراد خان به سایه خانه می رساند که زادگاه من و خانه ی پدری من است. از گردنه ی سایه خانه که می گذرم رودخانه ی سایخانه دیده می شود. این رودخانه ی زیبا کم آب است و جریان برق آن در اثر بی آبی قطع شده است. خشک سالی و کم آبی این روستای زیبا را بی رنگ و بی رونق گذشته کرده است. با آن هم از دیگر جای جاغوری پر آب، پر درخت و خوش آب و هوا است. چون تنها جای است که میوه و سبزی فراوان دیده می شود. از ماشین که پیاده می شوم پسران و دختران کم سن و سال، قدو نیم قد برادرانم دویده می آیند و من را حلقه می کنند. آنان را می بوسم و در آغوش می گیرم. به خانه ی عمویم که می رسم، کم کم مادر و خواهرانم از راه می رسند. با آن ها احوال پرسی می کنم. مادرم تکیده تر از هر زمانی به نظر می رسد. بدن نحیف، اندام استخوانی و لاغر او نگرانم می کند. او رنج کشیده ترین زن عالم است. از روزی که بچه هایش بزرگ شده اند با او نبوده اند. او همیشه این دعا را تکرار می کند که( خدایا مسافران تمام مسلمین را به سلامت بیاور و از من را در کنارش) او هیچ وقت بی مسافر نبوده است. مسافران راه دور و پر خطر. او دعا می کند و دعا. نمی دانم وقتی می داند که من مریضم و سرطان دارم بر او چه گذشته است. دیگران می گویند که پیاده کیلومترها را طی می کرد و از این زیارت به آن زیارت و از این مسجد به آن مسجد می شد و گریه می کرد. زمانی که شنیده بود که من در کمال فقر و بی پولی درس می خوانم، در تهران برایم هزار افغانی قدیم فرستاده بود که یک افغانی امروز و بیست تک تومان ایران می شود. او فکر می کرد که شاید بتواند کمکی به من کرده باشد. من این پول را مانند طلا با خود دارم. می دانم تمام مادران دنیا این گونه اند. خواهرانم رنگ پریده و معصومند، با بغض ها و غم های پنهان، ولی هرگز بروز نمی دهند و تلاش می کنند بگویند که روزگاری نیکویی دارند اما رنگ پریدگی و تکیدگی ها نشان از غم های پنهان آن ها دارند. پدرم از همه پیرتر، رنج کشیده تر و تکیده تر به نظر می رسد. وقتی من را در آغوش می گیرد او را استخوانی می یابم. مرد پاک و ساده ی روستایی که چون پره ی کوه می ماند اکنون با قد خمیده و اندام ریز شده در برابرم قد می کشد. او زمینش را خیلی دوست دارد و برای آن عمری تکیده است. اکنون زمین هایش بی حاصل است و بی آبی درختان او را خشکانده است. پدر تمام این درختان را بزرگ کرده است و آن ها را با نام صدا می زند و مانند بچه هایش دوست دارد. اگر تمام عالم را به او بدهی ذره ی از آن را عوض نمی کند. پدر این دره ی زیبا را با دستانش بدون کدام وسیله ی مدرن امروز درست کرده است. در اینجا بچه هایش بزرگ شده اند و برای بزرگ کردن آن ها کوه و صحرا را در نوردیده است. او دوبار با پای پیاده به پاکستان رفته تا در معدن ذغال سنگ کار کند و ما بزرگ شویم. وقتی در کودکی مریض شدم چندین کیلومتر من را بر پشت خود حمل کرد و تا دکتری ببیند و درمان شوم، وقتی دکتر نبود، نه غمگین شد و نه ناراحت، آن قدر ماند تا دو روز بعد دکتر آمد و من درمان شدم. پدر یک روز نمازهایش ترک نشده است، دعاهای نیمه شب او همواره سد در مقابل بلایا، حوادث و روزگار بر ما بوده است. او مرد پاکیزه است، من و او در روزگاری که صابون کم بود تمام کوه را دنبال گیاه صابون گشتیم و دست خالی برگشتیم. او آن قدر مهربان است که قهرش را تا هنوز ندیده ام. هرگز با مادرم دعوا نکرده است. برای بچه هایش کم نگذاشته است. او بهترین بابای دنیاست. از او سپاسگذارم که اگر کمکم نکرده بود اکنون همین که هستم نبودم. روزی گفت که: سنگ شکافتم اما تو را چوپان نکردم. پدر مرد اندوه های بی پایان و رنج های هزاره های این وطن است. تمام پدران هزاره مثل اوست. اما آن ها هیچگاه شکایت نمی کنند و همواره شادند و در نهان از غم و اندوه پنهان خمیده اند. پدر رنج دیرینه و مسلم هزاره هاست. برادرانم آن قدر کار کرده و رنج کشیده اند که شیارهای پیشانی های شان چند برابر شده اند. آن ها بامن از روزهای خوب شان می گویند که همه چیز دارند و هیچ مشکلی ندارند، من اما فرزند این دیارم و آشنا با تمام تلخی ها و سختی های آن. من هم تلاش می کنم بگویم زندگی نیکوست و جهان بدون تندروها زیباست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۰:۳۳ توسط شریعتی – سحر

1,339بازدید

۱۰ دیدگاه »

  1. ع سنبله ۲۷, ۱۳۸۹ در ۳:۰۰ ق.ظ -

    شنبه ۲۷ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۳:۰

    سحر تیمارتوره خوندم از لا به لای حرفاتو پیدااست جهان بینی توقدری دانیکولی توه
    از دور مسکه دور نموره

  2. علی حکمت سنبله ۲۷, ۱۳۸۹ در ۱:۵۳ ب.ظ -

    شنبه ۲۷ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۳:۵۳

    خیلی زیبا بود دوست عزیز
    داستان شما در حقیقت داستان همه فرزندان این کوه و دره است
    کامبیاب باشی و همیشه سفرت بی خطر

  3. خاموش سنبله ۲۷, ۱۳۸۹ در ۳:۰۴ ب.ظ -

    شنبه ۲۷ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۵:۴

    برادر سحر سلام!

    نمی دانم مرا گیج کردی از کجا برایت تحریر بیدارم؟؟؟

    نه توان نوشتن از آروزی یک مادر پیر را دارم که ما را با تمام وجود و از وجود او تغزیه میکنیم دارم، و نه از استبداد و جهل و نه عوارم فریبی.

    و چگونه و چه قسم این نکته را به ریشته ای تحریر و این درد را به تبدیل به کلمه و به واژه کنم؟؟؟؟

    برادر تشکر نوشته تو عالی بود اما یک جمله تو مرا به درد آورده است.

    نمی دانم چه بود؟؟

    فقط سلامتی تو را از خداوند منان طلب دارم وبس.

    خدا کند این گونه نباشد که این گونه نوشته…………………………………………….. سلامتی تو کامیابی ماست.

  4. جاوید سنبله ۲۷, ۱۳۸۹ در ۵:۱۱ ب.ظ -

    شنبه ۲۷ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۷:۱۱

    با عرض سلام خدمت اقای سحر و سایر دوستان
    نوشته هایت بسی زیباست و زنده کننده خاطره ها. موفق باشی و شبا روزی خوشی در دیار زیبای پیدگه برایت ارزو دارم.

  5. علی سنبله ۲۷, ۱۳۸۹ در ۶:۴۱ ب.ظ -

    شنبه ۲۷ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۴۱

    شریعتی

    قسمت با یانی نوشته هات داستان همه هم نسل و هم سن و سالهایت هست
    منم بدرم را انجنان که نوشته ای جند سال بیش دیدم ولی دیکر نیست که بیبینم اش
    این اواخر بخاک سبرده نش در غیاب من
    با و جودیکه برای رفتنش در غربت خیلی کریه کرده بودم باز با خواندن این نوشته
    شکم سیر اشک ریختم.
    غم انکیز بود

  6. محمد علی سنبله ۲۷, ۱۳۸۹ در ۷:۰۶ ب.ظ -

    شنبه ۲۷ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۹:۶

    سلام برادر عزیز.
    خیلی خیلی زیبا بود یک جهان تشکُر مرا بیاد وطن انداختی کی ۵سالی است وطن عزیزی خودرا ندیم.
    یک چیزی را کی نوشتی خدا کند واقعت نداشته باشه.

  7. و.همدرد سنبله ۲۷, ۱۳۸۹ در ۸:۲۰ ب.ظ -

    شنبه ۲۷ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۲۰:۲۰

    آقای سحر خیلی زیبا ولی درد آور بود،با رسیدن در پاراگراف های آخر گریستم و خوب هم گریستم،آخر این فقط درد شما نیست بلکه درد همه ماست،هزاره بلی هزاره،فقر و محرومیت.
    سالهاست که از دیارم دورم وای وطن وای

  8. همراز سنبله ۲۸, ۱۳۸۹ در ۸:۳۴ ب.ظ -

    یکشنبه ۲۸ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۲۰:۳۴

    دوست خوب آغای سحر خدا تو را سلامت دارد قدمت دوان و قلمت روان باد . نوشته ات را خواندم و مثل همیشه از آن لذت بردم اما اشتباهات چندی در آن به چشم می خورد که لازم دیدم به عرض برسانم :
    ۱- اکرم یاری با آن اندازه که شما مدح اش کرده اید نبود و چندان عابد و زاهد هم نبود در حد یک دیگر اندیش هم نبود بلکه کاملا یک منکر بود اگر از مناظره ای او با استاد اکبری داوود خبر می داشتید هرگز او را عابد و زاهد نمیدانستید زیرا مناظره او با استاد اکبری در گام نخست بر سر انکار خداوند بود و… وی اصلا دین و آیین را از بیخ قبول نداشت ! درست بر اساس همین باور غیر دینی اش به شهرت رسیده بود او یک کمونیست کامل و ازنوع مائوئی و چینی اش بود . اطلاعات شما در مورد وی بیش از حد خوش بینانه است ! البته کاری خاصی هم برای مردم نتوانست یا نکرد که بشود آن را نقطه ای مثبت برایش به شمار آورد و… !!؟ .
    ۲- بر خلاف تصور شما اکرم یاری با دختر دهقان اش ازدواج نکرد بلکه زن وی از مردم داوود بود دختر کسی بنام زاهد غلام علی از بیلو داوود که تنها از او یک دختر داشت و خانم اش پس از مفقود شدن اش با تمام سختی ها ساخت و دخترش را بزرگ کرد تا زمانیکه باشی حبیب اوتقول می خواست آن دختر را به زور تصاحب کند و دخترک ومادرش به کویته و از آن جا به امریکا فرار کردند .
    ۳- وی هیچ زمین را به هیچ یک از دهقانانش تقسیم نکرد بلکه زمین های خان هنوز بدست تنها بازمانده اش که به ((شیر…)) مشهور است اداره و سرپرستی می شود بهتر است بازدیدی از قلعه ریس و ساکنان اش در سفر بعدی تان داشته و در مورد صحت و سقم مطالب بنده تحقیق کنید . و… !! . موفق باشید .

  9. جاوید آزرم - هندوستان سنبله ۳۱, ۱۳۸۹ در ۱:۱۳ ب.ظ -

    چهارشنبه ۳۱ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۳:۱۳

    سلام خدمت همه دوستان در جاغوری،

    آغای شریعتی در اینکه حداقل قلم بر میدارید و چیزی می نویسید و به نوعی تحرک می آفرید تردیدی نیست و در جایش قابل تامل است البته حالا کاری به درونمایه آن ندارم.

    در نوشته ی تان اگر اشتباه نکنم از شعار کاندیدان انتقاد کرده بودید یا نوشته ی انتقاد گونه ی بر آنان نوشته بودید، می خواهم از شما بپرسم اگر شما به عنوان یک کاندید در ردیف دیگران می بودید چه گفتنی برای مردم داشتید که از یکطرف با واقعیت های موجود در جامعه ما سازگاری می داشت و از جانب دیگر به گفته خود تان ارتباط مستقیم با مجلس می داشت؟ آیا به نظر شما ضرور است همیشه بر مبنای همان مدینه فاضله سخن گفت یا نوشت یا اینکه واقعیت هارا و ضروریت های ملموس جامعه را؟ در اینکه تعداد زیادی از کاندیدان ما سواد حتا کافی ندارند هم تردیدی نیست و برای همه آفتابی است.

    در قسمت که از اکرم یاری یاد کردید من با شما موافقم، براستی جایش امروز خالی است. خوب در جامعه ما چیزیکه بیش از بیش معمول است همان دید کور کورانه و تقلیدی از دو یا چند اجنت است و مردم هم چیزی از خود ندارند که بر مبنای آن بر کرسی قضاوت بنشینند یا بنویسند درست همه چیز آبجکتیف است تا سبجکتیف! البته منظورم از آغای همراز نیست بلکه چیزی است که خودم در همان جاغوری آنرا بارها حس می کردم و تازه چند روزی است که از آن رهایی یافته ام.

    شاید جاغوری سرزمینی باشد که همیشه خوبان در آن زندانی اند و نمی توانند اندیشه هایشان را بگویند زیرا دین یگانه وسیله ی است که با نوشتن یا گفتن چیزی به رخ آنان کشیده می شود و هر گفته ی آنان ضد دینی تعبیر می شود چنانچه در انتخابات پیش به رخ روشنفکر با استعداد ما وهریز عزیز کشیده شد و …

  10. همدرد میزان ۲, ۱۳۸۹ در ۷:۳۶ ب.ظ -

    جمعه ۲ مهر۱۳۸۹ ساعت: ۱۹:۳۶

    آغای آرزم می دانم که در ذات خودت بی دین نیستی ! اما آن قدر شستشوئی مغزی شده ای که باورمندی یافته ای که واقعا مشکلات جاغوری از دین است . فراموش نکن که در وطن ناآرام ما عامل همه ای بدبختی ها در گام اول همان کسانی مثل ((وهریز)) عزیز شما بود که از او روشنفکر با استعداد یاد کرده ای ! به نظر شما عامل کودتای ۷ ثور که بود آیا همین روشنفکر نما ها بود یا دین و ملا ؟ التبه از شما هم گله نیست چرا که امروزه انگ زدن بر علیه دین مود شده و هر کس و ناکس باید ادای بی دینی را در آورد و شما از کسانی استید که سوگمندانه از دین و دینداری چیزی زیادی نمیدانید و اطلاعات تان بسیار ناقص است ! بهتر است بزرگواری نموده و با مطالعه ای بیشتر در باره ای دین بر شناخت تان بیفزایید و آنگاه با استدلال ثابت کنید که تنها مشکل جامعه ما همان دین است که شما و امثال تان از ان گریزانید باور کنید که مردم شریف جاغوری از هر چه بگذرند از دین وایمان شان با انگ زدن های امثال وهریز هرگز نخواهند گذشت چرا که دین و مذهب هویت شان را تشکیل می دهد و نمی شود مردمی به کلی از هویت تهی کرد بهتر است مثبت نگر بوده و به جای بلغور نمودن واژه های پرنگی همچون ((آبجیکتیف و …)) از واژه های زبان شرین دری استفاده کنید و شما که به دیگران به راحتی تهمت ایجنت می زنید خود چرا از واژه های پرنگی استفاده می کنید پس شما هم با قضاوت خود تان باید یک ایجنت پرنگی وش باشید و…. ! .