سفرنامه ی جاغوری – بخش سوم

مدبریت ۸:۳۵ ب.ظ ۲

سفرنامه ی جاغوری

سفر نامه جاغوری -  دکتر سریعتی -سحر

بخش سوم  

هفت: قریه ی کوچک و زیبای سایه خانه درکنار رودخانه ی واقع شده است که از کوهای سر به فلک کشیده ی خاکریز، خار در چهل باغتوی پشی و بلندای لوده سرچشمه می گیرد. این رودخانه همواره پر آب است. در فصل بهار با آب شدن برف های بلندی های برفگیر سایه خانه، این رودخانه طغیان می کند. در گذشته بالا آمدن آب برای مدت کوتاهی رابطه ی عادی این ده را با دیگر قریه های همجوار قطع می کرد، که امروزه با گذاشتن پل چوبی بر آن، این مشکل را حل کرده اند. این روستا در زمستان بسیار سرد و برفگیر و در تابستان هوای آرام و معتدل دارد.

 رشته رودخانه های کوچکی که به این رودخانه می پیوندند، بیشر سال پر آب است و مردم با برکت آن زندگی کشاورزی خوبی دارند. زمستان در این روستا آغاز فصل بیکاری است. مردم در این فصل در روی زمین های  آفتاب گیر قریه، زمین های شان را گسترش می دهند و به راه سازی می پردازند. زمستان قریه سپید پوش است و هنوز مردم بازی های زمستانی شان را دارند. سرک یا جاده های خاکی دست ساز سایه خانه، یادگار این زمستان هاست. با آغاز فصل بهار جنب و جوش جدی در قریه آغاز می شود. بهار این روستای زیبا آن قدر نیکو است که در توصیف نیاید. کوه و صحرا سبز می شوند و از سنگ ها آب می جوشند. جویچه ها جریان می یابند و رودخانه های کوچک راه می افتند. بهار فصل کار اهالی روستا است. میوه ها و سبزی های بهاری غذای مورد توجه این مردم است. در رودخانه این قریه می توان همواره شنا کرد و ماهی گرفت. ماهی رودخانه ی آب شیرین آن بی نظیر است. تابستان سایه خانه فصل میوه و برداشت محصول است. درآمدهای زمینی این مردم، بخشی از زندگی آنان را در سال های تر آبی کفایت می کند. در فصل خزان میوه های خزانی و دوباره کاری زمین های کشاورزی، دغدغه های اصلی اهالی قریه است.

هشت: دره ی کشیده و زیبایی از قریه ی سایه خانه به سمت شمال این روستا کشیده می شود که به آن سیا خاک می گویند. این دره پر آب است و بسیار سر سبز با میوه های چهار فصل که نیکو ثمر می دهند. این دره برای درخت کاری، کشاورزی و دامداری بسیار مناسب است. کوه های بلند و کشیده ی این دره پر از درختان کوهی مانند: تاخوم، شلبی، خنجک، دولانه و درختچه های قد و نیم قد و بوته های استپی است. من در این روستای کوچک و دره ی زیبا به دنیا آمده ام. پدرم مرد ساده ی روستایی است که پدرانش از روزگاران دور در این روستا زندگی کرده اند. او در این دره با تمام سختی ها هفت دختر و سه پسر را بزرگ کرده و به جز من و سه خواهر کوچک تر از من، بقیه را به سر زندگی شان فرستاده است. بچه هایش در نوع خودشان خوش بخت اند. از زمانی که در این دره چشم کشوده ام تغییراتی زیادی در آن نیامده است. هشت خانه نه خانه نشده  و مردم همچنان پاک، ساده و بی آلایش اند. تنها تغییر کوچک آمدن برق آبی دست ساز روستایی، جاده ی خاکی، تلویزیون، ماهواره، تلفن همرا، چند موتور و چند موتر سواری است. این دره همه چیز من است. من در این دره بزرگ شده ام و بالیده ام. خوی و رفتار نرم، ملایم و گاهی تند من بر گرفته از محیط زیبا و سخت این روستاست. از کودکی در این قریه زیاد به یاد ندارم، فقط یادم هست که بیماری سرفه، سیاه سرفه، چیچک و دانه ی سرخکان در قریه آمده بود و من هم دچار آن شده بودم. دوا و درمانی نبود ولی من و تمام بچه های قریه زنده ماندیم. کمی بزرگ تر که شدم، پدرم هر روز من را با خود به سر زمین ها می برد. در آن وقت این قریه بسیار بکر و طبیعی بود. راها پر از مار بود و حیوان های وحشی. شب ها از دست صدای گرگ، خرس، شغال، روبا و گربه سانان مانند پلنگ و یوز خواب نمی رفتم. در خزانی در آن سال ها، پدرم زردک کاشته بود که خرس هر شب آن را خراب می کرد. خرس شاخه های درختان را می شکست و آب بند را می کشید و از آب خالی می کرد. ما می بستیم و خاله خرسه می کند. روزی من و پدرم دره را بالا می رفتیم که آغا خرسه با زنش مانند آدم ها با یک چوب در پشت گردن استاده راه می رفتند. من و پدر پشت سنگی پنهان شدیم و خرس های نازنین قدم زنان از کنار ما رد شده و به سمت کوه رفتند. در کوه پشت دره ما آن قدر حیوان های درنده زیاد بود که هرسال چندین گاو و گوسفند را می دریدند. در زمستان ها که برف زیاد می شد این حیوان ها به دره می آمدند و برای خوردن گاو و گوسپند به خانه های سایه خانه سرگ می کشیدند. پدرم می گفت که در زمستانی مادر بزرگ متوجه یوز پلنگ می شود که از موری ( دریچه ی پشت خانه) در صدد وارد شدن به گاو خانه است. مادر بزرگ منتظر می ماند تا پلنگ پاهایش را داخل می دهد، آن وقت مادر بزرگ چوبی را در ساق پای او فرو می کند. وقتی پلنگ عقب می کشد، چوبی فرو رفته در پای پلنگ در موری گیر می کند و بیچاره اسیر می شود. آنگاه مردان می رسند و اسیر را از پا در می آورند. در روزهای که همرا با مکتبخانه و مدرسه، گوسپندان را به کوه می بردم، کوه پر از گله های آهو، کبک و پرندگان گوناگون بود. کوه و دره پر بود از صدای چه چه پرندگان. همرا با آنان تمام دختران و پسران ده و چوپانان تمام روز را آواز می خواندند و دره پر از صدای دوبیتی بود. در آن روز مردم زندگی خوبی داشتند و از یاس های فلسفی امروز خبری نبود. همین که نان داشتند و سرپنا کفایت می کرد.حالا این قریه خاموش است و از آن
چه گفتم اثری کمی باقی است. البته این در حدی سرنوشت تمام روستاهای جاغوری و شاید هم هزارستان است.

نه: حالا من به این روستا برگشته بودم. روستای تکیده و زخم خورده از حوادث روزگار مانند مردمانش. از دهن دره به بالا شروع کردم به قدم زدن. تمام دره برایم آشناست، گویا همین دیروز این جا را ترک کرده بودم. همه چیز با من حرف می زد و از من چیزی را می پرسید. از توت مازار گرفته تا سیاه توت، سنگی دهل، کته زمین، توت شاه مردان، غارزاغ، توت پنا و دور و بر خانه با من  حرف و حدیث داشت. حفیظ کی برگشتی، کجا بودی، چه کردی، چه شدی و این که هنوز ما را به یاد داری. دره را دور می زنم و به خانه می روم. خواهرانی عروس شده و خانواده های عمویم کم کم آمده اند.احوال پرسی ها  و خوش باشی ها از نو گل می کند. همه خوش حالند. مادرم و پدرم شادی های شان را پنهان نمی کنند. ماه رمضان است و همه روزه دارند. برای من توت خشک و چای می آورند. تا شب می نشینیم و از هر دری سخن می گوییم. شب که دامن می گسترد خانه کمی خلوت می شود. آن وقت اهالی خانه از کار فارغ می شوند. دور من حلقه می زنند، می گوییم و می شنویم. وقتی خواب به چشمان همه غلبه می کند، می خسبیم. فردا پس از نماز مادرم بر اساس سنت دیرینه ی روستا کنارم می نشیند و می گوید که باید در خانه های دوستان و فامیل فاتحه بروم. در این مدت که من نبوده ام عده ای از دوستان و خانواده ام از میان ما رفته اند که خدایی شان بیامرزند. پس از صبحانه که مفصل است تا ظهر خانه به خانه می شوم و فاتحه می گویم. بعد از ظهر که بر می گردم خانه پر از مهمان است. همه آمده اند که به مسافر شان خوش آمد گویند و در ضمن از مسافران شان احوالی بپرسند. غروب که می شود همه بر بام  می شویم و به دنبال ماه نو می گردیم که سر بر می آورد یا نه. ماه دیده نمی شود، پدر می گوید فردا جمعه هم شاید عید نشود. فردا که از راه می رسد، صبح زود صدای مردان بلند آواز، بلند می شود که عید شده است. عده ای بالای گردنه ها آتش روشن می کنند که نشانه ی آمدن عید روزه است. همه به دور پدر و مادر حلقه می زنیم و عید مبارکی می گوییم. کمی بعد تمام اهالی قریه و قریه های همجوار و بلاخره مردم دهستان پیدگه به خانه ما عیدی می آیند. چون هم من از سفر پر خطر آمده ام و هم پدرم بزرگ اهالی این دیار است. تا غروب و شب آن با دوستان حرف می زنیم و خوش می گوییم و می شنویم. فردا صبح زود دوستان از راه می رسند که باید برویم در جلگه ی کلان سنگماشه ماهی گیری کنیم. با دوستان به سنگماشه می رویم. در کنار رودخانه ی سنگماشه عده ای زیادی از مرد و زن برای تفریح، شنا و ماهی گیری آمده اند. اطراف پل سرکاری در مرکزسنگماشه، محل زیبایی برای تفرج و ماهی گیری است. با دوستان تور می اندازیم و ماهی می گیریم. عکس می گیریم و دور از تعارف های ویژه تفریح می کنیم و خوش می گذرانیم. من بیش از دیگران شوخی و رندی می کنم. با این که لباس محلی پوشیده ام، عده ای زیادی از مردان و زنانی آمده برای خوش بودن، من را می شناسند. برخی با ایما و اشاره نشانم می دهند، برخی می آیند و خود را معرفی می کنند و می گویند که من را در تلویزیون های داخلی و خارجی دیده اند، برخی هم نوشته های من را خوانده اند. یکی از دوستانم به اشاره می گوید که کمی مراعات کنم زیرا شخصیتم زیر سوال می رود، این مردم نگاه دیگرگونه به من دارد. از رندی هایم باید کم کنم. می گویم آمده ایم که تفریح کنیم. می گوید جامعه ما سنتی است، نگاه مردم نسبت به شماعوض می شوند. در دل می گویم ایکاش کسی مرا نمی شناخت تا خوب می خندیدم و شیطونی می کردم تا غم دیرینه و دیر ساله و بومی شده در من، لحظه ای از من دور می شد. کاش می شد بیشتر خندید و تمام تعارفات رسمی و عجیب این دیار را برای لحظه ای کنار گذاشت. دوستان از لطف کم نمی گذارند. تا غروب می مانیم و برای مدتی  دور از دغدغه های رسمی و تعارفی خوش می گذرانیم. غروب بچه ها در گوشم می خوانند که فردا باید برویم، چون هم تعطیلی تمام می شود و هم طالبان به خاطر انتخابات مجلس راه را می بندند. دلم نمی خواهد، سفری به این نیکویی چنین زود تمام شود. به ناچار زود سوار موترهای سواری می شویم و به سمت پیدگه حرکت می کنیم. در مسیر راه من، مهندس خالق رفیع، نجیب نستوه، علی حسین یوسفی، محمد حسین رجبی، سلمان خان احمدی، هاشیم همدرد، حاجی کارلو، نسیم توکلی، خلیفه محمد علی، محمد جان محمدی و کاظم سحر در دو موترسواری می گوییم و می خندیم و دوبیتی می خوانیم. به قول بچه ها( اوله هایت و اله شورت) می کنیم. اینان دوستان نزدیک من اند که در جهان غریب و آشفته ای من تک ستاره اند. غروب که به خانه می رسم، به سختی می گویم که مادر فردا مسافرم. مادر و خانواده آشفته می شوند و ناراحت. می گویند چه آمدنی و چه رفتنی. می گویم قسمت ما در وطن همین است. شب تا دیر وقت حرف می زنیم و از همه جا می گوییم. پدر، مادر، خواهران و برادرانم غمگین اند و نگران، من وضع روحی ام از همه بد تراست، اما همه تلاش می کنیم که کسی چیزی نفهمند. شب که به سحر نزدیک می شود همه بلند می شویم و من برای حرکت آماده می شوم، مادر مقداری جو می آورد تا دست بزنم و صدقه ی سلامتی باشد. خواهرانم گوسپندی را می آورند که دست بکشم تا نذر سلامتی باشد. تلاش می کنم با کسی رو به رو نشوم تا شاهد اشک کسی نباشم. وقتی رفتن که فرا می رسد، با سرعت از همه فاصله می گیرم، پشت سرم فقط صدای گریه را می شنوم و صدای پدرم را که می گوید به خدا سپردمت.

ده: جاغوری را در دل شب پشت سر می
گذاریم و آفتاب بر آمده وارد قره باغ می شویم. در مسیر راه از کوه گهواره رد می شویم که بلند، زیبا و گسترده است. این کوه مانند گهواره ی طبیعی است. می گویند: این کوه گهواره ی رستم دستان است. چون رستم ما در گهواره ی مادر جا نمی شده، او را مادر زمین در گهواره زمین بزرگ کرده است، که نشان از رابطه ی مردم با شاهنامه ی فردوسی بزرگ و فرهنگ کهن و دیرینه ای این دیار دارد. از کوه گهواره که رد می شویم در سمت راست روستای زیبای نی قلعه است که مرا به یاد شاعر بزرگ دیارم مسعود سعد سلمان می اندازد که بیشتر از یک دهه در این جا در قلعه ی نای زندانی بوده است. او در وصف این جا و زندانی بودنش چنین می سراید: نالم به دل چو نای من اندر حصار نای- پستی گرفت همت من زین بلند جای. از نای قلعه که می گذریم وارد زردالو و دشت وحشت قره باغ می شویم. دوباره همان ترس، وحشت و نگرانی، فقط کورسوی از امید است که در روز سوم عید طالبان مصروف عیدی است و شاید در راه نباشند. چنین می شود و ما به راحتی از دشت وحشت می گذریم. دوباره ما می مانیم و راه آمده تا کابل، ساعت یازده ی روز به کابل می رسیم
.

+;نوشته شده در ;دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت;۸:۳۵ توسط;شریعتی – سحر; |;

825بازدید

۲ دیدگاه »

  1. علی حکمت سنبله ۲۹, ۱۳۸۹ در ۵:۲۲ ب.ظ -

    دوشنبه ۲۹ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۷:۲۲

    روستای شما مثل روستای ما است فقط نامهای آن از هم فرق دارند اما افسوس که سالهاست از آن دوریم این تقدیر ماست که همه از زادگاهم دور باشیم
    از فامیل‘ دوستان‘
    کامیاب باشی سحر عزیز

  2. جاوید سنبله ۲۹, ۱۳۸۹ در ۷:۲۳ ب.ظ -

    دوشنبه ۲۹ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۹:۲۳

    با سلام خدمت اقای سحر و تمام دوستان
    جدید نوشته ات مثل نوشته های قبلی زیباست و پر بار. من بسیار خوشحال شدم که دوستان بنده صحتمند اندو سر حال، خدا را شکر.
    اقای کارلو جفت سالی استاد بنده بود.همدرد عزیز، یوسفی نازنین و رفیع جان از هم صنفان دوران مکتب و دوستان بسیار شیرین من هستند. شیرین ترین خاطره های زندگی من از روزگاریست که در لیسه فیضیه با این دوستان بودم. برای همه شان اروزی بهروزی دارم.