شعر ( سرزمین سرکشان)

مدبریت ۲:۰۷ ق.ظ ۱

 

به قربانیان فاجعه جمعه ی خونین (۲۲اسد) تقدیم است:

سرزمین سرکشان

 

من  از  آن سرزمین درد

من  از  آن سرزمین سرد

من  از آن سرزمین مرد

من از آن سرزمین خاک و خاکستر

من از آن سرزمین سرکش ازره

من از برچی

من از خاوات ودایمیرداد و

 از بهسود می آیم..

 

زقله قله ی  کوهی عقابان هزاره

ز دره دره ی ملک هزارستان

زجاغوری و مالستان

زهر خانه

 زهر آغیل

که با دستان نا محرم به آتش سوخت ..

به سان ابرهای خشمگین

به سان ناله های دختر « افشار»

پر از آب و پر از برق و پر از آتش

پر از خشم و پر از آتشفشان و دود می آیم..

 

به دستم تیغ بران عدالت

قلم

به قلبم عشق سرشار وطن

زمین

به مغزم راه آزادیی فرزندان  ملیت

ادب

به چشمم صحنه های جانگداز ذبح کردن ها

وکشتن ها

من از آن خانه سوزیهای درهِ صوف و یکاولنگ

ز بین آتش نمرود می آیم..

 

ز دایمیرداد و دای پولاد ودایه

ز دایزنگی و دایکندی و زولی

ز دای بیرکه و دای ملک و نوری

ز دای کیو  و دای ختا و قوزی

ز دای میرکشه و زینات و میری

ز دای چوپان و دای میرک

ز دای کلو وقلندر و دای دیغک

ز  دای دهقان  و هقانی ..

من از اوراق تاریخ هزاران ساله ام

با این همه تار و همه این پود می آیم…

 

من از شیران و شاران

زغور و زابلستان و کیان و غزنه تا « محمود» می آیم..

 

من از ناف زمین و آسمان

من از شهر شهیر بامیان

من از چهل دختران

من از مخروبه های غلغله

من ازآیین بودایی و

مهد و معبد بوداییان

من ازصلصال و  شامامه ..

از آنجاییکه روح رزمجویان هست

 و دایم بود ، می آیم..

 

مگو ! هرگز که تو بهسودیی و من جاغوری هستم

گر از پنجآب و یکاولنگ

ویا از لعل و سرجنگل

ویا از بلخ و ارزگان و یا بغلان

ویا از سرخ و پارسایی

ویا در مشهد و یا سدنی و یا کوییته ،

یا شهر تورنتو و  پاریسی ..

 

بگو ! با صد غرور و سربلندی در همه دنیا

که از قوم  هزاره هستم و

حق خودم راخواهم و هرگز

 نه بهر سودمی آیم !

از آن قومم که ، اورا می کشند ، بر دار می بندند

ولی اینبار :

 

کمر را بسته ام

تا آن که یا حقم بگیرم

یا که دشمن را کنم نابود

 می آیم..

 

بگو! ما قطره قطره جمع گشته

دیر یا زود چون خروشان رود می گردیم ..

 

بگو ! من از هزاره

ازتمدنهای دوران

از پس کوهای قاف تاریخ قومم

هزاران سال راه پیموده

با  این شاهد و مشهود می آیم…

 

بگو من از هزاره ،

من از برچی

من از خاوات ودایمیرداد و

از بهسود می آیم!!!

  

۱۷/۸/۲۰۱۰

 

+;نوشته شده در ;چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹ساعت;۲:۷ توسط;محسن زردادی;
|;

932بازدید

یک دیدگاه »

  1. ناروی اسد ۳۱, ۱۳۸۹ در ۱:۲۹ ب.ظ -

    یکشنبه ۳۱ مرداد۱۳۸۹ ساعت: ۱۳:۲۹

    زردادی برار سلام .
    میدانم که این اشعارها از اعماق قلب پر تپش پاک و بی الایشت سر چشمه گرفته است . عالی بود .