لاوبالی چه کند دفتر دانایی را

مدبریت ۷:۵۷ ب.ظ ۶

لاوبالی چه کند دفتر دانایی را

بازخوانی دکتر حفیظ شریعتی

یک: پویامک شاعر و دوست دیرینه ام زنگ زد که می خواهند برایم نیکوداشت بگیرند، کمی تکان خوردم، از این طوری برنامه ها می ترسم، اصلا از رسانه ای شدن می ترسم. گفت: نشست کاملا ادبی است، دوستان شاعر و نویسنده ی مان می آیند. گفتم: باشد. شب دوستم وحید وارسته برادر کهتر استاد سمیع حامد و همسر نازنین شاعر وطن خانم خالده فروغ زنگ زد و تلفن استاد ژکفر حسینی  دوست شاعرم را داد و گفت: که در باره ی عکس برای تابلو هماهنگی کنم. تلفن که قطع شد حسینی زنگ و گفت: پنج شنبه ساعت پنج، چهار سنبله ۱۳۸۹ خورشیدی با دوستان تان تشریف بیارید. در ادامه گفت: نظرت در باره این متن چیست: نیکوداشت از کارنامه‌ی ادبی « دکترحفیظ الله شریعتی سحر» در انجمن قلم افغانستان.

پنج‌شنبه این هفته ساعت پنج پس از چاشت به بهانه ی نکوداشت از کارنامه‌ی ادبی« دکترحفیظ الله شریعتی سحر» شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، دانش آموخته ی دکتری زبان و ادبیات فارسی که به تازگی از مهاجرت ایران بازگشته است، کنارهم می آییم. گفتم از نظر ادبی نیکو است. اما من همه ی این ها نیستم. خندید. شب به خانواده ام زنگ زدم و مصلحت کردم. نظر همه نیکو بود. آن ها مسوولیت اطلاع رسانی را به عهده گرفتند.

بازخوانی دکتر حفیظ شریعتی

 روز پنج شنبه در دفتر، کارها شلوغ شده بود، تا ساعت چهار دفتر بودم. ساعت چهارونیم بیرون آمدم، هوا به شدت طوفانی بود. گرد و خاک آن قدر زیاد یود که به سختی می شد جاده را تشخیص داد. کمی که هوا بهتر شد، باران شروع به باریدن کرد. باران آن قدر شدید یود که در چند لحظه ی کوتا، سیل از همه جا جریان یافت. ساعت پنج به دفتر انجمن قلم افغانستان رسیدم. دوستان ما برای نشست ادبی به جای فضای باز حیاط دفتر، در اتاق کوچکی آمادگی گرفته بودند. وقتی رسیدم استاد مظفری گفت: چرا ته دیگ را خورده بودی! گفتم استاد باور کنید نخورده بودم. گفت می دانی که اگر ته دیگ را بخوری در روز عروسی روی سر زنت باران می بارد. گفتم می دانم ولی نخورده ام، چون ته دیگ را همیشه برادر کلان ترم که زورش بیش تر از من بود می خورد، کمی خندیدیم.

 با آمدن دوستان و مهمانان نخست پویامک شروع به سخن کرد و با تعارف شروع به آشکارسازی چهره ی پنهان من کرد. مثلا حفیظ شریعتی نه تنها یک شاعر خوب بلکه پژوهشگر نیکو و زبان شناس و ادبدان برجسته ای است. مجموعه شعرهای به نام‌های: در آستانه ی باران، حدیث سپیده «گریه‌های مریم مصلوب»، «از روی دست زلیخا»، «شب عریان از بام خانه‌ام می‌گذرد»، «کابوس‌های رنگی» و برگردان شعر شاعر معروف بنگالی «ممتاز رینو» به زبان فارسی در زمینه‌ی شعر و همین طور (افغانستان در غربت) گزیده ی شعر شاعران افغانستانی و «اوسانه‌های مادرم، افسانه های مردم هزاره»، (پراگنده های در باد)  جستاری در فرهنگ شفاهی هزاره های غزنین و «فرهنگ شفاهی مردم هزاره (در دوجلد)»، را منتشر کرده ام. سرم را پشت دوست عزیزم ابراهیم شریعتی پنهان کرده بودم که نشنیده ام. اگر شاعر خوب بودن و پژوهشگری و زبان شناسی بدینسان آسان بود حالا باید افغانستان چند پرونده ی گشوده ای پژوهشی و زبانی داشت. پویامک وقتی آشفتگی من را دید از من خواست که نشست را با شعرخوانی شروع کنم. اجابت شد و چند شعر خواندم که حاضران را خوش آمد. پس از گرم شدن بازار، دوستم محمود جعفری شروع به نقد مجموعه شعر کابوس های رنگی کرد. جعفری گفت که من همین مجموعه را داشتم و روی شعرهای کوتا یا هایکو پاره های آن سخن می گویم. وی گفت که حفیظ در هایکوپاره ها خوش درخشیده است و شعرهای کوتاه وی نیکو است. حرف های دیگری هم گفت که محورش همین مولفه ها بود. پس از سخنان جعفری پویامک از من خواست که بیشتر شعر بخوانم، من هم خواندم. سپس «مجیب مهرداد» به این بهانه روی چند تا از نارسایی‌های ادبیات افغانستان از جمله ایستایی فصل‌نامه‌ی تخصصی «خط سوم» اشاره کرد. او در باره‌ی درون‌مایه‌ها و نگاه من به شعر و شعر دهه‌ی چهل ایران و هم‌خوانی شماری از شاعران با شعر من پرداخت. در هنگام صحبت گاهی به من نگاه می کرد که واکنش من چیست. شاید فکر می کرد که دارد شعر یک دکتر ادبیات که خود دنیای نقد را خوب می شناسد، نقد می کند اما وقتی چهره ی باز من را دید کمی تند و صریح صحبت کرد و کمی هم از کاستی های ادبی من گفت که نیکو بود. پس از ایشان  «کاوه جبران» درنگ کوتاهی به گونه‌ی های ادبی  و ساختار چند تا از شعرهای «گریه‌های مریم مصلوب» داشت، آقای جبران سلیقه و برخورد من با فضا و کشف‌ها را یکدست و ویژه‌ی من خواند و گفت که عاشقانه های حفیظ اجتماعی است و می توان او را شاعر عاشقانه های اجتماعی خواند. پس از آن از «سید ابوطالب مظفری» به عنوان یکی از همراهان روزهای مهاجرت من خواهش شد تا در پیوند به شناخت هرچه بیش‌تر چهره ی پنهان من گپ‌هایی داشته باشد. آقای مظفری حرف های عجیب زد که در هیچ جای نگفته بود. وی نخست با شعر زیبایی از سعدی شروع کرد و چنین خواند: لاوبالی چه کند دفتر دانایی را- طاقت وعظ نباشد سر سودایی را. وی گفت: حضرت سعدی شخصیتی را به نام لاوبالی به ما می شناساند که حافظ آن را رند م
ی خواند. این تیب شخصیتی در مقابل زهد ریایی و مردانی است که از روی مفاخره دفتر دانایی گشوده اند و حفیظ از این گونه آدم هاست. وی من را رند حافظ خواند که نیکو بود. در دل گفتم کاش چنین بودم. وی همین طور به چند تا از نارسایی برگزاری برنامه‌های ادبی در افغانستان اشاره کرد و ریشه‌های آن را جدی نگرفتن ادبیات قلمداد کرد. سپس پیرامون شخصیت و جایگاه ادبی من پرداخت و من را شاعری خواند که آدم بودنش از همه مشخصه‌های شخصیتش پیشی می‌گیرد. او با توجه به کرکتر فرهنگی من افزود: «آدم‌هایی که شاعر هستند در جامعه‌ی فرهنگی ما بیش هستند؛ اما آدم‌هایی که مانند شریعتی آدم هستند خیلی به ندرت به دید می‌رسند.» وی گفت که روزی پسر کمرویی که باریک، نازک، استخوانی و ریزنقش بود، دروازه ی دفتر دردری را در مشهد زد و گفت: که من حفیظ الله شریعتی سحرم. دو مجموعه شعر وی به ما رسیده بود. او مقداری زیادی کتاب و نوشته ی گردآوری شده با خود از کویته آورده بود. باورم نمی شد که این پسر ریز نقش حفیظ باشد و این همه کار با خود آورده باشد. او به تهران رفت و به سختی و با مشکلات فراوان درس خواند. لیسانس خواند ، فوق لیسانس گرفت و سرانجام دکتری خواند. اما هرچه کتاب و دفتر و مدرک اکادمیک حفیظ سنگین شد، او همان بود که بود. نه اخلاقش عوض شد و نه رفتارش فرق کرد. ما باهم دوست خوبی شدیم. من با حفیظ هیچگاه بحث های سیاسی و فاخرانه ی ادبی و زبان شناختی نمی کنیم. اگر فرصتی باشد، دوبیتی هزارگی می خوانیم و حفیظ در پایان تمام آواهای هزارگی بغض می کند. باید قدر حفیظ ها را دانیست. راستش من کمی نگران شده بودم که باورم شود که من چنینم.

 در این نشست شماری زیادی از اهل قلم و ادبیات فارسی کابل؛ و دوستان ادبی از ایران و عزیزان فامیلم گرد آمده بودند. در شمار این شرکت‌کننده‌ها چهره‌های ادبیات مهاجرت و افغانستان آقایان «حسین محمدی»، «جواد خاوری»، «حمزه واعظی»، و «ابراهیم شریعتی ـ یکی از ناشران کتاب افغانستانی‌ها در ایران با خانواده اش ـ» سید محسین حسینی طراح، اهالی مطبوهاتی از دیداری و شنیداری آمده بوند. در اخیر بازهم  من را برای خواندن شعر فرا خواند تا در واپسین نفس‌های برنامه، شعر بخوانم. با پایان شعرخوانی من، صدای اذان بلند شد و همه به سمت جایگاه غذاخوری حرکت کردند تا آسوده از دم شعر روزه شان را افطار کنند. من هم فرصتی پیدا کردم و شروع کردم به حرف زدن و آشنا شدن با دوستان شاعر و نویسندگان روزگارم. در پایان با خدا حافظی، بغض های پنهان و گوشه چشمی پر آب کردن، دوستان را در آغوش گرفتیم و با لبخند های تلخ خدا حافظی در خم کوچه ی زندگی روزمره ی روزهای کابل گم شدیم.

دو: در استاد سرای دانشگاه ابن سینا در کابل چند تا آدم عجیب و غریب با من همخانه اند. علی امیری مرد با سواد و بسیار آرام است که به سختی می توانید گلخند لبخند را در لب های او دید. ساکت است و آرام  و متفکر. محمد جواد سلطانی آدمی است سخت خوشخو و خوش برخورد، تکه های طنزش همواره بر سرزبانش است. می گوید و می خندد. او مرد با سواد است و همواره در حال نوشتن و خواندن. من را زیاد دست می اندازد و گاهی پس گردنی می زند. اسد بودا تند تند حرف می زند و جامعه شناسانه سخن می گوید. زود تند می شود و فوری آرام می گیرد. اخلاق خاصی دارد که بر زبان نمی آید، او به شدت مرد دوست داشتنی و رفیق خوبی است. او در حوزه ی جامعه شناسی و رمان جهانی و فارسی  با سواد است و گاهی نظرهای خوبی به ما می دهد. محمد حسین محمدی داستان و رمان نویس سخت بگیر است و پر تلاش و گاهی بر همه سخت می گیرد. شدید قانونمند است. یک لحظه بیکار نمی نشیند و می خواند و می نویسد. او نویسنده ای خوبی است. علی رضا روحانی مرد با سواد در حوزه حقوق و فقه و انسان روشنفکر است. او شوخ طبع است و به شدت مهربان. دکتر علامه مرد خوبی است، بسیار مهربان و خوش برخورد. آن قدر اخلاقی برخورد می کند که آدم در حالت شوخی هم مجبور است نزاکت را مراعات کند. با علامه نمی شود به راحتی شوخی کرد. امیری مرد خندان است و همواره می خندد. او هم مرد خوبی است و هم با سواد، با او زندگی خوش می گذرد ولی  وی به زودی به عنوان رایزن فرهنگی به سفارت افغانستان در ایران می رود. مطهری در نگاه اول نامهربان و سخت بگیر به نظر می رسد اما وقتی با او حرف بزنی مرد مهربان و بسیار نیک مرد ظاهر می شود. او بسیار با سواد است و روحیه ای همکاری بالایی دارد. یار محمد باقری مرد مذهبی است و گاهی صدای نیایش صبحگاهی اش ما را نیرو می بخشد. او در حوزه اندیشه های سیاسی مرد با سواد است و با همه مهربان و با من همواره رفتار بیک و مهربانانه دارد. 

+;نوشته شده در ;سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت;۱۹:۵۷ توسط;شریعتی – سحر; |;

1,308بازدید

۶ دیدگاه »

  1. ص سنبله ۲۳, ۱۳۸۹ در ۳:۰۳ ق.ظ -

    سه شنبه ۲۳ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۳:۳

    ادم زیاد از خود خو تاریف کنه بمعناه

  2. علی سنبله ۲۳, ۱۳۸۹ در ۵:۳۱ ق.ظ -

    سه شنبه ۲۳ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۵:۳۱

    باسلام
    ووو همه با سواد و مومین . خلی خوب . خوش بیگزره برایتان. و امید وارم که به درد جامعه بخورد . و نه موفت خور . (با عرض معضرت)
    و فکر مللی شدن باشید . (((((((((((نه قوم و منتفه و تایفه. وقتی که درس تان تمام شد. این را فراموش نکند))))))))))))))).

  3. چشم انتظار ... سنبله ۲۳, ۱۳۸۹ در ۵:۵۵ ق.ظ -

    سه شنبه ۲۳ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۵:۵۵

    سلام دوست عزیز!

    عذرخواهی بدلیل غیبت طولانی

    با مطلب « سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن و اشاره قرآن به حادثه ۱۱ سپتامبر » بروزم

    چرا که این آغاز یک جنگ جهانی خواهد شد که منجر به ظهور مهدی (عج) خواهد شد همه علائم آخر الزمان است

    حتما به وبلاگم سری بزنین
    راستی با افتخار لینک کلبه ی ما شدین. شما هم لطفا با نام
    .:: راهی بسوی آسمان ::. لینک بفرمایین

    منتظر نگاه گرمتون هستم …

    تجمع اعتراض آمیز در هنک حرمت به ساحت مقدس قرآن کریم

    سه شنبه ۲۳/۶/۱۳۸۹ ساعت ۱۱ درب ساختمان مرکزی دانشگاه فردوسی مشهد

    یکی از دوستان هم در وبلاگ http://www.kalame-rab.blogfa.com/ طرحی در رابطه با نهادینه کردن انس با قرآن مطرح کرده فرصت کردین سری بزنین

    در پناه مهربون مهربونا …

    التماس دعاااااااا

  4. ali-Australia سنبله ۲۳, ۱۳۸۹ در ۹:۵۰ ق.ظ -

    سه شنبه ۲۳ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۹:۵۰

    wow we dont like Mula typ

  5. h سنبله ۲۳, ۱۳۸۹ در ۵:۰۵ ب.ظ -

    سه شنبه ۲۳ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۷:۵

    self-obsessed man !!

  6. خرمی سنبله ۲۴, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۲ ب.ظ -

    چهارشنبه ۲۴ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۲۲:۲

    جناب دکتر سلام و همواره سالیم باشید تن و جانت بدور از هر بلا و بدی و بیماری ! چندی بود که از نگاشته های تان در این سایت خبری نبود که باعث تشویش دوستانی شد که کم و بیش ارادتمند انسان های دردمند و باسوادی چون شما هستند به خصوص با آن رفیق نا مهربان و ناسازگار که در تن داری ! خدا ریشه اش را از وجود ذی جودت بکند که جمع غریب قلم بدستان داخل و خارج بی ((سحر)) نشوند !؟ زیرا شب بی سحر سیاهی پایان ناپذیر را به همراه خواهد داشت ! الهی که هرگز چنین مباد بی باد !! آ میییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین ! .