««مردی از جنس امید!!»»

مصطفی خرمی ۳:۲۴ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
««مردی از جنس امید!!»»

««مردی از جنس امید!!»»

***********

««مردی از جنس امید!!»»

***********

برگ یکم:«شکست!؟»

روزگاری داشتیم، روزهای تلخی، روزگاری تنگی!
روزگاری تیره، روزهای پردود، تاریخ تاریک و سرد،
سیه و تار و کبود! عصر خاموش و خمود!؟
شیرها در زنجیر، مردها در دَخمه، سر سردار به دار!
دردها تا به فلک، دادها تا کیوان!
تبرخصم به خون، کَلّه ها خِشت مُنار!
دختران بر صخره، تن سیمین پاکان، بال بگشوده به آب،
جسم شان نقش به سنگ، تا بمانند خوب و ناب!
قریه های پر دود، «آغیلایی» ویران، خانه ها سرد و سکوت
ماندگان زار و کبود!؟
******18

برگ دوم: «بردگی!؟»
زندگان برده ای کین، سرد و خاموش و حزین!
تک به تک با ریسمان، از کمان بازو، «جیل» چون جیل «قدید»!؟
در قطار سوز و درد، تن پالوده به زخم، هر شیاری خونین،
اثری قمچین خصم!
چشم ها بی نور و سو، پا برهنه بر سنگ، بر دهان قفل خموش!
کله های گیج و منگ!

سر بازار به صف، با تن رنجور و «عور»، دیده ها نقش زمین، لب فروبسته حزین
صاحب سکه و جاه، چشم های سُرمه، پشم ها تا سینه، سینه ای پر کینه!؟

سرزنجیر به دست، می­برد «برده» و آه!؟

******

برگ سوم: «خمودگی!؟»

سالها درپی هم، سخت و سرد و پر سوز،
مردها خفته به خاک، زندگی بی نور و شور!
نی به سر امیدی، نی به جان روح و نوید!
همگی گُم در گُم، مردمی سردرگم، سرنوشتی تلخی، صبای نامعلوم!
مردمانی بی روح، مردگانی خسته،
قومی بس وامانده، ملتی شرمنده! در حصار سنگی
نی امیدی فردا، نی نویدی در راه!

عصر، عصر دژخیم، تن کبود قمچین، دارها افراشته، جغدها حاکم روز
روزی بس تیره و تار، سرنوشت غمبار!
«کَوره» های خالی، رنج ها بر چهره، مردمانی نادار! ریسمانها بر دوش،
همگی سرد و خموش!
گاه فریادی ز درد، در دل دیجور شب!
غیرت گاو سوار، قهر و خشم خالق، شعر و شور بلخی،
قصه ای بس تلخی!؟

******

برگ چهارم: «مردی از جنس بلور!»

لیک در فصلی دیگر، مردی از جا برخواست، «مردی از جنس بُلُور»
نفس اش غیرت و شور! دیده اش نافذ و نور، خنده اش سور و سرور!
«مردی از جنس امید»، استوار و بر پا، با وقار و سرکش!
تیزبین چون شاهین، بال بگشوده به دشت، لانه بگزیده به کوه،
پنجه در پنجه ای باد، چشم بر چشم خدا، مهربان با من و ما ؟!
سخن اش رعد و نوید، سخت پرسوز و گداز،
بر کویر جانها، جاری چون آب حیات!
جان ببخشید به تو، زندگی داد به من، بند بگسست ز پا، بردگی برد ز ما
نفس غیرت او، روح در کالبد ما؛ بردمید باور خود، همچو صوری برما
که دیگر برده نباش؛ قوم من، بنده نباش!؟
نقش بر سنگ بشد، سخن گوهر او!!

مهربان مرد خدا تیزتک چون رخشی
یاد او در جانم تا ابد چون نقشی!؟

******

مصطفی خرّمی
۱۲/ ۱۲ / ۹۵

 

1,008بازدید

کامنت بسته شده است.